
درباب پيشينه و مجاهدات دلاور دلواري مرحوم رئيسعلي، آثار و نگاشتههاي تاريخي روشن و موثقي وجود داردكه در مجموع ميتواند ترسيمگر منش آن مبارز ارجمند باشد كه اشاره به نمونهاي از آنها در اين مقام، خالي از لطف نيست. مرحوم محمدحسين ركنزاده آدميت در پاورقي كتاب «فارس و جنگ بينالملل» مينويسد: رئيسعليخان دلواري فرزند رئيسمحمد دلواري كدخداي ده دلوار (شش فرسنگي بوشهر كنار دريا) بود و سنين عمرش هنگام شهادت حدود ۳۰ سال. بيان مكارم اخلاق و سجاياي نيك اين رادمرد با الفاظ و عبارات عادي غيرممكن است. در صدق و صفا، دوستي و وفا بينظير بود. در حب وطن ديوانه! در توكل به خدا و اعتماد و اعتقاد به او ضربالمثل بود. اگرچه سواد كامل و معلومات كافي نداشت، اما پاكي سرشت و صفات حميده او طوري بود كه بايد مدعيان فضل و كمال در محضر مباركش حاضر شوند و درس تهذيب اخلاق بخوانند.
مشاراليه از حيث مقام مرتبتي شايان نداشت و در ميان رؤسا و خوانين تنگستان رتبه سوم را حائز بود، ليكن حسن اخلاق و روشني افكار او بهطوري مردم را جاذب آمده بود كه محسود رجال تراز اول آن حدود شده بود.
نخست بار حسن ملكاتش در زمان استبداد صغير هويدا شد. به اين معني كه پس از آنكه اهالي بوشهر به تحريك و تهييج ميرزا عليكازروني و پيشوايي سيدمرتضي مجتهد اهرمي از اداي ماليات به مأموران دولت استنكاف ورزيدند و براي قبضه بوشهر از طرف ملت مجبور به دعوت اهالي تنگستان شدند، مرحوم رئيسعليخان برحسب تقاضاي كازروني با يك عده صدنفري تفنگچي به شهر بوشهر آمد و پس از تصرف گمرك و ساير ادارات دولتي، محافظت مالالتجارهاي را كه در گمرك بود و قيمت آنها بالغ بر دو ميليون تومان ميشد به او واگذار شد و به شهادت كساني كه در آن وقت متصدي امور داخلي گمرك بودند (از جمله مؤسسخان) يك سير شكر يا يك گره منسوجات حيف و ميل نشد و اين معني موجب تعجب و حيرت خودي و بيگانه شد كه چگونه در نتيجه درستكاري و امانتداري مرحوم رئيسعليخان يك نفر از تفنگچيان به اجناس مذكوره دستبردي نزدند!
همت بلندش به پايهاي بود كه دولت انگليس را با آن عظمت به چيزي نميشمرد! قبل از جنگ بينالملل تصميم داشت كه بحرين را از تحت نفوذ و سلطه بريتانيا نجات بخشد. در نتيجه همين فكر دو مرتبه با انگليسيها جنگيد و با آنكه نفرات و تفنگچي زيادي نداشت، آنقدر در مقابل قواي عظيم آنها مقاومت كرد تا آنها را خسته كرد و از جنگ منصرف ساخت.
همينكه جنگ بينالملل آغاز شد و انگليسيها در بوشهر مشغول توسعه دامنه نفوذ و اقتدار خود شدند و رئيسعليخان بهوسيله نامههايي كه مستمراً از كازروني به او ميرسيد، از اوضاع آنجا باخبر شد، تصميم به جنگ با دشمنان ايران گرفت و در همان اوقات مكتوبي به آقاي شيخمحمدحسين برازجاني نگاشت و بدين وسيله براي جهاد از او تكليف خواست.
مكتوب مذكور كه به خط خودش است در دست است و در اينجا نقل ميكنم كه قارئين از مطالعه آن به مراتب وطندوستي، حسن عقيده و ايمان آن شهيد گمنام پيبرند.
نامه شهيد رئيسعلي تنگستاني به مرحوم شيخمحمدحسين مجتهد برازجاني
سواد مكتوبي كه مرحوم رئيسعليخان دلواري در تاريخ ۱۱ جماديالاول ۱۳۳۳ به آقاي شيخمحمدحسين مجتهد برازجاني مقيم برازجان ارسال داشته است:
قربان حضور باهرالنورت گردم.اي به فداي همت و غيرت و شجاعتت گردم ميدانم كه مردم در اين كار (مقصود مدافعه از خاك وطن است) چندان مساعدت و همراهي نميكنند و بنده هم پابست كردهاند كه نظرم بهسوي ايشان است. هر آينه پاسي (پاس كلمه لايقرء است) حضرت مستطاب عالي و اميد از آن وجود مبارك كه در حقيقت مجسمه شرف و وطن و اسلامخواهي است نداشتم، هر آينه تا حال پروانهوار خود را فداي ملت و وطن و اسلاميت كرده بودم. همينقدر اطمينان از حضرت مستطاب عالي دارم كه روز مضايق از خط بيرون نميرويد و جان را ناقابل ميدانيد، نه مانند اشخاص راحتطلب تنبل. راحت اين دنياي فاني را به هيچ نميشماريد.
قربانت گردم، براي درجه بهشت پيدا كردن و شربت شهادت را داوطلبانه خواستن بايد همتي عالي و عزمي راسخ داشت و بهاي درجه عالي و نعيم اخروي و نام نيك ابدي به غير از جان شيرين نيست، نه آنكه مرعوبانه هر وقت طرف مقابل مثل گربه خود را ساخت و مومو كرد مثل موش بروند. اينگونه احساسات قابل همدردي با اسلام و وطن نيست و در تاريخ دنيا چنين اشخاص را ننگ عالم انسانيت دانستهاند. امروز، روزي است كه هركس ادعاي شرف، اسلاميت و وطنپرستي دارد، بايد امتحان داده از بوته امتحان بيغل و غش به درآيد. چنانچه عقلا فرمودهاند: خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان / تا سيه روي شود هركه در او غش باشد
انگليسها انتشار ميدهند كه «فلاني حمايت قنسول ژرمن (آلمان) دارد» به حول و قوه خداوندي از هيچكس انديشه و باك ندارم. ميخواهند به تشر بنده را بترسانند كما اينكه تلگراف تهديدآميز به حضرت مستطاب عالي كرده بودند.
در حقيقت از جوابي كه از طرف ذيشرف در جواب تلگراف ايشان صادر شده بود، بهقدري مشعوف شدم كه خداوند عالم حد آن را ميداند. همين جواب بود كه فرمودهايد، آفرين، آفرين، آفرين خداي بر شما باد.
شايسته است كه عموم اهالي فارس و خليج به داشتن وجود مباركي مثل حضرتعالي كه در اين مواقع اينگونه جواب قانوني دندانشكن به اجانب دادهايد فخر و مباهات نمايند (منظور جواب تلگراف كاكس انگليسي است). خدايت در همه حال از بلا نگهدارد. استدعا دارم يكذره فروگذاري نفرماييد. اگر از مردم مأيوس شدهايد كه همراهي ندارند اجازه بفرماييد تا خودم هنگامه بلند كنم و دست به كار شوم!
قربانت شوم، هر آينه خودمان دست به كار شده بوديم، الان بصره خالي شده بود و در شمار مجاهدين محسوب بوديم. به بوشهر هم نميتوانند اردو پياده كنند در صورتي كه خودمان نزديك و مواظب آنها باشيم. چراكه بنده به خوبي اينها (انگليسيها) را ميشناسم. هر آينه فيالجمله حملهاي به عساكر ايشان در قلعه بهمني شده بود الان بصره خالي بود. قوه و مخارج از بوشهر جهت آنها حمل ميشود.
اگر خودمان به همين حالت باقي بمانيم مسلم است كه همكاري نميكنيم و هيچ حمايتي به علماي عراق (مراجع نجف اشرف و كربلا) هم نكردهايم و در آينده نام خودمان را به بيحسي و بيديانتي ثبت تاريخ خواهيم ديد. كسي كه حكم سخت از علما ديده باشد و حكم امام باشد و جنگ نكند بهانه آن چيست؟!
الان كربلا و نجف در جنگ، تمام علما و پيشوايان دين، در جهاد، آب چشمان خود ميخورند و اميدهاي كلي از ما داشتند كه خيال ميكردند به ورود حكم (جهاد) تمام اهل دشتستان و تنگستان دست به كار ميشوند. الحمدلله از اين طرف هم مأيوس شدند! (كلمه الحمدلله در اينجا به طريق استعجاب و تأثر است).
چنانچه تا بهحال خدمت آقاي حاج سيدغلامحسين (از علماي دشتي مقيم بوشهر) ۱۰ عريضه عرض كردهام، جانب خدا بهكلي جواب نكردهاند.
همينقدر با خود خيال كردم كه بنيهاشم در مدينه بسيار باقي ماند جز حضرت سيدالشهدا كه تنها در صحراي كربلا با لب تشنه شهيدش كردند و در كوفه حبيببن مظاهر به تنهايي به ياري آن امام مظلوم حركت كرد.
قربانتم آخر كار، همينطور ميبينم. هفتصد تفنگچي سواي دستگاه سركار زائرخِضِرخان حاضر و آماده است كه اينها از بنده دور نيستند، هر وقت بخواهم تمام حاضر و مستعد ميباشند. خوب ملاحظه فرماييد روزي بهتر از امروز براي اهالي ايران فراهم نميآيد.
يك طرف دولت آلمان، يك طرف دولت اتريش و عثماني چه كارها بر سر انگليس، روس و فرانسه آوردهاند. ديگر انگليس چه عضوي (كذا فيالاصل) دارد كه ماه بايد از آنها بترسيم و از اين طرف هم حكم محكم علماي اعلام بر وجوب جهاد، البته خدا با ماست و فتح و نصرت نصيب جيش اسلام خواهد بود. در خانه نشستن خودمان و راحت طلبيدن، تمام وسوسه شيطان ميباشد. مستحق آن نيستيم كه خدا و رسول را از خود خشنود سازيم! روس و انگليس حق دارند اگر خودمان هيچ كاري نكنيم و آسوده بنشينيم. چراكه همه نوع احترام به بقعه مقدس امام ثامن (حضرت رضا عليهالسلام) در شمال (مشرق) و احترام به منبر سيدالشهدا در جنوب كردند. در بمباردمان دلبار (دلوار را دلبار هم ميگويند) كارهاي خوب كردند. تف به ما، تف به ما.
قربانت بروم هوش ندارم كه شرح حالات بهدرستي عرض نمايم و مصدعت زياده از اين نميشوم. خيلي ميل به دستبوسي و زيارتت دارم. نميدانم به چه قسم به اين آرزو نائل شوم سجلّ مهر چنين است:«از خداوند جلي توفيق ميخواهد علي».
حكم جهاد مرحوم شيخمحمدحسين برازجاني
مرحوم شيخمحمدحسين برازجاني صورتي از حكم جهادي كه مراجع شيعه از نجف اشرف ارسال داشته بودند به ضميمه حكم خود بر وجوب جهاد با كفار انگليسي و جلوگيري از رخنه كردن آنها به بنادر جنوب و دشتي و تنگستان و لزوم همكاري خوانين اين مناطق و بسيج مردم مسلمان براي رفتن به ميدان جنگ صادر كرد و براي همه خوانين فرستاد و در بين اهالي نيز پخش شد. حكم جهاد او و ساير مراجع را مرحوم ميرزا عليكازروني كه خود اهل فضل بود و در بوشهر تجارت داشت و سرآمد احرار و آزاديخواهان بود، منتشر ميساخت و در حقيقت دست راست او بود.
روايت شهادت رئيسعلي از آغاز تا انجام
سيدمهدي بهبهاني جواني مسلمان و وطندوست مقيم بوشهر بعد از اشغال بوشهر توسط انگليسيها، اخبار آنجا را مرتب به رئيسعلي و ديگر دليران تنگستان ميرسانيد. همين معني موجب شد كه بر اثر گزارش خائنان داخلي به دستور مستر چيك قنسول انگليس جلب شود و پس از محاكمه به شش ماه زندان در بوشهر محكوم و زنداني شد.
در همان موقع كه رئيسعلي در خانه زايرخضرخان با حضار نشسته بود يك نفر بوشهري كه لنگ حمام سرخ رنگي به سر پيچيده و لنگي هم بهجاي شلوار به كمر بسته بود وارد شد و نامهاي از جيب جليقه خود بيرون آورد و به دست رئيسعلي داد و افزود كه انگليسيها فردا بوشهر را تخليه ميكنند و دريابيگي كه در برازجان است حاكم بوشهر شده و فردا خواهد آمد. سيدمهدي هنوز در زندان است، ولي حاجمحمدعلي دهدشتي ميخواهد پس از آمدن دريابيگي وساطت كند و او را آزاد سازد.
رئيسعلي به مرد بوشهري گفت: «به عجله برگرد بوشهر و هرطور هست سيدمهدي را در زندان ملاقات كن و از قول من سلام برسان و بگو: بهزودي براي استخلاص شما به بوشهر خواهم آمد، آسوده باش و هراسي به دل راه مده».
انگليسيها با تاكتيك ماهرانهاي و به منظور فرو نشاندن هيجان عمومي ناشي از اشغال بندر بوشهر، چهار هزار نفر از قواي خود را پياده كردند و به عمارت بهمني بردند، سپس روز چهارشنبه ۲۶ ذيقعده ۱۳۳۳ بوشهر را تخليه كردند و شهر را به احمدخان دريابيگي ظاهراً نماينده دولت تحويل دادند، بدون اينكه اوضاع شهر و انتظامات و انتصاباتي كه مقرر داشته بودند، عوض شود. دو روز پس از تخليه بوشهر توسط انگليسيها، سيدمهدي با شفاعت حاجمحمدعلي دهدشتي آزاد شد و به خانه خود رفت. چند ساعت از شب گذشته بود كه در زدند، سيدمهدي در را باز كرد و با كمال تعجب ديد كه رئيسعلي است! سيدمهدي گفت:«خان! چطور جرئت كرديد به بوشهر بياييد و در ميان چند هزار دشمن خود را گرفتار سازيد؟» رئيسعلي خنديد و گفت:«از خارجي هزار به يك جو نميخرند/ گو كوه تا به كوه منافق سپاه باش». سپس گفت:«اهميت ندارد. مگر فراموش كردهاي كه يك شب آمديم و براي تفريح اسبهاي خليل مترجم قنسولخانه انگليس را كه در طويله او بود برديم؟ و شب ديگر با قزاقهاي روسي ساكن عمارت دريابيگي دست به گريبان شديم، امشب به خيال نجات تو آمدهام، اما قدري متأسفم كه ديگري پيشدستي كرده است و نتوانستم خدمتي به شما كرده باشم. قصد دارم تو را به «اهرم» ببرم، حاضري؟» سيدمهدي گفت:«آري، چه وقت بايد رفت؟» رئيسعلي گفت:«همين حالا، لباس بپوش و آماده باش».
رئيسعلي، سيدمهدي را سوار اسب خود كرد و خود پياده و با تردستي خاص خود از موانع انگليسيها گذشت. همينكه نزديك «تنگگ» دو فرسخي بوشهر رسيدند، صداي غرش توپهاي انگليسيها را كه به طرف آنها شليك ميكردند شنيدند. اسب رئيسعلي با صداي توپها رم كرد و با سرعت سيدمهدي را از صحنه خارج كرد. رئيسعلي كه از اين پيشامد سخت ناراحت شده بود ناچار پياده با يك دهتير در قلب سپاه دشمن خود را در پناه درختي پنهان كرد. در آنجا ديد كه يك صاحبمنصب انگليسي با يك نفر از اهالي تنگگ پيش ميآيند و گفتوگويي دارند و چون نزديكتر شدند، شنيد كه صاحبمنصب ميگويد: «غلامحسين! شما ميگفتيد كه رئيسعلي حالا با زايرخضرخان و شيخحسين متحد شده و در اهرم است؟» غلامحسين تنگگي گفت:«بله، رئيسعلي الساعه در اهرم است و عنقريب به جنگ شما خواهد آمد». صاحبمنصب گفت: «حالا با رئيسعلي دشمن هستي و حاضري او را به هر شكلي كه بتواني به قتل برساني؟»
غلامحسين گفت: «من تشنه خون رئيسعلي هستم، چون جد او قاتل پسرعموي من است و مدتها منتظر هستم با يك گلوله او را سوراخ كنم!»
صاحبمنصب گفت: «مرحبا تو مرد دليري هستي! من به تو قول ميدهم كه اگر همين روزها او را به هر وسيله كه ممكن شود نابود كني صد ليره از طرف ژنرال به تو بدهم. علاوه بر اين دولت من هم مبلغ هنگفتي به تو خواهد داد و در كوتي براي تو كاري معين ميكنم». غلامحسين گفت: «صاحب! گفتم كه من تشنه خون او هستم، خواه شما به من انعام بدهيد يا ندهيد همين امشب او را خواهم كشت...» رئيسعلي دامن قبا را به كمر بست و گلوله در دهتير گذاشت و درحالي كه خود را پشت نخلهاي تنگگ پنهان ميكرد پيش رفت تا آنجا كه سياهي چند نفر را ديد كه تل كوچكي را سنگر قرار دادهاند و مشغول تيراندازي به طرف دشمن هستند.
چشم رئيسعلي هم مانند تمام اهالي آن صفحات در تاريكي خوب ميديد. از اين جهت راه را گم نكرد و به طرف آن عده پيش رفت، به فاصله صد قدمي آنها كه رسيد براي اينكه او را بشناسند و بهجاي دشمن نگيرند دست خود را بالا برد و تكان داد. تفنگچيها فوراً او را شناختند و با اشاره اطمينان دادند.
رئيسعلي با چند خيز خود را از ميان گلولههاي توپ و تفنگ دشمن رهانيد و به ياران ملحق شد. ديد عده آنها شش نفر است و با يك نظر سامخان فرزند شجاع زايرخضرخان و غلامحسين تنگگي دشمن خويش را تشخيص داد.
رو به سام كرد و گفت: «از تيرهايي كه ميانداختي تصور كردم دو نفر هستيد، حالا ميبينم شش نفريد». سامخان گفت: «از ابتدا من و جعفرخان بوديم و اين چهار نفر چند دقيقه است كه به ما ملحق شدهاند». رئيسعلي گفت: «عجب! شما دو نفر با چه جرئت در مقابل پنجهزار نفر ايستادگي كردهايد، باقي رفقا كجا هستند؟»
سامخان گفت: «چارهاي نبود، تا از اهرم مدد برسد مجبور بوديم گلولههاي خصم را بيجواب نگذاريم. رفقا در اهرم هستند و عنقريب وارد ميشوند». سام در حيني كه تير ميانداخت حرف ميزد.
رئيسعلي نظر غضبآلودي به غلامحسين افكند و گفت: «تو كجا بودي و اينجا چه ميكني؟» غلامحسين گفت: «قصد داشتم بروم اهرم و براي خدمتگزاري خدمت شما برسم». رئيسعلي گفت:«من و سامخان هيچكدام محتاج معاونت تو نيستيم. بهتر است كه به تنگگ برگردي و به كار خود مشغول باشي...»
پس از رفتن غلامحسين، رئيسعلي گفت:«كاش تفنگ اين پستفطرت را گرفته بودم». سپس گفت:«دهتير دارم و همين كافي است». بهدنبال آن تيري شليك كرد و يك نفر به زمين افتاد و اين اولين فرد دشمن بود كه در اين جنگ كشته شد، زيرا سام و رفيقش در كار دفاع بودند.
همينكه انگليسيها يك نفر از خود را كشته ديدند سخت حمله كردند و غرش توپ و سفير گلوله تفنگ بود كه با شدت هرچه تمامتر برميخاست و پارههاي گلوله در اطراف رئيسعلي و سام به زمين ميافتاد... جنگ سخت شده بود و براي رفقا هنوز از اهرم مدد نرسيده بود. پنج نفر در مقابل پنجهزار نفر ميجنگيدند. رئيسعلي كه بيش از اين توقف در كمينگاه را جايز ندانست و حوصلهاش سر رفته بود، رو به سام كرد و گفت:«من قصد دارم خود را به صفوف دشمن بزنم و مانند زنان از اين بيش در گوشهاي نمانم». اين گفت و از كمينگاه خارج شد و مانند شير شرزه يا اژدهاي زخمديده به اخراج بيشمار دشمن مردانه حمله برد. دهتير در دست راست و دشنه بزرگي در دست چپ گرفته بود، ميگشت و ميكشت و ميانداخت تا گلولههاي او تمام شد و ناچار دهتير را به دور افكند و با دشنه به جنگ پرداخت.
هنديان با آنكه سراپا مسلح بودند از جلوي او مانند گوسفنداني كه از پيش پلنگ خونآشام فرار كنند، ميگريختند! سام چون اينگونه شجاعت و بيباكي را ديد او نيز از پشت تل بيرون آمد و به ميدان كارزار قدم گذاشت و سه نفر تفنگچي نيز به آنها ملحق شدند و داد مردانگي دادند و دائم زندهباد ايران، پاينده باد اسلام از آنها بلند ميشد. با هر تير جانداري را بيجان ميكردند و با دشنه هندويي را به دنياي ديگر ميفرستادند تا عرصه بر دشمن تنگ شد و چند قدم عقب نشستند.
در اين وقت از تنگستانيان دو نفر كشته شده و به زمين افتاده بودند، ولي هنوز سه نفر پا بر جاي بودند و صحراي تنگگ را از خون دشمنان رنگين ميساختند كه از طرف اهرم گردي برخاست و يك عده ۵۰ نفري كه غلامحسين تنگگي پيشاپيش آنها بود نزديك شد و خود را به سام و رئيسعلي رسانيدند و مشغول جنگ شدند.
چشم رئيسعلي به صورت تيره غلامحسين افتاد، بياختيار لرزيد و مقصود او را دانست، ولي اعتنا نكرد و سرگرم كارزار شد. در آن وقت لباسش قطعهقطعه و دستهاي او تا مرفق برهنه و خونآلود شده بود، تفنگي را كه اخيراً از يك نفر انگليسي گرفته بود، از بس با قنداق آن بر سر دشمنان كوبيده بود، قنداق شكسته و تفنگ مزبور مبدل به پارهآهن بيمصرفي شده بود...
برمحمل شهادت
اما ديگر رئيسعلي خسته و كوفته شده و افزون از حد زخمهاي گران يافته بود. لحظهاي خود را كنار كشيد كه بيارامد و تجديد قوا كرده و از نو حمله كند كه ناگهان از پشت سر تير خورد و نقش بر زمين شد. گلوله اجنبي او را از پاي درنياورد، اين تير از جانب آشنا بود، تير غلامحسين تنگگي دشمن شخص او! هنگام افتادن با صداي رسا فرياد زد: «سام! من رفتم، خدانگهدار! سلام مرا به پدرت و شيخحسينخان برسان. آخر اين غلامحسين خائن مرا كشت! اگر توانستي انتقام مرا از او بگير، اما نه، راضي نيستم! بگذار دست روزگار او را مجازات كند. زنده باد ايران». اين بگفت و جان به جانآفرين تسليم كرد. مشهور است كه در اين وقت يك نفر از افسران انگليسي خود را به جسد بيجان او رسانيد و با آنكه فهميد مرده است از شدت خشم و عداوتي كه داشت با دهتير خود هفت گلوله به جسد بيجان او شليك كرد! اين بود مآل كار يگانه فرزند رشيد ايران رئيسعليخان دلواري كه خود را فداي اسلام و وطن عزيز و بقاي شرافت هموطنان خويش كرد. مؤلف «دليران تنگستاني» قلم را در سوگ و شهادت رئيسعلي ميگرياند و با يك دنيا اندوه و تأثر ميگويد:
«رئيسعلي!اي شهيد گمنام! واي فراموششده ايام! سر از خاك تيره بردار و اوضاع وطن را پس از مرگ خود نگاه كن! پس از شهادت تو ديرزماني نپاييد كه قشون اجنبي برازجان را تصرف كرد و به جانب شيراز رهسپار شد! برادران تو شيخ حسينخان و زايرخضرخان يكي بعد از ديگري شهيد شدند!
هم سلكان نامي تو در مقابل قشون بيشمار دشمن تاب مقاومت نياوردند و مغلوب شدند و دشمن شيراز را تصرف كرد و در آنجا قشون (اس. پي. آر) يعني پليس جنوب تشكيل داد و دمار از روزگار وطندوستان درآورد.
رئيسعلي! تو در زير خاك خفتي و دشمن تنگگ را آتش زد و دلوار را با خاك يكسان كرد! تو حامي زنان و كودكان بودي، تا حيات داشتي دشمن جرئت آزار آنان را نكرد. سر از خاك بردار و سايهات را بر سر آنها بگستر و آتشفشاني طيارات دشمن را پاسخگو و كودكاني را كه در زير آتش بمبهاي طيارات سوخته و براي خود مفري نميبينند تسليت و پناه ده! افسوس، افسوس كه ديگر رئيسعلي وجود ندارد! اما نه! رئيسعلي! باور مكن كه مرده باشي! چون امثال تو مردان نامور نخواهند مرد... هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق / ثبت است در جريده عالم دوام تو
و من نويسنده اين سطور ميگويم: رئيسعلي،اي شهيد به خون خفته! اي قهرمان با ايماني كه در نجف در كنار هم نامت قهرمان قهرمانان جهان علي عليهالسلام، شهيد بزرگ اسلام، آرميدهاي! ياد شهيد هيچگاه از خاطرهها فراموش نميشود، آن هم شهيدي چون تو! شهيد راه دين، شهيدي كه در زمان حيات فقط يك آرزو داشت و آن هم صدور فرمان جهاد بود تا همچون ياران سيدالشهدا در كربلاي تنگستان به خون خود غلتد.
رئيسعلي،اي شهيد گلگون كفن!اي جان آرام! واي شهيد راه اسلام!اي وديعه خداوند در ديار فارس! اگر تاكنون درست قدرتت را نشناختهاند، اينك در جمهوري اسلامي، نسل جوان مسلمانِ بهپاخاسته راه تو را گرفتهاند و هدف تو و جانبازاني چون تو را دنبال كردهاند و به انجام ميرسانند. باشد كه ايمان تو، عشق تو به اسلام و رهبران اسلام و جهاد تو در راه خدا، درسي آموزنده براي آيندگان اين كشور اسلامي و ملتهاي ستمديده جهان باشد.
جنگ دليران تنگستاني پس از شهادت رئيسعلي
نعش رئيسعلي را سامخان از ميدان جنگ خارج ساخت. قاتل او غلامحسين تنگگي نيز در دم گريخت. زايرخضرخان و شيخحسينخان با چهارصد نفر تفنگچي به ياري سامخان آمدند. طيارههاي جنگي انگليس از هوا و توپهاي آنها از زمين رزمندگان اسلام را ميكوبيدند.
شيخمحمدخان و شيخ عبدالرسول و ساير فرزندان شيخحسينخان داد مردانگي دادند و سرگرم جنگ با قواي نيرومند دشمن بودند، اما همه از مرگ رئيسعلي غمگين و خونيندل بودند و سعي داشتند كه تا سر حد جان با خصم پيكار كنند. در آن گيرودار شيخ عبدالرسولخان فرزند كوچك و نوجوان شيخحسينخان دوربين از جيب درآورد و به تفنگ خود نصب كرد و يكي از طيارات جنگي را كه بيش از همه كرّوفر داشت هدف قرار داد و بهسوي آن شليك كرد و بهدنبال آن طياره در نزديكي آنها سقوط كرد! برادران به طياره سرنگونشده نزديك شدند. خلبان انگليسي كه تير خورده و سخت مجروح شده بود فرياد ميزد و مدد ميطلبيد، ولي گلوله يكي از تفنگچيان تنگستاني به وي مهلت نداد و به ديار ديگرش فرستاد.
انگليسيها كه از اين واقعه سخت خشمگين شده بودند با تمام قوا به مجاهدان حمله كردند. تعداد آنها از پنجهزار به شش، هفت هزار نفر رسيده بود و باز از بوشهر براي آنها مدد ميرسيد. جنگي بدين سختي و نابرابري كمتر ديده شده بود. در اين حمله يكي از افسران معروف انگليسي كه از فاتحان بصره به شمار ميرفت كشته شد. تلفات انگليسيها هزار و صد نفر بود و شهداي تنگستاني قريب ۹۰ نفر بودند. شيخعبدالحسينخان فرزند شيخحسينخان از جمله مقتولان بود. خالوحسين هم در اين جنگ اسير شد. شيخعبدالحسينخان اين جوان شهيد به اندازهاي دلاور و رشيد بود كه دشمن بر مرگ او تأسف خورد. مستر چيك قنسول انگليس در بوشهر در مكتوبي كه به زايرعبداللهخان دشتي نوشته و شرح اين جنگ را داده بود از قتل او اظهار ملال كرده بود (سواد اين مكتوب در يكي از شمارههاي روزنامه «شفق سرخ» درج شد).
بازتاب خبر شهادت رئيسعلي در برازجان و دشتي و دشتستان
همينكه خبر شهادت رئيسعلي آن جوان سلحشور و خان نامدار دلوار و قهرمان شيردل ضد استعمار انگليس به برازجان رسيد، شيخمحمدحسين مجتهد برازجاني كه قائد احرار و مبارزان راه وطن بود عزا گرفت و با بقيه سران آزادي به سوگ نشستند. در دشتي و دشتستان همه ماتم گرفتند و به عزاداري و سينهزني پرداختند. فرياد و شيون زنان و كودكان تنگستاني و دشتي و دشتستاني در مرگ رئيسعلي جوان گلگون كفن و شهيد راه وطن به آسمان بلند بود. نوحهخوانان دشتي با نواي جانسوز خود كه گويي كوه، دره، دشت و دمن را به گريه ميآورد نوحه سر دادند و در شهرها و دهات شال عزا به گردن انداختند و نالهكنان و اشكريزان در فقدان نابهنگام آن قهرمان جوان به خون خفته و مدافع صميمي اسلام و ايران به ماتم نشستند.
فهرست مآخذ و شرح پي نوشتها در سرويس گفتوگو موجود است.