عبدالله مرادي | عدالتخواهي، نفي اقتدارگرايي، خواست مشاركت سياسي، دموكراسيخواهي و فعاليت آزاد سياسي، مبارزه با مظاهر فساد اقتصادي و اجتماعي، برخورداري از رفاه اقتصادي از جمله خواستهاي معترضان و انقلابيون عربي است؛ خواستهايي كه البته در بستري اسلامي شكل ميگيرد. اين تحولات اينك سومين موج تغيير در كشورهاي عرب خاورميانه را ايجاد نموده است. موج اول تغيير در خاورميانه عربي، با ناسيوناليسم ممزوج شد و موج دوم ميل به چپ گرايي داشت. ناگفته پيداست كه اين دو موج كه اختلاطي از ناسيوناليسم پان عربي و چپگرايي ايدئولوژيك بود، به چه سرانجامي رسيد؛ شكستهاي پي در پي از اسرائيل، تحقير غرور ملي و اسلامي مردمان خاورميانه، سركوب سياسي، عقبماندگي اقتصادي و وابستگي به شرق و غرب.
اينك موج سوم تحولات منطقه خاورميانه، به تعبير مقام معظم رهبري خواستي براي دموكراسيخواهي از سوي مردمي است كه در بستر اسلامي ميزيند و ميانديشند. اما سؤالي كه مطرح ميشود اين است كه آيا اعتراضات ملل مسلمان خاورميانه، فقط در نفي استبداد داخلي خواهد بود يا سلطه غربي امريكا و اسرائيل را نيز نشانه خواهد گرفت؟ براي پاسخ به اين پرسشها، به دو گونه ميتوان تحليل ارائه داد؛ قبل از ارائه تحليل، بايد متذكر شد كه اولاً تحولات خاورميانه متوقف نشده است و لذا براي هر تصميمي بايد مترصد فرداها بود و ثانياً هر تحليلي آنگاه درست واقع ميشود كه با تحليل ميداني و با نگاه به واقعيتها جهتگيريهاي مردمي اثبات شود. گفتيم براي پاسخ به اين پرسش كه آيا ضديت با امريكا و اسرائيل در تحولات بيداري اسلامي شكل ميگيرد يا نه؟ به دو شكل ميتوان پاسخ داد.
يك بستر، دو تحليل
۱- تحليل اول ميگويد كه: فرآيندهاي عرفي شدن سكولاريسم و فرهنگ اقتصادي جديد از عرصههاي عمومي كشورهاي صنعتي و فراصنعتي به كشورهاي در حال توسعه نظير جوامع خاورميانه منتقل ميگردد و ما شاهد يك فرآيند جهاني شدن فرهنگ ليبرال دموكراسي و سرمايهداري هستيم. اين فرهنگ نسلي از طبقه متوسط در جوامع را ايجاد ميكند كه به دينداري حداقلي معتقدند و آرمانهاي اجتماعي خود را در ليبرال دموكراسي جستوجو ميكنند، پس دغدغه اصلي اين جنبش با نيل به دموكراسي و برگزاري انتخابات آزاد است. حسب اين تحليل، جنبش عربي خاورميانه ارتباطي با غربستيزي ندارد، بلكه لبه تيز اين جنبش متوجه ديكتاتوري، استبداد و خودكامگي حاكم بر جهان عرب و شمال آفريقاست. مردم در اين كشورها به دنبال حكومت قانون هستند، به دنبال دولتي كه به خواست مردم پاسخگو و انتقادپذير باشد، بنابراين گروههاي جديد اجتماعي حاضر در عرصه بهار عربي بر خلاف نسلهايي پيشين، در قالب ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي، ماركسيستي يا اسلامي نميانديشند، بلكه در پي دموكراسي هستند. در نهايت اين تحليل ميگويد، جهتگيري نهايي بهار عربي متوجه غرب نخواهد شد.
