
سال ۵۷ از راه رسيده است، سال سرنوشت، سال واژگوني تاج و تخت ستمشاهي و انقراض سلطنت موروثي در ايران. رژيم شاه متزلزل شده و نفسهايش به شماره افتاده است. عطر شميم آزادي در هوا پيچيده است و بيزاري مردم از شاه و خاندان او هر روز افزونتر ميگردد.
بهار سال ۵۷ با قيام مردم يزد در روزهاي نهم و دهم فروردين شروع ميشود و در چهلم شهداي تبريز است كه انقلاب به اوج خود ميرسد، مردم به خيابانها ميآيند، خواهان بازگشت امام(ره) و زندانيان سياسي ميشوند و ارتش به مردم حمله ميكند و آنها را به خاك و خون ميكشد. اندكي بعد فاجعه اصفهان در ۲۱ مرداد ۵۷ به وقوع ميپيوندد و در آنجا حكومت نظامي اعلام ميشود. حادثه خونبار سينما ركس آبادان كه نشانه اوج سبعيت رژيم براي ترساندن مردم است و در آن بيش از ۴۰۰ نفر در آتش ميسوزند، در ۲۸ مرداد ۵۷ روي ميدهد. سرانجام در روز ۱۷ شهريور ـجمعه سياهـ ارتش به جماعتي كه در ميدان ژاله (شهداي كنوني) جمع شدهاند، حمله ميكند و دهها تن را به خاك و خون ميكشد. اغلب كشتهشدگان و زخميهاي اين روز زنان و كودكانشان هستند كه در صف جلوي تظاهركنندگان حركت ميكردند و هنگام فرار از برابر گلولههاي نظاميان در خون خود غلتيدند. امام(ره) در اين ايام با پيامهاي روشنگرانه و اميدبخش خويش به آگاهسازي مردم پرداختند و با سخنرانيها و اعلاميههاي خود نهضت را زنده نگه داشتند.
شاه كه حكومت خود را در معرض فروپاشي ميبيند، براي جلوگيري از تأثيرگذاري امام(ره) به هر شيوهاي متشبث ميشود. او كه روزگاري با تبعيد امام(ره) و دور كردن ايشان از كشور، به گمان خود ميان امام(ره) و مردم فاصله انداخته بود، اينك ميديد كه اين حيله كارگر نشده و ملت به رهبري امام(ره) خود ميكوشد بساط تاريخ سلطنت ۲۵۰۰ ساله را از كشور شيعه پيرو علي(ع) و آلعلي(ع) براندازد. اينك امام(ره) با آنكه در عراق است، اما با صلابت و استحكام بينظيري با اعلاميهها و سخنرانيهاي كوبنده خود مردم را در داخل ايران هدايت ميكند و راه پيروزي را به آنان نشان ميدهد. آيتالله حكيم رحلت كرده و مرجعيت امام(ره) در داخل و خارج كشور فراگير شده و رژيم نتوانسته نهضت را تضعيف كند و مخصوصاً در به انحراف كشيدن فعاليتهاي سياسي امام(ره) همه نقشههايش نقش بر آب شده است.
تصميمي با نتيجه معكوس!
در اين هنگام است كه وزراي خارجه ايران و عراق در نيويورك تصميم ميگيرند امام(ره) را از نجف اخراج كنند و در روز دوم مهر ۱۳۵۷ منزل امام(ره) در نجف به وسيله مأموران رژيم بعثي محاصره ميشود. مرحوم حجتالاسلام والمسلمين اسماعيل فردوسيپور از ياران و همراهان هميشگي امام(ره) در سالهاي دشوار تبعيد، درباره آن دوران چنين ميگويد: «هنگامي كه مبارزات در ايران اوج گرفت، حضرت امام(ره) موضوع «حكومت اسلامي» را در درس خارج فقه مكاسب عنوان كردند. متن و نوار سخنرانيها و اعلاميههاي امام(ره) به داخل و خارج از كشور ميرسيد و ارتباطات پيوسته قويتر ميشد. كمكم رژيم ايران به وحشت افتاد و درصدد چاره برآمد و شاه در اثر فشار امريكا، در كنفرانس الجزاير شركت و با صدام حسين آشتي كرد. در اين كنفرانس بود كه قرارداد سال ۱۹۷۵ الجزاير توسط طرفين امضا شد. طبق اين قرارداد، دو كشور ايران و عراق متعهد شدند اجازه ندهند در كشور آنها عليه كشور مقابل فعاليت سياسي انجام شود و نقض حتي يكي از مواد اين قرارداد، به منزله نقض تمام مواد آن تلقي ميشد.
