
۱- «آژانس ازدواج» فاتحهاي است بر ژانر سينماي كمدي و همچنين پرونده فيلمسازي خالقش، «محمد درمنش». براي اثبات اين ادعا سري به سالنهاي نمايشدهنده اين فيلم بزنيد و واكنش مشتريان را ببينيد يا پس از اتمام فيلم، نظر آنها را درباره فيلم بپرسيد، اما اغراق نيست اگر از «آژانس ازدواج» به عنوان بدترين فيلم تاريخ سينماي كمدي ايران ياد كنيم؛فيلمي كه كارگردانش آن را به عنوان نمونهاي از «كمدي سالم» معرفي ميكند، ولي هرچه بيشتر از مشخصههاي اين عبارت در آن ميجوييم، كمتر مييابيم. پرسش اصلي در ذهن ما (و احتمالاً مخاطبان فيلم) اين است كه «محمد درمنش» با چه انگيزهاي دست به توليد اين فيلم زده و با چه اعتماد به نفسي، ادعاي سالمبودن فيلم (ظاهراً) كمدياش را دارد؟! درمنش با اين فيلم نه تنها به مخاطب توهين و بياحترامي كرده كه با ارائه تيپهاي لوده و بيكاركرد، بسياري از مشاغل، شخصيتها، فرهنگها و باورهاي اجتماعي را به سخره گرفته است. از اين منظر، فيلم درمنش كمترين ارزشي در نظر سينماروها نمييابد و از جانب آنها پس زده ميشود. تماشاگري كه پيش از اين فيلمهاي ضعيف اما دستكم درستتري از اين گونه سينمايي را ديده، چگونه بايد در برابر فيلمي كه چنتهاش از هر مصالحي براي خنداندن خالي است، تاب بياورد؟آيا پيش از اين فيلمهاي مشابهي نظير «دلداده»، «شاخهگلي براي عروس»، «سوغات فرنگ»، «حلقههاي ازدواج» و «در شهر خبري نيست، هست؟» با چنين حال و هوايي ساخته نشده بودند؟تازه فيلمهاي نامبرده، نمونههاي خوب و نسبتاً قابلقبولي از كمديهاي عامهپسند هستند كه تا حدودي در جذب مخاطب هم موفق عمل كردهاند. با اين همه، «آژانس ازدواج» نه تنها نميتواند به فضاي ساختار و محتواي آن فيلمها نزديك شود كه تَر و خشك را نيز با هم ميسوزاند و تماشاگر را براي هميشه نسبت به اين نوع سينما بدبين و از آن متنفر ميكند.
۲- اگر كمي به حافظه خود فشار بياوريد، به احتمال قوي يادتان ميآيد در ماه رمضان سال گذشته، سريالي از تلويزيون پخش ميشد با نام «نونوريحون» و به كارگرداني «فرزاد مؤتمن»، در آن مجموعه تلويزيوني شخصيتي بود كه «برزو ارجمند» نقش آن را بازي ميكرد و او رمانتيك و عاشقپيشه بود اما از بخت بد به خواستگاري هر دختري ميرفت، بختِ بسته دختر براي ازدواج با فرد ديگري باز ميشد. اين داستان فرعي از حوادثي كه براي شخصيتهاي آن سريال رخ ميداد، اينجا دستمايه يك فيلم ۱۰۰ دقيقهاي شده كه البته به لطف كارگردان، بيشتر از سه دقيقه نميتوان آن را تحمل كرد. «بلابس» (اميد زندگاني) جوان سادهدل روستايي، در حسرت ازدواج با همولايتياش «نورا» (بهنوش بختياري)ميسوزد، ولي او به خواستگاري نورا و هر شخص ديگري كه ميرود، بخت او براي ديگران باز ميشود. بلابس به تهران ميآيد تا طلب قديمياش را از «سليمان»(بهزاد محمدي) وصول كند.
با توجه به اين خط داستاني، فيلم درمنش حتي از سوژه تازهاي برخوردار نيست كه دل تماشاگر به نوبودن موضوع خوش باشد، بدتر از آن اينكه در طول روايت فيلم، كارگردان حتي سعي نميكند از شوخيهاي دستماليشده و رايج در ساير كمديها بهره ببرد تا بر طنز فيلم بيفزايد و كمي نظر مساعد از جانب مخاطب براي فيلمش جمع كند. اينگونه است كه «آژانس ازدواج» در سطحي حتي نازلتر از نمايشهاي كمدي و بيخاصيتي كه در برخي سالنهاي از رونقافتاده و تغيير كاربري داده سينما روي صحنه ميروند، قرار ميگيرد و نميتواند تماشاگرش را سر ذوق بياورد، حتي به لحاظ انتخاب بازيگر و نام فيلم نيز ساخته درمنش يادآور آن كارهاي بياهميت است. تمام پيشينه هنري بهزاد محمدي، غيراز حضور در چند آيتم طنز تلويزيوني كه امروز ديگر به سختي در خاطر كسي مانده، به بازي در نمايشهاي طنز و بينمكي برميگردد كه معمولاً در آنها نقش يك روستايي زرنگ و زبانباز و اغلب با گويش لُري داشت و به مدد آوازهايي كه روي سن ميخواند، محبوبيت كسب ميكرد.
