
29 بهمنماه بود که خبرگزاریها از ابلاغ شش بخش از سیاستهای کلی نظام از سوی رهبر معظم انقلاب به دستگاههای اجرایی، تقنینی و نظارتی خبر دادند.بخش نخست از این سیاستها مربوط به ترویج و تحکیم فرهنگ ایثار و جهاد و ساماندهی امور ایثارگران بود که در 12 بند تنظیم شده بود.اعتلاء، ترویج و تحکیم فرهنگ ایثار، جهاد، شهادت و تفکر بسیجی در جامعه، تعظیم و تکریم ایثارگران و پاسداری از منزلت و حق عظیم آنان به مردم و کشور، بسترسازی، ایجاد و توسعه ظرفیتهای لازم در رسانهها بهویژه صدا و سیما، نظام آموزش کشور و دستگاههای فرهنگی- هنری به منظور تحقق بندهای فوق، حمایت از تولید آثار فرهنگی و هنری در جهت اشاعه فرهنگ ایثار و شهادت، اولویت دادن به ایثارگران در سیاستگذاریها، برنامهها، قوانین و آییننامههای کشور از جمله مهمترین بندهای این سیاستها بود.
اما در این میان آنچه بندهای مختلف این سیاستها را به مثابه نخ تسبیح به هم متصل میکرد، مفهومی جز تکریم ایثارگران نیست، با این حال پرسش اصلی این است که سیاستهای مرتبط با تکریم ایثارگران چگونه باید اجرایی شود؟
این سؤال از آن جهت مهم است که متأسفانه پاسداشت ایثارگران هنوز هم دچار چالشهایی جدی از جمله تفوق وجه رسانهای ارائه خدمات به وجه عینی و عملی آن و شعاری و روبنایی بودن رفتارها، موضعگیری و عملکردهاست، به گونهای که گاه این تصور را به وجود میآورد که انگار ایثارگران بعد از جنگ کاری جز سهمخواهی و امتیازگیری ندارند.واقعیت آن است که سیاستگذاری درباره شیوه تکریم ایثارگران و خانوادههایشان در سالهای پس از جنگ آنقدر ناشیانه و بدون مراعات ظرافتهای لازم در اطلاعرسانی و با بیاعتنایی تمام به بازخوردهای فرهنگی و اجتماعی بوده که ایثارگری و ایثارگران را در ذهن برخی از لایههای اجتماعی مترادف با سهمخواهی و امتیازگیری کرده است.
از این رو است اغلب اعطای تسهیلات در سطوح مختلف به ایثارگران به گونهای بوده که بسامدها و موجهای رسانهای آن بسیار جلوتر و غلیظتر از واقعیت موجود حرکت کرده است، به عبارت دیگر اگر قرار بوده یک «سوزن» به ایثارگران داده شود پیش از حضور سوزن، بوق و کرنا و شیپور در ردیفهای جلو حاضر بودهاند، در حالی که هنوز سوزن ساخته نشده بود.
دکتر قدرتالله رحمانی، استاد دانشگاه و جانباز قطع نخاعی در گفتوگویی که با سایت خبری – اطلاعرسانی «فاش نیوز» انجام داده روی همین موضوع انگشت میگذارد. او معتقد است: عملکرد تبلیغات رسمی در سالهای بعد از انقلاب به گونهای بوده که حتی گاه بخشی از جامعه ایثارگری را نیز وارد مسابقه مصرفگرایی کرده است، چرا که سالها علیالدوام تبلیغ شده که فلان امتیاز را به جانباز و ایثارگر میدهند، بنابراین جامعه هم تصور میکند هر چه منابع و امتیاز در کشور وجود دارد، به ایثارگران میرسد.»
دکتر رحمانی تجدید نظر اساسی در شیوه اطلاعرسانی و انعکاس خدمات ارائه شده به ایثارگران در تبلیغات رسمی را یک ضرورت ارزیابی میکند و میگوید: «نباید به گونهای عمل شود که انگار جانبازان و ایثارگران تافته جدا بافته هستند و منابع کمیاب جامعه در انحصار آنهاست، اما متأسفانه آنچه در عمل اتفاق میافتد و تبلیغ میشود جامعه را به این تصور ذهنی میرساند که مردم کوچه و بازار باید انواع محرومیتها را تحمل کنند تا به جانباز و خانواده شهید امتیاز ویژه داده شود.»
در واقع مسئله اینجاست که گاهی نبود سیاستهای جامع برنامهریزی و خدماتدهی به ایثارگران و به تبع آن فقدان هماهنگیهای لازم میان دستگاههای مرتبط با خدماترسانی پای ایثارگران را به دعواهایی میکشاند که برای آنها یک بازی دو سر باخت است، چرا که از یکسو متهم به سهمخواهی میشوند و از سوی دیگر ممکن است به حقوقی که میخواهند نرسند.
دکتر رحمانی در این باره میگوید: «زمانی که اصلاح قیمت حاملهای انرژی و تخصیص بنزین یارانهای مطرح بود، جرقه یک جنگ رسانهای میان ستاد حمل و نقل سوخت و بنیاد شهید راه افتاد. این جنگ بر سر سهمیه ویژه بنزین جانبازان شکل گرفته بود اما آیا واقعاً این جنگ لازم بود؟ اینکه مثلاً ستاد بگوید ما روزی دو لیتر اضافه بنزین به این تعداد از جانبازان میدهیم و از آن طرف بنیاد شهید مخالفت کند که نخیر، اولاً دو لیتر را چربتر کن و در ثانی کف درصد جانبازی را هم از 70 درصد به 40 درصد کاهش بده، آیا این شیوه از اظهارنظرها و جدالها معنایی جز آبروریزی در سطح رسانهها دارد؟»
این جانباز قطع نخاعی در ادامه اظهار نظرهایش مثال ملموس دیگری در این باره مطرح میکند که گویای سیاستهای ناقص و نسنجیده در اعطای تسهیلات و خدماترسانی به ایثارگران است.
«مصوبه معافیت گمرکی واردات خودروی جانبازان را ملاحظه کنید. اول تصویب شد جانبازان بالای 70 درصد تا سقف 40 میلیون تومان معافیت داشته باشند، چند روز بعد گفتند جانبازان بالای 50 درصد هم تا 30 میلیون، بعد هم اعلام کردند جانبازان بالای 40 درصد مثلاً 25 میلیون و جانبازان 25 درصد به بالا تا 20 میلیون معاف باشند. خب، این شیوه از تصمیمگیریها چه معنایی دارد؟ جز این است این گونه القا میکند که انگار کل جانبازان به مسابقه ویژهخواهی و رانتخواری وارد شدهاند؟»
وقتی بر مناسبسازی، نام امتیازخواهی میگذاریم
شاید اشارهای به یک واقعیت ملموس بتواند بخشی از سوءتفاهمهایی که درباره ایثارگران در جامعه ما رخ داده را آشکارتر سازد.
همه جای دنیا خدمات خاص و ویژهای در اماکن عمومی از قبیل فرودگاه، ایستگاه قطار، اتوبوس، ساختمانهای اداری و نظایر آن به اشخاصی که از محدودیتهای حسی – حرکتی رنج میبرند، ارائه میشود.
به عنوان نمونه یک ویلچرنشین نمیتواند از پلههای معمولی استفاده کند، بنابراین با تعبیه رمپ یا بالابرها فضای آن محیط را برای فرد ویلچرنشین مناسب میکنند. این مثال را میتوان به مجموعه گستردهای از مناسبسازیهای محیطی تعمیم داد اما این خدماترسانی به ویژه بعد اطلاعرسانی تبلیغات آن هیچ گاه به گونهای نیست که مثلاً در ذهن جامعه اینگونه القا شود که گروهی از اقشار آن دنبال سهمخواهی و امتیازگیری هستند، چرا که اولاً این فعالیتها در بستر معمول خود انجام میشود و در ثانی جامعه میپذیرد که اگر به عنوان مثال یک رمپ یا بالابر کنار پلههای یک ساختمان نصب میشود به مفهوم امتیاز قائل شدن برای یک معلول جسمی – حرکتی نیست بلکه رمپ یا بالابر میخواهد آن معلول را در بهرهگیری از امکانات و خدمات هم سطح یک فرد عادی قرار دهد یا دست کم از فاصله موجود در بهرهمندی از امکانات میان یک فرد عادی و معلول بکاهد. اگر محتوای این مثال به خوبی فهمیده شود آن وقت میتوان میان «مناسبسازی» و «سهمخواهی» یا «امتیازگیری» فرق و فاصلهای قائل شد. وقتی دسترسی یک جانباز به خودرو جز با اعمال تغییرات در اهرمهای هدایت خودرو و مناسبسازی آنها ممکن نیست، آیا انتظار او برای اعمال این تغییرات به مفهوم امتیازخواهی است؟
هدی گفته بود پدرم فوت کرده
احتمالاً نتوان در جامعه ما حتی یک نفر را پیدا کرد که وقتی جایزه و امتیاز ویژهای به یک قهرمان ورزشی تعلق میگیرد، صدای اعتراضش را بلند کند، اما متأسفانه وقتی میخواهیم کمی از هیاهوهای قهرمانیهای جلوی دوربین با قابلیت نمایش چندین باره حرکات آهسته و حاشیههایش به سمت قهرمانیهای گمنام حرکت کنیم همه چیز به یکباره رنگ میبازد.
هر دو این قهرمانان جلوی توپ ایستادهاند اما به تعبیر یکی از جانبازان «این توپ کجا و آن توپ کجا»؟
چرا کسی تسهیلات اعطایی به قهرمانان مسابقات ورزشی را تبدیل به یک چماق نمیکند اما وقتی به قهرمانان حماسههای هشت سال دفاع مقدس میرسیم، این اتفاق روی میدهد و نتیجه آن میشود که فرشته مدق، راوی خاطرات «اینک شوکران یک» همسر شهید منوچهر مدق که سال 79 بر اثر جراحات شیمیایی به شهادت رسید، در بازگویی خاطرات خود به قضیه دردناکی اشاره میکند: «هدی - دختر شهید - به دوستان دانشگاهیاش گفته بود پدرم فوت کرده، چون اگر میفهمیدند شهید شده میگفتند تو با سهمیه دانشگاه قبول شدهای.»
اینها بخشی از واقعیتهای تلخ و گزندهای است که امروز در نبود سیاستگذاریهای کلان فرهنگی – اجتماعی مرتبط با ایثارگران و اطلاعرسانیهای نسنجیده در جامعه ما شکل میگیرد و نتیجه آن میشود، جایی که فرزندان شهدا باید با افتخار نام پدران شهید خود را بر زبان بیاورند گاهی از در انکار وارد میشوند، چرا که سالها اینگونه القا شده که انگار ایثارگران و رزمندگان و خانوادههای شهدا بدون وجود هیچ ضابطه و پایه علمی بر سر سفره همیشه گشوده سهمیه آزمونهای سراسری نشستهاند و هیچ وقت هم بلند نخواهند شد.
به ما عادت دادهاند وقتی دکتر پورعباس، رئیس سازمان سنجش آموزش کشور میگوید:«کمتر از دو درصد از سهمیه 40 درصدی رزمندگان کشور در آزمون سراسری استفاده میشود و مابقی این سهمیه براساس سیاست بومیگزینی به سایر داوطلبان آزاد اختصاص مییابد» فقط به آن سهمیه 40 درصدی چشم بدوزیم یا وقتی بنیاد شهید رسماً اعلام میکند کمتر از دو درصد فرزندان شاهد و ایثارگر از سهمیه شاهد استفاده میکنند، ما باز به انبوهی از صندلیهایی فکر کنیم که با سهمیه ایثارگران پر شده است.
تزئینی کردن تکریم
غربت و مظلومیت شهدا، جانبازان و ایثارگران را نه در صف مخالفان بلکه باید میان بخشی از مدافعان آنها جست، آنجا که گاه همه چیز رنگ و بوی نمایش به خود میگیرد. امروز گلایه بخش قابل توجهی از ایثارگران از اقدامات بیروح و نمایشی است که با تابلوی پرطمطراق تکریم جانبازان و خانواده شهدا صورت میگیرد، تابلوهایی که به جای نشان دادن راه به سریدوزی همایشها و یادوارهها تبدیل میشوند، بدون آنکه روح ایثارگری و شهادت در آن دمیده شده باشد. به واقع مهمترین نشانههای حقیقی پاسداشت فرهنگ ایثار و شهادت در کشور این است که جهتگیری کلی برنامهها، سیاستگذاریها و عملکرد دستگاههای اجرایی و قانونگذار بهویژه آنجا که نه گفتار بلکه رفتار مسئولان در ترازوی نقد قرار میگیرد، همسو با این فرهنگ باشد وگرنه دلخوش کردن به فعالیتهای ویترینی و تزئینی راه به جایی نخواهد برد.
هم زمان جنگ التماس میکردیم، هم الان!
«بعضی وقتها جایی هستی که احساس میکنی هوا نیست، نه اینکه هوا نیست، نه اینکه نیاز مبرم به ماسک اکسیژن یا اسپری داری، نه اصلاً نفس کشیدن سخت است، دلت میخواهد از آن فضا خارج شوی و پر بزنی تا بیکران، آنجا که دیگر سرت به اندازه یک گنبد توخالی نیست، جایی که دیگر سوزش سینه نداری.»
این عبارتها بخشی از واگویههای یک جانباز است که در ادامه به تکرار بلند زمزمههایی تبدیل میشود که درجامعه ما وجود دارد «مگر تو چه کردهای که باید خودروی 40 میلیون تومانی از خارج وارد کنی و گمرکی و عوارض آن را ندهی و در خیابانهای شهر جولان بدهی، چرا تو باید پلاک مخصوص داشته باشی که هرجا اراده کردی بروی، به چه حقی سهم تو از بنزین نسبت به دیگران بیشتر باشد، آیا این همه فرش و یخچال و تلویزیون و وام مسکن و سفر زیارتی و سیاحتی حقتان است؟
چگونه است که بهای بلیت قطار و هواپیما را نیمبها پرداخت میکنی؟ فرزند تو که حالا دیگر از سردردها و تشنجها و سرفهها و فریادها و هل دادن صندلی چرخدارت به تنگ آمده چرا راحت وارد دانشگاه آزاد و پیامنور میشود و 20 درصد تخفیف میگیرد؟»
او درباره خود و همرزمانش که روزگاری نوجوانی بیش نبودند اینگونه سخن میگوید: « این نوجوانان بودند که فرمان حضرت امامشان را لبیک گفتند با اینکه آشنایی زیادی با انواع سلاحها نداشتند و نمیدانستند صدای خمپاره و موشک چگونه است، درس و مدرسه را رها کردند و خود را به جبهههای حق علیه باطل رساندند.
آنها از حریم ایران اسلامی دفاع کردند نه با قد و وزنشان، نه با سن و سالشان، نه با حساب و کتابشان، آنها لشکری بودند که از هیچ چیزی واهمه نداشتند. آنها برای رفتن به جبهه لحظهشماری و برای رفتن به خط مقدم التماس میکردند و برای باز کردن معبر اشک میریختند و داوطلبانه روی مین میرفتند، درست مثل امروز. حالا هم برای اینکه پروندهشان در کمیسیون احراز مطرح شود و در کمیسیون پزشکی درصد بگیرند و نواحی مجروحیتشان را اثبات کنند و بتوانند درصد بگیرند، باید التماس کنند.!»دردهایت را فقط خودت میدانی و خدااگر کوه این همه درد داشت متلاشی میشد اما تو ایستادهای. تجسم برخی از اتفاقات ناممکن است، آیا تجسم درد قهرمانانی که شبانهروز گوشه تخت بیمارستان یا در خانه درد میکشند برای ما ممکن است؟ ممکن است بتوانم مجسم کنم که ریههایت بیش از آنکه آشیانه نفس باشد، لانهای برای سرفههای لاینقطع شده؛ سرفههایی که پشت سرهم میآیند. اینها سوغاتیهای جنگ هستند که برای تو تمامی ندارند. درد برای ما یک لفظ سه حرفی است، نوک زبانمان پشت دندانهای بالا قرار میگیرد، نفسی به راحتی از ریههایمان بالا میآید و درد در قالب یک واژه به بیرون پرتاب میشود. اندازه درد برای هر کس به قدر بیشترین و بزرگترین دردی است که کشیده، پس وقتی جایی دردی بزرگ را میشنوی، نمیتوانی از آنچه به پوست و گوشت لمس کردهای فراتر بروی. خاصیت درد این است که نمیتوانی با کسی قسمت کنی، مثلاً بگویی من 25 سال است این درد کهنه را میکشم، 25 سال است سینهام میسوزد. لطفاً یک شب شما نخوابید، اجازه بدهید یک شب من به جای شما بخوابم. اجازه بدهید درد را مثل یک دست دادن به شما بدهم. گرچه زحمت است اما یک شب که هزار شب نمیشود. نه! حتی اگر شانههایت زیر این درد مثل شمع آب شود، باید به تنهایی درد بکشی. میدانم اظهار همدردی با تو تعارفی بیش نیست، پس وقتی مینویسم میدانم که درد میکشی، بلافاصله خط میزنم. «دردهایت را فقط خودت میدانی و خدا» این جمله را «آقا» به ناصر افشاری گفته بود. جایی درباره تو خوانده بودم که گفته بودی بعد از جنگ یک شب آرامش نداشتی؛ اینکه مثلاً سرت را روی بالش بگذاری و یک شب بدون درد بخوابی. شنیده بودم که بطریهای نوشابه خانواده را پر از آب میکنی و میگذاری فریزر تا یخ بزند و بعد شبها که درد امانت را میبرد، بطری یخزده را با کش به سینهات ببندی تا کمی انتشار درد کند شود و بتوانی دقایقی چشم روی هم بگذاری. در مصاحبهات گفته بودی ما حتی یک لحظه هم نادم و پشیمان نیستیم. گفته بودی من خدا را شاکرم که به هر درد از گلوله و ترکش و شیمیایی ناخنکی زدهام، آخر سر هم این شعر را خوانده بودی که «رشتهای بر گردنم افکنده دوست/ میکشد آن جا که خاطر خواه اوست.» وقتی همه ما به خواب رفتهایم فقط خدا بیدار است، کنار زخمهای تو بیدار نشسته، فقط او است که میداند چقدر درد میکشی. نمیدانم! شاید درد اسم رمز تقرب تو به خدا باشد، شاید پشت ظاهر خشن درد، حلاوتی وجود دارد که ما نمیفهمیم، اما درد درک نشدن یا درست فهمیده نشدن شاید از دردهای جسمت سنگینتر باشد.