دكتر محمد ناصری* | هر ملتی تاریخ مدونی دارد که روز مشخصی را به علت حادثه مهمی آغاز تاریخ خود قرار داده است، از اینرو نیاز به تأمل و دقت دارد که به چه علت مسلمانان هجرت رسولالله را شروع تاریخ خود قرار داده و آن را هجری نامیدهاند. نخستین سخن این است که تاریخ هجری، گذشته از عظمت تاریخی خود یادآور افتخاری از افتخارات منحصر به فرد امیرالمؤمنین علی(ع) است و از ایثار او، برای حفظ جان رسول خدا حکایت میکند و موجب نزول آیه: «و من الناس من یشتری نفسه ابتغاء مرضاه الله»(1) شده است. ابن اثیر(2) نقل میکند که ابوموسی اشعری (استاندار یمن) در نامهای به خلیفه دوم نوشت که «چندی پیش، نامهای به تاریخ ماه شعبان از سوی خلیفه دریافت کردهام که دستوراتی داده و اوامری صادر شده است و پس از چندی نامه دیگری به دستم رسیده که با اوامر نامه قبل تطبیق نمیکند، ولی در تقدم و تأخر دو نامه دچار تردیدم و گمان میکنم که دو فرمان ناهماهنگ، مربوط به دو ماه شعبان سال قبل و امسال بوده است و به یقین قادر به تشخیص نیستم که کدام نامه مقدم و کدام مؤخر است. برای رفع اینگونه مشکلات به تعیین تاریخ نیازمندیم و اقدام لازم ضرورت دارد. پس به این مشکل توجه کنید و برای رفع آن چارهای بیندیشید». در این زمان، خلیفه دوم دستور داد تا مجلسی تشکیل شود و پس از مشاوره و مذاکره به تعیین تاریخ اقدام شود. البته بر اساس نقل ابوالفداء حموی(3) علت اقدام، نامه ابوهریره (استاندار بحرین) بوده است، زیرا او اموال زیادی را برای ذخیره بیتالمال به مرکز خلافت فرستاده بود، اما به علت عدم وجود تاریخ، غالباً در امور حسابداری و خزانهداری اشتباههایی رخ میداد که ضرورت و لزوم وضع تاریخ را تأیید میکرد. به هر صورت مجلسی تشکیل شد و جمعی از بزرگان صحابه برای شور و مذاکره دعوت شدند که همه بر لزوم تعیین تاریخ متفقالقول شدند، اما راجع به انتخاب مبدأ تاریخ اختلاف نظر داشتند. مردی با ملیت ایرانی در بین آنان نشسته بود که نامش «هرمزان» و فرماندار اهواز بود و در آن زمان برای اخذ دستور و انجام امور اداری در مرکز خلافت حضور داشت. (4) این مسلمان ایرانی در میانههای گفتوگو و اظهارنظرها لب به سخن گشود و چنین گفت: «برای تاریخ همه ملل متمدن دنیا آغازی وجود دارد که به یکی از وقایع مهم یا حوادث عظیم آن ملت باز میگردد، چنانکه تاریخ کشور ما (ایران) از حادثه پراهمیتی که برای یک تن از خاندان کسری پیش آمده آغاز شده است. از آنجا که پیشوای عظیمالشأن اسلام حضرت محمد(ص) شخصیت جهانی بزرگی است که با رسالت خود مسیر تاریخ را تغییر داده و با آئین خود خطیرترین حادثه تاریخ بشر را رقم زده است، بهتر آن است که یکی از ایام حساس زندگی او از (ولادت، بعثت، هجرت یا وفات) مبدأ تاریخ قرار بگیرد.»پیشنهاد هرمزان پذیرفته شد و این افتخار را برای مردم ایران باقی گذاشت که در اوراق زرین تاریخ اسلام، باز هم نام یک ایرانی در وقایع مهم اسلامی به چشم بخورد. چنانکه ابنخلدون، اندیشمند و مورخ بزرگ عرب، در کتاب پر ارج و مقدمه معروف آن به این حقیقت اشاره کرده است و مینویسد: «بیشتر صاحبنظران و علمای اسلام، از سرزمین ایران قد برافراشتهاند و در شاخههای گوناگون علوم اسلامی، کتابها و آثار محققانهای به جوامع اسلامی ارزانی داشتهاند.»