
اصغرنقيزاده متولد ۱۳۴۱ تهران، داراي مدرك فوق ديپلم بازيگري و بازنشسته آموزش و پرورش است. اين بازيگر با سابقه كه بيشتر با فيلمهاي دفاع مقدس شناخته ميشود، در بسياري از فيلمهاي برتر حوزه جنگ، ايفاي نقش كرده كه از ميان آنها ميتوان به وصل نيكان (ابراهيم حاتميكيا، ۷۰) از كرخه تا راين (حاتميكيا، ۷۱) خاكستر سبز (حاتميكيا،۷۲)، آژانس شيشهاي (حاتميكيا،۷۶)، مردي از جنس بلور (سعيد سهيلي، ۷۷)، سرزمين خورشيد (احمدرضادرويش، ۷۵)، سلام بر فرشتگان (۸۹)، گزارش يك جشن (۸۹)، چشم شيشهاي (۶۹) و مهاجر (۶۸) اشاره كرد. وي غير از فيلمهاي دفاع مقدس، آثاري چون ديگري (۸۸)، ده رقمي (۸۷)، كلبه (۸۷)، به خاطر خواهرم (۸۶)، دستهاي خالي (۸۵) و گاهي به آسمان نگاه كن (۸۱) را در كارنامه خود دارد. نقيزاده فقط به بازيگري بسنده نكرده و در فيلمهاي شيدا (۷۷) و جان سخت (۷۶)، سمت دستيار كارگردان را داشته و در چندين اثر ديگر دستيار اجراي دكور و تداركات بوده است. به خاطر تلاقي روز ملي سينما و هفته دفاع مقدس با اين بازيگر كهنه كار فيلمهاي مقاومت به گفتوگو نشستيم.
آقاي نقيزاده با توجه به اينكه بازي حرفهاي را با همكاري آقاي ابراهيم حاتميكيا آغاز كردهايد، از اولين برخورد و اولين تجربهتان با آقاي حاتميكيا بفرماييد؟
من فكر كنم براي عمليات والفجر ۲ يا ۳ بود كه به جبهه غرب رفتيم. آن موقع لشكر ۲۷ در غرب مستقر بود. در جايي به اسم «قلاجه» كه در مسير راه كربلاست كه در شهر اسلامآباد به طرف ايلام در يك گردنه ۳۵ كيلومتري آن طرف اسلامآباد قرار دارد. من براي اولين بار ابراهيم حاتميكيا را در قلاجه سال ۱۳۶۲ ديدم كه جزء بچههاي چهل شاهد بود، گرچه من بازي در سينما را با فيلم توبه نصوح شروع كردم. من در آن فيلم تداركات بودم و در كنارش آسيستان (دستيار) كارگردان هم بودم كه بعد از آغاز جنگ با اينكه عاشق سينما بودم اما سينما را كناري گذاشتم و رفتم جبهه و دوري از سينما برايم سخت بود.
من جزء آن دسته از افرادم كه در زمان گذشته در روز پنج فيلم ميديدم و وقتي پول براي تهيه بليت نداشتم گوشم را كنار در خروجي سينما ميگذاشتم و به شنيدن صداي فيلم اكتفا ميكردم و از آن طرف پدرم به شدت با سينما و فيلم ديدن من مخالف بود. بالاخره ابراهيم حاتميكيا را در قلاجه ديدم و بعد از آن عملياتهاي خيبر و كربلاي ۵ پيش آمد و همچنان در جبهه بوديم تا اينكه جنگ كه تمام شد يادم است بعد از ارتحال امام (ره) فكر كنم چهلم ايشان بود كه با حاتميكيا فيلم «مهاجر» را در سال ۱۳۶۸ بازي كردم و به قولي جلوي دوربين رفتم و از آن زمان در كنار كارمندي آموزش و پرورش در سينما هم فعاليت داشتم كه چيزي نزديك ۲۲ سال است.
در آن زمان حاتميكيا چه جايگاهي در جبهه و جنگ داشت؟
خب در آن زمان حاتميكيا، حاتميكياي فعلي نبود. او با يك دوربين سوپر ۸ يا ۱۶ ميليمتري از وقايع جنگ فيلم ميگرفت. يادم است در سال ۱۳۶۳ فرماندهي به نام آقاي شهبازي داشتيم كه فرمانده لشكر سيدالشهدا(ع) بود كه حاتميكيا به سفارش ايشان يك فيلم ۱۶ ميليمتري را برايش كار كرد.
آقاي حاتميكيا در آن زمان به عنوان يك رزمنده در جبهه حضور داشت يا در كسوت يك فيلمبردار و فيلمساز؟
نميدانم دقيقاً كدام وجه غالبتر بود. فقط زماني كه من ايشان را ديدم يك دوربين سوپر ۸ دستش بود. در آن زمان من در جبهه هيچ ارتباطي با او نداشتم تا وقت فيلمبرداري فيلم «مهاجر».
توليد فيلم «مهاجر» چه شد؟
بعد از رحلت امام(ره) ما به بندر انزلي رفتيم. فيلمبرداري «مهاجر» چهار ماه طول كشيد. ما دو ماه در انزلي بوديم و دو ماه ديگر را براي فيلمبرداري سكانسهاي خشكي در قرچك ورامين وقت صرف كرديم. قبل از «مهاجر» من فيلم «ديدهبان» را از حاتميكيا ديده بودم. وقتي براي اولين بار فيلم ديدهبان را از او ديدم، گفتم اين سينماي رئال (واقعي) جنگ است، يعني صداي خمپارهها درست بود و همه چيز در سرجاي خودش قرار داشت. من هنوز هم اعتقاد دارم كه جنگيترين فيلم حاتميكيا فيلم «ديدهبان» است، يعني من «ديدهبان» را به «از كرخه تا راين»، «آژانس شيشهاي» و خيلي از كارهاي حاتميكيا ترجيح ميدهم.
«ديدهبان» شايد به نوعي شخصيترين و رئالترين فيلم جنگي ماست.
اگر شما فيلم را يكبار ديگر با دقت ببينيد اين حرف من را متوجه ميشويد. يادم ميآيد سرفيلمبرداري «مهاجر» از ابراهيم پرسيدم فضاي «ديدهبان» مربوط به كربلاي ۵ بود؟ گفت نه، مربوط به درياچه نمك والفجر ۸ سال ۱۳۶۴ بود.
در همكاري با آقاي حاتميكيا آيا تعامل و همفكري بينتان صورت ميگرفت؟
بله. آشنايي من و ابراهيم باعث شد كه من خاطرات جنگم را براي ابراهيم تعريف كنم، يعني اصغر زمان جنگ را به ابراهيم ارائه كنم و ابراهيم اصغر را تبديل به اصغر سينمايي كرد. ما حدود هشت سال با هم كار كرديم تا «آژانس شيشهاي». بازي در «آژانس شيشهاي» قسمت نشد براي اينكه برنامههايمان با هم نميخورد تا اينكه دو سه سال گذشته فيلم «گزارش يك جشن» را بعد از ۱۳ سال دوباره با هم كار كرديم.
اتفاقاً در فيلم گزارش يك جشن، نقش متفاوتي را بازي كردهايد، با اين موضوع مشكلي نداشتيد؟
نه. براي اينكه به هر حال زمان آن فيلمها گذشته و من هم ديگر آن اصغر گذشته نيستم، يك آدم پروبال ريختهاي هستم كه دنبال دلش ميرود.
با نگاهي به بازيهاي آقاي اصغرنقيزاده در سينماي مقاومت ميبينيم كه وي غالباً خيلي در نقشها فرو ميرود و اكثراً تا به جايي كه فيلمنامه و هدايت كارگردان مجالش بدهد، بازيهاي حسياي را ارائه ميكند، اين توانايي ريشه در كجا دارد؟
ببينيد در سينماي دفاع مقدس بازيگراني مثل آقاي كياني و پرستويي و بقيه اساتيد حضور دارند و كارها و بازيهاي فوقالعادهاي را در اين سينما ارائه كردهاند، اما فكر ميكنم باورپذيري نقش من براي اين است كه جبهه و جنگ را از نزديك با تمام حواسم تجربه كردهام كه قطعاً اين فاكتور اثرات بسيار خوبي روي بازي يك بازيگر دارد.