ديدار تاريخي
پس از امضاي اين قرارداد، استاندار نجف، مرا كه واسطه و رابط بودم، خواست و گفت: «ما به انقلاب شما علاقهمنديم، اما پس از انعقاد اين قرارداد، ديگر نميتوانيم به شما اجازه فعاليت سياسي بدهيم». بعد با لحني تهديدآميز گفت: «اگر از اين به بعد حتي يك كلمه هم عليه حكومت ايران مطلب چاپ كنيد، دست شما را قطع ميكنيم!» و به اين ترتيب جلوي همه فعاليتهاي امام(ره) را گرفتند و حتي اجازه ندادند توضيحالمسائل ايشان را چاپ كنيم. بهتدريج محدوديتها به شخص امام(ره) هم تسرّي پيدا كرد، بهطوري كه يك روز رئيس سازمان امنيت عراق و يكي از وزراي دولت عراق نزد امام(ره) آمدند و گفتند: «ما با دولت ايران قرارداد بسته و تعهد دادهايم كه شما هيچگونه فعاليت سياسي عليه رژيم ايران نداشته باشيد.» امام(ره) هم پاسخ دادند: «شما قرارداد بستهايد، من كه نبستهام. شما با دولت ايران قرارداد بستهايد و من با ملت ايران و بنابراين بايد فعاليت سياسي داشته باشم.» آنها هم خيلي محترمانه گفتند كه اگر امام(ره) بخواهند به فعاليت و مبارزه خود ادامه دهند، بايد خاك عراق را ترك كنند. امام(ره) هم فرمودند: «گمان نكنيد كه من به كربلا و نجف چسبيدهام. هر دو براي من محترم و عزيز هستند، ولي من هر جاي دنيا كه بروم، كربلا و نجف درست ميكنم. به جايي ميروم كه مستقل باشد، نه وابسته به كشوري ديگر».
و به اين ترتيب بود كه خانه امام(ره) محاصره شد و يك روز صبح كه به آنجا آمدم، ديدم مأموران دور تا دور ايستادهاند و اجازه نميدهند كسي وارد خانه ايشان شود. با تعجب سؤال كردم: «يعني حتي من هم اجازه ندارم وارد شوم؟» گفتند: «حتي شما!» من رفتم و با مسئولان سازمان امنيت تماس گرفتم و اين وضعيت را اطلاع دادم. بالاخره با پيگيريهايي كه كردم، آنها اقدام كردند و به عدهاي از ما اجازه ورود دادند.
اين محدوديتها ۱۵ روزي طول كشيد. آنها ابتدا به بهانه حفاظت از امام(ره) و حراست از خانه ايشان آمدند، ولي بالاخره مسئله به صورت تعقيب و مراقبت درآمد و به اين ترتيب بود كه در شب دوشنبه ۸ مهر سال ۵۷ حاجاحمدآقا به من فرمودند كه همه دوستان را جمع كنم و پيام امام(ره) را به آنها برسانم. حدود نيم ساعتي طول كشيد تا همه كساني را كه در نجف در خدمت امام(ره) بودند و حدود ۱۷ نفر ميشدند، جمع كرديم. حاجاحمدآقا خطاب به آنان فرمود كه امام(ره) خدمت همه شما سلام ميرسانند و ميفرمايند: «من با شما كار كرده و تاكنون چيزي را از شما پنهان نكردهام، بنابراين اين موضوع را به شما ميگويم، اما راضي نيستم كه حتي زن و فرزندان شما هم از آن مطلع شوند. با وضعيتي كه پيش آمده، ماندن در عراق را صلاح نميدانم و بنابراين به كويت يا هر كشور اسلامي ديگري كه بتوان در آنجا فعاليت كرد، ميروم. ترتيب مسافرت را هم خود شما بدهيد.»