به هر حال طرحی که هرمزان ارائه کرده بود، مورد شور و مذاکره قرار گرفت و از تاریخ ولادت رسول اکرم صرفنظر شد، زیرا این امر سابقه قبلی داشت و مسیحیان تاریخ مسیحیت را از میلاد حضرت مسیح آغاز کرده بودند و ملتی که خود دارای ابتکار و استقلال فکر و اندیشه است، شایسته نیست که در کاری از دیگران تقلید کورکورانه کند و شیوه دیگران را برگزیند. در مرحله دوم گفتوگو، موضوع وفات رسول خدا از گردونه طرح خارج شد، زیرا گفتند یاد وفات آن حضرت باعث اندوه و تأثربرانگیز است و مبدأ تاریخ یک ملت که مبتنی بر شور و نشاط و سرور است، نباید به عامل غصه و غم تبدیل شود. سپس از بین هجرت و بعثت، هجرت را به عنوان مبدأ تاریخ اسلام برگزیدند، زیرا هجرت دارای آثار اجتماعی و منشاء تحول نهضت است، هجرت اعراض از کفر و شرک است، اعراض از همه بدیها، ستمها و نادانیهاست. هجرت دوریگزینی از روش مردمانی بود که حقکشی و حقیقتپوشی را دین دیرینه خود میدانستند و پیوسته با حق در ستیز و حامی باطل بودند. جامعهای که برای تأمین آمال خود دست به هر خیانتی میزد و از فرط جهل، در برابر بتهای دستساز خود به خاک مذلت میافتاد. برای کرامت ذاتی انسان ارزشی قائل نبودند و همیشه به استخوانهای پوسیده آبا و اجداد خود فخر و مباهات میکردند و گامی در طریق حق و فضیلت برنمیداشتند. الهکم التکاثر، حتی زرتم المقابر. (5)رسول خدا سیزده سال تمام در مکه دعوت کرد، افکار خود را بر قبایل عرب عرضه داشت و مردم را به صراط مستقیم الهی دعوت میکرد، اما جوابی جز سنگ و خاک و اهانت و جسارت در پی نداشت. محیط مکه محیط کفرورزی، بتپرستی، میگساری، آدمکشی، غارتگری و ستمگری بود. پیامبر مدت پنجاه و سه سال عمر خود را در آن محیط تاریک و آلوده و فاسد گذرانید. همان محیطی که امیرمؤمنان در وصف آن گفت: «شهری است با بهترین مکان (مکه مکرمه) و با بدترین همسایگان، از مردمی نادان و حیران و درماندهای که از فرط ناراحتی خوابشان بیداری و بهجای سرمه شادی در چشمشان اشک بود، زیرا که بر دهان عالم و دانایش بند نهاده بودند و نادان و جاهل را گرامی و محترم میداشتند. فی خیر دار و شر جیران، نومهم سهود و کحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مکرم. »(6)پیامبر که در چنان محیط آلودهای متولد شده بود، از همان کودکی مورد عنایت خداوند متعال بود و تا سن چهل سالگی، مورد تکریم و احترام عمومی قرار داشت. زن و مرد مکه او را به پاکدامنی، بزرگواری، شرافت و صداقت میستودند و به متانت، محبت و حسن اخلاق میشناختند، اما زمانی که تارهای سفید موی بر موهای سیاهش نشست و وظیفه خطیر رسالت بر دوشش نهاده شد، همگی از او رمیدند و خویش و بیگانه او را تنها گذاشتند و حتی در مقابل منطق صریح او که «لکم دینکم ولی دین»(7) با کمال بیادبی گفتند: «لنا دیننا و لیس لک دین.»پیامبر آیات قرآن را برای آنها تلاوت میکرد، اما آنها در برابر منطق قرآن که رمز بیداری و آگاهی را به همراه داشت، با غرور و نخوت میگفتند:«انا وَجَدنا آبائنا علی امه و انا علی آثارهم مقتدون»(8)که قرآن در ذم و توبیخ آنان میفرماید:«او لو کان آباؤهم لایعقلون شیئا و لایهتدون». (9)پیامبر میخواست مغزهای ساکن آنها را به حرکت در آورد، وجدان خفتهشان را بیدار کند و نور خدا را بر اعماق دلهای آنان بتاباند و آنها را از انحطاط و زبونی نجات بدهد، اما آنها بر بتهای دستساز خود دل بسته بودند و از فرط زبونی آنها را میپرستیدند. قبیله بنیحنیفه، مقداری خرمای تازه را به شکل مجسمهای ساخته و آن را به عنوان خدا و معبود خود میپرستیدند. مدتها گذشت و آن بت خشکیده بود، همچنان پرستش و نیایش و عرض حاجات پرستندگان بود، تا زمانی که قحطسالی پدید آمد و ستایشگران تا توانستند از طریق دیگر سد جوع کردند، ولی هنگامی که چیزی نیافتند به سراغ خدای خرمایی خود رفتند و آن را میان خود تقسیم کردند و خوردند و حتی هستههایش را هم به عنوان تبرک و تیمن میبلعیدند که دشمنانشان داستان خداخوری آنان را طعنی بزرگ و ننگی ابدی برایشان جلوه کردند و با زبان شعر در بین مردم میخواندند:اکلت حنیفه ربها عام التعب و المجاعه لم یحذورا من ربهم سوء العواقب التباعه(10)گروهی از مردم جده و شاخهای از قبیله کنانه بت «سعد» را میپرستیدند که صخرهای بزرگ و طویل بود. روزی یکی از آنان که سعد را میپرستید، برای آنکه نسل شترانش زیاد و پربرکت شوند و آسیب و مرضی به آنها وارد نشود، تمام شتران خود را قطار کرد و به کنار سعد برد، اما سعد بر اثر خونهای خشکشده قربانیهای زیاد، چهره زشت و وحشتآوری به خود گرفته بود، طوریکه شتران با دیدن آن منظره موحش، ناگهان افسار گسیخته به سویی متواری شدند. صاحب شتران که وضع را چنین دید سنگی بر گرفت و آن را به سوی بتی که تا لحظهای قبل میپرستید پرتاب کرد و گفت: «لاباک الله فیک، الها انفرت علی ابلی، هرگز خیر نبیند آن خدایی که شترانم را رم داد و فرار کردند». (11)پیامبر اقدام به هجرت کرد و با هجرت خود، اعراض خویش را از آن محیط کفر و فساد و جهل و خرافهپروری آغاز و با کار خود اعلام کرد که اگر در محیطی قدرت جهل و فشار استبداد، آزادی عمل را در انجام وظایف دینی از مسلمانی سلب کند، باید به هجرت اقدام کند و جایی را برگزیند که در انجام برنامههای خود، آزادی عمل داشته باشد. این درس قرآن است که در برابر بهانهجویان و فلسفهبافانی که نقص اعمال خود را ناشی از عدم آمادگی محیط ذکر میکنند، میفرماید:«الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها». (12)هجرت درس است، هجرت مکتب است، هجرت دانشگاه بزرگی است که هزاران رمز و راز در آن نهفته است که یکی از آن رازها درس وطنپرستی و عشق به زادگاه و محل نشو نمای انسان است. دشمنان رسول خدا، با طرحی خطرناک تصمیم قطعی گرفتند که با کشتن پیامبر بساط اسلام را برچینند و برای ابد فریاد رسای آن بزرگمرد را خاموش سازند، چهل نفر شمشیرزن از چهل قبیله انتخاب شدند که شبانه بر بستر حضرت محمد(ص) فرود آیند، او را قطعهقطعه سازند و خاطر آسوده دارند که قبیله آن حضرت قدرت انتقام در برابر چهل قبیله را ندارد. پیمان بستند و بر اجرای طرح خود قسم خوردند و شب اول ماه ربیعالاول را برای اجرای نقشه شوم خود انتخاب کردند. شب اول ماه فرا رسید، خطر گام به گام نزدیک میشد که رسول خدا به خواست و اراده پروردگار عالم از قصد و تصمیم مشرکین آگاه شد و شبانگاه مکه را به قصد مدینه ترک کرد و زیباترین و بارزترین مصداق ایثار به وقوع پیوست. پیامبر(ص) خانه خود را ترک کرد، ولی برای آنکه دشمن رد گم کند و سراغ پیغمبر را نگیرد، علی یعنی همان جوان فداکاری که از گام نخست، همراه، همراز و یار وفادار او بود، بهجای او در بستر خوابید و خطر شدید و قطعی را برای حفظ جان رسول خدا به جان خرید. وقتی پیامبر(ص) شهر مکه را ـ وطن اصلی و کانون خاطرات جوانی خودـ بالاجبار ترک میکرد، هالهای از اندوه چهره مبارکش را فرا گرفته بود. رسول خدا قدری از رنج راه خسته و ناراحت به نظر میرسید و خواست تا ساعتی استراحت کند که ناگاه به یاد زادگاه و موطن خویش افتاد، آه سردی از نهاد برآورد و آثار تأثر در چهرهاش نمایان شد، چون مکه را دوست میداشت و به شهر و دیار خود عشق میورزید. در آن حالت حزن و اندوه سر به جیب فکرت فرو برد که ناگاه پیک الهی، یعنی جبرئیل امین نازل شد و گفت: «آیا به مکه عشق میورزی؟ آیا شوق بازگشت به مکه را در سر داری؟» فرمود: «بلی». جبرئیل از جانب خداوند آیه 85 سوره قصص را بر وی خواند که: «ای رسول ما، بر تو بشارت که پس از پیروزی تو را به مکه باز میگردانیم و با نصرت و عزت تو را به شهر و دیار خود خواهیم رساند.»«ان الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد، ای پیامبر! آن کس که ابلاغ احکام قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جایگاهت (زادگاهت) باز میگرداند»، یعنی وعده الهی آن است که با اعزاز و ظفر تو را به مکه برگرداند و در وعده خدا خلافی نیست. (13)پس ای محمد! افسردگی و ناراحتی مرا از خود دور گردان و خاطر جمع دار که خدا تو را به معاد خویش بازگرداند.به نقل مفسران، مراد از معاد همان مکه مکرمه و زادگاه رسول خداست. (14)نوشتهاند بعد از نزول این آیه و مژده بازگشت به مکه، چهره اندوهگین پیامبر(ص) چون گل شکفته شد و فریاد الوطن الوطن سر داد و حدیث معروف حبالوطن را بیان فرمود و وطندوستی را از علائم ایمان شمرد. (15)قدر مسلم این است که آه سرد پیغمبر به یاد مکه، یعنی سرزمین آباء و اجدادی وی بوده و هنگامیکه حدیث حبالوطن من الایمان را بیان فرمود منظوری جز وطن مألوف خود، یعنی سرزمین کعبه نداشت. از حالات و گفتار پیغمبر خدا مشهود است که او به مکه عشق میورزید، زادگاهش را دوست میداشت، به آب و خاکش، خصوصیات و محیط جغرافیاییاش اظهار علاقه میکرد و از دوری و جداییاش رنج میبرد. اصرار بر این سخن که حدیث حبالوطن فقط ناظر به وطن بزرگ اسلامی است، چندان با واقعیت همراه نیست و جز زبان شعر دلیلی ندارد، زیرا در آن زمان که رسول گرامی اسلام با تأثر و رنج، از دوری مکه این جملات را بر زبان میراند، مکه یک شهر اسلامی نبود و چهره عقیدتی، آن هم اعتقاد اسلامی نداشت. مکه هنوز شهر بتپرستان بود، شهر مشرکین و کفار بود، بتها همچنان بر طاقهای کعبه نشسته بودند و پایگاه توحید ابراهیم به بتخانهای بزرگ تبدیل شده بود. پیغمبر خدا از بت و بتپرستان بیزار بود و از مشرکین مکه نفرت داشت، اما به یاد سرزمین مکه از دل آه میکشید و به عشق موطن خویش فریاد الوطن الوطن سر میداد که دیار و محل نشو و نمایش بود، زادگاه و وطن بیچون و چرایش بود. عشق وطندوستی عشقی طبیعی و فطری است که در نهاد هر انسانی نهفته است و خود رمزی از حکمتهای بالغه الهی است. چنانکه امیرمؤمنان به یکی از آثار حب وطن اشاره کرده است و میفرماید: «عمرت البلاد بحب الاوطان»(16) که هرکس موطن خویش را آبادان و سرافراز و زیبا میخواهد و هر جانداری به لانه و کاشانه خود عشق میورزد، چه انسان باشد و چه پرنده صحرا. این نکته نیز شایان ذکر