شما فكر ميكنيد گونه و سينماي دفاع مقدس به وسيله آثار كدام فيلمساز يا فيملسازان تثبيت شد و قوام يافت؟
اين گونه سينمايي با فيلم «افق» مرحوم ملاقليپور آغاز شد، يعني ايده تشكيل و توليد سينماي دفاع مقدس با فيلم «افق» جرقه خورد. كما اينكه در آن زمان ما كمال تبريزي را داشتيم كه در اين سينما كار ميكرد. حاتميكيا و رسول خدا بيامرز بودند و يكسري از بچههايي كه در آن زمان عاشقانه كار ميكردند، اما شايد نامي از اينها در ميان نباشد، چون در ميان دهها و صدها فيلم گاهي بيدليل يكي دو فيلم گل ميكند. اين كاملاً طبيعي است كه يك فيلم در شرايط اجتماعي و زمان خودش نمره خوب ميگيرد و در مقابل فيلم يا فيلمهاي ديگر شكست ميخورند و شايد مخاطبان زيادي را جذب و جلب نكنند. گرچه من معتقدم اگر همين فيلمهايي كه شكست خوردهاند، ساخته نميشد و در مجموع بدنه سينماي دفاع مقدس را تشكيل نميداد، قطعاً آثاري مثل آثار حاتميكياها و ملاقليپورها خلق نميشد.
شما فكر كنيد «عقابها» در آن زمان چه تأثيري روي سينماي دفاع مقدس داشت؟
اگر چه تأثيربزرگ و با اهميتي نداشت اما بايد اين فيلم ساخته ميشد چراكه براي اولين بار آن روحيه حماسي قهرمانپروري كه لازمه سينماي جنگ است، با فيلم «عقابها» وارد اين سينما شد و زيرساختهاي سينماي بدنه را محكمتر كرد. ما بايد سينماي بدنه داشته باشيم، بايد سينماي متوسط داشته باشيم همچنانكه بايد سينماي هنري و با كيفيت هم داشته باشيم، ما نميتوانيم به آن كارگري كه از شهرستان به تهران آمده و شايد سالي و ايامي يكبار به سينما برود بگوييم تو بايد فيلم روشنفكري و هنري ببيني. مسلم است اين بنده خدا هم از ديدن يك فيلم هنري سرخورده ميشود، مثلاً شما نگاه كنيد به سينماهاي كوچه ملي كه با موقعيت جغرافيايياش ميطلبد كه مثلاً يك فيلم كاراتهاي ميگذارند و از اول تا آخر بازيگران به هم فحش ميدهند. من يادم ميآيد كه در اوج سينماي دفاع مقدس در يك مقطعي ما به سراغ سينماي هنري رفتيم و نتيجه اين شد كه به طور چشمگيري مخاطب كم شد و با كم شدن مخاطب اين سؤال پيش ميآيد كه چه كسي و چه ارگان و نهادي اقتصاد سينما را بايد بچرخاند و مديريت كند؟ بنابر اين من معتقدم بايد كارهاي ضعيف و متوسط در كنار كارهاي تخصصي و هنرمندانه توليد شوند، براي اينكه هر كدام از اينها مخاطبان خاص خودش را دارند.
من به ياد دارم زماني كه فيلم «از كرخهتا راين» روي پرده رفت و اكران شد، با يك ساختارشكني در مورد تبعات و پيامدهاي منفي جنگ موضع گرفته بود و از اين موضع به مخاطب و جامعه و مسئولان پيام ميداد. اين ساختارشكني زماني به اوج ميرسد كه آقاي اصغر نقيزاده دوست شيميايياش را براي مداوا به آلمان ميبرد و در آنجا با سعيد (علي دهكردي) برخورد ميكند و از آنجايي كه بيمهريهايي به دوستش شده با فريادهاي خاص خودش به استدلال مباحث و مسائل ميپردازد، با اين مقدمه لطف كنيد از اين سكانس و موارد حاشيهاش برايمان بگوييد؟
اتفاقاً به نكته خوبي اشاره كرديد. آن سكانس و هر آنچه شما ديدهايد بر اساس واقعيت كار شده بود. قضيه اين طور بود كه در جبهه ما يك دوست داشتيم به نام حميد فلاحپور. شب عمليات من به او گفتم تو از اين عمليات زنده برنميگردي. اگر زنده برگشتي من در حكمت خدا شك ميكنم. يكسري بچهها در جبهه بودند كه به اصطلاح ما به آنها ميگفتيم نور بالا ميزنند. حالشان طوري بود كه مشخص ميشد اينها زنده نميمانند و شهيد ميشوند، شهيد حميد فلاحپور بعد از آن عمليات مفقودالاثر شد و ۱۳ سال بعد جنازهاش آمد يا پسر خالههاي خودم كه جفتشان مفقود شدند، بنابر اين محتواي اين سكانس را خود من تجربه كرده بودم و جزو خاطراتم در جبهه بود كه در زمان كار «از كرخه تا راين» من اين تجربه و خاطره را براي ابراهيم حاتميكيا تعريف كردم و او بر اساس اين خاطره آن را نوشت، اين بخش از خداحافظي شبهاي عمليات خلق شده بود. شبهاي عمليات طوري بود كه هر كس در خود فرورفته بود و در گوشهاي قرآن يا نماز ميخواند، يكي وصيتنامه مينوشت يا حلاليت ميطلبيد، رزمنده ديگري دعا ميخواند، اينها برگرفته از فرهنگ آن زمان جبهه بود.
بازخوردهاي فيلم «از كرخه تا راين» در آن زمان چگونه بود؟
خيلي ساده يكسري فحشمان دادند، بيشتر به خاطر اينكه آن كارآكتر پناهنده ميشود، هر چه از دهانشان درآمد بارمان كردند و يكسري هم خيلي خوششان آمده بود كه از ما تقدير كردند، در حالي كه ما قصد نداشتيم چيزي خلاف شرع و عرف جبهه بگوييم، ميخواستيم هر چه را كه از دوره جنگ در ذهن من و ابراهيم و بقيه بچهها مانده بود به تصوير بكشيم.
واقعيت اين بود كه ابراهيم گفت ما ميرويم فيلم «از كرخهتا راين» را بسازيم به ياد بروبچههاي جانباز شيميايي، خدا لعنت كند صدام را، من خودم شاهد بودم در عمليات خيبر، بمب تاولزا زد، كافي بود يكي بدون ماسك يكبار نفس ميكشيد ديگر كارش تمام بود و در جا ريههايش تاول ميزد و شهيد ميشد. بدتر از همه كساني بودند كه زنده مانده بودند، آنها بزرگترين عذابها را ميكشيدند. بمب تاولزا يكي از بدترين بمبهاي شيميايي است. بمباران شيميايي توسط عراقيها در عمليات خيبر شروع شد، ما دو ماه در جزيره مجنون بوديم كه هنوز هم يك عده از دوستان من كه زندهاند با عذاب زندگي ميكنند، اين بود كه ما به نيت ياد همين بچههايي كه قرباني سلاح شيميايي شده بودند «از كرخه تا راين» را كار كرديم. در آنجا ميخواستيم بگوييم اين انقلاب به همين راحتي به دست نيامده، بلكه اين طور جوانان ما براي حفظ وطن و ناموسشان تكهپاره و فدا شدند.
جنس و حال و هواي جنگ و دفاع مقدس ايران از نگاه آقاي نقيزاده چگونه تعبير ميشود و چرا اصولاً جنگ هشت ساله را مقدس ميدانيم؟
شما وقتي تاريخ جنگهاي جهاني را ميخوانيد، متوجه ميشويد كه اكثر جنگها سر اين بوده كه كشورهاي قوي به كشورهاي ضعيفتر حمله كرده و به مستعمراتشان اضافه كنند اما بعضي از جنگها هم سرعقيده بوده و برخي از قدرتهاي پليد خواستهاند عقايد يك ملت را نابود كنند و يك تفكر خاصي را از بين ببرند، مثلاً در جنگهاي صدر اسلام گروه كفار و مشركان سعي داشتند تفكر پيامبر (ص) و اميرالمومنين (ع) و آموزههاي ايشان را از بين ببرند، هر چند من قصد ندارم دفاع مقدس خودمان را با جنگهاي صدر اسلام مقايسه كنم، اما در مجموع من فكر ميكنم آدمها سر عقايد برحق و باطلشان ميايستند. در جنگ هشت ساله همه ميدانند ما تواناييهاي ارتش عراق را نداشتيم، اما چه اتفاقي باعث پيروزي و قدرت ما شده بود؟ اين است كه امام آمدند و فتوا دادند و گفتند هر كس در اين جنگ (دفاع مقدس) بجنگد چه بكشد و چه كشته شود به بهشت خواهد رفت. اين بود كه نگاه مردم نسبت به جنگ عوض شد و جنگ شد دفاع مقدس و جنگ مقدس شد. وقتي شما براي تفكر بجنگيد، قطعاً اين جنگ خيلي طول ميكشد، براي مثال جنگ فلسطين و اسرائيل يا جنگ طالبان با ساير مسلمانان جنگ عقيدتي است. وهابيها آنقدر اين جنگ برايشان مقدس است كه خودشان را با هواپيما منفجر ميكنند. خود ما از اين نمونهها كم نداشتيم. بچههايي بودند كه به خاطر تقدس جنگ و دفاع به راحتي روي مين ميرفتند كه راه باز شود و يك قدم ما به اهدافمان بيشتر نزديك شويم. بزرگترين دليل اينكه شبهاي عمليات ما به تك و پاتك عراقيها ميزديم و آنها فرار ميكردند، همين تفكر و تقدس بود، ما جنگ را نه به خاطر كشتار بلكه براي خلوص و پاكياش دوست داشتيم، زيارت عاشوراها و دعاي كميلهاي جبهه را دوست داشتيم، اينها بود كه همتها را ساخت، اينها بود كه احمد متوسليانها را ساخت، وگرنه از نظر خيليها عراقيها از ما سرتر بودند. بهترين كارشناسهاي جنگ دنيا در لشكر عراق بودند، بهترين ماهوارههاي جاسوسي در ارتش عراق بود و به محض اينكه ما تكان ميخورديم، آنها ميفهميدند و تحرك ما توسط ماهوارهها گزارش ميشد، مثلاً نيروي هوايي عراق خيلي خطرناك بود. تمام تسليحات نيروي هوايي عراق توسط ساير كشورهاي دنيا تأمين ميشد، اما ما چه؟ ما از يك طرف نيروي هواييمان به خاطر تحريمي كه در آن قرار داشتيم بسيار ضعيف شد، از طرفي به خاطر انقلاب و نبود يكسري قانونها و برنامهها نميتوانستيم حركت حساب شده و تعيينكنندهاي داشته باشيم.
همانطور كه قطعاً برخورد كردهايد، بعضاً سرداران و رزمندگاني كه در جبهه حضور داشتهاند در رويارويي با يك اثر دفاع مقدس به فضاي موجود در آن اثر اعتراض ميكنند و اين فضا را دفرمه و اغراق شده و دور از حقيقت ميدانند و اين آثار نه تنها موفق به جذب مخاطب نميشود بلكه موجبات دلزدگي را هم براي مخاطب فراهم ميكند، به عنوان مثال در بعضي از اين آثار همه رزمندگان طناز و به اصطلاح يك گلوله نمكند و همه درصدد شوخي كردن و بگو بخند هستند. شما چه نگاهي به اين قضيه داريد؟
خب شوخي و خنده در زمان جنگ هم سابقه دارد اما نه به اين شكل اغراق شده، من فكر ميكنم بعضيها براي جذب مخاطب اين كار را ميكنند چون به هر حال جنگ از مسائل خشن تشكيل ميشود، خيليها شايد براي تلطيف اين فضا چنين كاري ميكنند. من خودم به ياد دارم كه در يكي از عملياتها بچههاي يك گردان تكه پاره شده بودند اما نيروهاي تازه نفس را از مسيري به خط بردند كه اين شهدا و زخميها را نبينند كه روحيهشان را ببازند، به خاطر همين من معتقدم نميشود واقعيت مطلق را در يك اثر نشان داد و بايد چيزهايي به اثر افزود و چيزهايي از واقعيت كم كرد كه مخاطب را مجاب كند كه دو ساعت پاي گيرنده خود يا روبهروي پرده سينما بنشيند. در سينما يك فيلم نميتواند با واقعيت خيلي مطابق باشد.
ضعف و عدمشناخت در حوزههاي نور و تصوير، صحنه و لباس و حتي گريم از واقعيتهاي جنگ است كه حتي اين ضعف توسط يك تحقيق و مشاوره ساده رفع نميشود. من فكر ميكنم همين موارد ساده مانع ميشود كه مخاطب نتواند در فضاي فيلم يا سريال غرق شود و در نهايت مانع همذاتپنداري او با اثر ميشود.
اتفاقاً اين مسئله درست است. مخاطب وقتي كار را ميبيند از خودش ميپرسد كه چرا بسيجيها همه اتو كشيدهاند؟ همه رزمندهها موهايشان صاف و ژل و روغن زدهاند؟ با اينكه در بر و بيابان و وسط خاك و خاشاك ميجنگند، براي چه يك مثقال خاك روي سر و صورت و لباسهايشان ننشسته، گاهي اين مسئله در بازيها نمود پيدا ميكند. بازيگر نه خودش تجربه جنگ و مطالعه در اين زمينه را دارد و نه كارگردان ميتواند او را راهنمايي كند، در نتيجه بازي آبكي از آب درميآيد و باعث وازدگي مخاطب ميشود. كارگردان به نظر من بايد با اطمينان يك نقش را به بازيگري بسپارد كه در يك زمينه توانمند باشد، مثلاً اگر من را سر يك فيلم يا سريال تاريخي ببرند، مخاطب باديدن من فكر ميكند حتماً اينها قصد دارند جنگ ايران و عراق را به تاريخ پيوند بزنند، جالب اينجاست كه وقتي كسي به اين ضعفها اشاره ميكند و آنها را نقد ميكند، سريعاً كمبود بودجه را علم ميكنند، در حالي كه رفع رجوع كردن اين موارد كه در ظاهر به چشم نميآيد، بدون هيچ هزينهاي و با صرف زمان بسيار كمي براي مطالعه و مشاوره ميسر ميشود.
يكي از مشكلات مشترك و اساسي سينماي دفاع مقدس بحث سرمايه توليد است، گرچه گونههاي ديگر سينمايي هم از اين نقيصه رنج ميبرند، اما سينماي دفاع مقدس به لحاظ ساختار خود كه نيازمند استفاده از لوازم و ادوات جنگي است، در اين ميان براي دريافت بودجهاي در خور محق و مستحقتر به نظر ميرسد، از همين رو بسياري از كارشناسان و صاحبنظران سينمايي معتقدند اين گونه خاص جنگي بايد تحت نظر و تحت پوشش دولت قرار بگيرد تا به اين وسيله با تخصيص اعتبار بتواند به بقا و حيات خود ادامه دهد. شما با اين ديدگاهها موافق هستيد؟
قطعاً همين طور است. اين كار بايد خيلي وقت پيش عملي ميشد. در فضاي كار دفاع مقدس اگر سينما نتواند از عهده بازسازي شايسته و بايسته يك صحنه جنگ بربيايد، ضعف بزرگي محسوب ميشود و اين ضعف به كليت سينماي دفاع مقدس تعميم داده ميشود. اين سينما بايد زير نظر دولت و نظام باشد كه به طور مثال مسئول جلوههاي ويژه نگران انفجار يك ماشين نباشد و همين مسئله در عين سادگي تأثير فوقالعاده خوبي بر يك فيلم خواهد داشت. من يك زماني با بازيگران و عوامل توليد سريال «كبرا ۱۱» كه در تلويزيون ايران هم دوبله شده و پخش ميشود، صحبت ميكردم و از آنها پرسيدم شما چقدر در اين سريال اتومبيل و لوازم نقليه منفجر ميكنيد، يكي از آنها در جواب گفت: ما اين كار را بيخود و بيجهت انجام نميدهيم، بلكه انفجار خودروها يك كار كاملاً كارشناسي شده است و از آنجايي كه پليس اين سريال را ساپورت ميكند، خود پليس هم اتومبيلها و دستگاههايي كه بايد منفجر شوند را در اختيارمان قرار ميدهد و وقتي مخاطب اين صحنهها را ميبيند به قدرت و سرعت عمل و توان پليس واقف ميشود و براي هميشه در ذهنش ميماند كه مثلاً آلمان عجب پليسهاي خبره و ورزيدهاي دارد، حالا شما ببينيد نوع نگاه را، تا كجاها فكر كردهاند و به خاطر همين تفكراتشان است كه كارهاي آنان پوياتر و ماندگارتر ميشود، اما در ايران به طور مثال گروهي نياز دارند كه يكي دو سكانس از كار جنگيشان را در خوزستان كار كنند، هزار نفر شاكي ميشوند كه آقا نياز به اين كار نيست، اين افراد با كار درست و حسابي مخالف نيستند بلكه ناگفته پيداست كه مشكل آنها بحث بودجه و هزينه است. بنابر اين من ميگويم كه بخش خصوصي، وزارت ارشاد، صدا و سيما و ساير ارگانها به تنهايي نميتوانند از عهده هزينههاي اينگونه سينمايي بربيايند، بلكه بايد با كمك هم و اين حمايت عملي شود.