کد خبر: 459155
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۳
جستاري در تاریخچه مبارزات ۶ قرن اخیر ایران و عراق در گفت‌وگوی «جوان» با آیت‌الله سید محمدباقر شيرازي
این ضرورت هنگامی مضاعف می‌گردد که تلاش تبلیغی دشمنان در واژگونه‌نمایی تاریخ انقلاب، ‌هر روز ابعادی جدیدتري از خود به نمایش می‌گذارد. در این مصاحبه حضرت آيت‌الله حاج‌سید محمدباقر شیرازی فرزند مرحوم آيت‌الله العظمی حاج سیدعبدالله شیرازی به بازگویی پاره‌اي از خاطرات خویش در باب تاریخچه نهضت‌های اسلامی ایران از دوران رضاخان تا پیروزی انقلاب پرداخته‌اند که لطف ایشان را سپاس می‌گويیم.

خاطرات سیاسی جنابعالی قاعدتاً از خاطرات مربوط به مبارزات والدتان مرحوم آیت‌الله العظمی سیدعبدالله شیرازی جدا نیست. از قدیمی‌ترین خاطراتی که از مبارزات ایشان دارید بفرمايید.
بسم الله الرحمن الرحیم. بعد از كشتار مسجد گوهرشاد، ‌مرحوم آقاي والد را با برخی از اعلام آن دوره مشهد از جمله مرحوم آقای آسیدیونس اردبیلی زندان كردند، مدتي در زندان تهران بودند و بعد هم كه آزاد شدند، رضاخان ملعون به جنایات گذشته اكتفا نكرد و دستور داد كه رئيس هر صنفي ازجمله علما با زن خود بايد براي جشن کشف حجاب بيایند. پاره‌اي از افراد زن‌هايشان را به حسب ظاهر طلاق دادند و يا اثبات فوت كردند براي اينكه بگويند ما عيال نداريم كه بخواهيم با زن‌هايمان بياييم...
كه از قضيه فرار كنند...
بله، خلاصه بعد از اين ماجرا، شبانه به نجف فرار كردند و بعد هم بنده به نجف رفتم. دوره حضور آخر ایشان در عراق مصادف بود با دوره‌های مختلفی از جمله دوره فيصل، و بعد از مدتی پسرش فيصل ثاني و بعد هم عبدالكريم قاسم آمد و بعد عبدالسلام و عبدالرحمن عارف و سپس احمدحسن البکر.
در دوراني كه در نجف بوديد، با توجه به مواجهه‌اي كه مرحوم والد با رضاخان داشت، تضييقاتي از طرف دستگاه ايران براي ايشان ایجاد می‌شد؟
آنها نمي‌توانستند درعراق کاری بکنند، در آنجا قدرتي نداشتند و لذا در عراق مشكلي نداشتيم. البته مرحوم والد در عراق هم مبارزاتي با عبدالكريم قاسم و حسن البكر داشتند كه قضايايش مفصل است. بعد هم در اثر مبارزاتي كه با حسن البكر و عبدالكريم قاسم داشتند، بنده هم مدتي در بغداد زندان شدم و در آنجا بودم.
شما را چرا گرفتند؟
به عنوان اينكه ما عجمي بوديم و چرا در امور سياسي یک کشور عربی دخالت كرديم؟ من هم جواب دادم: «مرحوم آميرزا محمدتقي شيرازي هم عجمي بودند و عراق را از دست انگليس گرفتند و دادند به شما!»، لذا معلوم نبود كه ما را اعدام كنند يا نه كه قضايا مفصل است. البته در عراق هم كه بوديم، در فرستادن مرحوم نواب صفوي براي كشتن كسروي دخالت داشتيم...
