
حجت الاسلام والمسلمين سيدنورالدين اشكوري كه هم اينك مديريت موسسه نشرآثارشهيدصدردرقم را برعهده دارد، گنجينهاي است ازخاطرهها و ناگفتههاي زندگي علمي و اجتماعي استاد خويش. با ايشان درسالگردشهادت استادودربازشناسي منش وابداعات علمي آن بزرگواربه گفت وگونشستيم كه ماحصل آن درپي ميآيد.
به عنوان نخستين سؤال، از چگونگي آشنايي خودتان با شهيد ايت الله سيدمحمدصدر و منش علمي و انديشههاي آن بزرگوار بفرماييد.
بسماللهالرحمنالرحيم. الحمدلله رب العالمين و الصلوة علي محمد و آله الطيبين الطاهرين. قبل از هر چيز بايد به اين مطلب اشاره كنم كه شهيد بزرگوار مرحوم آيتاللهالعظمي صدر براي من اهميت فوقالعادهاي دارد و بنده به كيفيت ارتباط با اين شهيد افتخار ميكنم. آشنايي من با ايشان كاملاً به دور از عواطف و احساسات بود. اين واقعيت وجودي شهيد صدر بود كه مرا جذب ايشان كرد. من در خدمت استاد بزرگوار و معروف حوزه نجف، مرحوم آيتالله آشيخ مجتبي لنكراني كه استاد مبرز سطح عالي بود، مشغول درس كفايه بودم. يكي از رفقاي لبناني و بسيار صميميام به نام آسيد فخرالدين موسوي، از من درخواست كرد كفايه را نزد استاد ديگري كه داراي خصوصيات ويژه و فوقالعادهاي است، بخوانيم. من به او گفتم كه استاد بسيار خوبي در كفايه دارم و تمايلي به تغيير استاد ندارم. اصرار و الحاح آقاي موسوي و توضيحات وي درخصوص ويژگيهاي اين استاد كه به منظور ترغيب من صورت ميگرفت، همچنان با مقاومت بنده مواجه ميشد و در نهايت، آقاي موسوي گفت كه مسئله از اين قرار است كه من قبلاً از اين آقا درس كفايه خواستهام و پس از مدتي درس را رها كردهام. به همين دليل اكنون مجدداً نميتوانم خودم از ايشان درخواست كنم. آقاي موسوي از من خواهش كرد كه به اتفاق هم، درس كفايه را از ايشان درخواست كنيم، ولي من پس از مدتي درس را رها كنم! به خاطر رفاقتي كه با آقاي موسوي داشتم، با نظرش موافقت كردم و با اين تصميم به خدمت مرحوم شهيد صدر حاضر شديم و تقاضاي درس كرديم. نكته جالب توجه براي من اين است كه در ابتدا با اين نيت و تصميم به نزد ايشان رفتم كه شاگرد نباشم و درس را استمرار ندهم، اما در همان جلسه اول كه مبحثي مربوط به جلد دوم كفايه بود، آنچنان مجذوب و شيفته اين شهيد بزرگوار شدم كه به تعبيري، تمام اساتيد خودم را كه بسيار بزرگوار هم بودند، فراموش كردم و ديگر به هيچوجه به اين فكر نيفتادم كه ترجيح با كدام درس است؟ درس آقاي لنكراني يا درس آقاي صدر؟ اين شروع ارتباط من با اين شهيد بزرگوار بود. البته ما پس از اينكه مقداري از كفايه را خدمت ايشان خوانديم، از ايشان تقاضاي درس خارج كرديم و بنده به اتفاق آيتالله آقاي سيدمحمدباقر حكيم و برخي از برادران ديگر درس خارج را شروع كرديم. بعدها آقايان و تلاميذ به ايشان ملحق شدند.
چه سالي بود؟
درست خاطرم نيست. شايد در حدود سنه ۸۰ قمري بود.
از چه زماني با افكار و ابداعات علمي شهيد صدر آشنا شديد؟ همچنين در باره خصوصيات اخلاقي و فردي ايشان توضيحاتي بفرماييد.