۲- تحليل دوم از شكست موج دوم تغييرات عربي در دهه ۷۰ ميلادي آغاز ميكند. گفتمان پان عربيسم، آموزههاي ضدامپرياليستي و اقتدارگرايي دولتي در جوامع عربي بهويژه در مصر پس از شكستهاي پيدرپي اعراب از اسرائيل به چالش كشيده شد. در واقع در همان مقطعي كه ايرانيان با تكيه بر آرمانهاي اسلامي، نوسازي اقتدارگرايانه حكومت پهلوي را نپذيرفتند، كشورهاي عربي طي يك ديپلماسي ناكارآمد با اسرائيل از در صلح درآمدند. پس از آن ديكتاتورهاي كشورهاي عربي تلاش كردند همچون محمدرضا پهلوي؛ براي فرار از خواستهاي ملت و سركوب آنان و حفظ اقتدار خود، مشروعيت و امنيت خود را در پيوند با غرب و حمايت امريكا تعريف كنند، بنابراين كرامت انساني، انديشههاي آرمانخواهانه اسلامي مردم و غرور ملي به مثابه كالاي قاچاق در زير پوست جوامع عربي پنهان گرديد. نتيجه اين شد كه فقدان حكمراني خوب، خودكامگي و سركوب سياسي به علاوه فقر و نابرابري لايههاي زيرين جوامع عربي را به واكنش واداشت. اين واكنش با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، مقاومت پيروزمندانه حزبالله در لبنان و پيروزي حماس در جنگ ۲۲ روزه تقويت شد. در اين واكنش، البته گفتمان اسلامگرايي محور قرار ميگيرد، چراكه هويت مردمان خاورميانه با اسلام قوام يافته است. بنابراين گفتمان اسلامگرايي، هر چند داعيهدار دموكراسيخواهي در روشهاست، وليكن مسئوليت تبعات گذشته را صرفاً متوجه استبداد داخلي نميكند، بلكه عوامل خارجي را نيز نشانه ميرود چراكه امريكا با حمايت از ديكتاتورها، اشغال سرزمينهاي اسلامي و تأمين امنيت اسرائيل، اصليترين مسبب تحميل استبداد، فقر و حقارت ملي به مردم منطقه است. پس خاورميانهاي كه در آن مصر و ديگر كشورهاي عربي واجد نظامهاي مردمسالاري گردند و بساط رژيمهاي اقتدارگراي متكي به غرب برچيده شود، بدون ترديد مختصات منطقهاي و امنيتي جديدي خواهد داشت زيرا تاكنون امنيت منطقه در چارچوب منافع گره خورده حاكمان مستبد و غرب تعريف ميشد و مردم در اين معادله غايب بودند، پس تحولات خاورميانه پتانسيل برخورد با امريكا به عنوان سرمنشأ مشكلات داخلي و منطقهاي را دارا ميباشد.
پارادوكس امريكا
ناگفته پيداست هر دو تحليل فوق، شواهدي در ميان جوامع عربي دارند، اما آنچه در اين مجال ميتوان به آن اشاره كرد اين است كه سياستها و عملكرد ايالات متحده امريكا در قبال موج بيداري اسلامي نقشي تعيينكننده در جهتگيري مردمي در اين كشورها دارد.
امريكا به ويژه از دوران جورج بوش همواره در ميان تضادهايي گرفتار بوده است. ايدئولوژي نومحافظهكاري با تلفيق دموكراسيخواهي و نظاميگري تلاش نمود تا با اعتقاد به رهبري تاريخي ايالات متحده يك امپراتوري را بنا نهد. نتيجه مستقيم اين سياست جنگ و درگيري در خاورميانه بود. در واقع امريكا براي ايجاد تفوق و تأمين امنيت مطلق خود به ناامنسازي گستردهاي در خاورميانه دست زد كه البته نتيجه اوليه آن نارضايتي افكار عمومي بود. اوباما اما با شعار تغيير بر سر كار آمد وليكن عملاً همان سياستهاي پيشين در خاورميانه را ادامه داد. اينك امريكا در يك تعارض قرار گرفته است، از سويي داعيهدار دموكراسي و حقوق بشر است اما از سويي منافعش با رفتن امثال حسنيمبارك كه سالها براي ماندن در قدرت به امريكا تكيه كرده بودند، به خطر ميافتد. اين چنين است كه ميبينيم امريكا در قبال تحولات و خواستههاي مردمي كشورهاي گوناگون خاورميانه كه ماهيتي تقريباً همشكل دارند، جهتگيريهاي مختلفي ابراز ميكنند، امري كه نشأت گرفته از تضاد بنياني در سياست خارجي امريكاست. امريكا در قبال مصر و تونس به مديريت كنترل شده دست زد و خود را حامي دموكراسي نشان داد، ولي پس از آنكه مطمئن شد رژيمهاي همپيمان، ديگر تاب و مقاومت در برابر مردم را ندارند، براي جلوگيري از تخريب روابط خود با مردم و تكرار تجربه انقلاب اسلامي ايران، اجازه نداد كه ديكتاتورها سياست زمين سوخته را در پيش بگيرند، اما در قبال يمن تا مدتها اساساً حاضر نشد خواست عمومي مردم را به رسميت بشناسد و حالا هم تلاش دارد با مصونيت قضايي عبدالله صالح به حفظ ساختار بپردازد، در حالي كه چشم خود را بر كشتار مردم بسته است. در مقابل ليبي به تقابل نظامي پرداخت و در برابر سوريه اقدام به تحريم نمود اما همچنان تلاش دارد تا با سياستهاي رژيم صهيونيستي در قبال سوريه هماهنگ باشد، اما به نظر ميرسد بحرين بيش از كشورهاي ديگر به آزموني براي دموكراسيخواهي ايالات متحده بدل شده باشد، چراكه امريكا هم در بعد ديپلماتيك به حمايت از رژيم آل خليفه پرداخته و هم در بعد رسانهاي به سانسور خواست مردم بحرين ميپردازد. امريكا در حالي خود را حامي خواست ملتها ميداند كه از خواست مردم بحرين و عربستان به طور كامل چشم پوشي ميكند.