اگر اين مطلب را به تفصيل بفرماييد، ممنون مي‌شويم. اولاً نواب را چگونه شناختيد؟ چه شخصيتي داشت؟
نواب صفوي با ما همدرس بود و تقريباً همسن هم بوديم. شجاعت عجيبي داشت. به علاوه با اينكه زمان مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني و مرجعيت ايشان بود، ‌و شهریه طلاب هم برقرار، معذلك ايشان نصف روز مي‌رفت نجاري مي‌كرد و درس هم مي‌خواند. بعد خبر آمد كه كسروي به حضرت صادق(ع) و ائمه اطهار(ع) جسارت مي‌كند. ما با نواب صفوي و عده‌اي دیگر در درسي بوديم، در درس تفسير آقاي اميني صاحب «الغدير». اين خبر كه آمد، مرحوم آقاي اميني گفتند كه يك نفر بايد برود و او را بكشد. نواب صفوي گفت: «من حاضرم بروم و او را بكشم»، اما قضيه را علني نكردند و فقط يك عده كمي از خودمان مي‌دانستيم. حکم مهدورالدمي را هم از مرحوم حاج‌آقا حسين قمي و ديگران به دست آوردند. مبلغي هم برای مخارج سفرش، ‌از مرحوم آسيد اسدالله مدني گرفتند. ماشين‌هايي بودند كه بين كربلا و نجف تردد مي‌كردند. روزی که قرار بود به ایران برود، ‌بنده و مرحوم آقاي اميني و چند نفر از رفقا بوديم كه نواب به حرم حضرت امیر رفت و كفنش را با حرم متبرك كرد و آمد براي كشتن كسروي. اول هم فقط قصد كشتن كسروي را داشت و بعدها برحسب اتفاقاتی که در ایران پیش آمد، هژير رزم‌آرا و... را هم كشت كه قضايايش مفصل است و شنيده‌ايد. در نوبت اول هم خودش براي كشتن كسروي رفت، لكن مؤثر واقع نشد و بعد بقيه رفتند.
رابطه شهيد نواب صفوي با والد شما چگونه بود؟
به او علاقه‌مند بودند، چون مرحوم والد هم درجریان مبارزات ملی شدن نفت قرارداشتند. سفر بعدی که پس از کشته شدن کسروی به نجف آمد و براي مصر هم كه رفت، ‌را در جريان بوديم. البته در ايران يك عده سعايت‌هایی كردند و بين ايشان و مرحوم آقاي بروجردي و مرحوم آقاي كاشاني اختلافاتي را به وجود آورده بودند، لكن با همه اختلافاتي كه پيشامد كرده و روابط شكر آب شده بود و مدتي هم منجر به زندانی شدن مرحوم نواب شده بود، اما انصافاً هر سه افرادی بودند كه باهم، كار ميرزاي شيرازي را كردند. الان که بعد از سال‌ها به قضایا نگاه می‌کنیم، ‌می‌توانیم چنین نتیجه‌ای را بگیریم. از یک طرف مرحوم آيت‌الله بروجردي كه رياست عامه را داشتند و قضيه شيخ شلتوت مصر كه باعث... تقريب مذاهب شد.
بله و فتواي مشروعيت شيعه توسط شيخ شلتوت، در اثر مجاهدت‌هاي مرحوم آيت‌الله بروجردي صادر شد. ازطرف دیگر مرحوم آقاي كاشاني هم قضاياي نفت را پيش برد، مرحوم نواب صفوي هم در قضيه كشتن كسروي و هژير و رزم‌آرا به آقاي كاشاني و جامعه مذهبی ایران كمك كرد.
چطور وقتي نواب در آستانه اعدام قرار گرفت، در نجف علما هيچ كاري براي نجات او نكردند؟
اين ملعون وقتي مي‌خواست مرحوم نواب را اعدام كند، يك كسي را به نجف فرستاد، يكي را هم پيش آقاي بروجردي فرستاد و خودش هم رفته بود به آبعلی که درکاخ خود و مرکز نباشد. خودش نبود كه بگويد نبوده است. يكي از منسوبين آقاي بهبهاني، پسر آسيد عبدالله بهبهاني...
آسيد محمد بهبهاني...
بله، او هم بينابين بود. چون فوت شده‌اند خیلی نمي‌خواهيم قضيه را باز كنيم. گمانم از منسوبين او بود. آمد آنجا كه شما خيالتان راحت باشد و او عفو شده و اعدام نمي‌شود. امثال این فرد پيش آقاي بروجردي هم رفته بودند و به ایشان هم اطمینانی داده بودند كه بعد خبر اعدام آنها آمد... يعني در واقع فريب دادند...
بله، فريب دادند.
