
در هر جامعهاي كه انديشه رشد كرده است بي ترديد معلماني در آن جامعه رنج و زحمتهايي را متحمل شدهاند. روند رو به رشد علم در طول تاريخ بشريت مديون تفكر و انديشه معلمان و انديشمنداني بوده است كه با تلاش شبانه روزي مجهولات را پاسخ گفته و با شناخت و آگاهي مسير پيشرفت علم را گشوده اند. خاطرات جزو تنها تصاوير زندگي انسان هستند. كه در هر زمان و مكاني انسان را به ياد وقايع خوب و يا حتي به گذشته خود، مياندازند. در اين بين دو برهه زماني بيش از پيش در ذهن ما نقش ميبندد. يكي دوران مدرسه و ديگري دوران دانشگاه و از اين ميان دوران مدرسه، كلاس، درس معلم و... از همه برهههاي زندگي شيرينتر است. همه ما به وضوح روز اول مدرسه و تمامي معلمين دوره ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان خود را به خاطر ميآوريم. بعضي از رخدادها و اتفاقات به صورت رسمي يا غيررسمي يا خودآگاه يا ناخودآگاه را به ياد اين خاطرات مياندازد.يكي از اين رخدادها روز معلم و هفته گراميداشت مقام معلم است كه هر ساله به مناسبت شهادت استاد مرتضي مطهري در 12 ارديبهشت، گرامي داشته ميشود. آنچه در ادامه ميخوانيد گوشهاي از خاطرات اعضاي تحريريه روزنامه«جوان» از دوران مدرسه است كه بهانگيزه پاسداشت مقام معلم روايت شده است. حسين گل محمدي / دبير صفحات مياني38 سال پيش بود ؛ اول مهر1352 ؛ و كودك هفت سالهاي كه من بودم، دست در دست مادر، راهي مدرسهاي كه خيلي نزديك خانه بود و من از آن ميترسيدم. بچههاي همسايه گفته بودند ناظمش چهرهاي سياه و چروكيده دارد با چشمهايي پر از خون و دستهايي كه فقط شلاق را ميشناسد. ميگفتند خانم سميعي بچهها را به هر بهانهاي به فلك ميكشد. اما مادر بي توجه به هراس من به مدرسه نزديك ميشد و حرفهايي قشنگ از كلاس و معلم و همكلاسي ميزد. به مدرسه كه رسيديم خود را پشت چادرش پنهان كردم تا سرايدار مدرسه دستش به من نرسد، اما زورم نرسيد و سرايدار خندان كه دايم به مادرم ميگفت: «خيالتان راحت» با دستهاي زمخت و درشتش به سادگي يك پر مرا به داخل حياط مدرسه هل داد. اشك روي صورتم پهن شد. تصوير خيالي و وحشتناك خانم سميعي همه جا جلوي چشمم بود. مادر كه به خانه رسيد با ديدن من كه كوچه را گز ميكردم دهانش از حيرت باز ماند و با عصبانيت گفت: «آتيش پاره تو كه اينجايي ! روز اول و فرار از مدرسه ؟ چه طوري اومدي كه از من زودتر رسيدي؟». التماس ميكردم: « مامان تورو خدا منو مدرسه نذار. ميرم پيش بابا كار ميكنم برات النگو ميخرم.» گريهها و التماسها فايده نداشت. دقايقي بعد دوباره در مقابل در مدرسه بوديم و در برابر سرايداري كه مرا با غيض نگاه ميكرد و ازاينكه از مقابل چشمانش از مدرسه گريخته بودم خشمگين بود. اين بار دست مادر را رها كردم و پا به فرار گذاشتم. مادر در پي ام، سرايدار در پي مادر و هردو فرياد ميزدند: « نذاريد اون وروجك فرار كنه». ناگهان به ديواري پارچهاي برخورد كردم و دستهايي كه به آرامي مرا در آغوش گرفت. مانتو بلند خانم چاق همان ديوار بود و دستهايي كه حالا مرا از فرار كردن باز ميداشت گرم و صميمي بود. به آرامي و با صدايي مهربان گفت: « عزيزم مدرسه كه ترس نداره. بيا بريم خودم باهات ميام كلاس. نميذارم هيچكسي اذيتت كنه. اينم يه مداد خوشگل براي پسر گلم تا مشقاشو خوب بنويسه...» سرايدار مدرسه با ديدن او مؤدبانه گفت: «سلام خانم سميعي» و مادر هم با شرمندگي گفت: « تو رو خدا ببخشين خانم سميعي». خانم سميعي !! بله اشتباه نميشنيدم، آنها ميگفتند خانم سميعي!... در آن لحظه تمام كابوس هايم تمام شد و حالا كه 38 سال از آن روز ميگذرد، رؤياي شيرين اولين روز مدرسه را، با همان گرمي و شيريني اش مزمزه ميكنم و هيچ وقت مهربانيهاي خانم سميعي از يادم نميرود.
