محمدرضا خدامي | سرگرد متين داشت برنامه استخر فردا شب را با چند نفر از بچههاي اداره ميچيد که ستوان اميري مثل خروس بيمحل از راه رسيد و در گوش او چيزي گفت. همه ميدانستند اين پچپچها يعني استخر بياستخر، فعلاً کار مهمتري پيش آمده است. براي همين سگرمههايشان در هم رفت. کارآگاه با يک عذرخواهي مختصر جمع را ترک کرد. او در راه از دستيارش جزئيات ماجرا را پرسيد. اميري هم چيز زيادي نميدانست فقط همينقدر اطلاع داشت که مقتول يک دانشجوي حدوداً 30 ساله به اسم مهتاب کشاورز است که تنها زندگي ميکرد و ظاهراً يکي دو روزي هم از مرگش ميگذرد. متين عادت به پيشداوري نداشت اما تجربه به او نشان داده بود وقتي يک دختر تنها درخانهاش به قتل ميرسد حتماً پاي عشق و عاشقي در ميان است. آنها در خلوتي شبانه خيابانها تا خود خيابان جمهوري-تقاطع رودکي را تخت گاز رفتند و از همانجا با نگاه اول چشمشان به نور چراغهاي گردان افتاد و بدون هيچ زحمتي محل قتل را پيدا کردند. ساختمان تازهساز بود با نماي آجر سه سانت. راه پله آنقدر باريک و تنگ بود که متين احساس ميکرد الان است که قبض روح شود. آنها وقتي به طبقه دوم رسيدند، دمي مکث کردند تا پاگرد را هم خوب برانداز کنند. هيچ نکتهاي نبايد از ذهن دور ميماند. کارآگاه به خانه که پاگذاشت، جنازه مثل تابلوي فجيع و تکان دهندهاي در برابرش ظاهر شد. خانه بفهمينفهمي بوي تعفن گرفته و خون روي مچ چپ مهتاب ماسيده بود. متين نزديکتر رفت. پاهاي مقتول با يک رشته طناب آبي رنگ بههم گره خورده بود. دست چپش را هم به دسته مبل بسته بودند البته با يک تکه پارچه. ظاهراً قاتل طناب کم آورده بود براي همين هم خود مهتاب را با يک کمربند به صندلي ميخکوب کرده بود، کمربند حوله تنپوش. شايد مضحک بود شايد هم دليل ديگري داشت به هر حال متين فعلاً نميتوانست با اطمينان بگويد چرا گره طناب حوله از جلو است. اميري که هميشه تا حد امکان از ريز شدن در جزئيات قتل پرهيز ميکند و ترجيح ميدهد زياد به مرده زل نزند، در اين مدتي که رئيساش سرگرم موشکافي بود، بقيه خانه را از نظر گذرانده و اتفاقاً سرنخهاي خوبي هم پيدا کرده بود. از دو ليوان نيم خورده روي اپن آشپزخانه که بگذريم، يک جاسوئيچي زير يکي از مبلها بود، با عکس مردي حدوداً 40 ساله در قاب گرد و کوچکش. ستوان کليد را امتحان کرده و مطمئن شده بود، براي همين خانه است. دو همکار در جلسهاي سرپايي و کوتاه با هم تبادل اطلاعات کردند. بايد از آن ليوانها انگشتنگاري ميشد. کارآگاه مشخصات صاحب عکس را هم ميخواست البته قبل از آن بايد از زن و شوهري بازجويي ميکردند که جنازه را پيدا کرده و به 110 تلفن زده بودند. زن که تقريباً به هوش نبود اما مرد سعي داشت خودش را مسلط نشان بدهد. او اطلاعاتي را که متين به آنها نياز داشت، جسته و گريخته به او داد: «اينجا را با يک بساز بفروش شريک شدم. 4 طبقه، 8 واحد. نصف نصف. من خودم همين واحد رو به رويي را برداشتم بقيه را هم دادم اجاره. هيچوقت زن تنها را قبول نميکردم. دردسرهايش زياد است اما اين خانم به نظرم آرام ميآمد. دو شب قبل از خانهاش صداي داد و فرياد شنيديم. با يک مرد بگو مگو ميکرد. به روي خودمان نياورديم. تا اينکه امشب پدرش زنگ زد. اهل کبودر آهنگ هستند. خود خانم کشاورز اينجا درس ميخواند. رشتهاش را الان يادم نيست. فکر کنم به شيمي مربوط ميشد. پدرش گفت نگران است من هر چه در زدم، باز نکرد. پدرش اجازه داد در را بشکنم. بعدش را هم که خودتان داريد ميبينيد.»«صداي يک مرد»، اين عبارت در ذهن هر دو مأمور حک شد. اي کاش پدر مهتاب تهران بود و ميتوانستند بيشتر از او پرسوجو کنند البته همان موقع که خبر را شنيده، راه افتاده بود و چند ساعت ديگر ميرسيد. متين و اميري به داخل خانه برگشتند. پزشک قانوني هم رسيده بود. او فعلاً هيچ حرفي براي گفتن نداشت. ستوان وسايل مهتاب را زير و رو کرد و بالاخره چيزي را که دنبالش ميگشت به دست آورد؛ دفترچه خاطرات. او تند و تند مشغول خواندن شد و آنقدر اطلاعات گير آورد که فهميد اسم آن مرد محسن است و آن دو با هم عقد موقت کرده بودند. محسن در خيابان آفريقا پيتزا فروشي داشت و در همان مغازه بود که آن دو با هم آشنا شدند البته مرد خودش زن و بچه داشت و صيغه آنها مخفيانه بود. ستوان هر چه خواند از نشاني خانه مظنون اصلي پرونده چيزي در دفترچه نديد. آنها چارهاي نداشتند جز اينکه تا صبح صبر کنند البته به اين اميد که مرغ از قفس نپرد. روز بعد سر سرگرد و دستيارش حسابي شلوغ بود. پزشکي قانوني و تشخيص هويت نظريه اوليهشان را داده بودند. پدر مهتاب از کله سحر پشت در اتاق آنها بست نشسته بود و بچههاي عمليات هم محسن را در مغازهاش گرفته و فعلاً به بازداشتگاه فرستاده بودند. متين اول نامه پزشکي قانوني را خواند. مهتاب باردار بود، قتل حداقل 48 ساعت قبل از کشف جنازه اتفاق افتاده، در خون او کمي داروي خوابآور پيدا و علت تامه مرگ بريده شدن رگ اصلي مچ چپ و خونريزي شديد اعلام شده بود. در نامه تشخيص هويت هم نکات جالبي ديده ميشد، مايع داخل يکي از ليوانها با اثر انگشت مقتول مسموم بود و روي ليوان دوم هم اثر انگشت يک غريبه وجود داشت. متين به دستيارش دستور داد محسن را براي انگشتنگاري ببرند. خودش هم پدر مهتاب را به حضور پذيرفت. مرد مويهکنان از بيرحمي قاتل گفت و سربهزيري و پيشاني سياهي دخترش:«مهتاب را به پسرعمويش داده بوديم يعني آنها از بچگي به نام هم شده بودند اما بعد از ازدواج معلوم شد برادر زادهام معتاد است و دست بزن هم داشت براي همين طلاق دخترم را گرفتم. مهتاب خيلي افسرده بود. تشويقش کرديم ادامه تحصيل بدهد وقتي دانشگاه قبول شد، خودم هم تهران آمدم و آن خانه را برايش رهن کردم. ما شب آخر با هم صحبت کرديم از صدايش حدس زدم اتفاقي افتاده اما دختر توداري بود و هيچ چيزي نگفت.»مرد وقتي ماجراي ازدواج موقت دخترش را شنيد، سرخ شد. او در اينباره چيزي نميدانست. متين دلدارياش داد و سعي کرد مرد را آرام کند. وقتي گفتوگو با پدر مهتاب تمام شد، ستوان هم به اتاق برگشت:«کار خودش است. اثر انگشت روي ليوان براي محسن است.»کارآگاه هم تقريباً به همين نتيجه رسيده بود اما هنوز براي چند سؤال جوابي نداشت. او ابهامها را با دستيارش درميان گذاشت تا شايد معما آسانتر حل شود: «اول از همه اينکه چرا گره آن طناب از جلو بود. قاتل بايد از پشت آن را گره ميزد تا مهتاب نتواند بازش کند. بعد اينکه چرا دست راست او را نبسته بود. تازه چرا محسن اين همه ردپا از خودش به جا گذاشته. جاسوئيچي عکسدار، اثرانگشت، صداي داد و فرياد، دفترچه خاطرات مهتاب. فرار هم که نکرده از فرداي روز قتل طبق معمول سر کارش رفته و هيچ رفتار غيرعادي از خودش بروز نداده.»«همه قاتلها اشتباه ميکنند. اين طرف ناشي بوده. رفته خانه مهتاب و احتمالاً سر بچه توراهي با هم دعوايشان شده و محسن يک لحظه از کوره در رفته. »شايد حق با ستوان بود. کارآگاه راهي اتاق بازجويي شد تا کمي مظنون را سينجيم کند. محسن با قاطعيت ميگفت بيگناه است: «زنم از ازدواج موقت من خبر نداشت اما اين اواخر داشت دستم رو ميشد براي همين به مهتاب گفتم بهتر است همه چيز را تمام کنيم تا اينکه ماجراي بچه پيش آمد. آن شب من به خانه مهتاب رفتم، دعوا هم کرديم اما وقتي از آنجا بيرون زدم، او زنده بود. هيچ مشکلي هم نداشت من خودم آنقدر عصبي بودم که سر چمران با يک پرايد تصادف کردم.»محسن براي جاسوئيچي هم يک جواب در آستين داشت:«آن را خود مهتاب برايم درست کرده بود. آن شب بعد دعوا کليد را برايش پرت کردم و از خانه بيرون رفتم. ديگر هم به او تلفن نزدم.»همه شواهد و مدارک عليه محسن بود و او به غريقي شباهت داشت که به هر چيزي چنگ ميزند تا خودش را نجات بدهد. تنها راه براي او اثبات اين بود که قتل بعد از خروج او از خانه اتفاق افتاده است. ميشد اين را تا حدودي به دست آورد. کارآگاه متهم را به بازداشتگاه فرستاد و به ستوان گفت از 110 استعلام بگيرد، ببيند تصادف آن شب سر چمران چه ساعتي گزارش شده است. از پدر مهتاب هم خواست به حافظهاش فشار بياورد و ببيند آن شب چه ساعتي با دخترش حرف زده است. يک روز ديگر گذشت. پدر مقتول نتوانست ساعت دقيقي را بگويد اما ستوان ساعت تصادف را پيدا کرده بود:8 و 27 دقيقه شب. زمان دقيق آن مکالمه هم با استعلام از مخابرات روشن شد: 8و31 دقيقه. پس تا اينجاي کار حق با محسن بود. کارآگاه ساکت و متفکر پشت ميز نشسته و يک کاغذ را خطخطي ميکرد که ستوان پابرهنه وسط افکارش پريد:«به نظر من که کار خودش است. فقط بايد چند جلسه ديگر هم بازجويي شود.»متين نفس عميقي کشيد و جواب داد:«شايد هم مهتاب خودکشي کرده است.»اميري يک لحظه خشکش زد و کارآگاه ادامه داد:«مهتاب عصباني بوده از طرفي آبرويش را در خطر ميديده، آن شب وقتي محسن آب پاکي را روي دست او ريخت به سرش زد خودش را بکشد و خلاص شود براي همين هم دست راستش باز بود. آن گره رو به جلو هم دليلش همين است.»نه ميشد گفت فرضيه کارآگاه صددرصد درست است و نه ميشد روي آن خط بطلان کشيد. به هر حال محسن بايد فعلاً در بازداشت ميماند. تحقيقات تقريباً به بنبست رسيده بود تا اينکه روز پنجم پدر مقتول با نامهاي در دست پيش متين رفت. او آنقدر گريه کرده بود که چشمانش باز نميشد: «محسن قاتل نيست.»سرگرد اول معني حرف مرد داغدار را نفهميد تا اينکه نامه را خواند. مهتاب در آن همه چيز را براي پدر و مادرش نوشته و گفته بود، ميخواهد خودکشي کند: «محسن خيلي به من بدي کرد براي همين طوري خودم را ميکشم که پايش گير باشد اما وقتي نامه به دستتان رسيد، همه چيز را به پليس بگوييد همين که چند روزي به دردسر بيفتد و تنش بلرزد برايم کافي است نميخواهم بيگناه اعدام شود.»متين از اينکه فرضيهاش به اثبات رسيده بود ته دلش احساس شعف ميکرد. ستوان هم زبان باز کرد و به هوش رئيساش احسنت جانانهاي گفت. البته هنوز کار تمام نشده بود و آنها بايد نامه را براي خطشناسي ميفرستادند. کاغذ نامه که معلوم بود از وسط دفترچه خاطرات مهتاب کنده شده نزديک خانهشان هم يک صندوق پست بود اگر دستخط هم تأييد ميشد، اين پرونده هم به پايان ميرسيد. روز بعد اين اتفاق افتاد و محسن آزاد شد اما از چهرهاش پيدا بود عذاب وجدان بدجوري گلويش را ميفشارد.