يك: براي سينماي ايران كه به خاطر ضعفهاي ساختاري و تكنيكي و موضوعاتي از اين دست نميتواند ژانرها يا گونههاي بسياري را تجربه كند – فيلمهاي علمي –تخيلي، وحشت و... - يكي از مهمترين و در دسترسترين ژانرها گونه فيلمهاي اجتماعي است.
حداقل تجربه سه دهه سينماي ايران پس از انقلاب اين ادعا را اثبات ميكند كه درخشانترين و تأثيرگذارترين فيلمهاي ما در اين ژانر ساخته شده است؛ چه آنجا كه فيلمسازان ما رخداد دفاع مقدس – مهمترين پديده اجتماعي، فرهنگي بعد از انقلاب – را دستمايه روايت و مضمون يك فيلم قرار دادهاند و چه آنجا كه بعد از جنگ، حواشي و تبعات آن، واكاوي لايههاي پنهان و زيرپوستي شهر، تغييرات تأثيرگذار طبقاتي، بروز و ظهور طبقههاي جديد، دوران گذار از سنت به مدرنيته، تعارضات ميان باورهاي پيشين و باورهايي كه از دل زندگي در متن روابط جديد شهري پيش ميآيد در تيررس و ديد فيلمهاي اجتماعي قرار ميگيرد.
دو: مصالح و ملات فيلمهاي اجتماعي چيست؟ پاسخ به اين سؤال در گام اول چنان بديهي به نظر ميرسد كه انگار بخواهي به اين پرسش جواب بدهي كه مصالح و چارچوب يك فيلم علمي – تخيلي چيست؟
خب، معلوم است يك فيلم علمي – تخيلي از سطح دانش زمانه، «عنصر خيال» - يعني آنجا كه قرار است نه به واسطه تجربه و آزمايش و علم بلكه براساس تخيل از مرزهاي دانش كنوني فراتر برويم – و «جلوههاي ويژه» - يعني تجسم و تجسد همان عنصر خيال كه جامه يك واقعيت مجازي را بر تن كرده است – بهره ميگيرد تا بتواند گونه يا ژانري از سينما را در برابر چشمان ما شكل دهد.
با اين شيوه از استدلال معلوم است كه مصالح و بنمايه ژانر اجتماعي همان جامعهاي خواهد بود كه فيلم ميخواهد روي شانههاي آن بايستد و به روايت رخدادها و روابط آن بپردازد.
در واقع جامعه در اينجا يك بستر زنده براي به تصوير كشيدن مضمونها و مفاهيمي است كه فيلمساز ميخواهد درباره آنها سخن بگويد.
اما آيا جامعه يك بركه كوچك با اجزا و عناصر محدود است و فيلمساز هم ماهيگيري كه قلاب ماهيگيرياش را براي صيد چند ماهي به درون اين بركه انداخته است؟
آيا جامعه يك رود كاملاً زلال است كه فيلمساز ميتواند از همان دور به واسطه يك چوب ماهيگيري هم پديدههاي زيرلايهاي آن را رصد كند و هم به صيد بپردازد؟
اتفاقاً دشواري ساخت فيلمهاي اجتماعي از همين نقطه آغاز ميشود.
اجتماع به ويژه جامعهاي كه هنوز نتوانسته پل محكمي ميان ارزشهاي گذشته و امروزش بزند،جامعهاي كه گاهي عميقاً دچار تضادها و ترديدهاي جدي است، يك پديده به شدت چند وجهي و چند لايه است كه كشف و استخراج مضامين از آن صرفاً با اتكا به يك ذهن محصور شده در پيشفرضها يا اتكا به ذهنيت متوقف شده در ايدهآلهاي شخصي، واگويهها، نوستالژيها و عقبگرد در نسلهاي گذشته و بازآفريني همان حرفها و رفتارها و آرمانها ميسر نميشود.
سه: جامعه ايران يك جامعه به شدت ديناميك و پويا است.
همچنان كه در بعد سياسي بسياري از تحليلگران قدر غربي هم در برابر عكسالعملها و رفتارهاي سياسي – اجتماعي ايرانيها احساس عجز ميكنند و قادر نيستند به تعبير عامه دست مردم را بخوانند، اين خصيصه وقتي ميخواهيم آن را با مقوله سينما هم ارتباط بدهيم بيش از پيش به چشم ميآيد.
آيا سينماگري كه اسم خود را در گونه فيلمهاي اجتماعي قرار داده، اما جهان شخصي او از يك سري موهومات، پسندها و محفلها فراتر نميرود،تنها يك گمان را به يدك نميكشد كه فيلمساز اجتماعي است؟
آيا بسياري از ما در گير و دار تعميم ناخواسته جزء به كل دست و پا نميزنيم؟
اينكه في المثل تصور كنيم هر آنچه در سطح خيابانهاي
تهران – آن هم خيابانهايي كه در اطراف محل زندگي يا كار ما قرار دارند – واقعيت محتوم جامعه ايران است، دچار نوعي گسست از اجتماع نشدهايم؟
چهار: سيامين دوره جشنواره بينالمللي فيلم فجر با يك فيلم موزيكال شروع شد. خب! چه ايرادي دارد؟ ميخواهيم دور هم باشيم، تازه تهته همه ما كودك است، وقتي از سبيلها و موهاي سفيدمان فاصله بگيريم.
از چهار فيلمي كه تا امروز- صبح شنبه- (سومين روز جشنواره) ديدهام در نصف فيلمها مردم صبح تا شب در خانههايشان سبزي خرد ميكنند و با فروش سبزيهاي خرد شده به در و همسايه به سختي روزگار ميگذرانند. اگر بخواهيم بين جهان درون فيلمها و جهان عيني پلي بزنيم، احتمالاً ۳۵ ميليون ايراني صبح تا شب در خانههايشان سبزي خرد ميكنند و با فروش بستههاي سبزي به در و همسايه روزگار ميگذرانند. آدرس هم ميدهم كه به حساب بلوف نگذاريد. «ميگرن» و «تلفنهمراه آقاي رئيس جمهور».
اصولاً جشنواره رفتن هم جزو آن مقولههايي است كه بيشتر از آنكه «درونمايه» داشته باشد، «برونمايه» دارد.
يعني اگر كسي اين عنوان جشنواره فيلم و سيمرغهايش را نبيند، گمان ميكند كه انگار جشنواره مد و لباس و گل و بلبل و شمع و پروانه است.
تا بوده، همين بوده، آدم هميشه ميخواهد يك جايي برود سر از جاي ديگري درميآورد.
ميگويم جشنواره فيلم فجر اما سر از جشنواره مد و آرايش و لباس درميآوريم. كسي هم اعتراض كند، ميگويند شما هم با اين افكار پوسيدهتان! پس مردم با لباسهاي پاره پوره به جشنواره بيايند؟!
بگوييم خودتان را به آن راه نزنيد، ميگويند اصلاً ما ميخواهيم خودمان را به آن راه بزنيم، به كسي چه ربطي دارد؟ اصلاً اين ۱۰ روز را ميخواهيم خوش بگذرانيم، ميخواهيم شام و ناهار و كيك و شيريني و چاي و نسكافه جشنواره را بخوريم، سيگار دود كنيم، دل بگيريم و قلوه بدهيم و اينكه سينماي ايران به كجا ميرود، يك بحث فرعي و دست چندم است، حتماً به يك جايي ميرود ديگر، اصلاً شما مثل اينكه حالتان زياد خوب نيست، مدام ميپرسيد اين قطار به كجا ميرود، اين قطار به كجا ميرود؟ بالاخره به يك جايي ميرود ديگر.
پنج: چالش بسيار جدي كه مثل يك ابر وسيع فضاي سينماي ما را تحت تأثير قرار داده، تجربههاي زيستي فقير و كممايه ما ايرانيها در مواجهه با انعكاس زندگي در آثار هنري و فرهنگي است.
به خاطر همين است كه دامنه فكر و تحليل هر كدام از ما حداكثر وابسته به محفلي است كه در آن نفس ميكشيم اما بيرون از آن مجالي براي ابراز وجود نميماند.
مصيبت بزرگي است اينكه ما در قالبهاي فكري از پيش ساخته شده تعريف ميشويم و جز در آن قالبها نميتوانيم تأمل و عمل كنيم.
اسم اين قالبهاي از پيش ساخته شده را هرچه كه بگذاريد، صورت مسئله تغيير نميكند.
اگر سينماي ايران آينه گردان جامعه و ملت و فرهنگ ماست چرا اين آينه فقط در زندگي و ديالوگ طبقه و نوع خاصي از آدمها متوقف مانده است؟
چرا اين آينه فقط بلد است سبزي خرد كردن در خانههاي ۵۰ متري كلنگي را نشان دهد؟
آيا جز اين است كه فيلمسازان ما با فقر تجربه زيستي مواجهند و مجبورند هر آنچه ميگويند در قالب پيشفرضهاي ذهني و محفلي باشد؟ آيا جز اين است كه وقتي ما به يك تصوير يكپارچه و جامع نميرسيم، مجبوريم به تكههايي بسنده كنيم كه اگرچه ممكن است آن تكهها در جامعه وجود داشته باشد اما تكيه كردن صرف به آنها چيزي جز نشاني غلط دادن نيست.
بسياري از ما هنوز روشنفكري را در نشستن در كافهها و گم شدن در ميان حلقههاي دودي كه خود ميسازيم، تعريف ميكنيم.
گاهي هم البته ممكن است براي خالي نبودن عريضه توليدات نصف و نيمهاي هم داشته باشيم اما اينكه اين توليدات چه تناسبي با شرايط اجتماعي، سياسي و بينالمللي ما دارد، بيپاسخ ميماند.
ما در چه عصري زندگي ميكنيم، نياز امروز ما چيست، شرايط بينالملل، تهديدهايي كه عليه كشور وجود دارد، استفاده از عنصر سينما براي ايجاد مصونيت فرهنگي، بهرهمندي از يك زاويه ديد چندضلعي براي بازتاب فرهنگ ايراني- اسلامي، همه اينها حلقههاي مفقود سينما و فيلمسازان ما هستند.
آنها هنوز نتوانستهاند بين مطلوبيتهاي شخصي و مطلوبيتهاو مصالح ملي پلي بزنند.