حالا ديگر با گذشت چند سال، برگزاري مراسم فرش قرمز براي فيلمهاي سينمايي در ايران هم جا افتاده و ميرود كه به امري عادي تبديل شود. گويي كمكم اين رسم وارداتي دارد قرارداد انحصارياش را براي يك فيلمساز خاص از دست ميدهد و به قالب رسمي فراگير براي همه درميآيد و البته بايد اذعان داشت چه رسم خوشايندي است اين. اما واي به روزي كه اين عادت نوپا از شكل اصولي و هدفمند خود خارج شود و به دست سودجويان ناشي بيفتد. آن وقت است كه بايد فاتحه فرش قرمز و اصلاً چيزي به نام سينما را خواند.
مقصود از اين مقدمه آنكه عصر روز جمعه (۲۷ آبان) سانس ساعت ۱۸ سينما آفريقا ميزبان يكي از همين مراسم بود ولي به بدترين و غيرحرفهايترين شكل ممكن و آن هم براي يك فيلم خارجي گمنام به اسم «هنر پرواز» ساخته «كرت مورگان» كه به نظر اولين و آخرين اكران آن، همين نمايش در سينما آفريقاي پايتخت كشور ما بود! فيلمي كه فقط عدهاي تماشاچي خاص (شما بخوانيد گلچين) با داشتن كارت ورودي موفق به تماشاي آن شدند و بيش از آنكه اين گردهمايي بيسروصدا و حاشيه به فرش قرمز شباهتي داشته باشد، نشان از برونفكني عقدههاي سركوب شده گروهي از جوانان وطني داشت كه به بهانه اكران يك فيلم مهيج امريكايي ساعتي در گوشهاي گردهم آمدهاند. اين در حالي است كه سينماي نامبرده خود در مقام سينماي سرگروه فيلم «راه آبي ابريشم» را روي پرده داشت و گرچه به يقين براي اكران اين فيلم خارجي، مجوز و حمايت وزارتخانه و نهادهاي سينمايي را در پشت سر داشته اما چرا بايد تكسانسي از فيلم «بزرگنيا» در غروب يك روز تعطيل به نمايش فيلمي خارجي اختصاص داده شود تا آن فيلم ايراني كمتر از آن بفروشد كه تا امروز فروخته؟!
صرف نظر از اين موضوع حياتي نحوه اجراي مراسم بسيار ديدني و قابل توجه بود. تنها كساني حق ورود به نمايش «هنر پرواز» را داشتند كه كارتهاي رسمي دعوت در دستشان بود و اين كارتها در هيچ كجا عرضه و فروخته نشده بودند. بلكه بايست به وسيله دوست يا آشنايي آنها را از طريق اينترنت تهيه ميكرديد. به محض ورود از در اصلي سينما با استقبال گرم ميزبانان دختر و پسر جوان خوشپوش و خوشرويي مواجه ميشديد كه به شما خوشامد ميگفتند، به شما بليت شمارهدار صندلي ميدادند به همراه يك سيدي حاوي صحنهها و پشت صحنههاي فيلم كه البته دور از انصاف است اگر از اين نحوه پذيرايي به عنوان يكي از نقاط قوت و مثبت مراسم ياد نكنيم. ديوارهاي سينما با عكسهاي بزرگ سياه و سفيد از نماها و بازيگران فيلم پوشانده شده بودند. صداي همهمه خنده و موسيقي تندي در فضاي نيمه روشن سينما پخش بود. سرت را به هر طرف ميگرداندي، يخچالهاي كوچكي ميديدي حاوي قوطي نوشيدنيهايي موسوم به نوشيدني «انرژيزا» با مارك معروف ... كه دقايقي بعد در پرس و جويمان از ميزبانان درباره فيلم، فهميديم شركت توليدكننده آن نوشيدني، تهيهكننده و سرمايهگذار فيلم بوده است! در طبقه بالاي سينما، رقصنورها و چند جوان مسئول پخش موسيقي «ديجي» به طرز غربي و غريبي خودنمايي ميكردند.
فرش باريك قرمزي كه از جلوي در ورودي پهن شده بود تا روي پلهها و طبقه بالا ميرفت و آنجا به يك محوطه كوچك نورپردازي شده ختم ميشد كه محل عكس گرفتن عوامل و مهمانان با لوگوي فيلم به زبان انگليسي و روي يك استند تبليغاتي به سبك و سياق مراسم اسكار و كن بود. با ديدن اين همه جنجال و هياهو و شكوه برگزاري برنامه، هر فرد حاضري در آن جمع، توقع خود را براي ديدن يك شاهكار سينمايي بالا ميبرد اما وقتي حضار به سالن راهنمايي شدند و فيلمي را كه انتظار ميكشيدند روي پرده ديدند، به نظر ميرسيد بدجوري توي ذوقشان خورده است. فيلمي كه غروب جمعه در سينما آفريقا به نمايش درآمد، يك مستند بلند بود درخصوص ورزش اسكي روي برف و اسنوبورد سواري حرفهاي، ورزشي كه در ايران قشر اندكي از مردم جامعه با آن آشنايي و توان پرداخت بدان را دارند. تحمل ۹۰ دقيقه صحنههاي تكراري از تاخت و تاز ورزشكاران امريكايي بر برفهاي كوههاي نقاط مختلف جهان، واقعاً خستهكننده و كسالتبار بود. جالب آنكه حتي در فيلم هم ميشد نام و علامت اسپانسر فيلم را به خوبي تشخيص داد.
بامزهترين قسمت ماجرا، بخش پاياني مراسم بود. با اتمام فيلم از همه دعوت شد با خوراكيهايي كه تدارك ديده بودند، از خود پذيرايي كنند. گروهي از جوانان همقد و قيافه با لباسهايي دقيقاً مشابه آنچه «كيانو ريوز» در ماتريكس و «محمدرضا گلزار» خودمان در «دموكراسي تو روز روشن» به تن داشتند، سيني خوراكيها را ميان تماشاگران ميگرداندند. در مراسمي كه سينما آفريقا روز جمعه شاهد آن بود و معلوم نيست چه اصراري داشتند فرش قرمز بنامندش، تنها كسي كه به طور قطع و صددرصد سود كرد، شركت توليدكننده نوشيدنيهاي انرژيزا بود. در حالي كه فروش برخي فيلمهاي خوب و قابل ستايش سينماي ايران به زحمت هزينه توليد خودشان را درميآورند، آيا اين رواست كه يكي از مهمترين و خاطرهسازترين سالنهاي سينماي ايران با تطميع مادي يك شركت وارداتي سالنش را براي نمايش فيلمي بياهميت در اختيار آنها بگذارد تا دور هم جمع شوند و به افتخار خودشان كف بزنند و هورا بكشند؟ آيا اگر قرار است در ايران هم مراسمي مانند فرش قرمز داشته باشيم، بايد آن را به هر نحوي برگزار و خرج فيلمهاي بيارزش و يك بار مصرف كنيم؟ آيا اين روزها سينماي ما، فيلم مهمي براي اكران ندارد كه شاهد برپايي فرش قرمز، آن هم در قالب فرهنگي ايرانيان برايش باشيم؟ واقعاً به نام سينما چهها كه نميكنيم. اگر دلمان براي اين سينما نميتپد، كمي براي آن بسوزد!