. ظاهر قضیه این است که تو اگر از مرگ صدام مسروری، لاجرم باید دلت پیش امریکایی باشد که صدام و حکومت دیکتاتورش را به خاک سیاه نشاند، اما چرا مردم عراق هم از رفتن صدام شادی کردند و هم از رفتن امریکا؟! واقعیت این است که سران کاخ سفید به دو دلیل مهم و اصل کاری مجبور شدند قید حضور سربازانشان در عراق را بزنند، لیکن فقط به یک دلیل از این دو دلیل، اشاره میکنند و آن این است که از لحاظ اقتصادی، روانی، تجهیزات و...، حضور بیش از اینشان در خاک عراق، مقرون به صرفه نبود. امریکاییها البته در خلال همین دلیل، این ادعا را نیز مطرح میکنند که به قصد اسقاط صدام به عراق آمده بودند و به هدفشان رسیدند. با این همه، میان مرگ صدام و خروج نظامیان امریکایی از خاک عراق، آنقدر فاصله بود که کسی باور نکند این ادعای امریکاییها را. در طول این فاصله که چند سال زمان برد، امریکا جز این قصدی نداشت که دموکراسیسازی در عراق، به تشکیل دولتی در این کشور بینجامد که باب میل کاخ سفید باشد. اصولاً امریکا با شعار اهدای دموکراسی به عراق آمده بود، اما منظورش از دموکراسی، رأی ملت عراق نبود، بلکه رأی، نظر و اراده خودش در مقام نظام سلطه بود. دموکراسی، بهانه زیبایی بود که تحت لوایش، امریکا بتواند رأی مردم عراق را هدایت کند به سمت و سوی لیبرالیسم و یک دولت لیبرالی. کاری که بدش نمیآید اگر بتواند، با ملل درگیر بیداری اسلامی هم انجام دهد. طبعاً میان رأی مردم عراق با فرایند دموکراسیسازی باب میل امریکا فاصله زیادی وجود داشت. اصولاً دموکراسی، حتی به معنای غربیاش، چیزی نیست که تو بتوانی آن را با زور، به مردم یک جای دیگر تحمیل کنی. این نقض غرض است، نه دموکراسی. امریکا در عراق همه زورش را زد، بلکه بتواند یک «دموکراسی تحمیلی» در عراق حاکم کند، اما دموکراسی تحمیلی و زوری، مگر چقدر با دیکتاتوری تفاوت دارد؟! آیا دموکراسی برای مردم عراق و سایر ملل خاورمیانه، یعنی اینکه بتوانند آزادانه، فقط رأی به گزینه مورد نظر امریکا بدهند؟! اینکه رأی آزاد نیست!
اینکه دموکراسی نیست! دموکراسی باید از پایین و به دست خود ملتها ساخته شود، نه از بالا. مع الاسف، «بالا» در اینجا، نه دولت عراق، که دولت نظام سلطه بود! کاخ سفید، به ظاهر میخواست عراق، آزاد باشد اما فراموش کرده بود که دموکراسی، یک کالای اقتصادی نیست که همین که از مبادی گمرک رد شد، خلاص! این را امریکا در عراق البته فهمید، اما دیر فهمید! با همه این اوصاف، دلیل دیگری هم داشت خروج نظامیان امریکایی از خاک عراق. دلیلی که امریکاییها دوست ندارند به آن اشاره کنند، چیزی جز این نیست که مردم عراق، به همان دلیل که سرنیزه صدام را نمیخواستند، سرنیزه بوش و اوباما را هم نمیخواستند و نمیخواهند. امریکا گمان میکرد مردم عراق فقط ۲ گزینه برای انتخاب دارند؛ یا صدام و یا نظام مورد پسند امریکاییها. از همین رو، تصورشان بر این بود که بعد از صدام، کارشان در عراق راحت است، اما غافل از این بودند که مردم عراق، شادیشان پس از مرگ صدام، لزوماً «آری» به امریکا نبود. همچنان که این روزها و پس از رفتن امریکاییها باز هم شادند! اگر دیروز بت رفته بود، حالا بتگر هم سایه شومش را از سر مردم عراق برداشته. این دومی، حالیا! که شادی مضاعف