کد خبر: 445100
تاریخ انتشار: ۱۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۹:۵۷
روایتی از سال‌های حضور در فاو، آبادان و خسروآباد
عبدالحمید این روزها غمگین است. دلش برای نان‌های روغنی هانیه تنگ شده است. هانیه از اهواز برای او نان می‌فرستد. چند تا از بچه‌های گردان با هانیه فامیل هستند و هانیه هر از گاهی بسته‌ای به آنها می‌دهد تا به گروهان برسانند و از گروهان هم می‌رسد به دست عبدالحمید و به این ترتیب بچه‌های دکل «فاو – البهار» از صدقه‌سری این زوج دلباخته و از هم دور افتاده، دلی از عزا در می‌آورند. بچه‌های سنگر برای نان‌های فتیر هانیه سرودست می‌شکنند و موش‌های سفید و نرم و کوچک فاو هم، میهمانان همیشگی نان ریزه‌های فتیر هانیه در گوشه و کنار سنگر هستند، موش‌هایی که بروبچه‌ها به آنها گنجشک‌های سنگر می‌گویند، با طعم گوشت بیگانه‌اند و حتی یک بار هم انگشت بچه‌ها را گاز نگرفته‌‌اند.
عبدالحمید این روزها غمگین است. دلش برای هانیه تنگ شده است، برای کودکی‌هایش در علفزارهای خسرو آباد و برای بازی‌های کودکانه‌اش با هانیه در کنار اروند رود. جنگ که شروع شد عبدالحمید ماند و نرفت. دوازده سال بیشتر نداشت و هانیه ده ساله بود و چون عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان‌ها بسته‌اند، هانیه هم نرفت و ماند، به سکونت در اهواز رضایت داد. حالا که سال‌ها می‌گذرد هانیه همچنان در اهواز با خانواده‌اش منتظر عبدالحمید هستند. عبدالحمید حالا 19 ساله است و هانیه 17 ساله.
همه چیز خبر از فرسایش جنگ می‌دهد، اما دوربین 40 در 150 مستقر در فاصله 300متری از سنگر، در برجک دکل «فاو – البهار» چیز دیگری می‌گوید. چند شب است که با عبدالحمید هم شیفت شده‌ام. اوایل که به اینجا آمدم با دیدن دکلی که حداقل 60 متر ارتفاع بدون حفاظ داشت، زهره‌ام آب می‌شد، نه اینکه قبلا‍ً از دکل بالا نرفته باشم، نه! اما 60 متری بدون حفاظ را تجربه نکرده بودم. اما عبدالحمید دل و جرئت می‌داد. خودش مثل قرقی بود. بچه‌های توپخانه هم که از نجف آباد بودند از دور که نگاه می‌کردی انگار که روی میخ‌های 15 سانتی دکل پیاده روی می‌کنند. یکی از بچه‌های اصفهان 60 متر را دو دقیقه‌ای بالا می‌رفت. یک بار هم بالای سقف برجک یک ساعت خوابیده بود، درست موقعی که باد شدید می‌آمد و برجک 2 در 2 روی دکل، در میان زمین و آسمان، یک متر جابه‌جا می‌شد.
اولین بار که بالا رفتم در ارتفاع 40 متری پاهایم قفل کرد و نیم ساعت همانجا ماندم تا عبدالحمید به دادم رسید. چند هفته‌ای که گذشت بالا رفتن برایم آسان شد و از آن پس هر48ساعت یکبار به مدت شش ساعت میهمان دکل بودم، تنها، در ارتفاع 60 متری، در برهوتی به وسعت فاو، با یک فلاکس چای و یک دوربین 40 در 150 که چند شبی است از دریچه آن چیزهای غریبی می‌بینم. در آن دور دست‌ها، جایی که دکل ام‌القصر از ما به آن نزدیکتر است، خبرهایی هست. دائم گزارش می‌دهیم که تحرکات دشمن زیاد شده است. آن دور دست‌ها پشت خاکریزهای دشمن خبرهایی هست.
اوضاع جبهه غرب به گونه‌ای است که توان رزمی و مهندسی را در خود هضم می‌کند، اما جبهه جنوب آرام است و فاو آرام‌تر؛ آرامشی سنگین و دلهره آور که پس از یک هفته نگرانی عبدالحمید، ناگهان تبدیل به طوفان شد.
از شیمیایی بچه‌های لب خط شروع شد. خبرش را تویوتا پانکی‌هایی (!) که از جاده فاو - البهار، از سمت ام القصر بر می‌گشتند، دادند. نامردها شبیخون زده بودند. شیمیایی از همه نوعش، با بوی سیر و قورمه سبزی و هر کوفت و زهرماری که دم دستشان بود. ساعتی بعد آتش دشمن به قدری شدید شد که چشم، چشم را نمی‌دید و کم‌کم ما هم بوهایی را حس کردیم. آمپول‌های آتروپین را آماده کردیم. آخ که چه دردی داشت وقتی تیزی‌اش از ضامن رها می‌شد و سفیدی ران پا را سوراخ می‌کرد. به خودمان که آمدیم دیدیم از بی‌سیم خبری نیست. بچه‌های شیفت با دیدن اوضاع با عجله از دکل پایین آمده بودند و بی‌سیم در برجک جا مانده بود. بی‌سیم سنگر هم خراب بود و بدون بی سیم فلج بودیم. بالاخره یک جورایی باید با گروهان تماس می‌گرفتیم و کسب تکلیف می‌کردیم. فرمانده دسته گفت: «چه کسی داوطلب می‌شود برود بالای دکل بی‌سیم را بیاورد؟». دست عبدالحمید بالا رفت. گفتم «لازم نکرده، جواب هانیه را چه بدهیم؟ من خودم می‌روم» اما عبدالحمید پایش را توی یک کفش کرد و رفت و من هم از پی‌اش روان شدم. گفتم «تو نباید تنها بروی» نزدیک دکل که شدیم کلاشینکف را پرت کردم جلوی پایش و دویدم به سمت دکل، کلاش را برداشت و از پشت سرفریاد می‌زد «خیلی نامردی!».
میخ‌های 15 سانتی را دو تا یکی می‌کردم که زودتر به بالا برسم. خمپاره‌‌های دو زمانه مثل تگرگ از آسمان می‌بارید و ترکش‌هایش در برخورد با پایه‌‌های دکل کنسرت ناموزونی به راه انداخته بود. بالا رفتم، خیلی سریع‌تر از همیشه. فکر کنم دو دقیقه هم نشد. رکورد بچه‌های اصفهان را شکسته بودم. با خودم گفتم سالم که برگردم با آنها مسابقه می‌دهم. داخل برجک طناب بلندی بود. یک سرش را محکم به بی سیم بستم.
طناب را از میان بازوها و پشت کمرم رد کردم. هنگام خارج شدن از برجک چشمم به قرص نانی افتاد که از دیشب در میانه تعارف من و عبدالحمید، اضافی مانده بود. قرص نان دست‌پخت هانیه را برداشتم و در جیب شلوارم جا دادم. از برجک خارج شدم و به سختی 15، 20 متری پایین آمدم. آتش دشمن سنگین‌تر شده بود و ترکش خمپاره‌های دو زمانه ارتفاع چهل، پنجاه متری را جهنم کرده بود. بی‌سیم آویزان به طناب، خودم آویزان در میان زمین و هوا، بوی تند و آزار دهنده سیر و قورمه سبزی، دود و آتش و ترکش. سرم از درد داشت منفجر می‌شد و چیزی نمانده بود بالا بیاورم. چاره‌ای جز شل کردن طناب نبود. طناب را شل می‌کردم و هر چند متر که بی‌سیم پایین می‌رفت طناب را محکم می‌گرفتم تا رها نشود. ترکش ناغافلی نزدیک من به یکی از پایه‌ها خورد. طناب از دستم رها شد و بی‌سیم آویزان، 10، 20 متری پایین رفت و طناب را با سرعت به سمت پایین کشید. طناب را که دوباره گرفتم و به دلیل سرعت زیادی که داشت پوست کف دستم غلفتی کنده شد. پایین را که نگاه کردم عبدالحمید را دیدم و بی سیم را که آن طرف‌تر افتاده بود و عبدالحمید به سمتش می‌رفت. خودم را از طناب رها کردم و چند دقیقه بعد پایین بودم.
نگران بی سیم بودم مبادا متلاشی شده باشد. چند دقیقه بعد که در سنگر به کار انداختیمش لبخند بر لب همه‌مان نشست. بی‌سیم سالم بود و ارتباط با گروهان برقرار شد.
عبدالحمید گوشه سنگر کز کرده بود، عکس هانیه در دستش بود، چشمکی به او زدم. نگاهش به کف دستم افتاد و خونی که از آن می‌رفت. چفیه‌اش را دور دستم پیچید و من نانی را که در جیب داشتم در آوردم. بچه‌ها به سمتم حمله ور شدند. سهم خودم، عبدالحمید و موش‌ها را برداشتم و بقیه نان را به سمتشان پرتاب کردم، دست عبدالحمید را گرفتم و از سنگر زدم بیرون. عبدالحمید می‌خندید، نان فتیر هانیه را می‌خورد و در چشم‌هایش اثری از غم و اندوه نبود.
روایتی از سال‌های حضور در فاو، آبادان و خسروآباد (1367 – 1366)
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار