
در اين نوع برنامهها دكور تأثير غيرمستقيم در محبوبيت برنامه خواهد داشت و بسيار ديدهايم برنامههايي كه موفق بودهاند دكوري موفق پشت آنها بوده است. پيمان قانع كه متولد تيرماه ۱۳۶۰ ميباشد، تحصيلات آكادميك در زمينه طراحي صحنه در تئاتر دارد. او طراحي دكورهاي برنامههايي چون ماهعسل، كولهپشتي، جزر و مد، نيمروز، هفت، صبحي ديگر، ياقوت، مشاعره و... و برنامههاي شب سال نوي اكثر سالهاي تلويزيون را عهدهدار بوده است. قانع كه روح هنر را در كارش بسيار تأثيرگذار ميدانست از ورودش به اين حيطه هنري و اعتقادش به مسائلي كه بسياري از ما به آنها معتقديم، با ما همكلام شد.
همانطور كه مطلعم، شما حدود چند سال خارج از كشور به تحصيل مشغول بوديد.
بله، يادم است پس از اتمام دوران سربازيام از طرف دانشگاه اينترنتياي كه در همان دوران تحصيل ميكردم، دعوتنامهاي براي تحصيل در امارات برايم آمد و من كه به رشتههاي كامپيوتري بسيار علاقهمند بودم به سرعت اين دعوت را پذيرفتم. در امارات رشته MCSD را خواندم و در كنار آن در دانشكدهاي فرانسويزبان مشغول تحصيل در رشته طراحي صحنه در تئاتر نيز شدم.
يعني قبل از دوران سربازي هيچگونه علاقهاي مرتبط با اين حيطه نداشتيد؟
چرا، از كودكي به نقاشي كشيدن علاقه زيادي داشتم ولي در زمينه كشف استعدادم مديون مادر عزيزم هستم كه در اصل هنر و هنر نقاشي را در من زنده كردند. درست است ايشان هنرمند نبودند ولي در كل نقاشي را دوست دارند و مدام دنبال اين بودند كه من نقاشي را به خوبي ياد بگيرم، با هر خطي كه من ميكشيدم، ايشان تشويقم ميكردند.
اين شروع علاقهتان بود، در كل چه اتفاقي افتاد كه به سمت اجراي طراحي دكور و صحنه آمديد؟
پس از اتمام تحصيلم در امارات، براي تفريح به تهران آمدم. به صورت اتفاقي به يكي از دوستانم برخوردم كه مرا براي كمك در نمايشگاهي به نام «اين الفاطميون(س)» به دوستش معرفي كرده بود. اين نمايشگاه به مناسبت شهادت حضرت زهرا(س) در قالب چندين غرفه كه از ولادت تا شهادت ايشان را به تصوير ميكشيد، قرار بود برگزار شود. روزي كه با مسئولان برگزاري نمايشگاه صحبت كردم، از قيمت پيشنهاديام پرسيدند و من گفتم سه ميليون! قرار شد كه روز بعد همراه با نمونه كارهايم در آنجا حاضر شوم. از همان لحظه كه از در آنجا خارج شدم، چيزي درونم ميگفت كه اين كار را با هر قيمتي كه شده قبول كن. در آن زمان آدمي نبودم كه روي چنين اعتقاداتي باشم، ضمن اينكه اين مسئله را بايد بگويم كه ممكن است هر فردي كه اين مطالب را ميخواند، پيش خودش فكر كند، من شعار ميدهم ولي پيش خودم مطمئنم كه شعار نيست... فرداي آن روز وقتي از پلههاي سالن نمايشگاه بالا ميرفتم، باز يك ندايي درونم ميگفت كه حتي اگر شده بدون دستمزد هم اين كار را انجام دهي، قبول كن. پاي ميز قرارداد كه نشستيم، برگزاركننده نمايشگاه مبلغ ۳۰۰ هزار تومان را براي كار من تعيين كرده بودند و گفتند كه بيشتر از اين نميتوانيم به شما اختصاص دهيم. من هم طبق حس دروني و نداي دروني خودم كه دوبار مكرراً آن را شنيده بودم، به سرعت و بدون فكر گفتم قبول. آنها هم شك كردند كه نكند كار بلد نيست كه به سرعت قبول كرد؟! براي همين گفتند ما بايد كار شما را ببينيم، همان لحظه گفتم به صورت رايگان اين كار را قبول ميكنم، طوري كه چند غرفه را كار ميكنم، اگر راضي بوديد بعد ادامه كار...
جالب است چند روز پس از شروع كارم بود كه ميخواستند مرا استخدام كنند كه قبول نكردم.
و اين شروع و جرقه كار شما بود؟
بله، اين كار را شروع كردم. براي طراحي دكور، ماكت و نقاشي هر غرفه قبل از شروع به كار، تقريباً تمامي احاديث و روايات مربوط به آن را مطالعه ميكردم. در سه غرفه اتفاقهاي عجيبي برايم افتاد. اولين آنها اتاقي بود كه بايد در آن ولادت حضرت زهرا(س) را ميكشيدم. روايات زيادي در اينباره وجود داشت همين باعث شده بود كه تصميم به كشيدن تصويري خاص در ذهنم نباشم. وارد غرفه شدم، تصميم داشتم ديواري كه بايد نقاشياش ميكردم را سبز كنم، همينطور قلممو به دست نشسته بودم و قوطيهاي رنگ را پشت سرم چيده بودم، مطمئن بودم كه قوطي رنگ سبزم در كجا قرار دارد و با اطمينان كامل، بدون اينكه برگردم و قوطي را نگاه كنم قلممو را داخل (به ظن خودم) قوطي سبزرنگ بردم و وقتي روي صفحه سفيد يونوليت كشيدم، ناخودآگاه يك نيمدايره كشيده شد و برايم عجيب بود كه رنگ آن آبي بود! ديگر نميتوانستم رنگش را تغيير دهم و چون شبيه يك طاق شده بود آن را ادامه دادم، طوري كه از آبي تيره به سمت آبي روشن و سفيدي و روشنايي آمدم، ديدم شبيه آسمان شد و به همين خاطر چند ابر مينياتوري در كنارش كشيدم. با خودم گفتم اگر چند فرشته هم در كنار اين ابرها قرار بگيرند، فضاي زيبايي خواهد شد. به دليل بيروح بودن رنگهاي استفاده شده در صفحه، تصميم گرفتم كه چند دسته گل سرخ هم در دستان فرشتهها قرار دهم. در همين اثنا يك آقايي وارد غرفه شد و گفت: احسنت، تعجب كردم و دليل آفرين گفتنش را جويا شدم، او گفت من تا به حال نديده بودم كسي حديث را نقاشي كند، تصويري كه شما كشيدي دقيقاً عين حديث است كه از يسار و يمين آسمان، فرشتهها دسته گل آوردند و حضرت زهرا(س) به مادرشان هديه شدند. كمي تعجب كردم چون واقعاً نيت قلبيام اين نبود و دوست داشتم تصوير ديگري را بكشم كه اينطور شد و دستم رفته بود و آن را كشيده بودم.
آن لحظه چه احساسي داشتيد؟
پيش خودم حرف آن آقا را جدي نگرفتم و به كارم مشغول شدم ولي در كل معتقدم اگر اين خاندان بزرگوار بخواهند فردي را در راه راستش قرار بدهند با گذر زمان ميسر ميشود، نه با زور و دعوا و...
قبل از اين اتفاق، آدم معتقدي بوديد؟
اعتقاداتم مثل همه هم سن و سالان خودم بود، همه اركان دينم را قبول داشتم، حضرت عباس(ع) را خيلي دوست داشتم و شمايل ايشان را براي خيلي از هيئتها بدون دستمزد كشيده بودم.
برگرديم به نمايشگاه اين الفاطميون(س)...
بله اتفاق عجيب ديگر نيز در آنجا برايم افتاد ولي به دليل اينكه جزو صندوقچه خصوصيام شده و همچنين اينكه وقتي بيان ميشود، طعم شيرينش از بين خواهد رفت، ترجيح ميدهم فقط يكي ديگر از آنها را بازگو كنم.
و آن يكي...
تنها غرفهاي كه در يك شبانهروز كنارش تكان نميخوردم و خيلي حالم را دگرگون كرد، غرفهاي بود كه مربوط به صحنه شهادت حضرت زهرا(س) بود. يادم است در ابتدا خود خانه را درست كرده بودم و چندين روز نشسته بودم و درباره لحظه شهادتشان فكر ميكردم و آن صحنه را در ذهنم دكوپاژ ميكردم. دوست داشتم در بين ماكتهايي كه ميخواهم بسازم، حضرت علي(ع) فرم خاصي داشته باشند، آن هم از اين بعد كه ايشان فردي بودند كه در اين لحظه شخصي مثل حضرت زهرا(س) را از دست داده بودند و سه، چهار بچه دوروبرشان بودند و در شهري تنها قرار داشتند، در كل فرم امير برايم خيلي مهم بود.
منظورتان اين است كه ايشان را به صورت خميده نشان دهيد؟
نه، چون يونوليت نميتواند خميده بودن را نشان دهد، به عقيده من و چيزي كه پس از سالها به آن رسيدم هنر و روح موجود در آثار هنري بود كه آنجا و در آن لحظه كمكم كرد.
روح هنر؟!
معتقدم كه در تمام هنر، حال هر كجاي دنيا و با هر دين و مسلكي، هر شخصي كه كار هنري ميكند، يك چيزي در حد توانش است كه انجام ميدهد و ديگري روح هنر است كه به كارش دميده ميشود و اين روح، كار هيچ هنرمندي نيست! و همين روح در كارهاي هنري است كه باعث ماندگاري آن آثار خواهد شد كه شايد بتوانم از آن به حس معنوي موجود در برخي كارهايم اشاره كنم.
مثل ماه عسلها؟
بله يادم است اولين ماه عسلي كه پيشنهاد شد، روز اولي كه وارد استوديوي ۱۴ شدم، نصف استوديو خالي بود، نشستم روي زمين به خدا گفتم، كاري كه از دست من برميآيد همين است. از آنجايي كه دوست دارم براي دينم كاري كرده باشم، خدايا به فكر من چيزي را بياور كه باعث شود فضاي ماه رمضانهاي ما طور ديگري شود كه آن ماه عسل اول همان دكور آبي فيروزهاي بود.
از نمايشگاه ميگفتيد و غرفه شهادت حضرت زهرا(س)...
بله، به هر ترتيب ماكت حضرت علي(ع) را درست كردم كه در كنار حضرت زهرا(س) و در كنار دو پنجره نشستهاند ولي باز به طور ناخودآگاه زير يونوليت خالي شد و به گونهاي اين يونوليت ماكت و آن مرد به ديوار تكيه داد، دقيقاً همان چيزي كه در ذهنم بود ولي نميتوانستم آن را به تصوير بكشم. اينجا همان روح هنر كه درباره آن توضيح دادم، خيلي كمكم كرد. وقتي خودم آن صحنه را نگاه كردم، واقعاً آن مرد را دوست داشتم، مردي كه از شدت غم نشسته ولي نميتواند بنشيند. پس از اين بايد فرزندان حضرت را نقاشي ميكردم، امام حسين(ع) را روي سينه مادرشان و حضرت زينب(س) را زير پاي ايشان در حال گريه كشيدم. در مورد امام حسن(ع) چون برايم جالبتر بود و مطالب بيشتري دربارهشان خوانده بودم، به اين نتيجه رسيدم كه ايشان مظلومتر بودند و ايشان به عقيده من در سايه بودند. به عبارتي وقتي يك برادر بزرگتري هست كه در همه زمينهها از او حرفهايتر است ناخودآگاه، برادر كوچكتر در سايه قرار ميگيرد. امام حسن(ع) سيلي خوردن مادرش را از نزديك ديده بود و روايتي بود از امام حسين(ع) كه فرموده بودند: وقتي روي صورت مادرم را كنار زدم، تازه متوجه شدم كه چرا برادرم حسن سكوت كرده. چون او اين صحنه را از نزديك ديده. فضاي آن اتاق براي خودم بسيار لذتبخش و خوب بود. شايد چندين روز و شب در كنار اينها فقط مينشستم. فضاي آنجا برايم بوي خوبي داشت. همه آن فضا من را از امارات و حتي زندگي در شهر نيز فاصله ميداد، طوري شده بود كه دوست نداشتم از اين چادر بيرون بيايم.
و پس از برگزاري نمايشگاه نيز اتفاق ديگري افتاد؟
قبل از آغاز نمايشگاه، يكي از خانمهاي آنجا خوابي ديده بودند، آن هم اين بود كه در خواب خانمي نامهاي را به ايشان داده بودند و گفته بودند اين نامه را به دست آقايي كه در نمايشگاه كار ميكند، برسان. ايشان هم همانطور كه خودش تعريف ميكرد، چون فرد كنجكاوي بوده، به سرعت نامه را باز ميكند و ميبيند كه فقط دو كلمه در آن صفحه نوشته شده و آن هم اين بود كه مادرش راضيه! همين دو كلمه شايد باعث شد كه يك شبانهروز من به گريه بگذرد، پيش خودم اينطور برداشت كردم كه معني اين جمله اين است كه شما هر دستمزدي كه ميخواهي، فقط برو و فكر كن كه برآورده شده. گريه من به اين دليل نبود كه چقدر معنوي هستم! نه! گريهام واقعاً به اين خاطر بود كه نميدانستم چه بايد بخواهم! بزرگي اين بزرگوار و انسان به حدي والا بود كه من نميدانستم كه بايد چه چيزي از او بخواهم! خيلي در اين باره فكر كردم. در همين فكرها بودم كه روز اول برگزاري اين نمايشگاه بود و علي زاهدي (تهيهكننده) به همراه محمدرضا حسينيان براي بازديد از نمايشگاه آمده بودند، زاهدي به دنبال فردي بود براي دكور برنامه جديدش به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) و دوستانم در نمايشگاه مرا به او معرفي كردند. وقتي پيشنهادش را داد، ديگر هيچ چيزي نپرسيدم، اسم حضرت زهرا (س) كه ميآمد، جزو وظيفه بود، الان هم همين است و هميشه هم همين بوده.
اولين كارتان در قالب تصوير، برنامه مناسبتي ولادت بود؟
بله، ولي دكور را واقعاً خراب كردم، گلكاري كردم و خوب از كار درنيامد.
پس از آن كار چطور شد كه زاهدي به شما اعتماد كرد و همه كارهايش را دست شما سپرد؟
معتقدم او فردي است كه تا آخر استعداد فرد را ميبينيد. تا به حال پيش نيامده كه در همكاري با او، بخواهم چيزي را تغيير دهم، اكثر اوقات سلايقمان با همديگر يكي است و جالب است طرحهايي را كه ميگويم خوب ميشوند، همگي بدون اغراق خوب ميشوند و اين بعد از نمايشگاه و اتفاقات آن برايم رقم خورد.
اين طور كه پيداست زندگي هنري خود را مديون ائمه و بالاخص حضرت زهرا (س) ميدانيد؟
بله، خيلي از افراد را ميبينيم كه ميگويند، هر چه داريم از امام حسين (ع) است، ولي من هميشه ميگويم كه هر چه در زندگيام به دست آوردم و به آن رسيدهام، بدون شك از حضرت زهرا (س) است، شايد خيليها فكر كنند شعار ميدهم ولي اين قضيه كاملاً براي خودم مسجل است.
قصه عجيب و جالبي در ابتداي ورودتان به اين حيطه، سرراهتان قرار گرفته است. هميشه وقتي دكورهايتان را بالاخص در ماه عسلها ميديدم شايد حس عجيبي داشتم كه البته در اين خصوص نبايد تم برنامه و كليت آن را ناديده گرفت...
حتم دارم اگر الان هم از نظر بعضي دوستان در تلويزيون كارم ديده ميشود به اين خاطر است كه هميشه دستي پشتم است، چون اين را در صحنه كارهايم ديدهام، مثل ماه عسلها و ... همان روز پيش خودم گفتم كه تو مادر ما هستي مثل يك مادر فقط حواست به ما باشد. توقع زيادي ندارم، نه خانه، نه پول، نه ديگر چيزها. مثل بچهاي كه وقتي زمين ميخورد، اولين فردي كه به سمتش ميدود، مادرش است، تو هم در همه شرايط آن اولين باش كه همين برايم كافي است.
بعد از آن اتفاقات وقتي دكوري مناسبتي – مذهبي پيشنهاد ميشود، بالطبع آن را در اولويت قرار ميدهيد؟
صد در صد، براي مثال در حال حاضر پيشنهاد ساخت بينالحرمين را در كيش دارم كه گفتند: قيمت پيشنهاديتان چقدر است؟ بدون درنگ گفتم من اصلاً تومان را در كار اين خاندان دخيل نميدانم، معتقدم با عدد و رقم درباره اين بزرگواران صحبت كردن اشتباه است، اينها عددشان دست خودشان است. گفتم حتماً قبول ميكنم ولو اينكه ده كار ديگرم كنسل شود!
در مورد حس و روح هنرياي كه اشاره كرديد در دكورهايتان وجود دارد، تا به حال بازخوردي از مهمانهاي برنامه داشتيد؟
بله به كثرت ولي از آنهايي كه در خاطرم هست ميتوانم به حضور امير قلعهنوعي اشاره كنم كه بعد از برنامه گفت: اينجا يه چيزي داره كه منو ميگيره! همچنين خانم ژاپني كه گفت: فضاي اينجا يك جوريه. اين فضايي كه آنها در موردش صحبت ميكردند را من درست نكرده بودم. شك نكنيد كه آن روح هنر و آن حس خودش آمده بود و در آنجا حضور داشت.
خودتان به شخصه فكر ميكنيد رمز موفقيتتان تا به حال چه بوده است؟
به طور حتم در وهله اول بعد از خداوند همان قدرتي است كه هميشه پشتم بوده (كه پيشتر اشاره كردم) و بعد در استانداردهاي كاريام اين قضيه هميشگي بوده كه كاري ايراني، با كيفيت و به دور از هيچ گونه تقليد از خارجيها را انجام دهم و بعد اينكه هيچگاه در ارائه كارهايم به پول فكر نميكنم و زندگيام برخلاف بسياري پولي نيست.
معتقدم اگر به پول فكر نكني و دنبالش ندوي، باعث ميشود پول به تو فكر كند و به دنبالت بدود.
اينكه ميگوييد به پول فكر نميكردم، كمي باورش سخت است!
واقعاً ميگويم، شايد جالب باشد بدانيد، اوايل شروع كارم با علي زاهدي روزي براي چاپ پوستري براي يكي از برنامههايش به چهار راه وليعصر رفته بودم كه به علت اينكه تمام پولم به اندازه چاپ پوسترها بود ديگر پولي براي برگشتم نماند و مجبور شدم تا جامجم را پياده بيايم، درست است خيلي سخت بود ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم كه با عشقترين كاري بود كه در طول زندگيام براي كارم انجام دادم.
فكر ميكنيد اولين گزينه براي پيشرفت انسانها چيست؟
فراموش نكردن اصالت، چون اصالت و ريشه هر انساني به او شخصيت ميدهد، پس از آن وقتي كه به جايي و درجهاي ميرسيم پدر و مادر و ائمه (ع)اي كه ما را به اينجا رساندند را از ياد نبريم.
يكي از نكاتي كه در دكورهاي شما هميشه به چشم ميخورد، اين است كه نوع دكور براي مخاطب هميشه آشناست. فكر ميكنيد چه فاكتوري در كارهايتان اين تصور را به وجود ميآورد؟
هميشه تلاشم بر اين بوده كه طوري فضاي رنگي را به تصوير بكشم كه بيننده ما را در آن فضا احساس كند. دكور نبايد وقتي داخل آن قرار داريد، ديده شود و به چشم بيايد، بلكه در دوربين و پشت قاب تلويزيون بايد به چشم مخاطب بيايد. شايد هم به دليل اينكه با ساير دكورهايي كه به كثرت ديده ميشود فرق داريم اين را ميگوييد. مثلاً در مورد بعضي از برنامهها دوست دارند دكوري كه خوب ميشود را تكرار كنيم و اين كار اشتباهي است.
دقيقاً يكي از سؤالهاي كليديام در مورد همين تكرار در دكورهايتان است كه در حال حاضر زياد نمونه آن را ميبينيم! مثل دكورهايي از قبيل نيمروز، برنامه عيد نوروز جام جم و ... كه در آنها يك ميز بلند و طويل، كليت دكور را تشكيل داده است!
بله درست است، در يك برههاي از زمان وارد ورطهاي شديم كه اشتباه بود، علاوه بر اين بعضي از برنامهها بودند كه دكورهاي خوب مرا تقليد كردند و گاهي هم آن كه مدنظر ماست، اتفاق نميكند و با نور، فضا و محيط غيرحرفهاي، دكور حرفهاي ميخواهند و اين از عجايب كار ماست! در مورد بعضي دكورها هم شايد بعضي اجزايش شبيه هم بوده ولي فاكتورهاي ديگري در آنها برايم مهمتر بوده تا آن ميزي كه شما به آن اشاره كرديد، مثل شب سال نو كه رنگ برايم مهمتر بود.
تصميم نداريد از اين تكرار (ميز بلند و ...) بيرون بياييد؟
چرا، دوست دارم فضاي دكوريام را تغيير دهم، البته در مورد بعضي برنامهها آنقدر ايده اعمال ميشود كه دكور اصلي ما به كل از بين ميرود.
به طور قطع و يقين يكي از برنامههايي كه هميشه دكور آن بر عهده شماست و به واسطه مناسبتي بودنش، مخاطبان زيادي دارد، برنامه «ماه عسل» است كه دكور امسال آن سواي باقي دكورهاي آن بود؟
بله، همانطور كه گفتم حس و حال خاصي هم در اين برنامه وجود دارد كه كلاً فضا را خوب كرده است. در مورد دكور امسال نيز بايد اشاره كنم كه ايده اينكه دكورمان صحنه تئاتر باشد، توسط احسان عليخاني مطرح شد و مابقي را من و دستيارانم انجام داديم. در ابتداي كار، تصميممان بر اين بود كه براي هر شب، يك دكور بزنيم ولي خب به دليل مسائل مالي موافقت نشد!
در حالت كلي طراحي دكورهاي شما تا حدودي شبيه طراحي صحنه در تئاتر است، چطور شد كه به سمت چنين دكورهايي رفتيد؟
از كودكي تئاتر را بسيار دوست داشتم و حتي دلم ميخواست كه كارگردان تئاتر شوم ولي به شكل اجرايي اولين بار در مدرسه، طراحي صحنه يك نمايش را به عهده گرفتم. يادم است نمايشي ثابت، همه ساله در مدرسهمان برگزار ميشد و من از همان سنين كودكي در صحنه آن نمايش، يك احساس خلأيي ميكردم كه آن نبود دكور و صحنه بود و به اين ترتيب شد كه كار اجراييام را از آنجا آغاز كردم.
يكي از انتقادهاي مهمي كه به كارهاي شما وارد است، اين است كه هميشه ما دكورهاي شما را در برنامههاي مجريمحور شاهديم. چرا دامنه كاري خود را گستردهتر نميكنيد؟
اتفاقاً پيشنهادهاي سينمايي زيادي دارم ولي معتقدم كه در سينما، احتياجي به طراحي صحنه نيست. استعداد من در صحنه تئاتر ميتواند كاري بكند و هميشه خودم اين سبك را بيشتر دوست داشتم، چون در سينما كارگردانها، نهايتاً يك اتاق ميخواهند كه آن هم ديده نميشود ولي در طراحي صحنههايي كه در تلويزيون انجام ميدهم، صحنه، كاري را انجام ميدهد و يكي از اجزاي آن برنامه به شمار ميرود.
تا به حال برايتان پيش آمده كه دكوري را دوست داشته باشيد اجرا كنيد ولي پيشنهاد نشده باشد؟
بله، دكور براي كار كودك را خيلي دوست دارم و مطمئنم متفاوتترين دكوري كه در كار كودك خواهيد ديد خواهد شد.
هنگامي كه قصد طراحي دكوري را داريد، ابتدا كدام بُعدش (رنگ، فرم و ...) در ذهنتان نقش ميبندد؟
در ابتدا ديدههايم خيلي كمكم ميكنند و سپس فرم دكور. يادم است اوايل كارم حتي فكر كردن به دكورها اذيتم ميكردند ولي در حال حاضر وقتي با تهيهكنندهاي مشغول صحبت درباره برنامهاش هستم، به طور ناخودآگاه، دكور مربوط به آن برنامه در ذهنم چيده ميشود و وقتي از دفتر تهيهكننده بيرون ميآيم، كاملاً ايده پيشنهادي در ذهنم است.
همين دكوري كه لحظه اول در ذهنتان چيده ميشود رنگي است يا سياه و سفيد؟
سؤال خيلي خوبي كرديد، اتفاقاً همه دكور رنگي است و اين فرمها هستند كه وارد آن فضاي رنگي ميشوند. مثلاً ديوار، ميآيد و سرجايش قرار ميگيرد، صندلي، ميز و ... همه با اينكه رنگي هستند، در جاي خود قرار ميگيرند. بهتر است بگويم اول مداد رنگيهايم را انتخاب ميكنم و بعد به سمت دكورهايم ميروم، بر عكس نقاشي كردن.
معمولاً هر طراح دكور، در كارنامه كارياش، يك دكور خوب و يك دكور بد دارد، اين قضيه در مورد شما هم صدق ميكند؟
بله، بهترين آنها اولين ماه عسلي بود كه احسان عليخاني از ابتدا مجري آن بود كه رنگ آن آبي فيروزهاي بود. بدترين آنها هم مسابقهاي بود به نام انتهاي الوند.
در حال حاضر مشغول چه كاري هستيد؟
به تازگي استارت مسابقهاي به نام «تله» را زدهام. اين مسابقه ايده اوليهاش با امير مكين بود و در ژانر وحشت طراحي شده است. در صحبتهايمان به دليل اينكه به طراحي ويژهاي نياز داشت، ايشان كل دكور و ايده هر بخش را به من دادند و در اصل كارگردان هنري اين مسابقه هستم.
الان كه خود را با گذشتهتان (اوايل كارتان) قياس ميكنيد، به نتيجهگيري خاصي نميرسيد؟
با گذشت سالها هنوز كه هنوز است، همه كارهايم مثل نمايشگاه اينالفاطميون (س) هستند و سفارشدهنده اصلي همه آنها نيز حضرت زهرا (س)، مگر اينكه خلافش ثابت شود، چون تا به حال از اين طرز تفكرم نتيجه خوبي گرفتهام.