
ميرحسيني متولد سال ۱۳۵۷، ليسانس گرافيك و مدرس گرافيك دانشگاه اصفهان است كه در حال حاضر در بخش مشاوره ديني شهرداري تهران فعاليت ميكند. به مناسبت فرارسيدن اربعين حسيني با ميرحسيني همكلام شديم.
به طور معمول ترانهسرايان و شعراي كشورمان، تحصيلاتي در زمينه ادبيات و رشتههايي از اين قبيل دارند. جاي تعجب است با اينكه از كودكي به اين حرفه علاقهمند بوديد چطور شد كه رشته ادبيات را به عنوان رشته تحصيليتان انتخاب كرديد؟!
در زماني كه بايد انتخاب رشته انجام ميدادم به كارهاي مربوط به رسانه و تصوير علاقهمند بودم و رشته فلسفه نيز قبول شدم ولي پدرم به دلايلي اجازه ندادند در آن رشتهها تحصيل كنم، در نهايت مجبور شدم در رشتهاي كه هيچ علاقهاي به آن نداشتم (گرافيك) تحصيل كنم.
چطور شد كه به سمت شاعري گرايش پيدا كرديد؟ در خانواده ما شعر، ريشه موروثي دارد؛ مادرم، پدربزرگم و خواهرم همگي شاعرند. خودم هم از كودكي، حالا آنقدر كه در خاطرم هست اول، دوم دبستان شعر ميگفتم.
يادتان هست كه اولين شعرهايتان را چه زماني و در چه شرايطي سروديد؟ يادم است در همان سالهاي بمباران بود كه يكي از دوستان و همكلاسيهايم را در همان بمبارانها از دست داده بودم. در آن زمان به دليل اينكه اصلاً در شرايط روحي مساعدي نبودم و نميتوانستم درس بخوانم پدرم به من قول دادند كه اگر با نمرات خوبي در امتحانات قبول شوم يك دوچرخه برايم جايزه خواهد خريد، به هر ترتيب، من قبول شدم ولي پدرم گفتند كه فقط به اين خاطر كه تو درس بخواني و قبول شوي اين قول را به تو داده بودم. من كه خيلي از اين جريان ناراحت بودم، همان زمان شعري را خطاب به پدرم گفتم: نود كم بوده صد را آفريده / برايم يك جهان بد آفريده / خدا ميخواست حالم را بگيرد / مرا فرزند احمد آفريده... و اين دو بيتي را نوشتم و جلوي ديد پدر گذاشتم و همين باعث شد كه دوچرخه را برايم بخرند. به اين ترتيب بود كه اولين شعرهايم را سرودم. همين طور كه پيش ميرفتم شعر شد زبان اعتراضم، طوري كه تمام اعتراضهايم را در قالب شعر بيان ميكردم. پس از آن دوره نوجواني و جوانيام بود كه مثل سايرين خود به خود به سمت شعرهاي عاشقانه رفتم و طوري شده بود كه در همان سالهاي اواخر دبيرستان و ابتداي دانشگاه اكثر نامههاي جوانها و دوستانم از شعرهاي من بود.بهتر است بگويم از همان بچگي، همه تلاشم بر اين بود كه حرمت ده روز محرم را نگه دارم. حال اين به اين معني نيست كه خداي نكرده اهل خلاف بودهام، نه. فقط دهه محرم كه آغاز ميشد به سيدالشهدا(ع) عشقورزي ميكردم. تمام اين روزها دوست داشتم به هيأت بروم، در آنجا كار كنم و ... بارها هم در اين تكايا رفتارهايي را ديدم كه باعث شدند، از اين مراسمها بريده شوم و براي مدتي در آنها حضور نداشته باشم.
بالطبع شاعري اهل بيت (ع) كار سادهاي نيست و هر فردي اين افتخار نصيبش نخواهد شد. شما چطور به اين ژانر شعري رسيديد؟ يادم است در همان دوران دانشجويي براي يكسري تحقيقات و كارهاي گرافيكي به جزيره كيش منتقل شدم. دست بر قضا اين ايام با ايام محرم تداخل پيدا كرده بود و من كه از كودكي هميشه ده روز اول محرم را در هيأتها ميگذراندم در آنجا هر چه به دنبال مراسم و تكيهاي گشتم، پيدا نكردم! مشكل ديگرم اين بود كه لباس مشكي نداشتم و يادم است رفتم و از بازار مريم يك تيشرت مشكي خريدم ولي روي آن شعاري انگليسي نوشته شده بود، آن را برعكس كردم و پوشيدم. شب عاشورا شد و دلم خيلي گرفته بود. به يكي از دوستانم كه در تهران بود تلفن كردم و از او خواستم وقتي به هيأت ميرود، گوشي را چند دقيقهاي بگذارد تا من هم از فضاي آنجا فيض ببرم ولي ...خيلي حالم بدتر شد. به هر ترتيب با همان حال و هوا به ساحلي (كشتي يوناني) در كيش رفتم كه حس و حال و فضايش را دوست داشتم. همانطور كه در آن ساحل نشسته بودم فرازهايي از زيارت عاشورا و چند بيتي از شعرهايي كه شاعران ديگر براي اهل بيت (ع) گفته بودند (چون تا آن زمان، من حتي يك بيت هم براي اهل بيت (ع) نگفته بودم) را با خود زمزمه كردم و حال خوشي به من دست داد و ... همان شب به خانه آمدم و قصد خواب كردم، در خواب يك اتفاقي افتاد كه وقتي از خواب بلند شدم تمام شعرهايم را كنار گذاشتم و شعر اهل بيت (ع) را شروع كردم و پس از آن تصميم گرفتم كه روي اين بخش تمركز بيشتري بگذارم. بهتر است بگويم گفتن شعر براي اهل بيت (ع) چيزي بود كه خودشان به من دادند، چون من اصلاً خودم را در حدي نميدانم كه بخواهم حتي يك كلمه هم در وصف و براي اين بزرگواران شعر بگويم.
و جريان آن خواب همان شعري بود كه اميرحسين ميرحسيني با آن شناخته شد... خواب ديدم خواب اينكه مردهام، خواب ديدم خسته و افسردهام... بله، دقيقاً اين شعر روايتگر آن خوابي بود كه پس از آن شعر اهل بيت (ع) را آغاز كردم و به عبارتي جرقه اصلي براي ورود به اين وادي بود. البته ناگفته نماند كه كار يك شاعر، پرورش دادن حسي است كه با آن درگير ميشود.
در حال حاضر چطور؟ همه شعرهايي كه در اين باره ميگوييد يك اتفاق پشتشان است؟ شعر دو نوع است: يكي جوششي است و ديگري كوششي. اگر فلان مداح به من سفارش يك شعر بدهد، شعري كه برايش خواهم گفت، كوششي است چون تلاش ميكنم سبكي كه مورد علاقه فرد است را دربياورم ولي اكثر مثنويها و غزلها كه حالتي خاص را ايجاد ميكند جزو دسته جوششي است، يعني بايد حتماً يك اتفاقي قبل از شكلگيري آن بيفتد. بايد حتماً يك نظري پشت آن باشد. شايد جالب باشد بدانيد كه چكنويس شعرهايي كه در اين باب ميگويم، هيچ گاه خط خوردگي ندارند و همگي يكسره به ذهنم ميآيند و روي كاغذ رديف ميشوند، اين طور نيست كه برگردم عقب و جايي يا بيتي را تغيير دهم. شايد گاهي اوقات يك بيت را حذف كنم، براي مثال ممكن است بزرگي به من بگويد كه به كار بردن چنين بيتي در اينجا درست نيست و نبايد مردم بشنوند چون ممكن است همه اقشار مردم آن را متوجه نشوند و ...
بله، شعر جوششي حتماً جرقه ميخواهد و حتماً بايد پشت آن يك اتفاق بيفتد، مثل ديدن يك تصوير، سفر ذهن به مكانهاي مختلف، دل شكستن، خواندن يك مطلب و ... ولي شعر كوششي خيلي راحتتر است.
شما در كنار شعرنويسي به نثر هم علاقه فراواني داريد.
من با شعر زندگي ميكنم اما خب گاهي اوقات خيلي از مسائل را در قالب شعر نميتوان گفت كه در آن شرايط به سمت نثرنويسي ميآيم. البته نثرهايم هم شعرگونهاند. مثلاً يكي از نثرهايم اين است كه: اينجا وقتي مردي كسي برايت فاتحه نميخواند، اينجا وقتي مردي كسي برايت خرما خير نميكند، اينجا وقتي مردي برايت در روزنامهها پيام ميفرستند: مرسي از اينكه مردي، باي باي تا قيامت. كه اين نثر در كتابي به همين نام كه به مرگ پرداخته چاپ شده است.
شما پس از جرقهاي كه در باب شعر اهل بيت (ع) در زندگيتان صورت گرفت و پس از تصميمي كه با خودتان گرفتيد، ديگر به ژانرهاي مختلفي كه تا آن روز در آنها شعر ميسروديد، برنگشتيد؟!
من از كودكي طوري شخصيتم شكل گرفته بود كه براي هر مسئلهاي ولو كوچك، شعر ميگفتم. يعني حتي گاهي اوقات صحبت كردنم با اطرافيان در قالب شعر خلاصه ميشد و آهنگ داشت. ولي پس از آن تصميم با اينكه خيلي اوقات شعرهايي به ذهنم ميرسند حال در هر ژانري، ولي هيچ كدام را يادداشت نميكنم و حتي چاپشان نيز نكردم چون معتقدم وقتي در زندگي هر انساني، عشقهايش عوض ميشوند و جاي خود را به عشق بزرگتر و والاتري ميدهند، ديگر عشق كوچك گذشتهها در كنار عشق والايي چون اهل بيت (ع) معنايي ندارد. البته چند باري پيش آمده كه به دليل رفاقت و دوستي براي اطرافيان آن هم به مناسبت تولد فرزندشان شعر گفتم ولي پس از آن پيش نيامده غير از شعر براي اهل بيت (ع) وقت و تمركز را روي ژانرهاي ديگر بگذارم، چون عهد كردم كه تا زندهام در اين سبك فعاليت كنم.
نكتهاي كه شايد براي خيليها جاي سؤال باشد اين است كه در آن خواب چه اتفاقي افتاد كه شما با خود اين عهد را بستيد؟! اينكه وقتي در اين دنيا با امام حسين (ع) باشي، هم اين دنيا و هم آن دنيايت را خريدي. عزت، احترام، آبرو و هر چه كه الان در زندگيام دارم همه و همه را مديون امام حسين (ع) هستم. معتقدم وقتي اعتقادات واقعي باشد و خودت را طوري به آن حضرت نزديك كني از آنجايي كه نور آن بزرگوار به همه جا تابيده، همين باعث خواهد شد كه تو هم زير سايه ايشان در همه جا مقام و منزلتي داشته باشي. و از وقتي كه اين عهد را بستم، طوري زندگيام دگرگون شد كه مزه شيرينش هيچ گاه از خاطرم نخواهد رفت. ايشان همه جوره فردي كه عاشق و مخلصش باشد را حمايت ميكنند. حتي اگر بدياي هم كرده باشيد، راه كجي رفته باشيد و ... امام حسين دنبال بهانه است براي حمايت كردن... كافي است فقط يك بار در خانهاش بروي و يك كاري برايش بكني (چاي ريختن و غذا دادن در هيئتها و ...) تا ابد عالم او شما را حمايت خواهد كرد.