از طرفي فيلمي كه مدعي سلامت در طرح موضوع است، خود بيش از هر فيلم ديگري مروج ابتذال و بلاهت در ميان داستان و روايت بصري فيلم است. مسئله حل مشكلات جوانان براي ازدواج به شكل علني مورد تمسخر واقع شده و از هر ترفندي براي سادهانگاري اين امر مقدس و مؤثر در تشكيل نهاد خانواده استفاده ميشود. نگاه كنيد به دختران دمبختي كه چطور به آژانس مراجعه ميكنند و شوهر دلخواهشان را سفارش ميدهند! جالب آنكه اگر همسر برگزيده آنها، دقيقاً آنچه ميخواستند نباشد، ادعاي خسارت و شكايت هم ميكنند. در عين حال به بهانه گرهگشايي از بخت بسته دختران، افرادي كه نقص جسماني دارند (دختري كه قد كوتاهي دارد يا دختري با ماهگرفتگي روي صورت)، مشاغلي نظير رفتگر محله، قوميتهاي بومي ايران و لهجههاي آنها و حتي اعتقادات مذهبي مردم نيز به استهزا گرفته ميشود، ضمن اينكه كارگردان بدون كمترين خلاقيتي، از سادهترين امكانات دمدستي براي تغيير شرايط و عقايد تيپها (و نه شخصيتها) بهره برده است. بدترين نمونهاش جايي است كه بلابس نميپذيرد از ويژگي خدادادياش براي امداد خيرخواهانه به مردم(البته به تعبير سليمان) استفاده كند. ناگهان از آسمان دختري كنار خيابان سقوط ميكند و يك مزاحم خياباني و جمله تأكيدي سليمان مبني بر اينكه «اگر شوهر داشت...»، نظر بلابس را عوض ميكند تا برخلاف ميلش آن كند كه نبايد!
۳- به سختي ميتوان درباره داشتههاي مثبت فيلم حرف زد. «آژانس ازدواج» تنها چيزي كه زياد دارد مشكل و ضعف است؛ فيلمي كه در واقع فيلم نيست. يك مُشت راشِ سرهمبنديشده از تصاويري است كه هيچ قصهاي نميشود بر آنها نوشت. كارگرداني كه روزگاري فيلمبردار فيلمهاي دفاع مقدس و هنري و ارزشمند سينماي ايران بود، در سير فيلمسازياش ناكجاآبادي را در پيش ميگيرد كه انتهايش ويرانهاي به نام «آژانس ازدواج» است. شايد فروپاشي امروز محمد درمنش، نتيجه گامبرداشتن در همان راهي باشد كه با ساخت و حمايت فيلمي نظير «ماهوش» آغاز شد. با اين همه، اگر بنا باشد به نماهاي فيلم و نقاط ضعف و قوت آن اشاره كرد، بايد از تمام فيلم ايراد گرفت. به راستي درمنش توقع داشته تماشاگر با ديدن اميد زندگاني و آن سبيل از مدافتاده هيتلرياش بخندد؟! عجيب اينكه چرا و با چه دليل محكمهپسندي، وزارت ارشاد و معاونت سينمايي به چنين فيلمهاي سخيف و مبتذلي كه به ضرب و زور موسيقيهاي شاد يا بازسازيشده زيرزميني و ادا و اطوارهاي ناپسند و خلاف شرع و اخلاق، سعي در جذب مخاطب دارند، پروانه ساخت و نمايش ميدهد؟! چرا نظارتي بر توليد فيلمهايي از اين دست نيست؟ گرچه نمونههايش كم نيستند. سري به سالنهاي سينما بزنيد.
بد ماجرا اينجاست كه ظاهراً اين قصه سرِ دراز دارد و تا سينماي ايران را به نابودي كامل نكشد، دستبردار نيست. از اين منظر شايد سكانس پاياني«آژانس ازدواج»، اشاره ناخواسته و درستي به اين رويكرد است. با ادامه روند توليد اينگونه فيلمها، سينماي ما هم مثل سليمان ميرود كه به زودي به زمين گرم بخورد و براي هميشه لال شود! اتفاقاً مژدهاش را هم محمد درمنش داده است. منتظر فيلم بعدي درمنش با نام «آژانس نفرين» باشيد!