بيشك در عصر بيداري ملتها و بهار خاورميانه استفاده از استانداردهاي دوگانه از سوي حاكمان و قدرتهاي بزرگ شرايط را ملتهبتر و خشم ملتها را افزايش خواهد داد. شكل مبارزه در تنظيم سطح و نوع مطالبات مؤثر است. هر چه روند پيروزي انقلابها با كندي مواجه و مبارزه خشونتبارتر شود، خواستهها راديكالتر و بيشتر متوجه امريكا ميشود. اينگونه روشهاي دوگانه، تنفر مردم منطقه از امريكا را افزايش ميدهد و تلاشهاي اوباما براي ارائه چهرهاي بهتر و تغيير كرده را خنثي خواهد كرد. رفتار امريكا در قبال اعتراضات مردم، به ويژه در بحرين و عربستان نه بر اساس موازين بينالمللي است و نه هماهنگ با آنچه ارزشهاي جهاني نام گرفته است.
گامهايي به سمت راديكاليسم
موارد فوق ما را بدينجا رهنمون ميكند كه حتي اگر تحولات خاورميانه را بهار عربي بناميم و آن را صرفاً تلاشي براي نفي استبداد داخلي و نيل به دموكراسي بدانيم، باز هم استانداردهاي دوگانه سياست خارجي امريكا باعث ميشود تا امريكاستيزي تشديد شده و تحولات خاورميانه ماهيتي ضدصهيونيستي و ضدامريكايي پيدا كند. استمرار اين روند حتي در افزايش توان جريانات اسلامگرا نسبت به ليبرالها در كشورهاي اسلامي مؤثر خواهد بود. امريكا هرچه بيشتر در پيشبرد منافع صهيونيسم در خاورميانه تلاش كند، بيش از گذشته اعتماد عمومي ملتها را از دست خواهد داد، چراكه دموكراسيهاي اسلامي در كشورهاي خاورميانه مانند ديكتاتورها تكيهاي بر غرب ندارند. در مورد حكومتهايي كه در جهان عرب از طريق انتخاباتي آزاد به قدرت رسيدهاند - كه اغلب آنها عناصر قدرتمندي از اسلامگرايي را دارند - ميتوان گفت كه دنباله رو سياستهاي امريكا در قبال اسرائيل و ايران نيستند. اگر واشنگتن همچنان بخواهد درباره دستاوردهاي سياسي جهان عرب بر مبناي حمايت آنها از سياستاش در قبال اسرائيل و ايران قضاوت نمايد، فقط بايد روي حكومتهاي ديكتاتوري و سلطنتي تكيه كند.
تضاد امريكاييها در جمع ميان شعارهاي دموكراسيخواهانه خود و كسب منافع خود و تأمين امنيت اسرائيل ريشه اصلي افول سياست خاورميانهاي اوباماست.
قطع صادرات گاز مصر به اسرائيل، حضور ناوگان دريايي ايران در كانال سوئز، تسخير سفارت اسرائيل در قاهره و پيروزي اسلامگرايان در انتخابات مجلس مؤسسان تونس، همگي به اين نكته اشاره ميكنند كه تحولات بيداري ملتهاي مسلمان خاورميانه پس از استبداد داخلي متوجه دخالت خارجي امريكا ميگردد.