بالطبع شاعري كه يك سبك خاص آن هم اهل بيت (ع) را براي خود انتخاب ميكند و آن ژانر اصلي و هدف نهايي او ميشود در مقايسه با ساير شعرا و ترانهسرايان كه در ژانرهاي مختلف شعر ميگويند، كار سختي را پيش رو خواهد داشت.
بله موافقم و اين بزرگترين دليلش اين است كه در مورد شعر اهل بيت (ع) دست شاعر باز نيست و به عبارتي محدود است. برخلاف نظري كه خيليها دارند و آن اين است كه شعر آزاد خيلي سختتر از ساير ژانرهاست. من معتقدم كه اتفاقاً شعر آزاد خيلي راحتتر است چون شاعر در مورد بسياري از افراد ميتواند به راحتي خيلي از مسائل را مطرح كند و حتي به چالش نيز بكشد ولي در مورد بزرگان ديني ما كه همتاي آنها وجود نداشته و ندارد و هر كدامشان در تاريخ تكرار نشدني بودند، واقعاً دست شاعر بسته و محدود است به همين خاطر معتقدم كه شعر خاص از شعر آزاد سختتر است. ولي همين امر باعث ميشود كه شاعر در اين سبك شعري رشد كنه و نگاهش متفاوتتر شود. ضمن اينكه عقيده قلبيام اين است كه در مورد شعر اهلبيت (ع) دهدرصد از كميت كار دست شاعر است و نود درصدش را خود آن بزرگواران بايد به شاعر بدهند.
در حال حاضر تقليد در آثار ادبي ما به كثرت ديده ميشود. شما به عنوان فردي كه در بخش ادبي كشور فعاليت ميكند فكر ميكنيد تقليد در آثار ادبي ما چقدر در پيشرفت و تنزل يك شاعر مؤثر است؟ اعتقاد دارم كه همان امام حسيني (ع) كه قدرت شعر زيبا گفتن را داده خودش در ساختن سبك نيز كمك و ياور فرد خواهد بود. شعري كه براي اهل بيت (ع) گفته ميشود را ديگران بايد بيايند و از ما تقليد كنند نه اينكه بر عكس شود!
ماندگاري سبكي كه متعلق به من است خيلي خيلي بيشتر از سبكي است كه تقليد و به عبارتي سرقت شده است. گاهي اوقات شاعر تحت تأثير ادبيات يك شاعر ديگر قرار ميگيرد ولي گاهي نيز پيش ميآيد كه دقيقاً چندين عبارت از يك شعر را در شعر شاعري ديگر ميبينيم.
ولي در كل اينكه تحت تأثير يك شاعر ديگر قرار بگيرند كار بدي نيست، چون هم يادآورياي از شاعر گذشته ميشود هم كيفيت سطح قلم او بالا خواهد رفت، چون اگر من در سبك كارم بخواهم با شاعراني چون محتشم كاشاني و ... ارتباط برقرار كرده و الهام بگيرم قطعاً باعث خواهد شد كه در سبك كارم پيشرفت به سزايي داشته باشم. من حتي گاهي اوقات كه در برنامههاي خارج از سازمان صدا و سيما شعر زيبايي از شاعري ديگر ميخوانم، حتماً سعي ميكنم كه اسم شاعر آن را بازگو كنم تا به واسطه تريبوني كه در اختيار دارم بتوانم در شناخته شدن آن شاعر هم تأثيرگذار باشم.