ظاهراً در جريان ملي شدن نفت هم مرحوم والد دخالت‌هایی داشتند. حتي يك بار هم به ايران آمدند و به منزل آيت‌الله كاشاني هم رفتند. به‌رغم اينكه بعد از قضاياي كشف حجاب به نجف رفتند، ولي در دوره ملي شدن نفت كه آيت‌الله كاشاني و دكتر مصدق و... فعال بودند، ايشان هم ارتباطاتي داشتند. از آن دوره بفرماييد.
تاوقتي كه آقای کاشانی با مصدق بودند، ‌حتی با مصدق هم ارتباطاتی داشتند. تلگراف‌ها و نامه‌هایی از آقاي والد به مصدق در دست هست. از جمله در جریان الصاق عکس زن‌ها به گذرنامه‌ها. تا قبل از آن از زن‌هاي اهل علم عكس نمي‌گرفتند و آنها مستثني بودند...
براي زدن روي گذرنامه؟
بله، بعد پيراسته نامي بود كه سفير ايران بود و آمد و دستور به عكس گرفتن داد. مرحوم آقاي والد به مصدق و آقاي كاشاني تلگراف كردندکه پاسخ مصدق مبنی بر منتفی شدن این تصمیم هست و منتشر هم شده.
نکته‌ای هم از مرحوم آقاي كاشاني دارم كه بعد از اينكه قضايای نهضت ملی گذشت، بعضي‌ها با ايشان مصاحبه كردند كه جدايي شما و مصدق چطور اتفاق افتاد؟ ايشان جواب داده بودند كه بله! آقاي مصدق آمده از من به عنوان رئيس مجلس مي‌خواهد كه مجوز معاملات شراب را امضا كنم و مي‌گويد بودجه مملكت كم است! من هم گفته‌ام عجب! ايراني كه روي اين همه معادن خوابيده، براي بودجه آن، ‌خرید و فروش شراب را تصويب كنيم؟... در مجموع باید گفت در شکست آن ماجرا عوامل متعددي دخیل بود. بخشي هم كار توده‌اي‌ها بود كه دور مصدق را گرفتند و اين‌جور آزادي‌ها رامي‌خواستند و همين باعث جدايي شد. شاه هم فرار كرد و رفت. مرحوم آقاي بروجردي هم از ترس اينكه اگر شاه برود، توده‌اي‌ها مسلط خواهند شد، از بازگشت شاه ممانعت نكردند.
همانطور که اشاره کردید، ‌بعد از ۲۸ مرداد آيت‌الله كاشاني را هم به بهانه‌ای دستگير کردند. مرحوم والد بعد از آزادي مرحوم کاشانی نامه‌اي به ايشان نوشت و آيت‌الله كاشاني هم به ايشان جواب جالبی دادندکه در منابع مربوطه هست. از رابطه آنها بعد از ۲۸، چه خاطره‌اي داريد؟ چون ظاهراً شما يك بار به ایران و ديدن ايشان آمديد.
در آن زمان، هنوز عبدالكريم قاسم كودتا نكرده بود و فيصل، شاه بود. من آمدم ايران و در شيراز مشغول تدريس شدم. زمان مرحوم آقاي بروجردي بود و همين آقای راشد يزدي و دیگران از شاگردان آن وقت ما هستند.
آقای راشد آن وقت در شيراز بود؟
از يزد آمد شيراز. چند وقت پيش در حسینیه ما منبر رفت و گفت كه من ۵۰ سال پيش نزد فلاني درس مي‌خواندم...
چرا از نجف آمديد شيراز؟
مرحوم آميرزا نورالدين شيرازي فوت شده بودند و حوزه شيراز مختل شده بود. از بنده خواستند و آمدم مشغول تدريس شدم...
از ديدار با آقاي كاشاني مي‌گفتيد.
بعد از اينكه ايشان آزاد شدند، ما در ايران بوديم كه عبدالكريم قاسم در عراق كودتا كرد. مدتي در شيراز بودم و تدريس مي‌كردم و بنا شد برگردم نجف. آقاي كاشاني كسالت پيدا كرده و در بيمارستان بستري شده بودند و من به ديدن ايشان رفتم. ايشان احوال آقا را پرسيدند و علت آمدنم را گفتم. آن موقع وسايل پزشكي در ايران نبود و نمي‌توانستند در سن ايشان، پروستات را بدون خطر عمل كنند. پزشك گفته بود كه ايشان بايد به آلمان بروند كه فكر مي‌كنم ۱۸ هزار تومان خرج داشت. شاه حاضر شده بود اين پول را بدهد، اما آقاي كاشاني قبول نكرده بود. از من پرسيد: «مي‌خواهي چه كار كني؟» جواب دادم: «مي‌خواهم برگردم به نجف». بعد از كودتاي عبدالكريم قاسم و از بين رفتن شاهنشاهي عراق، افرادي كه انقلابي بودند، مورد احترام عبدالكريم قاسم بودند، از جمله آقاي كاشاني. بنده سه سالي در ايران بودم و رژيم عراق هم عوض شده بود و بدون موافقت بغداد نمي‌شد برگشت. آقاي كاشاني با آن حال بيماري كه داشتند با كمك دو نفر از جا بلند شدند و به جايي كه تلفن داشت رفتند و با سفارت عراق صحبت و سفارش مرا كردند كه از يادم نمي‌رود. آقاي كاشاني درخارج از ایران و مسئولین برخی ممالک، ‌فوق‌العاده مورد علاقه و احترام بود، وگرنه بايد بنده مي‌رفتم و تحقيقات طولاني مي‌شد و آيا موافقت مي‌كردند يا نمي‌كردند، چون هر كسي را به عراق راه نمي‌دادند. مرحوم آقاي كاشاني...
خيلي مهربان بود...
بله، بعد از اينكه ايشان فوت كرد، مرحوم والد برايشان در عراق ختم گرفتند.
بعد از سال ۴۰ و فوت آيت‌الله كاشاني به شروع نهضت اسلامی ايران و رویداد ۱۵ خرداد ۴۲ مي‌رسيم. آيا قبل از آن مرحوم والد شما با امام‌خميني سابقه‌اي داشتند؟
يك آشنايي عمومي داشتند، آشنايي خصوصي نبود، ایشان قبل از فوت مرحوم آقای بروجردی، همان برنامه‌اي را داشتند كه آقايان مدرسین ديگر در قم داشتند. قبل از اينكه آقاي بروجردي از بروجرد به قم بيايند، انگليسي‌ها در جنگ جهاني دوم رضاخان را عزل كردند و او را به جزيره موريس بردند و پسرش شاه شد. كمي آزادي پيش آمد و مرحوم آيت‌الله حاج حسين آقا قمي و ديگران از عراق آمدند و چند روز در مسجد شاه تهران متحصن شدند تا آزادي حجاب موردقبول دولت وقت قرارگرفت، قضايای آن مفصل است. در این فاصله مرحوم والد سفری به ایران و قم کردند. در آن دوره قم شهر کوچکی بود و وضعیت طلاب هم چندان خوب نبود. بعد از رحلت آقای حائری آیات ثلاث حوزه را اداره می‌کردند. وقتی مرحوم والد به قم آمدند، ‌همه آقایان به دیدنشان آمدند...
در آن سفر با امام آشنایی بیشتری پیداکردند...
بله، ‌آن موقع ايشان از مدرسين بودند، همین‌طور آقاي داماد و دیگران. وقتي ما به قم آمديم، با همه آقايان ديد و بازديد بود، اما بيشتر از اين نبود.
ظاهراً در بعضي از جلسات مباحثاتي هم بين مرحوم والد و بعضي از آقايان مدرسين از جمله امام خميني مي‌شده.
بله. بیشتر مباحثات علمی بود هر چند علایق سیاسی مرحوم امام خمینی از همان زمان مشهود بود و از این جنبه با خیلی‌ها فرق داشتند. البته مدرسي ايشان هم از ديگران قوي‌تر بود، اما نقش اجتماعی‌شان مانند اقران‌شان بود، ‌و مسلماً خودشان هم علاقه‌ای به شهرت و اینگونه امور نداشتند. منتها نهضت كه پيشامد شد، ايشان بيشتر وارد ميدان شدند، اين بود كه شهرت بيشتري پيدا كردند.
اولين خاطره‌اي كه با آقاي خميني داشتيد ـ چون به شما خيلي علاقه داشت. وقتي آمد نجف، روابط خاصي با شخص شما، روي حساب پيدا كرد. اولين خاطره‌ شخصي شما از ايشان چيست؟
خاطرات زيادي داشتيم. اولین خاطره را دقیقاً به خاطر ندارم اما آخرین خاطره‌ام از ایشان در عراق، داستان جالبی است. موقع حركت از عراق به ايران، مرحوم آقاي خميني به ديدن مرحوم والد آمدند و خداحافظي كردند. روز حركت هم با مرحوم والد و مرحوم اخوي و مرحوم دامادمان براي خداحافظي با آقاي خميني خدمت ایشان رفتیم.
دامادتان آقاي سعيدي...
بله، با اخوي و دامادمان براي خداحافظي پيش آقاي خميني و آقاي خويي رفتيم. آقاي خويي فرمودند: «عجب! تو هم مي‌خواهي بروي؟ به نظرم مي‌آيد كه اگر مي‌ماندي، زحمات آقاي والد، مثلاً نماز و درس و اينها تعطيل نمي‌شد»، چون قبلاً كه ايشان به ايران مي‌آمدند، ما نماز و درس و اينها را انجام مي‌داديم. من به آقاي خويي گفتم كه بله، صحبتش بود، ولي قرائن دلالت مي‌كرد كه اگر بمانم، صدام تلافي آقاي والد را سر ما دربياورد. مرحوم امام خميني هم خيلي مقيد به وقت بودند و بعضي‌ها ساعت‌شان را از روي كارهاي ايشان تنظيم مي‌كردند. دراین جنبه خيلي دقيق بودند. خاطرم هست به اين جهت كه حكومت عراق، حركت مرحوم آقاي والد را خيلي محدود كرده بود، بنابراين وقتي به ديدن مرحوم آقاي خميني رفتيم، عجله داشتيم كه زودتر برخيزيم و مرحوم آقاي خميني به مرحوم دامادمان و مرحوم اخوي اشاره كردند كه همراه مرحوم آقاي والد بروند، ولي مرا نگه داشتند. من به ايشان عرض كردم كه بايد بروم. فرمودند: «مطلبی که می‌خواهم بگویم اهم از زود رفتن است »، لذا مرا نگه داشتند و بعد فرمودند: «توصیه مي‌كنم مواظب وضعیت والدتان باشید، اوضاع ايران خيلي مبهم است، ممكن است برخی با سوء استفاده از این مسئله، ‌به بیت شما نفوذ کنند. شما مواظب باشيد و تا مي‌توانيد هميشه اطراف ابوي باشيد كه نكند برخی افراد مشکوک اهداف خودشان را دنبال کنند، ‌حفظ شأن ابوی شما لازم است». جالب بود، ‌آقاي خويي گفتند اگر بماني بهتر است و آقاي خميني گفتند اگر همراه ابوي باشي خيلي بهتر است. از همين‌جا اختلاف ديدگاه‌هاي آقايان كه هم از روي حسن نيت است، معلوم مي‌شود. خلاصه آمديم و...
ظاهراً رابطه‌ خود شما هم با امام خيلي صميمي بوده است.
من كتابي نوشته بودم به اسم «الفقه الاسلامي و سير الزمن» كه در آن مسائل مستحدثه هم بود. ايشان كه از تركيه به عراق آمدند و تحريرالوسيله را چاپ كردند، ایشان پاره‌اي از مسائل مستحدثه‌اي را كه بنده در فقه‌الاسلامي نوشته بودم، تصديق كرده بودند. درایران هم برای استتار، ‌يك چاپ ازكتاب تحريرالوسيله را به اسم كتاب بنده چاپ كردند. ايران هم كه آمديم آقاي خامنه‌اي، مرحوم آقاي مرواريد و آشيخ ابوالحسن هم آن رابه من نشان دادند. نشان دادند. ايشان خيلي به من عقيده‌مند بودند.
پس علتش اين بود كه تحريرالوسيله امام در ايران ممنوع بود، لذا به نام شخص ديگري چاپ كردند كه به نام شما بود.
بله، قبل از اينكه امام‌خميني از تركيه به عراق بيايند، بنده در ۵۲ سال قبل، مسائل مستحدثه را نوشته‌ام و بعضي از مسائلي را كه بنده طرح كرده بودم، درمجله «مكتب اسلام» قم چاپ كردند. در سنه ۸۱ قمري مسائل مستحدثه را در شيراز چاپ كرديم. هنوز هم انقلاب ايران شروع نشده بود. بعد از اينكه آقاي خميني به تركيه تبعيد شدند، ‌چون فراغت داشتند. حواشی خود بر وسیله النجات مرحوم آسید ابوالحسن را به متن تبدیل کردند. وقتی تحریر منتشر شد دیدم که پاره‌اي از مسائل مطرح شده درالفقه الاسلامي را قبول كرده‌اند.
با وجود اينكه بعضاً شاذ و نادر هم بود.
بله، ايشان بعضي از این مسائل را در تحرير‌الوسيله آورده بودند، از ‌جمله مسافت عمودي را كه بنده ذكر كرده بودم. در بحثي كه فقها مطرح مي‌كنند اگر فردي ۸ فرسخ برود، حكم نماز و روزه‌اش تغيير مي‌كند، من نوشته بودم كه اگر عمودي هم بروند.
مثلاً با هواپيما.
بله، اين حكم ۸ فرسخ در سفر عمودي هم مصداق دارد. ما اين را در سنه ۸۱ به فارسي و بعد هم به عربي چاپ كرديم. علاوه براین، اينكه نام تحريرالوسيله را فقه‌الاسلامي بگذارند و به نام بنده چاپ كنند، قطعاً با نظر خود ايشان بوده. آقايان مشهد مي‌گفتند كه ايشان حسن نيت زيادي نسبت به بنده داشتند. در ماجراهای انقلاب هم آمد و شدهای مفصل داشتيم.
در ۱۴ سالي كه امام خميني در نجف بودند، رابطه‌شان با مرحوم والد چگونه بود؟ از صميميت‌ اينها چه خاطراتي داريد؟
روي هم رفته مشورت‌هايي در بين بود و راجع به اوضاع عراق و ايران رفت و آمدهايي بود و مشورت‌هايي هم مي‌كردند. طبعاً آقای خمینی به لحاظ فکر سیاسی و مبارزاتی با مرحوم والد سنخیت بیشتری داشتند تا سایر اعلام نجف. این مسئله طبعاً در هماهنگی و اتخاذ رویه‌های یکسان تأثیر زیادی داشت. فعاليت‌هاي مرحوم والد در انقلاب هم كه روشن است و بعد از اقامت در مشهد هم دوستانی مثل آقاي خامنه‌اي، ‌آقای هاشمی‌نژاد و آقاي طبسي و ديگران دائماً با مرحوم والد مرتبط بودند، و بدین ترتیب جریانات انقلاب در مشهد پیش میرفت.
از پیشینه ارتباط خود با رهبر معظم انقلاب چه خاطراتی دارید؟
ایشان قبل از مهاجرت ما به مشهد و سر انتشار فقه‌الاسلامي به بنده لطف داشتند. بعد از اینکه به مشهد آمدیم تحریرالوسیله‌ای را که به نام این کتاب چاپ شده بود، به بنده نشان دادند. خاطرم هست بعد از اینکه ما به مشهد آمدیم، ‌یک روز ایشان به اتفاق آقایان هاشمی‌نژاد و طبسی به منزل ما آمدند. بنای من این بود که در ملاقات‌های مرحوم والد نمی‌رفتم بنشینم، ‌شاید مراجعین حرف خصوصی داشتند. بعد از مدتی آقا مرا صدا زدند و گفتند که آقایان درباره شما هم صحبتی دارند. خاطرم هست در آن جلسه آقای خامنه‌ای به مرحوم والد گفتنند: ‌آمدن شما به مشهد یک خلأ را پر کرد... البته یک بارهم آقای هاشمی‌نژاد این مطلب را روی منبر در مدرسه نواب گفت. آقای خامنه‌ای در ادامه خواستند که بنده هم در مشهد بمانم، ‌چون روی سابقه‌ای که در شیراز داشتم آقای محلاتی و آقای دستغیب از من دعوت کرده بودندکه به شیراز بروم. یک بار هم خصوصی همان نگرانی آقای خمینی در نجف را به من گفتند. منظورشان این بودکه مراقب بیت و امورات آن مرحوم باشم...
