
حضور عناصر كاملاً دستچين شده در داستاني كه پليسي است اما كوچكترين پيچيدگي و رازآميز بودن را بروز هم نميدهد، عشقي است اما به هيچ كجاي احساسات عاشقانه خواننده تلنگري هم نميزند، سر شار از زيبايي و تصوير است اما تنها در دو كوچهاي كه يكي در مناطق تقريبا شمالي پايتخت ـ جايي كه نويسندگان براي نوشتن ِ اين روزهاي ِ خود زياد به آن سر ميزنند همان گونه كه فيلمها و سريالها هم فقط در محدوده پايتخت جان ميگيرد و رو به افول ميروند! ـ و ديگري احتمالاً در يكي از جنوبيترين و شايد هم حاشيهايترين مناطق تهران محدود ميشود، قابل فهم تا آنجايي كه ادبيات قديم و جديد رايج و غير رايج تهرانيها را به ذهن متبادر ميسازد اما چيزي كه نداني را بين كلمات آن نمييابي.
لب بر تيغ به سادگي و آرامي تمام حوادثي كه از بامداد و شامگاه تهران لا به لاي هزاران حادثه ريز و درشت به وجود آمده متولد شده و جان ميدهد، اتفاق ميافتد. دليل طولاني شدن زمان شروع و انتهاي نگارش شايد به اين دليل بوده است كه نويسنده كارهاي مهمتري به جز سر و سرانجام دادن به سرنوشت جواني از طبقه زير خط فقر فرهنگي جامعه و دختري از قشر نسبتاً مرفه كه پولهاي پدرش شايد شبهاتي هم داشته است كه نتيجه لقمهاي كه به كام فرزند ميفرستاده؛ داشته است.
در يك محدوده كاملاً تنگ و بدون انبساط چند حادثه مرتبط و غير مرتبط در هم ميتند تا دو نفر به سادگي ـ به قول نويسنده ـ كف آسفالت يك كوچه منتهي به خيابانهاي شمالي تهران پهن شوند. دو قتل كه انگيزهاي عاشقانه و پشتوانهاي قديمي و فرهنگي در خود جا داده است، به سادگي رخ ميدهد. نويسنده با اقدام به نوشتن اين داستان در حالي كه سخت مراقب است عنصر زمان را كاملاً ناديده انگارد، تمام سيستم جنايي ـ قضايي را به بازي ميگيرد و يك مدير نسبتاً پر نفوذ كه از مقامات ارشد بانكي است را قهرمان داستاني مينمايد كه كم كم اوـ سهراب ـ «پدر سمانه، دختر مورد علاقه قهرمان خيالي داستان لب بر تيغ»را با خود به قهقهرا رهنمون ميسازد.
سمانه كه مادرش را از دست داده است چند بار با واژه «زن بابا» به خواننده القا مينمايد كه جاي خالي مادر ميتواند تبعاتي نيز داشته باشد! اما دختري است كه تا ۱۸ سالگي به اصطلاح تحت نظر بار آورده شده است و به يكباره طغيان مينمايد، او كه احتمالا براي كنكور آماده ميشده است، ناگهان دستخوش عشقي خياباني، خيانتي هولناك، گروهي گانگستر، پدري به غايت مستبد، خانوادهاي مرموز و روندي نامتناسب با جامعه آرماني و دوستي خانوادگي و خيانتكار و خطرناك ميشود. دختري كه در كام چندين و چند معضل فرو رفته است به باور ذهنيت حاكم بر داستان بهترين شيوه را برميگزيند و راهي كوچههاي شلوغ و بيآداب و ترتيب جنوب شهر ميشود تا به جبران مردانگي «داوود» كه قهرمان پوشالي بچههاي كوچه خودشان است و خسته از «پرسه زدن و كيف قاپي»! او را مال خود كند و به تمام خوبي هايي كه در انتظار اوست حتي اقامت در يك كشور اروپايي يا امريكايي، پشت پا بزند.
تكرار دو سه باره «بهروز و فيلمفارسي» هايي كه هنوز هم دستمايه خيلي از نويسندگان قرار ميگيرند و اتفاقاتي كه فوج فوج ِ آن را ميتواني در همان فيلمها ببيني و نيز زرنگي نويسنده در گمنامي زمان وقوع داستان براي فرار از برخي سختگيريهاي اداره مميزي! نشان ميدهد اين گونه نوشتنها و ساختها هنوز هم خريداراني دارد! اگرچه خانه آن دختر با نشاني هايي كه در توصيفات متني نويسنده قابل ملاحظه و مشاهده است، خواننده آشنا با تهران را به خيابان شريعتي شمالي رهنمون ميسازد اما هرگز نميتواند او را به دهه ۴۰ و ۵۰ ببرد.
وجود يك گروه گانگستري و شبه مافيايي كه در كارهاي خلاف دستي دارند و احتمالاً مال و منالي هم به هم زدهاند، با يك انسان به غايت رذل كه براي پوشاندن كثافت كاري هايي كه در معرض برملا شدن است قصه را دچار هيجاناتي آني و زود گذر مينمايد اما تمام هنر نويسنده داستان «لب بر تيغ»آن بوده است كه دو عنصر سياه و سفيد داستان ـ داوود و سميه ـ را به شدت دوستداشتني و ترحم انگيز جلوه دهد و تمامي اطرافيان، جامعه، سياستهاي حاكم بر جامعه از گذشته تا حال و سرنوشت هايي كه يكي يكي بر باد ميروند را محكوم نمايد كه در اين قسمت به درستي او توانسته است خواست خود را بر خواننده تحميل نمايد. نكته قابل تأمل اينكه دو عنصر ياد شده از وضع موجود تنها در جايي گلايه ميكنند كه پايان خط را از دور دستها مشاهده مينمايند.
لب بر تيغ از بافت داستاني بسيار محكمي برخوردار است اما همانقدر لذت به انسان دست ميدهد كه ورق زدن يك ماهه صفحه حوادث روزنامههاي صبح پايتخت!
چندلايگي، استحكام متن و عناصري كه به درستي دستچين شده ودر اختيار اهداف نويسندهاند، نكات مثبتي است كه معلوم مينمايد شايد حسين سناپور كارش را بلد است اما خميرمايهاي كه باعث بروز اين داستان و خلق اين اثر شده است بسيار پيش پا افتاده و دم دستي است.