يكي از نكاتي كه در سبك شعري و لحن كلام شعرهايتان به وضوح ديده ميشود عاميانه و به زبان روزمره مردم سخن گفتن است، فكر نميكنيد براي صحبت از اهل بيت نبايد عام سخن گفت؟
معتقدم كه شعر بايد به گونهاي گفته و نوشته شود كه يك بچه ۷-۸ ساله، يك پيرمرد، يك فرد تحصيلكرده و يك فرد بيسواد، همگي بتوانند آن را متوجه شوند و با آن ارتباط برقرار كنند. به خصوص در مورد شعر اهل بيت (ع) كه مفهومي و معناگراست، اين قضيه مصداق كاملاً واقعي پيدا ميكند. خودم اين را يك حسن ميدانم چون هميشه تأكيدم بر اين بوده است كه شعرم ساده گفته شود و حتيالمقدور از واژههاي سخت كمتر استفاده كنم. همين هم يكي از ايرادهايي است كه شاعران معاصر به من ميگيرند و ميگويند كه شعرهايت بسيار سادهاند ولي خودم به اين نتيجه رسيدم كه قدرتش را دارم كه شعرهاي سنگين با واژههاي سنگين بگويم ولي تأكيدم بر سادهگويي و همه فهم بودن اشعارم بسيار زياد است.
در حال حاضر مشغول انجام چه كاري هستيد؟ در حال حاضر در بخش مشاوره ديني در فرهنگسراي بهمن مشغول هستم و در كنار آن تصميم دارم كه بهترين مستندها را درباره سيدالشهدا بسازم كه اميدوارم موفق شوم.
چه اتفاقي افتاد كه اميرحسين ميرحسيني به تلويزيون و رسانه ملي راه پيدا كرد؟ چون كمتر شاعري را ميبينيم كه در تلويزيون آن هم براي اجراي شعرهايش حضور پيدا كند! دوراني كه اوج به شهرت رسيدنم بود، حدود سالهاي ۸۴، دقيقاً همان زماني كه اكثر مداحها شعرهايم را ميخواندند، يكسري افراد از ظاهر و تيپم ايراد ميگرفتند و همين مانع بزرگي بود براي ورودم به تلويزيون. دوست نداشتم چيزي شوم كه نيستم! خلاصه زمان گذشت تا اينكه يك روز در وزارت نيرو برنامه داشتم كه بر حسب اتفاق جناب آقاي پورمحمدي (مدير شبكه سه) كه لازم ميدانم همين جا از ايشان تشكر ويژهاي داشته باشم، در آنجا حضور داشتند و از اجراي من خوششان آمد و براي برنامه مناسبتي ماه محرم از من دعوت به همكاري كردند.
اولين برنامهاي كه اجرا كرديد را خاطرتان هست؟ بله دقيقاً يادم است شب تاسوعا بود. قبل از شروع برنامه قرار بود كه هفت دقيقه جلوي دوربين زنده حضور داشته باشم ولي بعد از اينكه برنامه شروع شد و چند دقيقه شعر خواندم تا يك ساعت در آن برنامه حضور داشتم. محوطه استوديو طوري شده بود كه همه عوامل، برنامه از دستشان خارج شده بود و گريه ميكردند و حال و هواي عجيبي در فضاي استوديو پيچيده بود. يادم است، مخاطبان آن برنامه حتي از خارج از كشور درخواست كرده بودند كه تكرار آن را پخش كنند و آنقدر تعدد درخواستها زياد بود كه دقيقاً شب بعدي كه مصادف با شب عاشورا بود نيز همان برنامه را با همان شعرهايي كه در شب قبلش خواندم، اجرا كرديم.در اين مدت خيلي اذيت شدم طوري كه يكسال تصميم گرفتم به تلويزيون نيايم و بعد از آن امسال پس از مدتها به تلويزيون آمدم و حدود شش شب از كربلاي معلي اجرا داشتم و اتفاقاً آنقدر آن برنامهها مورد رضايت مردم بود كه براي اربعين هم از طرف شبكه سه قرار است كه دوباره بروم كه همه اينها و ديدهشدنم در تلويزيون را لطف امامحسين(ع) به خودم ميدانم و مطمئنم كه ايشان همه جوره هوايم را دارند.
مثل اينكه دلتان خيلي پر از گله است؟ بله ولي معتقدم در راه عشق بايد مشكلات باشد و اگر نباشد بايد متعجب بود. فقط خطاب به افرادي كه بسياري از حرف و حديثها را بيان ميكنند، ميگويم كه آيا من تا به حال غير از سيدالشهدا(ع) و ائمه(ع) در تلويزيون چيز ديگري گفتهام؟! آيا از خودم صحبت و تعريف كردهام؟ فقط ميخواهم يك لحظه وجدان خود را قاضي كنند و ببينند كه آيا حرفهايي كه زدند، درست بود؟! اگر بله كه خب ادامه دهند و اگر خير كه خواهش ميكنم تمامش كنند. دلم از اين بابت خيلي شكسته و از اين صحبتها بسيار اذيت شدم ولي در راه اباعبدالله(ع) عشق به ايشان است كه فقط اهميت دارد. من اصلاً ادعاي شاعري نميكنم. من روضهخوان امامحسين(ع) هستم.
نكتهاي كه در مورد شما به كثرت ديده ميشود، اشك ريختن حين خواندن شعرهايي است كه براي اباعبدالله(ع) گفتيد… در مورد اين مقوله با انتقادهاي بعضاً تند اطرافيانتان مواجه نميشويد؟ بله انتقاد در اين مورد زياد ميشود ولي در جواب همه افرادي كه فكر ميكنند با گريه كردن براي سيدالشهدا(ع) ميخواهم تظاهر كنم بايد بگويم كه اولاً من نه اينكه فقط با شعر خودم بلكه با نام بردن اسم سيدالشهدا(ع) قلبم درد ميگيرد و باور كنيد كه اصلاً دست خودم نيست. الان هم كه مشغول صحبت هستم، بغض گلويم را گرفته است. اصلاً نميخواهم بگويم كه انسان پاك و درستي هستم ولي اسم سيدالشهدا(ع) كه ميآيد، اصلاً خودم نيستم. ثانياً اگر فردي به عمق ماجراي كربلا فكر كند و اشكي از او جاري نشود، اصلاً انسان نيست! ثالثاً فوايدي كه اشك ريختن براي ائمه اطهار(ع) دارد، بينهايت است. رابعاً در روايات است كه امام صادق(ع) فرمودند: اگر براي حسين(ع) گريهات نگرفت، اداي گريه كردن را دربياور، آن هم ثواب دارد، اگر نتوانستي اداي گريستن را نيز دربياوري، فقط صداي ناله و گريه دربياور… شايد لازم باشد بگويم كه تا به حال مردم و مخاطبان مرا مورد انتقاد قرار ندادند و هميشه هم ميگويند كه ما با گريستن تو اشك ميريزيم ولي خب يك سري ميگويند شاعر نبايد گريه كند و بايد مردم را بگرياند ولي از ياد نبريم كه گريه كردن كار سادهاي نيست. من هم همه دلخوشيام گريه كردن براي سيدالشهدا(ع) است. بارها هم گفتهام كه تنها ترسي كه از مرگ دارم نيز همين است كه بميرم و براي سيدالشهدا(ع) كم گريه كرده باشم. واقعاً اين را با اعتقادم ميگويم. هر انساني روشي براي عشقورزي به سيدالشهدا(ع) دارد و من هم با گريه به سيدالشهدا(ع) عشقورزي ميكنم، حتي گريه كردن براي امام حسين(ع) را از شعر گفتن براي ايشان خيلي بيشتر دوست دارم. يعني اگر بگويند اشك يا شعر، من اشك را انتخاب ميكنم. با گريه كردن براي سيدالشهدا(ع) سبك ميشوم و آن را يك حصاري ميدانم كه هميشه محافظ و مراقب من است. در هر حال تمام سعيام را ميكنم كه جلوي دوربين تلويزيون حداقل كمتر اين اتفاق بيفتد يا اصلاً نيفتد. كار سختي است و درست است كه نبايد بروزش داد ولي از آنجايي كه همه افراد خصوصيات يكساني ندارند، شايد اين مقوله هم براي ايشان ملموس نباشد. در مورد برنامه امسال نيز واقعاً سعي كردم كه گريه نكنم ولي چه كار بايد ميكردم وقتي خودش جاري ميشود!
نكته ديگري كه در شعرهايتان لحاظ ميكنيد، لحن خواندن آن شعر است، از ابتدا وقتي شعري را ميگفتيد براي خودتان زمزمه ميكرديد يا با صداي بلند آن را ميخوانديد؟ روزي بزرگي به من گفت هر شاعري بهترين خواننده شعرش است و اينكه اگر نخواهي شعرهاي اباعبدالله(ع) را خودت بخواني ممكن است در آن دنيا جلويت را بگيرد و بگويد: تو ميتوانستي اين كار را بكني و نكردي! بهتر است بگويم كه در ابتدا خودم بايد با شعرهايم ارتباط برقرار كنم، با آنها گريه كنم، لذت ببرم و بعد آنها را براي مردم بخوانم. اگر شعري داشته باشم كه پايش گريه نكنم، اصلاً براي مردم نميخوانم، معتقدم كه شعرهايم در وهله اول بايد روي خودم تأثير بگذارد و خودم بايد اول با آنها ارتباط برقرار كنم.
آنطور كه مطلعم ماجراي كربلا رفتن شما بايد شنيدني و جالب باشد…
درست در زمان اوج عشقورزيام به امام حسين(ع) شايد حدود ۱۰ سال پيش بود كه يك شب اخبار اعلام كرد كه امريكا به عراق (بغداد) حملات هوايي كرده و آنجا را مورد حمله قرار داده است. من كه در آن دوران براي رفتن به كربلا لحظهشماري ميكردم با يكي از دوستانم تماس گرفتم و به او گفتم كه ميآيي برويم كربلا؟ او گفت نميشود و… گفتم به هر حال من عازم هستم، خواستي بگو… او هم قبول كرد و آمد. خلاصه رفتيم تا لب مرز و از بد حادثه عراقيها ما را گرفتند، طوري كه اميد به برگشتن نداشتيم، در همان شرايط شعرهاي بسياري گفتم، (آنقدر بدم كه كرب و بلات رام نميدي… خواستم عاشق شوم آهم نداد، تا مريوان رفتم و راهم نداد!- ميخوام برم كه ساكن يك خاك با صفا بشم، زندگي مو جمع كنم مقيم كربلا بشم) و…
خلاصه در آن شرايط فردي پيدا شد كه به ما لطف كرد و تا مرز ايران ما را برگرداند و چند روز هم در مرز ايران ما را نگه داشتند. خيلي دلم شكست پيش خودم گفتم، امام حسين(ع) يك عمر تو ناز كردي و ما نازت را خريدم… الان هم ميگويم كه ديگر به كربلايت نخواهم آمد، ببينم كه نازم را ميخري يا نه؟! از اين ماجرا يك سال گذشت، هر فردي گفت كه با بهترين امكانات و تجهيزات عازم كربلا هستيم و تو هم بيا گفتم نميام! حتي با ماشين شخصي تا خود كربلا ميرفتند و من قبول نكردم كه با آنها بروم! طوري شده بود كه بينندگان برنامههايم از خارج از كشور تماس ميگرفتند و هزينه سفرم را تقبل ميكردند ولي نرفتم! خلاصه رفتم اصفهان و يكي از دوستانم قصهاي واقعي را برايم تعريف كرد. ايشان گفتند كه سه نفر از افراد برجسته بودند كه در دوران حياتشان با هم قرار گذاشته بودند كه پس از مرگشان هر كدام به خواب ديگري بيايند و از وضعيت خود يكديگر را مطلع سازند. دو نفر از آنها مرحوم شدند كه يكي درجه بالاتري نسبت به ديگري داشت و فردي كه خواب آنها را ديد، اتفاقاً خواب كسي را ديد كه درجه بالاتري داشت و در خواب از او سراغ نفر سوم را گرفت و در كمال ناباوري به او در خواب گفته شد كه او درجهاش در اينجا از من بالاتر است! خواب بيننده سؤال كرد كه چطور؟ شما كه از او بالاتر بوديد؟ او در پاسخ گفت كه او زيارت امام حسين(ع) رفته بود و من متأسفانه اين سعادت در دوران حياتم نصيبم نشد.خلاصه آن دوستم گفت كه خيلي حرف است كه اين همه پيشنهاد سفر كربلا داري و نروي! اگر روزي مردي و نرفته بودي آن وقت حسرتش را خواهي خورد! همين كافي بود كه عزمم جزم شود و به محض شنيدن اين جمله گفتم كه حتماً به محض رسيدن به تهران بار سفر را ميبندم. هنوز مدتي از اين تصميم نگذشته بود كه آقاي پورمحمدي تماس گرفتند و گفتند: براي محرم ميروي كربلا؟ من هم با جان و دل گفتم بله. خلاصه روز حركت ما بود كه برف سنگيني آمد و تمام پروازها لغو شد و گفتند زميني برو كه زميني رفتيم. در دلم گفتم بايد يه طوري معلوم شود كه نازم را خريدي آقا… و درست زماني كه وارد كربلا شديم، اذان مغرب شب تاسوعا را ميگفتند، وارد بينالحرمين كه شديم، ديديم جايمان كاملاً آماده است و براي شام هم به آشپزخانه حضرت عباس(ع) دعوت شديم. در تمام آن ۱۰ روز همه وعدههاي غذايي مهمان اباعبدالله(ع) و حضرت عباس(ع) بوديم. اگر يادتان باشد من اولين فردي بودم كه در آن زمان براي صدا و سيما از كربلا برنامه زنده داشتم، به خاطر برنامه ما را به پشتبام حرم بردند. گنبد و گلدسته را بغل كرديم و هر طور كه فكرش را بكنيد، عشقورزي كرديم. داخل حرم را براي ما قرق كردند، طوري كه واقعاً شوكه بوديم و نميدانستيم چه كار بايد بكنيم! خلاصه پس از اتمام سفر كربلا قصد عزيمت به سمت نجف را داشتيم كه يكي از همراهان گفت ما واقعاً بايد از اميرالمؤمنين(ع) چه بخواهيم؟ هرچي خواستيم اينجا گرفتيم! گفتم: اتفاقاً الان اميرالمؤمنين(ع) كه ما براي فرزندش در كربلا عزاداري كرديم، ميخواهد به ما اجر و ثوابمان را بدهد! جالب اينجا بود كه صداي همهمان هم گرفته بود و طوري بود كه به سختي صحبت ميكرديم، حال از عزاداري و گرد و خاك و… وارد نجف كه شديم به هتلي رهنمون شديم كه در بدو ورود با شلغم از ما پذيرايي كردند و به دوستم كه نميدانست چه بايد بخواهد گفتم ببين شروع شد! پس از آن به ما گفتند كه از ساعت ۱۰ شب تا چهار صبح كليد حرم دست شماست. حالا ما چهار نفر در حرم واقعاً مانده بوديم چه كنيم؟! نماز بخوانيم، زيارت بخوانيم. واقعاً شوكه بوديم! و اين ماجراها در كاظمين و سامرا نيز ادامه داشت. برگشتيم ايران و من ديگر آرام و قرار نداشتم و با خودم قرار گذاشتم كه هر ساله بروم و همه عاشوراها، شبهاي قدر و اربعين را تا الان و بعد از آن سفر به شكر خدا در آنجا بودم. من خودم در نجف راحتتر و سبكتر هستم، در كربلا حالت خاص و غم و غصه خاصي دارم.
و جمله پاياني؟ از سيدالشهدا كه همه جوره هوايم را دارد تشكر ميكنم و اميدوارم كه هيچگاه نظرشان را از من برنگردانند، بعد هم از آقاي پورمحمدي مدير شبكه سه، آقاي مؤذن جامي و حاجمنصور درجاتي تشكر ويژهاي دارم.