آنچه من در اين خصوص ميگويم، به اندازه درك و شناخت خودم از درياي بيكران شخصيت ايشان است، نه آنكه بياني از واقعيت افكار ايشان باشد.
اولين مطلبي كه بايد مد نظر داشت، نبوغ ايشان است. نابغه را نميتوان با غيرنابغه مقايسه كرد. شهيد صدر با نبوغي كه داشتند، به هر ميداني كه وارد شدند نوآوري كردند، تأسيس كردند، تكميل كردند و نيازهاي زمين مانده را پاسخ دادند. اگر بخواهيم از نظر كمي بررسي كنيم، بيشترين كار ايشان در فقه و اصول بوده است، اما ابداعاتي نيز در فلسفه دارند كه براي حل برخي از مسائل و معماهاي لاينحل، بسيار بااهميت و راهگشاست. متأسفانه نظرات فلسفي ايشان انعكاس پيدا نكرده است، بهجز مقداري اندك در كتاب فلسفتنا و برخي كتب ديگر. در علم كلام هم منهج جديدي داشتند. در باره كتاب «الاسس المنطقيه» شهيد صدر، ميتوانم تأكيد كنم كه اين كتاب هنوز نهتنها در دنياي غرب، بلكه حتي در حوزههاي علميه هم ناشناخته باقي مانده است. در اين مجال اندك نميتوان به تفصيل در اين مقوله وارد شد، اما ميتوانم اجمالاً بگويم كه مهمترين ابداعات اين متفكر بزرگ از نظر علمي نه از نظر ارزشهاي ديگر، كتاب الاسس المنطقيه است. شهيد صدر در عرصههاي ديگري هم كه وارد ميشدند، ابتكار و نوآوري داشتند و پاسخگوي نيازهاي مختلف جامعه اسلامي بودند.
مطلب ديگري كه ميخواهم مقداري راجع به آن صحبت كنم، دوران تحصيل و طلبگي ايشان است. دوران تحصيل شهيد صدر واقعاً يكي از دورانهاي مظلوميت ايشان به شمار ميرود. در دوران طفوليت از نعمت پدر محروم شدند و به همين دليل اسباب و وسايل رشد علمي و تحصيل ايشان متناسب با نبوغ و عشق و علاقه وي به تحصيل، مهيا نبود. در عين حال هيچ چيز مانع از رشد و تحصيل ايشان نشد. عشق و علاقه غيرقابل وصف ايشان به تحصيل علم، سبب ميشد كه حداكثر استفاده را از استعدادهاي خدادادي خود بكنند. بعد از ولادت و پس از فوت پدرشان كه او هم از اعاظم بوده است، به كاظمين منتقل شدند و در آن شهر، در عسرت و فقر فوقالعادهاي زندگي ميكردند. در يازده سالگي به همراه برادرشان مرحوم آيتالله آسيداسماعيل صدر به نجف بازگشتند. در دوران تحصيل در نجف، مشقتهاي بسيار طاقتفرسايي را متحمل ميشدند، اما در عين حال با منتهي درجه عفت مجدانه به تحصيل خويش ادامه ميدادند. خود آن بزرگوار براي ما نقل ميكردند كه خريد از بازار بر عهده من بود. هر روز زنبيل را به دست ميگرفتم و راهي بازار ميشدم و با توجه به شدت تنگدستي كه داشتيم، مايحتاج منزل را تهيه ميكردم، اما با وجود اين تنگدستي هر روز وقتي زنبيل را بر زمين ميگذاشتم، ذهنم بهكلي از اينكه در چه وضعيت مالي هستيم و فردا چه بايد بكنيم، منصرف ميشد و با تمام وجود به تحصيل و تحقيقات خودم ميپرداختم و تحت هيچ شرايطي تا فردا كه دو باره زنبيل را به دست ميگرفتم، به ياد نميآوردم كه فردايي همراه با گرفتاريهايي وجود دارد و روز بعد تازه ذهنم متوجه ميشد كه كجا بروم و از چه طريق نياز امروزمان را تأمين كنم. با قطع نظر از اينكه ايشان صادق مصدق هستند، بايد گفت واقعاً قابل باور نيست كسي تا اين حد به تحصيل توجه داشته باشد و مشكلات زندگي نتواند كمترين تأثيري بر روند تحصيل او داشته باشد. خاطره ديگري كه باز از خود ايشان شنيدم، اين است كه ميفرمود:«منزل ما كوچك بود و طبعاً سروصداي زيادي هم در آن وجود داشت. من براي اينكه از سروصدا دور باشم، به صندوقخانهاي كه در آخر اتاق بود و جز دريچهاي كوچك از نور و فضاي بيرون هيچ بهرهاي نداشت، ميرفتم و به مطالعه ميپرداختم». صندوقخانه در عرف عراق پستويي است كه برخي از وسايل را در آن جاي ميدهند. اين دو نمونه كه خيلي جالب است، هم اوج عسرت و تنگدستي ايشان را ميرسانند و هم مصر بودن اين شهيد بزرگوار را بر كسب علم و دانش.
