دکتر محمود فیلسوفی | 31 سال پیش شاعر و نگارگر انسان و زندگی به ما بدرود گفت، اما گستره نازکانـدیشی و نیـکپنـداری او تا آن پایـه بود که هـر روز زنـدهتر از دیروز گـردد. بسیاری بر او خشم گرفتندکه او خلقی نبود! اما مگر خلقی بودن به لمیدن بر بستر قو و پراکندن دستورات و افاضات سیاسی است؟ خلقی بودن تا چه میزان توجه و محبت مردم را میطلبدکه سهراب از آن برخوردار نبود؟... بگذریم.در مقالهای که پیش روی دارید، دکتر محمود فیلسوفی دوست 40 ساله و همدم سهراب در سالیان پایانی حیاتش، به بازگویی خاطراتش از واپسین فصل زندگی او پرداخته است. در این خاطرات نکاتی را مییابیدکه شاید تاکنون نخوانده و نشنیدهاید.دی ماه سال 1357 است. مأموران غلاظ و شداد اعزامی از تهران، کاشان را تسخیر کردهاند. من به عنوان مسئول بخش جراحی با خواهش از دوستان همکار و در بیمارستان متینی مسئول رسیدگی به زخمیها و کشتگان هستیم. همه همکاران، جانانه خدمت میکنند.روزی که در نهایت خستگی در رفع و رجوع زخمیها و جور و ظلم ظلمه حکومتی، دیگر رمقی برایم نمانده بود، به صورت اضطراری، مرا پای تلفن خواستند. تلفنی عجزآمیز، آن هم از سهراب عزیزم که محمود! شخصی را نزدیک منزل من تیر زده و کشتهاند و کسی جرأت نمیکند برود و جسد را بردارد.کماندوهای دولتی بلندقامت با چوبهای مخصوص در دست و تفنگ بر دوش، به مرغ و گوسفند مردم هم رحم نمیکردند. احساس کردم که سهراب عزیز من سخت ترسیده است. سهراب تنها در منزلی که صاحبان اصلی آن به حالت فرار به دهات رفته بودند، زندگی میکرد. لابد در موقعیت بدی قرار گرفته بود، ولی متأسفانه به هیچ وجه کمکی از من ساخته نبود، چون مأموران حتی برای تهیه بنزین برای ماشینهایمان هم اجازه خروج از بیمارستان را نمیدادند. از این گذشته دائماً هم مورد تهدید بودیم که چرا زخمیها را پانسمان میکنید و از در دیگر بیمارستان فراری میدهید؟!بنابراین به او گفتم: «سهراب جان! وضع ما از تو بدتر است. از خانه خارج نشو، مگر اینکه تمام کارهایت را انجام داده باشی. بعد به شکل عادی سوار ماشینت شو و به تهران برگرد.» قبول کرد. البته هیچ چیز در باره وضع بیمارستان و شهر به او نگفتم.سهراب به تهران برگشت و من به علت مشغولیتهای شبانهروزی از او بیخبر بودم تا خبر شدم سهراب از دردهای استخوانی مینالد. باورکردنی نبود. کسی که مدت سه سال با من بود و تا لحظه خروج اضطراریش از کاشان حتی از سردردی هم ننالیده بود، نمیتوانست خیلی مریض باشد، ولی وقتی خبر ادامه این دردها به صورت جدی به من رسید، سؤالهای زیادی برایم مطرح شد تا بستری شدنش در بیمارستان که مرا به تهران کشاند.از خواهر گرامیش پروانه خانم جویای حال او شدم. تشخیص را هم از من و هم از سهراب پنهان داشتند. مدتی نگران بودم تا خبر حرکت او را به لندن شنیدم که نمیتوانست خبر خوشحالکنندهای باشد، زیرا این فکر را برایم ایجاد کرد که لابد بیماری حادی بوده که ناچار از اعزام سهراب عزیز به لندن شدهاند و این بیماری استخوانی تقریباً غیرقابل علاج بود که سهراب عزیز را از پا انداخته بود. سهراب بعد از چند ماه درمانهای معمول به تهران بازگشت.باورکردنی نبود. سهراب پر از زندگی بود. این را قلمش، زبانش، حرکاتش، نیروی بیپایانش و سلامت محضش گواهی میدادند. تعریفی که از وجود سنگی در سایه درختی میکرد و شاید هم آن را روی بوم ثبت میکرد، به انسان القا میکرد که شوری غریب و نیرویی عظیم در وجودش نهفته است. سهراب واقعاً زندگی را دوست داشت و از مرگ نمیترسید: «مرگ پایان کبوتر نیست»، ولی برای من چون روز روشن بود که پایان زندگیش را با این عجله باور نداشت.یک بار که به کاشان آمده بود، ضمن شوخی، مکان مزارش را در گلستانه معرفی کرد. من به شوخی گفتم: «جا قحط است؟ تو باید گنبد و بارگاه طلایی یا اقلاً کاشیکاری داشته باشی. وسط بیابان که از این چیزها پیدا نمیشود.» او واقعاً فضایی را برای استراحت ابدی خود میخواست که چشمانداز آن، طبیعت باشد.حوالی نیمه شب اول اردیبهشت 1359 با همسرم در کاشان مشغول صحبت بودیم که آقای فاطمی- همسر خواهر سهراب- تلفنی خبر مرگ او را به ما داد و تأکید کرد که خانواده سهراب، انتخاب آرامگاه او را به عهده شما گذاشته است. در آن سال، مسائل حاد اجتماعی و گرمی و حرارت انقلاب، واقعاً این وظیفه را مشکل و طاقتفرسا کرده بود. با توجه به آرزوی سهراب از نظر موقعیت آرامگاه و در نظر گرفتن مراجعین حال و آیندهاش درمانده شده بودم.در اولین تماس با دکتر احمد مدیحی از او کمک و نظر خواستم. چند جا را پیشنهاد کرد و خود، آنها را به مناسبت مراجعان مزار سهراب و موقعیت زمانی، دردسرساز خواند و راست هم میگفت. احساس کردم او هم چون من به مشکلات انتخاب جا و مکان پی برده و درمانده شده است. من هم تمام مکانهایی را که سراغ داشتم، پیشنهاد کردم که باز هم به توافقی نرسیدیم هیچ کدام برای منظور ما مناسب نبودند. در تهران هم منتظر جواب ما بودند و باید جنازه سهراب را به کاشان میآوردیم.همسرم که در جریان درماندگی من و انتظار بیصبرانه خانواده سهراب بود، ناگهان اظهار داشت:«چرا در حیاط باز امامزاده اردهال به خاک نمیسپارید که هم از نظر امامزاده بودن، امنیت اجتماعی دارد و هم خواست سهراب برای نزدیک بودن به چنار و گلستانه و در محیط روستایی دلخواه اوست.» البته در آن موقعیت به علت اعتقادات محلی، مطلقاً دفن سهراب در آنجا ممکن نبود، چون در آنجا قبرستانی وجود نداشت و این احتمال میرفت که به دلیل موقعیت زمانی، دفن جسد او در آنجا با واکنش افراد ناباب روبهرو شود و شبانه محل دفن را تخریب کنند.کلافه و درمانده شده بودم. سرانجام پیشنهاد همسرم را پذیرفتم و مراتب را به احمد اطلاع دادم. او به علت نفوذی که در هیئتهای محل خود داشت، با همکاری یکی از دست اندرکاران هیئت، توانست هر چه زودتر مزاری را تهیه کند. من سریعاً به تهران اطلاع دادم. این مکان در صحن امامزاده و در نزدیکی حوض وسط صحن قرار داشت. در آن موقع چشمانداز زیبای دشت و دمن در اردیبهشت ماه واقعاً سحرانگیز بود.روز بعد حوالی ساعت 3 و 4 بعد از ظهر، در معیت دکتر مدیحی و همسر و فرزند خردسالش، به همراه همسرم به راوند رفتیم. دکتر مدیحی برای راهنمایی آمبولانس حامل پیکر سهراب، به پیشواز رفت. تنها مرحوم آقای فاطمی، همسر گرامی پریدخت خانم، خواهر سهراب، همراه جنازه بود. او سخت مورد علاقه سهراب بود و خود نیز سهراب را بسیار دوست میداشت. بقیه خانواده به علت جدی بودن کسالت مادر سهراب نتوانسته بودند در مراسم خاکسپاری او شرکت کنند.قافله ما- آمبولانس در جلو و ما در عقب- به سوی مشهد اردهال روان شدیم. مزار سهراب با کمک دوستان احمد آماده شده بود. مسئول دفن جسد از من خواست جنازه را در گور بگذارم تا دعاهای معمول را بخواند. این کار در میان حزن و اندوه همه ما به پایان رسید. روی گور پوشیده شد و نیمه آجر کاشی آبی رنگی به عنوان نشان روی آن گذاشته شد. این قضیه را با شرح مفصل آوردم تا به ادعاهای راست و چپی که از سوی افراد مختلف در مورد حضور در مراسم بیان میشوند، خاتمه داده باشم.سنگ مزار سهراب، نوشته دوستش مرحوم رضا مافی بود که خود قبل از سهراب در حادثهای درگذشته بود. این سنگ مدت سه سال نزد من امانت بود و اقدامات خواهر او و من برای نصب آن به جایی نمیرسید، ناچار نیمهشبی همراه با یکی از دوستان- مقداری خاک و سیمان برداشتیم و رفتیم و یک کاشی را روی قبر نصب کردیم با این امید که روزی امکان نصب سنگ قبر اصلی فراهم گردد.سرانجام بزرگان قوم به این نتیجه رسیدند که سهراب هم شخصیتی بوده و داشتن چنین سنگ مزاری حق اوست و بالاخره پس از سه سال اجازه نصب سنگ مزار دستنوشته مرحوم رضا مافی از شعر «به سراغ من اگر میآیید / نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهایی من» سهراب را دادند.در صحن امامزاده که قبلاً اثری از قبر نبود، به فاصله کمی چند گور اضافه شد تا اینکه هیئت امنای آنجا تصمیم میگیرد صحن امامزاده را تسطیح کند و با بولدوزر قبرها را صاف میکنند و دانسته یا ندانسته، سنگ قبر نفیس گور سهراب را نیز از بین میبرند.من موضوع را طی نامهای به اطلاع وزیر ارشاد وقت رساندم و شاید با دستورات شداد و غلاظ ایشان بود که سنگ قبری آماده با همان گل و بوتههای معمول را، بیآنکه ما را خبر کنند، روی قبر سهراب نصب کردند.بعد از خاکسپاری سهراب که سخت غریبانه بود، در روز هفت، صحن امامزاده از دوستان، دوستداران، دوربینهای عادی و تلویزیونی، دیدنی بود. بسیاری از افرادی که شاید حتی سهراب را ندیده بودند، حالا کارگردان برنامه شده بودند و چپ و راست مصاحبه و در باره او اظهار نظر میکردند. البته ما از ته دل راضی بودیم، چون حق سهراب بود که از او یاد شود. موافق و مخالف صحبت کردند و مجلس با صلح و صفا به پایان رسید. اکنون سالهاست که مزار سهراب شاهد مراجعان بیشماری از اقصی نقاط کشور و حتی از خارج ایران است.برخی گلایه میکنند که مزار سهراب دور است. سؤال من این است: آیا مقبره فردوسی در توپخانه تهران است؟ برای سفر به مزار خیام، سعدی و حافظ چقدر وقت لازم است و چه مسافتی باید طی شود؟ مزار سهراب تا تهران فقط 250 کیلومتر فاصله دارد و سالگرد مرگ او در اول اردیبهشت و زمانی است که دشت و دمن غرق در لاله است که زیباترین ناظر را در اطراف بارگاه امامزاده پدید میآورد. سزاوار نیست از مزاری که در چنین مکان زیبایی قرار گرفته است و راهی به این کوتاهی و زمانی به این فرحبخشی، گلهگزاری کنیم. با توجه به نوشتهها و اشعار سهراب که سرشار از توصیف دشتهای وسیع و کوههای بلند و زیبای گلستانه است، سالی یک بار آن هم در فرحانگیزترین ماه سال میتوان از این همه زیبایی و شکوه لذت برد.