میخواهد. اصولاً مردم عراق، تصور نمیکنند که برای مرگ صدام، ذرهای بدهکار امریکاییها باشند، چرا که یادشان نرفته فیالمثل «جنگ تحمیلی» را همین امریکاییها بر گرده صدام تحمیل کردند و در دوستی دیرینه دو ملت ایران و عراق خدشههای اساسی وارد آوردند. آنچه در طول تاریخ، نقطه اشتراک معنوی ملت ایران با ملت عراق است، به جز عتبات عالیات، یکی هم ریشه در حوزه علمیه نجف دارد، که بیشک، برادر کاملاً تنی حوزه علمیه قم است. جز این، به این نکته هم میتوان اشاره کرد که محبت به اهل بیت، به ویژه محبت به عاشورا و کربلا، فصل مشترک دو ملت ایران و عراق است. علاوه بر این، ایران و عراق، همواره بهترین و عاقلترین شیعیان و منصفترین اهل سنت را داشتهاند. همان زمان استقرار حزب بعث، یعنی نزدیک ۱۲ سال پیش که همراه جماعتی از دوستان ورزشکار به عراق رفته بودم، به وضوح دیدم که دعوای عرب و عجم، چقدر انگلیسی است و در ثانی دریافتم که اصولاً چنین دعوایی میان ملت ما و ملت عراق وجود ندارد. این مهم را، یکی هم از آن رو میگویم که اعراب، به ویژه ساکنین شبه جزیره، ملت عراق را «عرب اصیل» نمیدانند و مردم عراق، به نظرم آمد که اگر در موردشان بخواهیم قضاوت احساسی کنیم، حکم کسانی را دارند که از اینجا رانده و از آنجا ماندهاند! امریکا بیآنکه خود بخواهد، با از میان برداشتن صدام، هم به ملت عراق لطف کرد و هم به ملت ایران. ما اما بابت این لطف، به امریکاییها اصلاً بدهکار نیستیم. تقدیر خدا این بود که ظالمین به ظالمین مشغول باشند و از آنجا که صدام، بال و پرش و تاج و تختش را مدیون نظام سلطه بود، بد نیست در مقام طعنه بگویم که از میان برداشتن صدام، نه لطف، بلکه وظیفه امریکا بود!
امریکا اگر در مرز شرقی ما، جسد بنلادن را به دریا انداخت و اگر در مرز غربی ما، صدام را به درک واصل کرد، این هر دو وظیفهاش بود، چرا که صدام و بنلادن، حیاتشان را بدهکار یانکیها بودند، لذا همین یانکیها باید جور مماتشان را هم میکشیدند! این اشتغال ظالم به ظالم و بت به بتگر، البته سنت الهی است و از قوانین اساسی خداوند پیروی میکند. با همه این اوصاف، امریکا نمیتواند ادعا کند که سایه شوم صدام و بنلادن را، او از سر منطقه کم کرده. امریکا اگر با یک صدام نحیف و پیر طرف بود، ملت ما شگفتا! که با جوانیهای این جانور جنگید، آن هم زمانی که صدام، پشتش به امریکاییها گرم بود. در مرز شرقی هم، آن روز که ما داشتیم باطالبان، بر سر مقولاتی چون قاچاق و تروریسم نبرد میکردیم و شهید میدادیم، پشت بنلادن به امریکا گرم بود. آری! کار مهمی نکرد امریکا. لاشه صدام ارزش مرگ نداشت. کار مهم را ملت ما کرد که در «الی بیتالمقدس» پوزه صدام و امریکا را در اوج قدرتشان و هلهله مستیشان، با هم به خاک مالید. صدام را، ما وقتی که در عرش بود و زمانی که امریکا حامیاش بود، یک بار برای همیشه کشتیم. بعد از هشت سال دفاع مقدس ما، جسد صدام، بیجانتر از آن بود که ارزش کشتن داشته باشد. سر همین، برای فتح بوش بر صدام، و غلبه اوباما بر بنلادن، دنیا اگر چه بالطبع شاد شد، لیکن هرگز برای نظام سلطه و خیمه شب بازی هالیوودیاش، هورا نکشید و دست نزد. دنیا حالا قدمی به جلو برداشته و این بار میخواهد از شر بتگر راحت شود. چیست جز این، معنای جنبش ۹۹ درصد؟!