و اما اخلاق و كيفيت برخورد ايشان با شاگردها، مسئلهاي است بسيار مفصل كه از توان يك گفتوگوي مختصر خارج است. تنها نكاتي را به صورت گذرا اشاره ميكنم. نكته اول اينكه شهيد صدر سراپا محبت بودند. محبت غيرقابل وصف ايشان به همه افراد و طبقات مختلف مردم، يك واقعيتي در وجود ايشان بود و نه تصنعي و ساختگي. دومين خصلت شهيد صدر، تواضع بود. اين ويژگي جزو ذات ايشان بود و اينطور نبود كه تصنعي باشد. به يك كارگر و حتي به يك بچه آنقدر احترام ميگذاشتند كه حد و اندازهاي نداشت. اين تواضع آنقدر زياد بود كه ما معمولاً به بخشي از تواضعهاي ايشان انتقاد داشتيم. ما در عين حالي كه خيلي به ايشان نزديك بوديم، اما متأسفانه آن روح بزرگ را درك نميكرديم، فلذا در مواردي انتقاد هم ميكرديم. در ويژگيهاي مختلف اخلاقي واقعاً نمونه خارقالعادهاي بودند. انسان هيچگاه احساس نميكرد كه شهيد صدر خود را نابغه تلقي كرده باشد و در نعمتهاي خدادادي خود را برتر از ديگران ببيند. ما اين خصوصيات اخلاقي را در امام راحل هم ميديديم كه واقعاً اين افراد در اينگونه موارد، عادي نبودند.
تحليل شهيد صدر از جريان زندگاني ائمه اطهار(ع) چه بود؟ آيا نظريه جديدي داشتند؟
همانطور كه ميدانيد، ائمه(ع) دورانهاي مختلفي داشتهاند. اميرمؤمنان علي(ع) در زمان پيامبر(ص) يك شجاع فداكار ديده ميشود، در زمان خلفاي ثلاثه يك صابر استخوان در گلو و در زمان خلافت خود، يك حاكم عادل كه بر عدالت اصرار دارد. آيا ما سه تا اميرالمؤمنين داريم؟ امام حسن(ع) در برخورد با معاويه صلح و امام حسين(ع) در مقابل يزيد قيام ميكند. آيا اين دو با هم تفاوت دارند؟ اگر متفاوت باشند، بايد چه كرد با اين فرمايش پيامبر(ص) كه «الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا». به اين ترتيب مشخص ميشود كه ائمه بزرگوار ما جلوههاي مختلفي دارند كه گاهي حداقل به نظر عوام، تضادي در اين جلوهها ملاحظه ميشود. از سوي ديگر، علماي بزرگوار در طول تاريخ تشيع، اگرچه تحليلها و تفسيرهاي بسيار ارزندهاي در باره دوران گوناگون ائمه(ع) بيان كردهاند، اما تحليل واحد منسجمي كه بيانگر همه دورانهاي ائمه(ع) و منطبق بر كل مسائل اجتماعي و رويدادهاي زمان آنها باشد، وجود ندارد. تحليلي كه بيان كند ائمه(ع) نور واحد بودند و همه يك خط و يك هدف داشتند، ما برخورد نكردهايم. بهجز آنچه كه شهيد صدر در ايام وفيات ائمه(ع) در محاضرات خود بيان ميكردند. مطالب شهيد صدر در اين زمينه، نهتنها داراي ارزش تاريخي، تحليلي و علمي است، بلكه اين نظرات براي مسائل گوناگون زمان ما آموزنده بوده و راهگشاي زمانهاي آينده هم خواهد بود.