واكنش علما و مراجع در داخل ايران
در ايران نيز علماي بزرگ واكنشهاي شديدي نشان ميدهند، از جمله شهيد آيتالله صدوقي كه محاصره منزل امام(ره) در نجف، بهشدت او را منقلب ميكند و در صدد ترغيب علما و مراجع براي شكستن محاصره منزل امام(ره) برميآيد و اقدامات مؤثري ميكند. ساواك از اقدامات شهيد صدوقي به ستوه ميآيد و از برخي از مراجع ميخواهد كه جلوي كارهاي اين «كارگزار جدي خميني» را بگيرند و اعلام ميكنند كه با توجه به نفوذ بسيار آيتالله صدوقي در مردم، فعلاً تلفن منزلش را قطع و ورود اشخاص به منزل او را ممنوع ميكنند و اگر لازم شد، در مورد ايشان اقدامات جديتري را اعمال خواهند كرد.
شريف امامي نخستوزير وقت ايران معتقد بود وجود امام خميني در نجف، عامل اصلي تظاهرات و درگيريها در ايران است و اگر تمهيداتي انديشيده شده و ايشان از نجف خارج شود، راهپيماييها و تظاهرات در ايران كمتر خواهد شد، زيرا ايشان ديگر امكان تماس با ايرانيان را از دست خواهد داد. دامنه اين محدوديتها تا آنجا گسترش پيدا ميكند كه رژيم عراق به دستور دولت ايران حتي جزوه «حكومت اسلامي» حضرت امام(ره) را هم در عراق جمعآوري ميكند، سپس چند تن از ياران امام(ره) را دستگير و روانه زندان ميسازد. در دوم مهر ۵۷ محاصره منزل امام(ره) توسط نيروهاي بعثي كامل ميشود، بهطوري كه ديگر هيچ نوع رفت و آمدي به آنجا ممكن نيست. امام(ره) در ۲۱ مهر ۵۷ در فرانسه درباره محاصره منزل خود در عراق فرمودند: «آنها ما را در منزل محصور كردند. البته نه اينكه بگويند بيرون نيا، بلكه كسي را نميگذاشتند بيايد و مانع ورود ايرانيها ميشدند كه ميآمدند. يك روز هم مانع طلبهها شدند و الا يكي دو نفر، باقي را راه ندادند. من هم از منزل بيرون نيامدم...»
محاصره منزل امام(ره) در نجف در ايران واكنشهاي شديدي داشت. شهيد آيتالله صدوقي با صدور اعلاميهاي از روحانيت و مردم ميخواهد در برابر اين قضيه موضعگيري كنند. موجي از اعلاميهها و بيانيهها از سوي مراجع و روحانيون نسبت به محكوميت محاصره منزل امام(ره) صادر ميشود. جامعه روحانيت مبارز تهران با مديريت شهيد آيتالله بهشتي، با صدور اعلاميهاي، محاصره منزل امام(ره) را محكوم و روز يكشنبه ۹ مهر را در ايران تعطيل عمومي اعلام ميكند. آيتالله سيدعبدالله شيرازي نيز از مشهد از موضعگيري آيتالله صدوقي و آيتالله بهشتي با صدور اعلاميهاي حمايت ميكند. رژيم در اقدامي عجولانه، ابتدا سعي ميكند محاصره منزل امام(ره) را تكذيب و از تعطيلي روز يكشنبه جلوگيري كند و سخنگوي وزارت اطلاعات و جهانگردي رژيم اعلام ميكند با تحقيق از منابع موثق كاملاً مشخص شده است كه خبر محاصره منزل امام(ره) صحت ندارد. در اين اثنا، غلامعلي اويسي، فرماندار نظامي تهران هم در واكنش به تظاهرات مردم در روز ۹ مهر اعلام ميكند: «شديداً و قوياً از هر نوع خلافي كه آسايش و نظم عمومي را بر هم بزند، جلوگيري خواهد كرد.»