علي شيرين/ دبير سرويس پايداري يكي از بدترين خاطرههايي كه از معلم دوران راهنماييام هنوز به طور كامل در پستوهاي ذهنم جا خوش كرده و تصاوير آن هرگاه كه بر سر مزار شهيد حيدرعلي حاجيان ميروم روبه روي چشمانم رژه ميروند ممانعت يكي از دبيران دوره راهنمايي از شركت در مراسم تشييع پيكر اين شهيد است.همزمان با عمليات بيتالمقدس روزهايي كه همه مردم به شادي پرداختند و از ته دل به اين حماسه بزرگ باليدند پس از اينكه ما درخواست كرديم تا در تشييع پيكر اين شهيد سرفراز عمليات بيتالمقدس حاضر شويم، مخالفت كرد و با كش دادن كلاس و تعريف افسانههاي تاريخي ما را از فيض حضور در تشييع پيكر اين شهيد محروم كرد. بعد از تعطيلي مدرسه وقتي به گلزار شهدا رفتيم پيكر شهيد را تشييع و تدفين كرده بودند و تنها تابوت چوبي شهيد و كيسه مشمايي كه خوني بود بر جا مانده بود خيلي حسرت خورديم.
مهران ابراهيميان/ دبير سرويس اقتصادي من شاگرد درسخواني در مدرسه نبودم و البته شاگرد شلوغي كه معمولاً در آخر كلاس مي نشست و برايش شلوغ كردن ارزش بود. در دبيرستان آزادي شهرستان كاشمر رشته رياضي فيزيك درس ميخواندم و معمولاً در آن زمان تكليف شب و تمرينها را نيز كمتر عمل ميكردم اما خوب يادم هست كه يك معلم به نام «هنرفر» دبير فيزيك بود و هر دفعه كه من تمرينهاي درس فيزيك را انجام نداده بودم يا پاي تخته سياه جوابي براي گفتن نداشتم تنها با طرح يك سؤال و بسيار مؤدبانه من را خجالت زده ميكرد و ميگفت چرا نخواندي؟ حيف است سعي كن جلسه بعد بخواني نفوذ كلام و متانت اين معلم به حدي بود كه شاگردان بدون اينكه از وي بترسند سركلاس او شلوغ بازي نميكردند. به تدريج طوري شد كه من يا سر كلاس حاضر نميشدم و به اصطلاح ميپيچوندم يا با آمادگي درس خوانده سر كلاس ميآمدم. آخر سال هم يكي از بهترين نمرههايم مربوط به درس فيزيك بود اميدوارم خداوند به ايشان سلامتي بدهد و آرزوي بهترينها را براي او دارم.
محمد صادق زماني/ دبير سرويس اجتماعيماندگارترين خاطرهام از دوران ابتدايي و معلم رياضي است كه هنوز هم طعم شيرين اين خاطره را لاي انگشتانم احساس ميكنم! آقاي سيدي- معلم رياضي- هيكلي با ابهت و ورزشكار داشت و از جديدترين شيوههاي علم آموزي استفاده ميكرد! يكي از شيوههاي كارآمد كه رياضي و اعداد و ارقامش را برعمق ذهن آدم حك ميكرد گذاشتن خودكار لاي انگشتان بود. واقعاً لذتبخش بود! با اين حال، هميشه آقاي سيدي را دوست دارم چون دلسوز بود. آن زمان هميشه آرزو داشتم هيكلم مثل آقاي سيدي با ابهت شود. هر چند با ابهت نشديم اما طعم ابهت اين معلم را چشيديم. هر جا هست خدايا به سلامت دارش.
فريدون حسن / دبير سرويس ورزشيسال سوم دبيرستان بودم تقريباً روزي نبود كه از مدرسه جيم نزنيم اين روزها كه فكرش را ميكنم خودم هم نميتوانم باور كنم كه از چه راههايي و به چه وسايلي از مدرسه در ميرفتيم خلاصه اين فرارها ادامه داشت تا اينكه موقع نمرات انضباط شد، مدير مدرسه آقاي رجايي به همراه دفتر دارش آقاي جلالي وارد كلاس شد و خطاب به من گفت نمره انضباطت را 3 دادهام اگر بگويي چطور از مدرسه فرار ميكني 17 بهت ميدم من بيمقدمه گفتم آقا همون 3 بهتره چون اونوقت ديگر نميتونم فرار كنم خدا بيامرز آقاي رجايي خندهاي كرد و يه 15 خوشگل گذاشت جلوي اسم من.
حسين فصيحي / دبيرسرويس حوادثخاطره من مربوط به دوران دبيرستان است. سال اول كه در اولين جلسه انجمن اسلامي از سوي مربي پرورشي، دكتر احمد شريعتي، به عنوان مسئول كتابخانه دبيرستان و رئيس انجمن به اعضا معرفي شدم. بعد از پايان جلسه كه تا ساعت 5عصر ادامه داشت با دكتر شريعتي در محوطه كتابخانه مشغول حرف زدن بودم. كتابخانه سالن بزرگي داشت و در طبقه سوم واقع شده بود. بعد از قول و قرارهايي كه با آقاي دكتر گذاشتيم، اجازه خواستم لحظاتي به تنهايي به كتابها نگاهي بيندازم. براي اولين بار سراغ قفسه رمانها رفتم و كتاب «مدير مدرسه» جلال آلاحمد را كه پيشتر خوانده بودم برداشتم. همه آنهايي كه روزنامه نگار هستند حالا ميدانند براي يك گزارش «ورودي» حكم تعيين كنندهاي براي جذب مخاطب دارد. من آن زمان اين را نميدانستم اما ورودي داستان «مدير مدرسه» آنقدر حيرت انگيز است كه آدم هر بار اين كتاب را دست ميگيرد حيفش ميآيد نخوانده رهايش كند بنابر اين شروع به خواندنش كردم. لحظهاي كه سرم را بلند كردم متوجه سكوت خاصي در اطرافم شدم تا اينكه از پنجره بزرگ كتابخانه سياهي غروب توي ذوقم زد همانطور كه انگشتم را ميان كتاب گرفته بودم از جايم برخاستم و كيفم را هم زير بغلم زدم و از در زدم بيرون راهرو تاريك بود و در سكوت عجيبي كه همه جا را پر كرده بود دلشوره تازهاي به سراغم آمد. داشتم پيش خودم فكر ميكردم كه جواب آقاي منصوري، سرايدار مدرسه را چه بدهم كه در طبقه دوم با دربسته اتاق كارش مواجه شدم. نميدانم پلهها را چطور تا طبقه همكف دويدم، اما وقتي پشت درهاي قفل شده محصور ماندم تازه فهميدم گرفتار چه دشواري بزرگي شدهام.يادم است كه فردايش پنج شنبه و تعطيل بود و در بدترين حالت بايد تا صبح روز شنبه آنجا سر ميكردم يا اينكه خانوادهام به آنجا بيايند و از اين گرفتاري نجاتم بدهند. داشتم همه اين خبرها را در كسري از ثانيه از ذهنم ميگذراندم كه به طرف پنجره كلاسها رفتم. اما در طبقه همكف همه پنجرهها نردههاي آهني داشت و برايم با آن جثه عبور از ميان نردهها امكان پذير نبود. با همان دلشوره و ترسي كه داشتم به طبقه دوم رفتم. خاصيت پنجرههاي طبقه دوم