اگر ممكن است خلاصهاي از اين نظرات را بيان بفرماييد.
اين كار بسيار مشكلي است. قبل از پاسخ شما، مطلبي را يادآوري كنم و آن اينكه مجموعهاي حاوي نه سخنراني شهيد صدر تحت عنوان «اهلالبيت، تعدد ادوار و وحدة هدف» چاپ شده است.
و اما پاسخ اين سؤال، به اعتقاد شهيد صدر، پيامبر اكرم(ص) در مدت ۲۳ سال حكومت و رسالت اين امكان را نيافتند كه جامعهاي اسلامي ايجاد كنند كه فرهنگ اسلامي بر آن حاكم باشد و نسلي تربيت شود كه از نظر سلوك و اخلاق و رفتار بر اساس اسلام باشد، زيرا كه از اين ۲۳ سال، ۱۳ سال آن را در مكه و در شرايط دشوار گذراندند و در دوران كمتر از ده سال مدينه هم بيشتر گرفتار جنگها و توطئههاي منافقين و كفار بودند. به همين دليل پس از رحلت پيامبر(ص) مردم از خط رسالت منحرف شدند، مگر افرادي معدود و انگشتشمار. شهيد صدر با توجه به اين شرايط به تشريح و تبيين رفتار ائمه(ع) ميپردازد.
به هر حال ايشان چهار مرحله را براي تاريخ اسلام ذكر ميكنند كه تازه در مرحله سوم، امام صادق(ع) مذهب را پايهگذاري ميكنند. در زمان امام صادق(ع) كه بيش از يك قرن از پيدايش اسلام ميگذرد، تازه دارد الفباي نماز خواندن و وضو گرفتن بيان ميشود. ببينيد! چقدر گرفتاري ائمه(ع) زياد بوده است. از اينجا مشخص ميشود كه چقدر كارها پيچيده است و در هر دورهاي چه بايد كرد. مرحله چهارم هم آمادگي براي غيبت است.
همانگونه كه مستحضريد، شهيد صدر در خصوص روند كلي علم اصول، سه مرحله را قائل هستند. ضمن اينكه اين مراحل سهگانه را توضيح ميدهيد، لطفاً بفرماييد آيا دوران مرحله سوم به پايان رسيده است؟ آيا مرحله چهارمي هم وجود دارد يا خير؟
مرحوم شهيد صدر در مقدمه «المعالم الجديدة» تاريخ علم اصول را بيان ميكنند و در آخر خلاصه اين تاريخ را چنين تشريح ميكنند كه علم اصول در ابتدا با اينكه وجود داشت، اما مستقل از فقه نبود. بعدها بهتدريج فقها متوجه شدند كه اصول بايد مستقل شود و همينطور هم شد. پس از استقلال اين علم، مرحله اول، يعني بذرپاشي مسائل علم اصول شروع شد.