با وجود تلاش گسترده رژيم براي ممانعت از تعطيلي و تظاهرات روز ۹ مهر، همه ايران در روز يكشنبه تعطيل ميشود و راهپيماييهاي گستردهاي در اكثر شهرهاي ايران صورت ميگيرد و موج اعتراض نسبت به اين حركت رژيم، همه جا گسترده ميشود.
اين حركت منسجم روحانيت و مردم و واكنشهاي شديد آنها نسبت به محاصره منزل امام(ره)، چيزي نبود كه رژيم توانسته باشد آن را از قبل پيشبيني و ميزان گستردگي آن را محاسبه كند، بنابراين پس از اعتصابات و اعتراضات گسترده در سراسر ايران ناچار ميشود بهطور رسمي عدم حصر منزل امام(ره) در نجف را اعلام كند. خبرگزاري آسوشيتدپرس در مورد راهپيماييها و تظاهرات و اعتراضات مردمي كه منجر به شكستن محاصره منزل امام(ره) در روز ۹ مهر ۵۷ شد، چنين مينويسد: «پس از آنكه حضور نيروهاي مسلح در اطراف منزل آيتالله خميني با عكسالعمل شديد مردم روبهرو شد و تظاهرات همراه با خشونت و اعتراض در سراسر ايران انجام گرفت، اين محاصره برطرف شد.»
اراده ترك عراق
امام(ره) پس از آنكه به اين نتيجه ميرسند كه امكان ادامه مبارزه عليه رژيم شاه عملاً در عراق غيرممكن است، تصميم ميگيرند عراق را به مقصد كويت ترك كنند. مرحوم حجتالاسلام والمسلمين فردوسيپور كه از نزديك شاهد اين واقعه بوده است، چنين ميگويد: «بعد از آنكه حاج احمدآقا تصميم امام(ره) مبني بر ترك عراق را مطرح كردند و پرسيدند چه ميكنيد؟ من گفتم كه من اقامت كويت و با آنجا ارتباط دارم و ترتيب دعوتنامه را ميدهم.
بعد از اذان صبح بود كه با كويت تماس گرفتم و به برادر حاج سيداحمد مُهري، فرزند مرحوم آيتالله سيدعباس، نماينده امام(ره) در كويت تلفن زدم و گفتم: «امروز اول وقت به اداره جوازات (گذرنامه) برويد و براي امام(ره) و حاج احمدآقا دعوتنامه بگيريد و بفرستيد».
او گفت كه با شهيد محمد منتظري كه آن موقع در كويت بود، تماس ميگيرد و از او كمك ميخواهد و به من اطلاع ميدهد. حدود ساعت يك بعد از ظهر بود كه تماس گرفت و گفت كه دعوتنامهها آماده است. گفتم: «بدهيد دست مسافر مطمئني بياورد». پرسيد: «اگر خودم بياورم بهتر نيست؟» گفتم: «چرا». صبح روز سهشنبه خدمت امام(ره) رفتم و گفتم: «آقا! دعوتنامههاي كويت حاضر است. آقاي دعايي هم خروجي شما را گرفته و ديگر مانعي وجود ندارد».
امام(ره) كه در طول ۱۵ سال اقامت در نجف، هرگز زيارت حرم نوراني حضرت امير(ع) را ترك نكرده بودند و در اين كار بهقدري دقيق بودند كه افرادي كه در صحن مطهر بودند، ساعتشان را با ورود ايشان تنظيم ميكردند، در ايام حصر از اين نعمت محروم بودند و لذا شب چهارشنبه ۱۰ مهر ۵۷ اعلام كردند: «امشب كه آخرين شب اقامت ما در عراق است، به حرم مشرف ميشويم، پس از مراجعت، نماز صبح را ميخوانيم و سپس حركت ميكنيم».
آن شب بر ما خيلي سخت گذشت و در واقع شبي بحراني را پشتسر گذاشتيم. نزديك صبح آقاي فاضل آمد و گفت دكتر يزدي را در حرم ديدم. خيلي تعجب كردم و پرسيدم: «او كي آمده؟ چطوري آمده؟ كسي از اين برنامه خبر نداشت. چطور خبر شده؟» بعد به آقاي فاضل گفتم: «سريع برو و او را خبر كن كه اگر ميخواهي امام(ره) را ببيني بيا به منزل ايشان.» درست موقع حركت امام(ره) بود كه دكتر يزدي رسيد و سوار يكي از ماشينهايي شد كه براي بدرقه امام(ره) آماده شده بودند. پرسيدم: «كي رسيديد؟» جواب داد: «نصف شب. خواستم به منزل امام(ره) بروم، ولي مأموران راهم ندادند. رفتم مسافرخانه ساكم را گذاشتم و به حرم مشرف شدم كه آقاي فاضل آمد و خبر شما را به من داد».
شب بسيار عجيبي بود. هيچيك نميدانستيم فردا چه خواهد شد. امام(ره) نميخواستند از هيچ يك از علما و مراجعي كه در طول مدت محاصره منزل، حتي با يك تلفن يا پيغام هم احوال ايشان را نپرسيده بودند، خداحافظي كنند و يا آنان را در جريان امر قرار دهند. نماز صبح را كه خوانديم، به منزل امام(ره) رفتيم. رهگذران متحير مانده بودند كه چه خبر شده. مأموران هم گيج و حيران نگاهمان ميكردند. ساعت حركت شد و امام(ره) با اندكي تأخير سوار ماشين شدند. بقيه ماشينها هم دنبال ماشين امام(ره) راه افتادند و بهسرعت از نجف خارج شديم. هنوز هم براي همه ما عقده بزرگي شده بود كه چرا علما و مراجع نجف در برابر چنين موضوع مهمي، خود را به تغافل زدند و ملاقات كه هيچ، حتي با پيام و تلفني هم نخواستند بدانند ماجرا از چه قرار است؟ امام(ره) در نجف فقط با حضرت امير(ع) خداحافظي كردند و بس!
ماشينها راه افتادند. نزديك بصره كه رسيديم، در جايي توقف كرديم و در كنار امام(ره) صبحانه صرف كرديم. امام(ره) تجديد وضو كردند و راه افتاديم. نزديك ظهر به شهر زبير، يعني محل جنگ جمل رسيديم. جلوي مسجدي پياده شديم و همگي براي وضو گرفتن رفتيم. يكي از دوستان، شير آب را باز كرد و ميخواست وضو بگيرد كه امام(ره) تشريف آوردند. او عقب رفت و گفت: «بفرماييد. شير باز است.» امام(ره) فرمودند: «اول شير آب را ببنديد.» او متوجه نشد و دو باره تعارف كرد. امام(ره) تكرار فرمودند: «اول شير آب را ببنديد و بعد تعارف كنيد.» تازه در اين لحظه بود كه آن فرد متوجه تذكر امام(ره) شد. امام(ره) در حين وضو فرمودند: «در اينجا نماز را فرادا نخوانيد و به امام جماعت اين مسجد اقتدا كنيد.» من عرض كردم: «آقا! ما به بسياري از ائمه خودمان هم اقتدا نميكنيم، چگونه به امام جماعت شهر زبير كه سنّي، آن هم سنّي زبيري است، اقتدا كنيم؟» امام(ره) فرمودند: «من اقتدا ميكنم، شما هم بايد اقتدا كنيد.» عرض كردم: «آقا! حالا تا ظهر نيمساعت، سه ربع باقي مانده. خوب است حركت كنيم تا زودتر به مرز برسيم، چون در آنجا زياد معطلي داريم. تا كارهاي گذرنامهمان انجام شود، نماز را هم همانجا ميخوانيم.» امام(ره) فرمودند: «بسيار خوب! ميرويم».
در مرز عراق نماز را به جماعت خوانديم و كار گذرنامهها هم به سهولت انجام شد و مشكلي پيش نيامد. امام(ره) فرمودند: «نگران نباشيد. من به خاطر انجام وظيفه از نجف ميروم. شما هم وظيفه خودتان را انجام بدهيد. دولت عراق مرا مخيّر كرد يا در نجف بمانم و به درس و بحث مشغول شوم و كار سياسي نكنم يا از نجف بروم و كار سياسي كنم. من هم راه دوم را انتخاب كردم تا وظيفه خود را انجام بدهم و فرياد مظلوميت ملت ايران را به دنيا برسانم. هر جا مستقر شديم، شما هم ميآييد. نگران نباشيد».
دو ماشين به طرف مرز كويت به راه افتادند و پنج ماشين باقي به نجف برگشتند. ما از قبل براي ناهار امام(ره) غذا تهيه كرده بوديم، اما موقع جدايي بهقدري همگي نگران و ناراحت بوديم كه يادمان رفت ناهار را به ماشين ايشان منتقل كنيم و كسي متوجه موضوع نشد. خلاصه آن روز امام(ره) نه ناهار خوردند و نه شام.»
دولت كويت و مهمان بزرگ
دولت كويت تحت فشار رژيم ايران از ورود امام(ره) به آن كشور ممانعت به عمل آورد. قبلاً قرار بود امام(ره) به لبنان يا سوريه بروند، اما با مشورت حاج احمدآقا تصميم ميگيرند به پاريس هجرت كنند. حجتالاسلاموالمسلمين فردوسيپور ماجراي ممانعت كشور كويت از ورود امام(ره) را اينگونه روايت ميكند: «وقتي وارد كويت و شهر عبدي شديم، من به نماينده امام(ره) در كويت، آقاي مُهري گفتم كه برود و زودتر گذرنامهها را بدهد كه مهر ورود بزنند و قبل از آنكه امام(ره) پياده شوند و آنها ايشان را بشناسند، حركت كنيم... بهقدري دقيق و خوب برنامهريزي كرده بوديم كه حكومتهاي ايران و عراق و كويت همگي غافلگير شده و نقشههايشان يكسره نقش بر آب شده بود. آقاي مُهري گذرنامهها را برد و مهر زد و آمد و درحالي كه نفس راحتي ميكشيد گفت تمام شد!
امام(ره) براي تجديد وضو پياده شدند و مأموران بلافاصله چهره نوراني ايشان را شناختند و وقتي امام(ره) برگشتند، ما را به سالن تشريفات راهنمايي كردند. امام(ره) فرمودند: «چرا ما را به اينجا آوردند؟» عرض كردم: «آقا! برنامه به هم خورد. ما ميخواستيم شما را نشناسند، اما شناختند. حالا بايد ببينيم چه ميشود؟»
منتظر نشستيم. براي امام(ره) چاي آوردند كه ايشان ميل نكردند. ساعت ۲ بعد از ظهر بود و ناهار هم نداشتيم. امام(ره) خيلي ناراحت بودند و پرسيدند: «بالاخره تكليف چيست؟» عرض كردم: «ميگويند به وزارت امور خارجهشان خبر دادهاند و قرار است كسي بيايد و تكليف را معلوم كند. بايد منتظر بمانيم.» بالاخره بعد از يك ساعت، كسي آمد و آقاي احمد مُهري را صدا زد و او را به اتاقي برد و به او اعتراض كرد كه: «وقتي دعوتنامه را گرفتي، چرا او را معرفي نكردي و نگفتي چه كسي ميخواهد به كويت بيايد؟» آقاي مُهري گفت: «من فرمهايي را كه دادهايد، بهطور كامل پر كردهام. اگر نقصي دارد، ميتوانيد به من اعتراض كنيد، ولي اگر كامل هستند، ديگر چه بايد ميكردم؟ من همه مشخصات را دقيق در فرمها نوشتهام. شما چرا سؤال نكرديد؟ من كه غير از سؤالاتي كه پرسيدهايد وظيفه نداشتم به سؤال ديگري پاسخ بدهم.»