اين بود كه نردههاي آهني نداشت اما پايين رفتن از اين ارتفاع هم كار هر كسي نبود، اين تنها راه ممكن بود كه بتوانم خودم را نجات دهم. يادم است كه ميترسيدم برق كلاس را روشن كنم كه مبادا رهگذري فكر كند دزد به مدرسه زده تا شايد ته مانده گچ و تختهها را با خودش ببرد بنابر اين در همان تاريكي كلاسهاي دور رديف را سر زدم تا بهترين گزينه را انتخاب كنم. كلاس اول علوم انساني بهترين گزينه بود. خوبش اين بود كه ميتوانستم پايم را روي ميله پرچمي كه آنجا نصب بود بگذارم و از آنجا خودم را به نردههاي كلاس زير و با يك جهش توي حياط بروم. اول از همه كتابهايم را از پنجره روانه حياط كردم. كفشها و كاپشن هم دنبالش رفتند و خودم با لرزشي كه تو دستهايم حس ميكردم با ترس به حياط مدرسه رسيدم. از آنجا به بعدش كار دشواري نبود. بالا رفتن از ديواري كه ارتفاعش از 2 طبقه ساختمان كمتر بود. يادم است كه وقتي از ديوار به كوچه پريدم تا سرخيابان را به دو دويدم و پشت سرم را هم نگاه نكردم خدا جلال آل احمد را رحمت كند.
علي خدايي بيجاري / خبرنگار بخش فرهنگيسال سوم راهنمايي معلمي به نام آقاي ابراهيمي معلم رياضياتمان شد كه هم دلسوز بودند و هم به رياضيات خيلي اهميت ميدادند و رياضيات برايشان «درس شيرين رياضيات» بود، اما براي من نه درس بود و نه شيرين و از آنجايي كه به شدت از اين درس گريزان بودم، نه تنها نتوانستم با ايشان رابطه خوبي برقرار كنم بلكه هر روز بيشتر از روز پيش مورد عتاب و خطاب و غضب ايشان قرار ميگرفتم. در آن سالها همه فكر و ذكرم نقاشي بود و مجسمهسازي و هر چه سعي كردم به آقاي ابراهيمي توضيح دهم كه علاقه من چيز ديگري است، افاقه نكرد و كارگر نيفتاد و مرغ آقاي ابراهيمي يك پا داشت و آن را در يك كفش كرده بود كه الا و بلا بايد نمره رياضيات را به بالاي 18 برساني، اما تو بگو دريغ از اخذ اولين نمره دورقمي!...همينطور گذرانديم و به هفتههاي پايان سال رسيديم و امتحانهاي ميانثلث كه از امتحان رياضي ميانثلث سوم نمرهاي گرفته بودم كه چون كوه ميان دو خط تيره محصور بود. آقاي ابراهيمي در حالي كه ورقه را به من ميداد براق در نگاهم خيره شد و گفت: «خاك عالم، به سرت قسم كه اگر اينطور درس بخواني، بختت براي دومين سال سوم باز ميشود. راست ميگفت بختم باز شد و باز سعادت دومين سال سوم بر شانهام نشست و اين سعادت شهكار درس شيرين رياضي بود.القصه سالها گذشت و در تابستاني كه از رشته نقاشي فارغالتحصيل شدم، نمايشگاهي از كارهايم داير كردم و به هر زحمتي بود دعوتنامهاي براي افتتاحيه نمايشگاه براي آقاي ابراهيمي فرستادم. ايشان لطف كردند و آمدند و با دقت همه تابلوها را رصد كردند. در حال رفتن دستهاي مرا به گرمي فشردند و در حالي كه بغض در گلويشان گره خورده بود، تنها به گفتن «حلالم كن» اكتفا كردند.