پس از آن تطوراتي كه در اين مرحله پيش آمد، مرحله دوم علم اصول كه عبارت بود از: برنامهريزي براي بحثهاي گوناگون علم اصول، آغاز شد. بعد از برنامهريزي، تدوين و تبويب، قواعد كلي علم اصول به عنوان اينكه قاعده اصولي است، در جاي جاي فقه پياده و تطبيق شد. مثل حجيت خبر واحد. پس از اين مراحل يعني پس از اينكه بذرها جوانه زد و بحثها و مسائل گوناگون به قاعده تبديل شد، اين قواعد علم اصول را تشكيل دادند و در نهايت جايگاه فقهياش هم مشخص شد. ما از اين مقطع وارد مرحله سوم ميشويم كه دوران تكامل علم اصول است. بدين معنا كه مثلاً حجيت خبر واحد تبديل به يك قاعده ميشود كه فروع، خصوصيات و تعيين حدود آن بايد مورد رسيدگي و بررسي قرار گيرد كه البته اين مهم در مرحله سوم انجام شده است. همانطور كه قبلاً گفتم، شهيد صدر بيشترين كار عملي را در فقه و اصول انجام داده است. از همينجا بايد به اين مطلب توجه داشت كه دوران علم اصول در زمان شهيد صدر با دوران قبل، تفاوت داشته است. اكنون ميتوان خصوصيات دوراني كه ما نامش را مرحله چهارم ميگذاريم و به دست ايشان پايهگذاري شده است، بيان كرد. اكنون نميتوانيم فاصله را مشخص كنيم و نام مناسبي را هم هنوز پيدا نكردهايم. در اين مجال كوتاه تنها به يكي از نكات و حدود مرحله چهارم اشاره ميكنم. ببينيد يكي از حالتهايي كه دامنگير علماي گذشته ما بود، اين بود كه آنان به مسائل با نگرش فردي نگاه ميكردند و نگرش اجتماعي نداشتند. علتش هم آن بود كه ائمه ما عليهمالسلام حتي امام صادق(ع) زمينهاي براي تأسيس و تدريس علوم اسلامي نداشتند. بيشترين امكان و زمينه اين بود كه راوي نيازي را احساس و آن را از امام سؤال و بعد هم روايت كند. آنچه در دسترس ماست، عمدتاً به صورت روايت است. علاوه بر اين، ائمه ما از منصب و مسئوليت خودشان دور نگاه داشته شده بودند، بهجز حضرت اميرالمؤمنين(ع) در كمتر از ۵ سال كه آن هم با گرفتاريهاي بسياري همراه بود. به اين ترتيب، طبيعي بود كه راويان در مسائل كلي جامعه اسلامي فكر نكنند و تنها محدوده نيازهاي فردي خودشان را بنگرند. بنابراين اين نگرش فردي هم در علماي گذشته، هم در فقه و هم در اصول سرايت كرد، چون فقه و اصول در محور و بر اساس روايات وارده به وجود آمده است. آنچه كه شهيد صدر در مرحله چهارم علم اصول پايهگذاري كرده است، بررسي مسائل علم اصول با نگرش اجتماعي است و البته اين نگرش اجتماعي بهطور گستردهتر در فقه شهيد صدر وجود دارد.
در باره رساله عمليه مرحوم شهيد صدر براي ما صحبت بفرماييد. گويا تفاوتهايي بين «الفتاوي الواضحه» شهيد صدر و ساير رسالههاي عمليه وجود دارد. اين تفاوتها چيست؟ و بر اساس چه نگرشهايي شكل گرفته است؟
براي پاسخ به اين سؤال، من اشارهاي ميكنم به مقدمه الفتاوي الواضحه. مرحوم شهيد صدر در مقدمه اين رساله، خصوصياتي را براي آن بيان ميكنند كه يا در رسالههاي قبل وجود نداشته يا لااقل بهطور ضعيف وجود داشته است.