آنها كه ديدند ايراد به خودشان وارد است، آمدند كه از امام(ره) عذرخواهي كنند و گفتند: «ما از اينكه شما به كويت تشريف بياوريد، خيلي هم خوشحاليم، ولي از پذيرفتن شما معذوريم.» امام(ره) فرمودند: «ما كه به كشور شما كار نداريم. به فرودگاه ميرويم و سوار هواپيما ميشويم و به سوريه يا جاي ديگري ميرويم».
آنها فكر اين جاي كار را نكرده بودند، بهناچار با وزارت امور خارجهشان تماس گرفتند. بعد برگشتند و گفتند: «ما چنين اجازهاي نداريم. بردن شما از اينجا تا فرودگاه مشكل است و نميتوانيم حفاظت از جان شما را تضمين كنيم.» امام(ره) فرمودند: «حفاظت از جانمان به عهده خودمان. ما از شما نميخواهيم از ما حفاظت كنيد.» مأمور گفت كه نميتواند اين كار را بكند. كمكم كار داشت بالا ميگرفت كه من به امام(ره) عرض كردم: «آقا! اينها عرب هستند و از توپ و تشر درنميروند.» امام(ره) فرمودند: «پس برگرديم. چرا معطليد؟»
و اينگونه بود كه به عراق بازگشتيم. در مرز عراق انگار منتظر ما بودند، چون يكي از مأمورها به عربي پرسيد: «برگشتيد؟» و من به تمسخر پاسخش دادم كه: «برگشتيم.» گذرنامهها را جمع كرديم و به آقاي املايي داديم كه ببرد مهر خروجها را باطل كند تا به بصره برويم و به چنگ مأموران امنيتي عراق نيفتيم. امام(ره) را به سالن گمرك برديم تا استراحت كنند. باز مدتي معطل شديم تا چاي بياورند. زمان زيادي گذشت و امام(ره) از جا بلند شدند و فرمودند: «اينها دروغ ميگويند، از چاي خبري نيست». مأمور امنيتي گفت كه تا تكليف معلوم نشود، نميتوانيم جايي برويم و از امام(ره) پرسيد: «به نجف برميگرديد؟» امام(ره) فرمودند: «خير، ولي الان نميتوانم تصميم بگيرم كجا ميرويم.» مأمور گفت: «بغداد ميگويد ايشان تعيين كنند ميخواهند كجا بروند تا ما دستورات لازم را صادر كنيم.» امام(ره) تكرار فرمودند: «الان نميتوانم مشخص كنم.» سه چهار ساعتي نشستيم و هوا تاريك شد. رفتيم و نماز خوانديم. بعد چند عدد بيسكويت آوردند. امام(ره) ميل كردند و گفتند: «اين هم شام و ناهار من. برايم چيزي نياوريد.» بعد روي نيمكتي دراز كشيدند تا استراحت كنند.
حاجاحمدآقا خيلي نگران بود. امام(ره) به ايشان گفتند: «چرا ناراحتي؟ اينجا كه از خانه خودمان خيلي بهتر است.» و به كولر گازي اشاره كردند. احمدآقا گفت: «نگران نيستم آقا! اين سفر براي من هم تجربه باارزشي است!»