
پس از جنگ، شهادت دّر گرانمايهاي شد كه نصيب هر كسي نميشد. ميگشت و ميگشت تا اين افتخار را به گردن كساني كه لياقتش را داشته باشند، بيندازد.
آري! بايد سبكبار ميشدند تا ملحق شوند. آنهايي كه شبانه روز، براي يافتن رد و نشانهاي از رزمندگان و شهدا خاكها را زير و رو ميكردند تا شايد دل خانواده و نگاه منتظر مادر و خواهري را شاد كنند و سرانجام خود در اين راه، به خيل عظيم شهدا پيوستند. امروز به ياد شهيدان سعيد شاهدي و محمود غلامي از شهداي تفحص آمدهايم تا يادشان را در دلهاي مشتاقان زنده كنيم، همراهمان باشيد.
نام: سعيد شاهديسهي
تاريخ توليد: ۱۷ اسفندماه ۱۳۴۷
تاريخ و محل شهادت: ۲ دي ماه ۱۳۷۴. فكه
مزار شهيد: بهشت زهرا (س) قطعه ۲۹
ظاهر خيلي مهم نيست
بسيار ساده لباس ميپوشيد، يك بار يكي از معلمهاي دبستانش در مورد لباسش به او تذكر داد، او هم در جواب گفت:«آدم بايد اصلش را درست كند، ظاهر و قيافه خيلي مهم نيست.»
شهدا از ما راضي هستند؟!
از سنين نوجواني با شركت در تشييع شهداي محل در سوگشان بسيار گريه و نوحهخواني ميكرد. بعد از جنگ نيز هر وقت شهيدي ميآوردند در مراسم تشييع و خاكسپارياش حضور فعالي داشت. برايش فرقي نميكرد آن شهيد چه اسم و رسمي داشته باشد، ميگفت: «شهيد، شهيد است، چه سردار باشد، چه سرباز و چه يك بسيجي گمنام.»
سعي ميكرد مجلس شهيد را با مداحي و ميانداري رونق دهد. در تشييع شهيد بصيريان كه پس از سالها رجعت كرده بود، با تمام وجود فرياد ميزد و ميگفت: «هر كس كه ميميرد توي محل پيكرش را زمين ميگذارند و بلند ميكنند و ميگويند كسي از او بدي ديده يا نه؟ اما شهدا فرق ميكنند بايد از شهدا پرسيد از ما بدي ديدند يا نه؟!»
خادم الحسين(ع)
يكي از دغدغههايش علم كردن پرچم عزاي امام حسين (ع) بود. بعد از ارتحال امام خميني (ره) هيئت عشاق الخميني(ره) را به همراه دوستانش در محله فلاح تأسيس كرد، در سرما و گرما اجازه نميداد هيئت تعطيل شود، حتي اگر پنج نفر فقط زيارت عاشورا بخوانند آن را برپا ميكرد. خودش روحاني هيئت را با موتور ميآورد و ميبرد. گاهي هم مداحي ميكرد، هم خادمي. در هيئتهاي ديگر نيز شركت ميكرد و با ميانداري رونق ميبخشيد. او در اين راه خانوادهاش را همراهي ميكرد و مشوق خوبي براي دوستانش بود. روزي هم كه او را به خاك سپردند روز ولادت امام حسين (ع) بود.
قبلاً پسر داشتم
پس از جنگ با همسر شهيد رضا مؤمني (دوست صميمي سعيد كه در سال ۱۳۶۶ به شهادت رسيد) ازدواج كرد تا براي فرزندش كه پدر خود را نديده بود، پدري كند. سعيد آنقدر به او محبت ميكرد كه رضا «بابا سعيد» از دهانش نميافتاد.
وقتي محمدصادق به دنيا آمد، خيلي مراقب بود، كسي ميان اين دو بچه فرقي نگذارد. دوستانش به او گفتند:«آقا سعيد، مبارك باشد، پسردار شدي» در جواب گفته بود:«قبلاً يك پسر گل داشتم،اين دومين پسر من است.»
نماز اول وقت
هر وقت در نماز خواندن سست ميشوم ياد سعيد ميافتم. وقتي با هم بيرون ميرفتيم برايش فرقي نميكرد كجاي اين مملكت باشيم. توي كدام محل، با ماشين يا موتور، كار داشت يا نداشت، صداي اذان را كه ميشنيد براي نماز آماده ميشد و به شوخي ميگفت: «راضيام كه بريم نماز بخونيم.» گاهي شبها با هم به اردو يا جايي ميرفتيم، براي نماز صبح، آنقدر با هول و خوف بيدار ميشد كه من فكر ميكردم زلزله آمده يا اتفاقي افتاده كه اين طور بلند شده است.
حاجي احرام دگربند ببين يار كجاست
از فكه به دوكوهه آمده بود تا بعضي وسايل مورد نياز را به آنجا ببرد. داشتم به طرف حسينيه ميرفتم كه سعيد را ديدم. اطراف زمين صبحگاه قدم ميزد و با خودش زمزمه ميكرد:«دوكوهه السلام اي خانه عشق...»
سلام و عليك گرمي كرديم و گفتم:« آقا سعيد اگر مرا نديدي حلالم كن، اسمم درآمده، دارم ميروم مكه.» لبخند معناداري زد و گفت:« انشاءالله كه قبول باشد تو برو مكه من هم ميروم فكه، ببينم كداممان زودتر به خدا ميرسيم.» از حج براي سعيد آب زمزم و تسبيح سوغات آوردم. منتظر بودم از فكه برگردد، تلفن به صدا درآمد و خبر شهادتش را دادند.
شهادت با زبان روزه
روز آخرماه رجب، بعد از زيارت عاشورا سعيد روضه غربت امام حسن (ع) را خواند و بعد در گوشهاي دراز كشيد و ملحفهاي رويش انداخت. سابقه نداشت پس از نماز صبح بخوابد. سفره صبحانه كه پهن شد محمود غلامي دو سه بار پارچه را از روي سعيد كنار زد و گفت:«بلند شو، بلند شو صبحانه بخوريم» سعيد هم خودش را به خواب زد و هيچي نگفت. دفعه آخر چشمش را باز كرد، نگاهي به محمود كرد و گفت: محمودي حتماً بايد بگم كه روزهام؟» همان روز صبح سعيد و محمود بر اثر انفجار مين والمري به شهادت رسيدند.
دستنوشته شهيد سعيد شاهدي
سلام بر تو اي شلمچه،اي مشهد شهيدان، پس از مدتها باز سعادت يافتم تا بار ديگر روح سرخ تو را ببينم، آن خاكريزهاي سرگونه، آبگرفتگي عظيمي كه همچو دريا بود. شلمچه، آمدهايم تا از آب پاك آغشته به خون شهيدانت وضو سازيم و بر خاك مطهرت نماز گزاريم. هنگامي كه سر بر خاك تو ميگذاريم به ياد سروهايي ميافتيم كه بيجان به روي گوشه و كنار خاكريزهايت تكيه داده بودند. هنوز صداي طنين بچهها به گوشمان ميرسد كه خاطرات شيرين آن ذهنمان را جاودانه ميكند... ياد بچههايي كه روي خاكريزهايت مردانه جنگيدند و مظلومانه و گمنام شهد شيرين شهادت را نوشيدن.