نكته ديگري را هم خود ايشان براي ما بيان ميكردند كه در آن مقدمه هم به آن اشاره شده است، ولي براي كسي كه از قبل مطلع نباشد، آن اشاره كافي نيست. ايشان ميفرمودند كه اسلام نظام كاملي است از روابط بين عبد و مولي، زن و شوهر، پدر و فرزندان و. . . . به اعتقاد ايشان، رساله عمليه بايد اين نظام جامع را نشان بدهد. مرحوم شهيد صدر ميفرمودند رساله عمليه وقتي كه به دست يك مسيحي رسيد، او بايد بفهمد كه اسلام چگونه جامعه بشري را از هر جهت اداره ميكند. در رسالههاي عمليه اينگونه نيست و ايشان امتناع ميكردند از اينكه رساله عمليه بنويسند و معتقد بودند كه رساله عمليه نوشتن بايد زمينه اجتماعي داشته باشد. اين مطالبي است كه جايي گفته نشده و سزاوار است مطرح شود. ايشان ميفرمودند وضعيت جامعه اسلامي بايد نوشتن چنين رسالهاي را اقتضا كند. بعد از اينكه به مرجعيت رسيدند و فتاواي خودشان را در حاشيه «منهاج الصالحين» مرحوم آقاي حكيم نشر دادند، بهتدريج زمينه را براي نشر قسمت اول اين رساله مناسب ديدند و آنطور كه ما بهطور شفاهي از خودشان شنيديم، ايشان رساله الفتاوي الواضحه را مشتمل بر چهار قسمت ميدانستند، قسمت اول شامل عبادات و قسمت دوم، شامل اموال است. اموال را هم به دو بخش تقسيم ميكنند اموال خاصه و اموال عامه كه طبعاً وقتي وارد مبحث اموال عامه ميشوند، قسمتي از اقتصاد اسلامي را هم مطرح ميكنند. البته اقتصاد اسلامي به آن معنا كه در كتاب «اقتصادنا» است، در رساله عمليه نميآيد و دليل آن هم، اين است كه «اقتصادنا» سيستم اقتصادي است و سيستم اقتصادي فتاواي فقهي نيست، بلكه مرتبط با ثابت و متغيري است كه بحث جدايي دارد و بعد از اموال، سلوك عام و سلوك خاص است. همانطوري كه گفتم اينكه الفتاوي الواضحه در چهار قسمت قرار خواهد گرفت، اين را ما بهطور شفاهي از ايشان شنيديم، اما آنچه در مقدمه اين رساله آمده است، اينطور است كه ابتدا عبادات، بعد اموال؛ اموال عامه و خاصه و بعد سلوك عام و سلوك خاص قرار ميگيرد.
در يك تقسيمبندي كلي، سه قسمت ميشود و با تقسيمات فرعياش پنج قسمت. حالا چطور ايشان اين تقسيمبندي را انجام دادهاند كه ميفرمودند چهار قسمت؟ ديگر ايشان اين را بيان نفرمودند. به هر حال به نظر ميرسد در قسمت اموال عامه ايشان بحثهايي دارند كه در رسالههاي عمليه وجود ندارد. قسمتهايي از بحث سلوك خاص و عام هم قطعاً از بحثهايي است كه در رسالههاي عمليه وجود ندارد و ابتكاري است. البته قسمتي از سلوك خاص و كمي از سلوك عام در همين رسالههاي عمليه وجود دارد. يكي از بحثهاي ابتكاري و جالب ايشان، علاقات دولت اسلامي با دول كفر است كه قطعاً اين مسئله در بحث سلوك عام بهطور دقيق در ذهن آن بزرگواران بوده است و خوب، معلوم است كه چنين بحثي در هيچ رساله عمليهاي وجود ندارد. با اين توضيحات، مشخص ميشود كه اولاً نگرش اجتماعي در طرح رساله عمليه ايشان بهطور گستردهاي وجود دارد و ثانياً بحثهاي ايشان بهخصوص در سلوك عام بهگونهاي است كه يك نظام اسلامي جامع و كاملي در رساله عمليه شهيد صدر مشخص ميشود.
اشارهاي به ثابت و متغير در اقتصاد از ديدگاه شهيد صدر داشتيد. اگر ممكن است اين مسئله را بهطور مختصر توضيح دهيد.
ايشان در كتاب اقتصادنا بحثي را مطرح ميكنند كه انسان، دو نوع نياز دارد؛ يكي نيازهاي ثابت و ديگري نيازهاي متغير. به عنوان مثال مسكن، ازدواج و بقاي نسل از نيازهاي ثابت بشر است. خوب طبيعي است كه شريعت اسلام هم بايد احكامي داشته باشد كه حدود و خصوصيات اين دو نياز را تنظيم كند. به اين ترتيب، بايد دو نوع حكم وجود داشته باشد. احكام ثابت و احكام متغير. احكام ثابت همان است كه در آن روايت معروف ميفرمايد:«حلال محمد(ص) حلال الي يوم القيامة و حرام محمد(ص) حرام الي يوم القيامه» و اما احكام متغير، احكامي است كه براي تأمين نيازهاي متغير انسان تشريع شده است. گفتم تشريع شده است. ممكن است سؤال كنيد، اگر متغير است پس چگونه تشريع شده است؟ در اينجا ايشان پاسخ ميدهند كه احكام متغير را شارع مقدس در اختيار وليفقيه قرار داده است و وليفقيه در يك چهارچوب مشخص احكام متغير را كه براي تأمين نيازهاي بشر است، صادر ميكند. در اينجا بايد دو مطلب را توضيح داد. يكي محدوده ولايتفقيه است و اينكه او در چه محدودهاي حكم ميدهد. البته حكم ولايي نه حكم فقهي. فرق است بين حكم فقهي كه همان حكم ثابت است و حكم ولايي كه بر حسب شرايط زمان و مكان از وليفقيه صادر ميشود، نه از شارع مقدس. مطلب دوم اينكه، وليفقيه بر چه اساسي حكم ميدهد؟ آيا صاحب اختيار مطلق است يا چهارچوبي براي او مشخص شده است؟
اما در مورد مطلب اول همانطور كه ميدانيم احكام تكليفي پنج حكم است، وجوب، حرمت، استحباب، كراهت و اباحه. وجوب و حرمت در حوزه احكام ثابته جاي ميگيرند. وليفقيه نميتواند واجب را حرام يا حرام را واجب كند، مگر در موارد استثنايي. مجال و ميدان ولايت، آن سه حكم ديگر است. هر چيزي كه مستحب است، هر چيزي كه مكروه است و هر چيزي كه مباح است، در اختيار وليفقيه باشد.
يعني تنها استحباب را ميتواند به كراهت تبديل كند يا اينكه استحباب را به وجوب و حرمت هم ميتواند تبديل كند؟
هر سه از اين حكم را ميتواند به وجوب يا حرمت تبديل كند. در حكم ولايي ديگر استحبابي در كار نيست، كراهت هم نيست، قطعاً وجوب و حرمت است. البته وجوب و حرمت ولايي نه وجوب و حرمت فقهي. همانطور كه قبلاً هم گفتم، در موارد نادر و استثنايي به وليفقيه اختيار داده ميشود كه در حوزه احكام ثابته، يعني وجوب و حرمت هم وارد شود. مثلاً واجب را حرام يا مباح كند و همچنين حرام را واجب يا مباح كند.
اين موارد در كجاست؟
اين موارد در تزاحم است. حتماً ميدانيد كه تزاحم غير از تعارض است. تزاحم يعني تضاد ملاكها. مثل اينكه حرمت و وجوب در يك جا جمع شوند. يا بايد نماز را قطع كند كه حرام است و غريق را از دريا نجات دهد كه واجب است يا غريق را نجات ندهد كه حرام است و نماز را ادامه دهد كه واجب است. اين تزاحم است. در اينجا طبعاً گفته ميشود كه در تزاحم، شخص بايد به عقل خودش مراجعه كند و بهطور قطعي يا بهطور گمان ببيند در نظر شارع كدام مهمتر است، همان را انجام دهد. اكنون در جايي كه حاكم شرعي وجود دارد و ولايتي در كار است، ولي امر ميتواند حكم ولايي صادر كند و يكي از وجوب و حرمت را بر ديگري مقدم بدارد، يعني واجب را بر حرام ترجيح دهد يا برعكس. اين هم مجال دوم براي اعمال ولايت است.
بحث دوم اين است كه آيا حاكم و ولي امر به سليقه خود و ذوق خود ميتواند اعمال ولايت و حكم صادر كند يا آنكه ضوابطي در كار است؟ باز شهيد صدر در اقتصادنا ميفرمايد ضوابط كلي و هدفها و غرضهايي كه مورد نظر شارع مقدس است، توسط خود شارع بيان شده است. به اعتقاد ايشان وليفقيه يعني مجتهد و مجتهد كسي است كه در حدود بشري مسلط بر خواستهاي شرع مقدس است. وليفقيه بر اساس آن خواستهاي كلي موظف است كه احكام متغير را صادر كند، اما از پيش خود به هيچوجه نميتواند حكمي صادر كند.
از اينكه فرصتي در اختيار ما قرار داديد و در اين گفتوگو شركت كرديد، سپاسگزاريم.