غلامرضا مسكنی | به گزارش خبرنگار «جوان» روز گذشته نخستین جلسه رسیدگی به این پرونده در شعبه دوم دادیاری دادسرای جنایی به ریاست قاضی سلیمانی و با حضور قاضی امیرآبادی، سرپرست دادسرای جنایی پایتخت برگزار شد.«سوری» مادرخوانده «یگانه» كوچولو در حالی كه اشك میریخت درباره این ماجرا رو به قاضی كرد و گفت: من و همسرم ساكن الموت قزوین بودیم و بعد از 15 سال از زندگی مشترك صاحب فرزندی نشدیم. وقتی به اداره بهزیستی قزوین مراجعه كردیم تا كودكی را به فرزندی قبول كنیم آنها اصلاً با ما همراهی نكردند، از همینرو ناامیدی در خانهمان موج میزد و زندگی سرد و بیروحی داشتیم تا اینكه به توصیه یكی از بستگانمان از الموت راهی پایتخت شدیم تا در اداره بهزیستی تهران به آرزویمان برسیم. در حالی كه مشغول آمد و شد به این اداره بودیم در حیاط بهزیستی با زنی آشنا شدیم كه خود را یكی از مدیران آنجا معرفی كرد. وقتی از حال و روزمان گفتیم، به ما قول داد در اولین فرصت كودكی را كه پدر و مادرش را از دست داده باشد به عنوان فرزندخواندگی به ما خواهد داد.مدتی گذشت تا اینكه فروردین ماه 84 با ما تماس گرفت تا نوزادی كه به گفته خودش پدر و مادرش را از دست داده بود، تحویلمان دهد.قرار شد شامگاه 15 فروردین ماه 84 این نوزاد را از منزلش تحویل بگیریم، اما با دلایلی كه آورد در آن شب بارانی یگانه را با گرفتن مبلغ 5 میلیون تومان در یكی از خیابانهای تهران به ما سپرد و گفت برای گرفتن شناسنامه بعداً با شما هماهنگ میكنم. این مادرخوانده كه گریه امانش نمیداد و اشك پهنای صورتش را پر كرده بود، در ادامه گفت: در آن لحظه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدیم و بلافاصله در همان شب به الموت قزوین برگشتیم. شادی و امید به زندگیمان آمد، بعد از آن زندگی آرامی داشتیم و برای بزرگ كردن یگانه از عمرمان مایه گذاشتیم و فكر نمیكردیم كه این زن به ما دروغ گفته باشد و بخواهد از ما كلاهبرداری كند. وی در پایان گفتههایش افزود: «یگانه» جان من است، ما با هم بزرگ شدهایم و اگر او را از من بگیرید، من میمیرم.پس از اظهارات مادرخوانده یگانه، رضا و خدیجه كه خود را والدین این كودك معرفی كرده بودند، مقابل قاضی ایستادند. رضا به قاضی پرونده گفت: شش سال پیش كه همسرم یگانه را حامله شده بود ما دارای دو فرزند دیگر بودیم، با توجه به اینكه مشكلات مالی گریبانگیر ما بود، تصمیم گرفتیم این جنین را سقط كنیم. همسرم در طول دوران بارداری جهت مراقبت به مطب مامایی میرفت كه اتفاقی با او دوست شده بود.بعد از گذشت چند وقت زمانی كه خدیجه در مطب این ماما برای انجام معاینه رفته بود، حالش به هم میخورد و او را برای زایمان به بیمارستان لقمان انتقال میدهند، پس از به دنیا آمدن دخترمان این ماما به همسرم گفته بود كه چون بچه زودتر از موعد به دنیا آمده، مرده است. خدیجه در ادامه صحبتهای شوهرش كه با دیدن فرزندش از هوش رفته بود، گفت: پس از این ماجرا ما زندگی عادی خود را داشتیم تا اینكه دختر داییام كه در آن مطب پیش ماما كار میكرد، رازی را فاش كرد كه مشخص شد این ماما در كار فروش نوزاد به دیگران فعالیت دارد. اول باورم نشد، اما فكر این موضوع كلافهام كرده بود تا اینكه به بیمارستان مراجعه كردم و شرح حال آن روز را برای آنها بازگو كردم. كارمند مربوطه پس از بررسی پروندهها گفت: فرزند شما را همان روز تحویل پدرشان دادیم. وی در ادامه افزود: پس از برملا شدن این راز ماما برای اینكه مرا منصرف كند، اظهار داشت فرزند شما چون ناقص بوده تحویل بهزیستی دادیم، اما تازه متوجه شدم كه این زن مرا با شناسنامه پدر و مادرخوانده دخترم در بیمارستان بستری كرده بود و مسئولان بیمارستان فرزندم را به آنها داده بودند و الان درخواست دارم كه جگرگوشهام را دوباره به من بازگردانید. قاضی سلیمانی در پایان جلسه درباره این پرونده گفت: جای هیچ شكی نیست كه سوری و جلال پدر و مادر واقعی این كوچولو نیستند، اما از آنجایی كه این خانم ماما در فروش نوزادان زیادی دست داشته است فعلاً تا نتیجه آزمایش DNA اعلام نشود نمیتوان اظهار داشت كه پدر و مادر یگانه چه كسانی هستند. ما درباره تولد نوزادانی كه همزمان با یگانه به دنیا آمدهاند تحقیقات گستردهای انجام دادهایم.به دستور قاضی، یگانه كوچولو تا مشخص شدن نتیجه آزمایش و كامل شدن تحقیقات در اختیار بهزیستی قرار گرفت و مامایی كه او را ربوده بود به دستور قاضی تحت پیگرد قضایی قرار گرفته است. در این حال سوری كه یگانه را محكم در آغوش گرفته بود و گریه این مادرخوانده و دختر كوچولو فضای جلسه را متحول كرده بود، با التماس درخواست میكرد كه یگانه را از او جدا نكنند.