است که در فرهنگ سیاسی اسلامی، مرز وطن همان مرزهای اندیشه و عقیده است که با توسعه و گسترش قلمرو افکار اسلامی گسترش مییابد و از همه سرزمینهای وسیع اسلامی یک وطن بزرگ عقیدتی تشکیل میدهد و تمام مسلمین را به حفظ و مسئولیت آن فرا میخواند تا در برابر حوادث روزگار، به دور از همه اختلافات و تشتت و تفرقه، اساس یک جامعه متحد و نیرومند اسلامی را پیریزی کنند و در برابر تهاجمات احتمالی، قدرت واحدی را برای دفاع از کیان اسلام به وجود آورند، ولی این مسئله منافاتی با اصالت وطن طبیعی و جغرافیایی ندارد، زیرا عشق به زادگاه و وطن اصلی که مکان تولد و محل نشو و نمای شخص است، یک امر غریزی است و هرگز از طرف اسلام نفی نشده است، بلکه برعکس با تأیید قولی و فعلی پیغمبر از این پدیده طبیعی به تکریم و تمجید یاد شده است که عشق به وطن و وطندوستی یک موضوع فطری است و اسلام نیز یک دین کاملاً فطری است. خوب است در این باره توضیح بیشتری بدهم که منظور پیامبر(ص) از حدیث معروف «حب الوطن من الایمان»، تنها به وطن اسلامی و مرزهای عقیدتی نبود، زیرا که شهر مکه با انبوه مشرکان و کثرت بتپرستان، هنوز به صورت یک شهر اسلامی یا یک وطن اسلامی در نیامده بود که رسول خدا به انگیزه دینی به آن عشق بورزد، بلکه به خاطر عشق و علاقهای که به زادگاه و وطن مألوفش داشت به ذکر حدیث معروف حب وطن مبادرت ورزید که میتواند مقدمهای برای طرح این سئوال باشد که آیا احساسات مذهبی بر عناصر ملیت و نژاد تأثیرگذار است؟ آیا احساسات دینی با احساسات ملی و میهنی در تضاد و تعارض است؟فیالمثل ما به حکم اینکه مسلمانیم و به اسلام ایمان و اعتقاد داریم و به حکم اینکه زاده ایرانیم، به وطن و میهن و زادگاه خود عشق میورزیم، آیا گرایشهای اسلامی، احساسات ملی یا به تعبیر دیگر هویت ملی ما را به کلی تحتالشعاع خود قرار میدهد؟ البته پاسخ منفی است و دلیلش را ارائه کردیم، زمانی که پیامبر(ص) حدیث حب وطن را بیان فرمود، وطنی به نام وطن اسلامی وجود نداشت، بلکه منظور فقط زادگاه و محل نشو و نمایش، یعنی وطن اصلی او شهر مکه بود که به آن عشق میورزید و از ترک اجباری آن متأثر و ناراحت بود و حب وطن را از علائم ایمان شمرد. در روزگار ما مسئله وطندوستی و ملتگرایی یا به تعبیر دیگر «ناسیونالیسم افراطی» یکی از مهمترین مسائل جهانی است که اگر دور از افراط و تفریط باشد و جنبه مثبت آن لحاظ شود و موجب همبستگی و اتحاد ملی شود، اسلام آن را میستاید، ولی اگر بهانهای برای برتری نژادی همچون «نازیسم آلمان» شود، با توجه به آثار زیانبار آن، مورد تأیید اسلام نیست. اسلام هرگز حس وطنخواهی و وطندوستی را که یک حس فطری و طبیعی است، نفی نمیکند، اما توجهی به اختلاف رنگ، نژاد، زبان و تمایزات قومی و طایفهای ندارد، زیرا ملاک برتری را پرورش روح انسانی و وارستگی و تقوی میشمارد، تا تاریخ از تخاصمات و منازعات برتریجویانه و اختلاف ناشی از تفاخرات قومی، نوعی رابطه معنوی و انسانی در بین ملیتهای مختلف ایجاد کند و با تفاهمی کلی، همچون کنگره عظیم حج، افرادی از نقاط مختلف جهان را با رنگها، نژادها و زبانهای گوناگون در کنار هم قرار دهد و مصداق اخوت و برادری اسلامی را به رأیالعین نشان دهد و بگوید:امر حق را حجت و دعوی یکی استخیمههای ما جدا، دلها یکی استاز حجاز و چین و ایرانیم ماشبنم یک صبح خندانیم ماما ز نعمتهای او اخوان شدیمیکزبان و یکدل و یکجان شدیم(17)پدیدههای جهانیاین سخن مشهور است که علم، دین و فلسفه وطن ندارند و قوم و ملیت و مرز جغرافیاییـسیاسی نمیشناسند، یعنی به تمام جهانیان تعلق دارند. پدیدههای علمی و اندیشههای معنوی در انحصار قوم و ملتی خاص قرار نمیگیرند و به تمایزات اقلیمی و تخاصمات گروهی کاری ندارند، در هر جا گام مینهند و به هر سرزمینی راه مییابند، هدفی جز بسط انسانیت و بهبود وضع انسانها ندارند. حقایق علمی جنبه جهانی دارند. فیالمثل کشف نیوتون، جدول فیثاغورث و قانون نسبیت اینشتین یا فلسفه ابنسینا و ملاصدرا در انحصار قوم و ملتی باقی نمیماند، زیرا فلاسفه و دانشمندان عالم به تمام مردم جهان تعلق دارند. ملتهای جهان همگی در تنظیم اعلامیه حقوق بشر شرکت نداشتهاند، اما به دلیل ملیت یا بهانه رنگ، نژاد و ملیت هرگز با آن معارضه نکردهاند. افکار علمی و تراوشهای مغزی اندیشمندان، مخترعان، مکتشفان و فلاسفه بزرگ جهان در تمام مراکز علمی و دانشگاهی جهان تدریس میشود و کاری به تمایزات قومی و نژادی و ملی ندارند. ادیان بزرگ الهی نیز به تمام جهانیان تعلق دارند، چنانکه قرآن اعلام میکند: «ان هو الا ذکر للعالمین، این قرآن وسیله تذکر برای همه جهانیان است»(18)پیام یک دین اگر عمومی و انسانی باشد، وقتی از مرز و بوم دیگری وارد شود، بیگانه محسوب نمیشود و با حس قومی و هویت ملی ضد و تعارض ندارد. آیا آئین مسیحیت که از شرق آسیا به اروپا و امریکا پر کشیده، اجنبی و بیگانه نامیده شده است؟ و آیا با هویت ملی و حس وطنخواهی آنها معارضه داشته است؟ایتالیا قلب جهان مسیحیت است، اما هرگز تاریخ باستانی و هویت ملی خود را فراموش نکرده است و به دین مسیح به صورت اجنبی نمینگرد. اسلام نیز یک آئین عمومی و دینی جهانی است و بعد از ورود به هر کشور، هرگز در صدد معارضه با هویت ملی و حس وطندوستی نبوده، بلکه قبلاً آن را با شعار حب الوطن من الایمان، تأیید کرده است. اسلام درصدد فتح مغزهاست، نه فتح مرزها. از اینرو هرگز با مرزهای خاکی، تمایزات قومی و حس وطنخواهی تعارض ندارد. اسلام اساس ملیت و هویت را نفی نمیکند، اما برتری نژادی را بهشدت نفی میکند، زیرا ملاک برتری را تنها در وارستگی و وجود خصال و صفات والای انسانی لحاظ میکند و هدفی جز تعالی روح انسان ندارد. * پژوهشگر و استاد دانشگاهپینوشت:(1) بقره/ 207(2) متوفی در سال 630 هـ. ق(3) متوفی در سال 732 هـ. ق(4) به نقل تاریخ ابوالفداء، خلیفه او را برای مشورت و نظرخواهی احضار کرده بود.(5) سوره تکاثر/ 1ـ2(6) نهجالبلاغه، خ 2(7) کافرون/ 6(8) زخرف/ 23 (ما آئین پدران خود را پسندیده و از کیش آنان پیروی میکنیم). (9) بقره/ 170 (اگرچه پدرانشان فاقد عقل و هدایت باشند؟)(10) جاهلیت و اسلام، ص 274 (قبیله حنیفه در سال قحطی و گرسنگی خدای خود را خوردند و از عواقب سوء آن، از خدای خود نترسیدند.)(11) همان، ص 271(12) نساء /97 (آیا سرزمین خدا پهناور نبود که به هجرت اقدام کنید!) (13) در تفاسیری مانند مجمعالبیان، تفسیر کبیر فخر رازی و روحالبیان(14) تفسیر روحالبیان، ج 2، ص 959(15) حب الوطن من الایمان، سفینه البحار، ماده وطن(16) بحارالانوار، ج 78، ص 145 (وطندوستی موجب آبادی شهرهاست.)(17) از اقبال لاهوری(18) ص/ 87