ظاهراً ایشان نگران تکرار وقایعی بودند که در سال‌های واپسین حیات آیت‌الله میلانی در بیت ایشان روی داده بود.
بله. منظورشان همین بود. به هرحال دوستی ما از آن زمان آغاز شد. الان هم من معتقدم که فضایل زیادی دارند، ‌از جمله اینکه برخلاف برخی، ‌خیلی مراقب فرزندانشان بوده‌اند. فرزندان ایشان عمدتاً درحال تحصیل هستند، ‌یکی از آنها همراه با بنده‌زاده در درس آقای وحید در قم شرکت می‌کنند.
و کلام آخر؟
خداوند مي‌فرمايد اگر نعمتي را شكر كرديد، افزون مي‌شود و اگر كفران كرديد، از شما گرفته مي‌شود، ‌نعمت انقلاب اسلامی از بزرگ‌ترین تفضلات الهی است که شکر آن بر همه لازم است. ‌متأسفانه گاهی دولت و ملت، خصوصاً دولت، آن‌گونه كه بايد، شكر اين نعمت را نكردند و نمي‌كنند. ملتي كه اين همه جانفشاني كردند، اين همه جوان دادند، اين همه باعث پيروزي شدند، در خور توجه بیشتر هستند. بخش‌هایی از مردم ‌طوری تحت فشارند كه چند روز پيش در روزنامه‌ها نوشته بودند يك كسي براي مهريه دخترش كليه‌اش را فروخته بود. البته الان دولت با همه نقایصی که دارد، از تمام دولت‌هاي اسلامي بهتر عمل مي‌كند. مجموعاً وضع ما از بسياري از جهات بهتر است، اما در عين حال ‌متأسفانه در پاره‌اي از مسائل اشتباهاتي هست. اميدواريم خدا كمك كند كه اين اشتباهات برطرف شود.
با توجه به بيداري اسلامي در كشورهاي منطقه و بیرون رفتن مصر و ليبي و تونس و يمن از اردوگاه امريكا‌‌ ‌و به‌شدت در موضع ضعف قرار گرفتن امريكا‌‌ ‌و اسرائيل؛ چه آینده‌ای را برای جهان اسلام پیش‌بینی می‌کنید؟
شيطان هميشه درهر راهي که شكست مي‌خورد، در راه ديگر تلاش مي‌كند. اگر مسلمان‌ها قدر نعمت بدانند و متحد شوند، قهراً خداوند كمك و آنها را بر شياطين غالب مي‌كند، اما چون آن اتحاد و اتفاقي كه بايد بين مسلمين باشد، خيلي وجود ندارد، چندان اميدي به اين مسئله نيست. اينكه آيا اتفاقي باعث شود كه اينها اتحاد پيدا كنند و در مقابل امريكا‌‌ ‌و اسرائيل عظمتي پيدا كنند؟ نمي‌دانم. عمده‌اش اين است كه دولت‌هاي اسلامي ـ ‌كه ظاهراً اسم همه‌شان اسلامي است، ولي با هم اتفاق درستي ندارند‌ـ با هم متحد شوند و به همين دليل هم كار پيش نمي‌رود. اگر به دستور قرآنی وحدت عمل شود مسلماً خداوند هم ياري مي‌دهد، چون مي‌فرمايد نعمتي را كه به بندگان داده‌ايم تا خودشان تغيير ندهند، تغيير نمي‌دهيم، لذا اگراین ملت‌ها، اين نعمتي را كه خدا داده قدر بدانند و خودشان آن را از بين نبرند، خدا نعمت را از بين نمي‌برد. اميدواريم جوري بشود كه الفت و محبت بيشتر و اختلافات كمتر شود و اين فشارگراني و بيكاري و اقتصاد هم از روي دوش مردم سبك شود و در چنين صورتي اين اميد هست كه نعمت مستدام شود و روزبه‌روز هم همان‌طور كه وعده فرموده به اسلام عزت و عظمت و شوكت بيشتري بدهد. ان‌شاءالله.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار