شعیب بهمن | با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991، علاوه بر اینکه فدراسیون روسیه درگیر مشکلات و بیثباتیهای داخلی شد، حوزه نفوذ این کشور در قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی (منطقه خارج نزدیک) نیز به شدت کاهش یافت. از طرف دیگر، جنگ سرد این فرصت را برای ایالات متحده به وجود آورد تا مانع از این شود که روسیه بار دیگر به عنوان یک قدرت بزرگ در اوراسیا ظهور کند. فروپاشی و خلأ قدرتفروپاشی اتحاد شوروی هیچ تضمینی برای مسکو به وجود نیاورد که بار دیگر به عنوان یک قدرت احیا شود. بنابراین غرب باید هم به لحاظ داخلی و هم خارجی، اقدامات مسکو را خنثی میساخت تا عملاً فرصت احیای قدرت را نداشته باشد. بر این اساس در وهله نخست، ایالات متحده تلاش کرد به نیروهای هوادار دموکراسی و سرمایهداری در درون روسیه برای ایجاد تغییر در ماهیت کرملین بها دهد. به لحاظ نظری، تجربه دموکراتیک دهه 1990 بیش از آنکه به دموکراسی در درون روسیه منجر شود، به خاتمه هرج و مرج شدید داخلی در این کشور انجامید. با این وجود سیاست طرفداری از نیروهای هوادار دموکراسی در روسیه باعث شد تا اتحاد روسیه در درون شکل نگیرد و ایجاد موجودیت واحد با مشکل مواجه شود. همچنین، ایالات متحده تلاش کرد تا نفوذ روسیه در درون مرزهای خود را کنترل کند و این کشور را از بهترین منطقه دفاعیاش که منطقه حائل «خارج نزدیک» است، دور کند. به عبارت دیگر ایالات متحده تلاش کرد نفوذ روسیه در قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی را محدود کند و به این شکل دفاع این کشور از خود را با مشکل مواجه سازد. ایالات متحده و اروپای غربی این راهبرد را به چند روش انجام دادند: نخست آنکه غرب فوراً بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، از نفوذ و سرمایههای مادی برای برقراری ارتباط با جمهوریهای سابق اتحاد کمونیستی استفاده کرد. همچنین ایالات متحده مجموعهای از انقلابهای رنگی را در گرجستان، قرقیزستان و اوکراین انجام داد و نفوذ غرب را در این کشورها تحکیم بخشید. ناتو و اتحادیه اروپا نیز در داخل قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی شامل لتونی، لیتوانی و استونی گسترش یافتند. واشنگتن و بروکسل حتی برای تسهیل دستیابی به افغانستان، پایگاههایی را در قرقیزستان و ازبکستان ایجاد کردند. اگرچه مسکو این تحرکات را چالش و تهدیدی مستقیم علیه امنیت ملی خود تلقی میکرد، اما قبل از اینکه بتواند حتی به تجاوز ژئوپلتیکی غرب به حوزه نفوذ خود توجه کند، باید مشکلات داخلیاش را حل میکرد. احیای قدرت روسیهبا روی کار آمدن ولادیمیر پوتین تلاش برای تحکیم قدرت در درون روسیه و حل مشکلات مربوط به بیثباتی در درون این کشور شدت بیشتری گرفت و در نهایت به تحکیم قدرت در درون منجر شد. پس از تحکیم قدرت در درون، توجه مقامات روسیه به منطقه خارج نزدیک و اعمال نفوذ مجدد در این منطقه معطوف شد که با درگیری ایالات متحده در دو جنگ در عراق و افغانستان، دستیابی به این هدف آسانتر شد. به نحوی که مسکو توانست در برخی کشورهای مهم این منطقه مجدداً اعمال نفوذ کند و دولتهای هوادار خود را در این کشورها روی کار آورد و از نفوذ غرب تا حد زیادی بکاهد. همچنین روسیه علاقهمند است قبل از اینکه واشنگتن توجهاش را بر اوراسیا متمرکز کند، غرب را در برخی کشورهای دیگر به عقب براند. ظاهراً روسیه از درگیری واشنگتن در خاورمیانه امتیاز گرفته و مجدداً حوزه نفوذ خود را در جمهوریهای سابق اتحاد شوروی ایجاد کرده است. غرق شدن امریکا در جنگ عراق و افغانستان و همچنین برنامههای هستهای ایران، بدون دخالت روسیه رخ نداد. در واقع روسیه از سالها ارتباطاتش در خاورمیانه و افغانستان، به عنوان اهرمی در مذاکراتش با واشنگتن استفاده کرد و از امریکا خواست تا بیدرنگ حمایتش از غرب برای اعمال نفوذ در قلمرو سابق اتحاد شوروی را رها کند. به علاوه، طرح مسکو برای گسترش نفوذش در اوراسیا به درگیری امریکا در خاورمیانه بستگی دارد. بنابراین روسیه آشکارا از معاملات نظامی، سیاسی و اقتصادی با ایران حمایت میکند و مذاکراتی در خصوص مسیرهای تأمین نیازهای نظامی ایالات متحده و ناتو در افغانستان صورت داده است. جنگ ژئوپلتیکی میان روسیه و واشنگتن کاهش پیدا نکرده است اما در عین حال واشنگتن درگیر دو جنگ است و این امر به روسیه این امکان را داده تا بار دیگر حوزه نفوذ خود را در سرزمینهایی مثل قزاقستان و بلاروس که از کنترلش خارج شده بودند، احیا کند. روسیه در طول جنگ با گرجستان ثابت کرد که غرب نمیتواند این کشور را از تهاجم نظامی به قلمرو نفوذ سابقش متوقف کند. مهمترین پیروزی روسیه در اوکراین رخ داد؛ جایی که چهار کاندیدای اصلی انتخابات ریاست جمهوری 2010 طرفدار روسیه بودند. در واقع همگان از پایان یافتن انقلاب نارنجی در اوکراین مطمئن شدند. جدال اوراسیاییکرملین در صدد احیای مجدد اتحاد جماهیر شوروی نیست. بلکه بیشتر در صدد این است که در قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی اعمال نفوذ کند، از نفوذ غرب در این مناطق بکاهد و آنچه را که برای آینده ثبات و قدرت منطقهای روسیه لازم است، تأمین کند. ضرورتاً، روسیه کشورهای قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی و دیگر قدرتهای منطقهای را در چهار گروه قرار داده است: 1- در گروه اول چهار کشور بلاروس، قزاقستان، اوکراین و گرجستان قرار دارند که روسیه احساس میکند باید به طور کامل نفوذ خود را در این کشورها مجدداً تحکیم بخشد. نفوذ روسیه در این چهار کشور باعث میشود تا از روسیه در آسیا و اروپا محافظت شود و مسکو امکان دستیابی به دریاهای خزر و سیاه را پیدا کند. اینها کشورهای اصلی هستند که میتوانند با منطقه حیاتی کشاورزی و صنعتی روسیه ادغام شوند. تاکنون روسیه مجدداً نفوذ خود را در بلاروس، اوکراین، قزاقستان و از طریق اشغال نظامی در بخشی از گرجستان تحکیم بخشیده است. در سال 2010، روسیه تلاش زیادی کرد تا نفوذش را در این چهار کشور تقویت کند. 2- در گروه دوم شش کشور استونی، لتونی، لیتوانی، آذربایجان، ترکمنستان و ازبکستان قرار دارند که مسکو علاقهمند است قبل از اینکه توجه واشنگتن به سمت اوراسیا برگردد، نفوذ خود را در این کشورها مجدداً تحکیم کند. اگرچه روسیه نیاز ندارد در این کشورها خیلی قوی باقی بماند، اما بدون این کشورها غرب خیلی به روسیه نزدیک میشود. این کشورها هم مکانهای ژئوگرافیکی راهبردیای دارند که به مسکو وصل هستند و هم اینکه از سرمایه باارزشی برخوردارند. استونی میتواند در گروه اول هم قرار بگیرد؛ زیرا برخی نیروها در درون روسیه به این دلیل که کشور استونی به دومین شهر بزرگ روسیه یعنی سنپطرزبورگ و دریای بالتیک نزدیک است، اهمیت بیشتری به آن میدهند. 3- سومین گروه شامل کشورهایی میشود که برای مسکو حساس نیستند، اما کرملین احساس میکند که میتواند به آسانی به خاطر آسیبپذیری ذاتی این کشورها، آنها را تحت کنترل خود داشته باشد. این کشورها شامل مولداوی، قرقیزستان، تاجیکستان و ارمنستان هستند که به لحاظ جغرافیایی، اقتصادی و سیاسی مهم نیستند و کشورهای بیثباتی محسوب میشوند که مسکو میتواند کنترل خود بر آنها را سریعتر اعمال کند. برخی از این کشورها از قبل تحت کنترل مسکو بودهاند. البته بیثباتی و ضعف طبیعی این کشورها میتواند بیش از آنکه آنها را باارزش سازد، به چالشی برای روسیه مبدل کند. 4- چهارمین گروه شامل کشورهایی هستند که جزو جمهوریهای سابق اتحاد جماهیر شوروی نیستند، اما روسیه فکر میکند میتواند این کشورها را تحت نفوذ خود قرار دهد. این کشورها شامل آلمان، ترکیه، فرانسه و لهستان میشود که قدرتهای منطقهای یا قدرتهای آینده در اوراسیا هستند و میتوانند تلاشهای مسکو را با مشکل مواجه سازند. از این رو روسیه احساس میکند به روابط قوی با این کشورها نیاز دارد تا بتواند تسلط خود بر قلمرو سابق اتحاد جماهیر شوروی را شکل دهد. این کشورها در حال حاضر عضو ناتو هستند و روابط محکمی با ایالات متحده امریکا دارند. اما در حال حاضر که واشنگتن درگیر افغانستان و عراق و همچنین سرگرم پرونده هستهای ایران است، مسکو این فرصت را به دست آورده تا از این امر به عنوان اهرمی برای افزایش روابط خود با این کشورها استفاده کند. بر این اساس مسکو باید با این قدرتهای منطقهای یک بازی بسیار ظریف انجام دهد و این کشورها را مطمئن سازد که آنها را در دایره دشمنان خود قرار نمیدهد و به دوران دشمنی با آنها برنمیگردد. در حالی که امریکا درگیر خاورمیانه است، مسکو موفقیتهایی برای دستیابی به اهدافش داشته است؛ البته روسیه میداند که ایالات متحده در حال پایان دادن موضوعات عراق و افغانستان است و با اتمام مداخلهاش در این امور، فرصت بیشتری برای حضور در زمینههای دیگر به دست خواهد آورد. روسیه نسبت به ایالات متحده موقعیت بهتری دارد؛ چون کنترل یک هژمون منطقهای که تاکنون با قدرت به پیش رفته، برای ایالات متحده کار بسیار سختی است. در واقع امریکا دیگر نمیتواند مانع به وجود آمدن یک هژمون منطقهای به نام روسیه شود. از این رو به رغم آنکه تمرکز ایالات متحده به اوراسیا برخواهد گشت، اما این تمرکز بعد از اینکه روسیه برای تحت کنترل درآوردن لیست گروه چهارگانه فوق به پیشرفتهای زیادی دست یافته است، به سمت اوراسیا تغییر جهت خواهد داد. این مسئله به این معنا نیست که روسیه برنده قطعی این حوزه خواهد بود، بلکه همچنان الزامات ژئوپلتیکی روسیه باقی خواهد ماند. مسلماً از این پس که ایالات متحده از عراق و افغانستان خارج شود و آزادتر باشد، به مقابله با نفوذ روسیه میپردازد و لذا چنین امری میتواند مسکو را با چالشهای بیشتری مواجه کند.