کد خبر: 438156
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۸
روایت «جوان» از شكنجه‌گاه ساواك در كمیته مشترك
كبری آسوپار | نه حالا كه 32 سالگی انقلاب را، بر بلندای تقویم تاریخ، رج می‌زنیم و دلمان قرص سترگی ریشه‌هایش در عمق معادلات سیاسی جهان شده است، نه حالا كه دیگر از توطئه‌های وطن‌فروشی‌های منافقانه و كودتا و جنگ نابرابر و تحریم‌های بی‌دلیل و فتنه عظیم 88، بی‌كمر خم كردنی، بیرون آمده‌ایم و نه حالا كه در آغاز دهه چهارم بزرگ‌‌ترین انقلاب قرن بیستم، قد برافراشته‌ایم، حالا نه، بل از همان روزهای آغازین این تحویل عظیم در دنیای زمینی شده دین و سیاست، فقط كمی تیزهوشی در نگاه به گذشته لازم بود كه كسی در تحلیل چرایی، چیستی و چگونگی آنچه روی داده است، به این نتیجه برسد كه خیال سقوط این نظام جدید، آنقدر خام است كه آتش هیچ توطئه‌ای آن را نمی‌پزد!
این انقلاب، بادآورده نبود كه طوفان ببردش، ارزان به دست نیامده بود كه ارزان از دست برود؛ از همان خرداد خونین 42 كه تا همیشه تاریخ، عزای عمومی شد، تا بهمن 57 و آن صدای ماندگار شهید محلاتی كه «این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است» ثانیه ثانیه مردم سرزمین من، زنده بودنشان را، حتی اگر شده تا آخرین قطره خون جنگیدند تا استقلال و آزادی را زندگی كنند. نیك كه بنگری، می‌بینی میان انقلاب و این ماندگاری بالیدنی، دنیایی درد نهفته است، دنیایی خون، دنیایی گذشتن از خود. حالا بخش عظیمی از این دنیای رنج و عشق و امید را به قدر توان واژه‌های خفته در بالین ذهن من، با هم ورق می‌زنیم. كمیته مشترك ضدخرابكاری!اواخر دهه 40، در جریان گروگان‌گیری ناموفق شهرام (پسر اشرف پهلوی) كه توسط تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) روی داد، آنچنان در سیستم‌های اطلاعاتی رژیم شاه، ناهماهنگی و بی‌تدبیری بیداد می‌كرد كه وقتی شهربانی، یكی از آن به اصطلاح خرابكاران! را دستگیر و شكنجه كرد، معلوم شد كه هر چه او گفته است، قبلاً توسط افراد دیگر به ساواك گفته شده بود! این ناهماهنگی بعضاً در موارد دیگر هم تكرار گردید و گاه بر سر یك سوژه، هم شهربانی تعقیب و مراقبت داشت، هم ساواك و هم ضد اطلاعات ارتش! در پی بروز چنین ناهماهنگی‌هایی، شاه دستور داد كه تشكیلات مستقلی، مشترك از ساواك، شهربانی و ضداطلاعات ارتش، برای مقابله، مهار و سركوب مخالفان رژیم تشكیل شود و این چنین «كمیته مشترك ضد خرابكاری» با الگوبرداری از سیستم اطلاعاتی انگلیس تشكیل شد. زندان این كمیته ابتدا زیرزمین شهربانی، سپس زندان معروف به «زندان زنان» و در نهایت ساختمانی سه طبقه با محیط استوانه‌ای، در جنب زندان زنان بود كه در سال 1311 به دستور رضاخان و توسط مهندسین آلمانی طراحی و ساخته شده بود. آغاز راههمان آغاز ورود، باید پایت را نیم متری بالا بگیری تا بتوانی وارد شوی، درهای آهنی زندان، همگی این ویژگی را دارند. زندانی، ناآشنا به این موضوع، با چشم‌های بسته وارد می‌شود، پایش به لبه در، گیر می‌كند، زمین می‌خورد؛ این زمین خوردن یعنی آغاز روزهایی پر از درد در زندان كمیته مشترك ضد خرابكاری رژیم پهلوی؛ جایی كه حالا چند سالی می‌شود كه موزه شده است؛ موزه عبرت. روی هر آجر دیوار حیاط- كه در واقع راهرویی است به عرض 5/2 تا 3 متر صفحات فلزی كوچكی است كه روی هر كدام نام یك زندانی سیاسی و تاریخ دستگیری‌اش حك شده است. دل می‌خواهد كه دست بكشی روی نام ها، تبرك غریبی دارند انگار! خرافاتی ام مخوان؛ گفتم انگار!همه اسم‌ها هم كه نه، در مكتب روح خدا، نیك آموخته‌ام كه «ملاك وضع فعلی افراد است» باشد، به آنجا هم می‌رسیم كه بگوییم بعضی‌ها آن روزها چه كردند و اكنون نسبتشان را با جمهوری اسلامی، بایدBBC و VOA و اتحادیه اروپا و سیا و. . . تعیین كنند! خود، قصه غریبی است این كجا بودن و كجا رفتن. . . با هر قدم، نگاهت به نام‌های مبارزان راه حق متبرك می‌شود؛ كارگر، دانشجو، خانه‌دار، طلبه، بازاری؛ مرد، زن، كوچك و بزرگ… نگاهت هنوز محو این نام‌هاست كه دو لیموزین مشكی، خیره‌ات می‌كند، یكی برای ارتشبد حسین فردوست، یكی هم ارتشبد نعمت‌الله نصیری، رئیس ساواك. دستت كه در جیب ملت باشد، سلیقه‌ات هم خوب می‌شود دیگر؛ حتی اگر رئیس یكی از مخوف‌‌‌ترین دستگاه‌های اطلاعاتی دنیا باشی!پنجره‌ای برای آیندههر جای این تاریخ بلند كه ایستاده باشی، خدا پنجره‌ای می‌گشایدت تا از ورای تصاویر گذشته، آینده را رقم بزنی؛ اینگونه است كه اینجا، شكنجه گاه مخوف ساواك، موزه عبرت می‌شود برای وقت‌هایی كه یادمان می‌رود ریشه‌هایمان به كجا می‌رسد. سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران، می‌توانی اتاق‌های منوچهری و حسینی و آرش و تهرانی را ببینی؛ شكنجه‌گران تعلیم دیده ساواك كه 74 نوع شكنجه را به طور علمی! و با استفاده از ابزار پیشرفته شكنجه، نزد استادان اسرائیلی و امریكایی و انگلیسی خود تعلیم دیدند، تا مبادا غباری بر گوشه تخت سلطنت اعلیحضرت همایونی!! بنشیند. غبار كه ننشست؛ خون به ناحق ریخته مردم سرزمین من بود كه سیلی شد و ویرانه‌های مانده از 2500 سال نظام سیاسی دیكتاتورانه را با خود به گوشه‌های تاریخ برد و حالا من، ایستاده‌ام در اتاق حسینی، شكنجه‌گر معروف ساواك كه به گفته زندانیان سیاسی قبل از انقلاب، وحشتناكی چهره‌اش، خود اولین شكنجه هر تازه واردی به آن اتاق سیاه بوده است. این «سیاه» نه فقط از باب استعاره كه در حقیقت نیز مفهوم می‌یابد؛ دیوارهای این اتاق، این وسعت ناپیدا كرانه، شیشه‌هایش همگی رنگ سیاه دارند تا در ذهن زندانی ناآشنا با محیط، وسعت سیاهی و ظلمت به بی‌نهایت برسد و او را بترساند؛ چه شیطان ابلهی ذهنشان را تسخیر كرده بود! قرار اگر به ترسیدن بود و پا پس كشیدن كه آن همه وحشی‌گری‌های قرون وسطایی، هر شیری را به زانو در می‌آورد:آزادی، هزینه دارد!«... شلاق با كابل برق، بعضی‌ها آنقدر سریع در برابر این شكنجه كوتاه می‌آمدند و حرف می‌زدند كه شكنجه‌گران به شلاق می‌گفتند: «مشكل‌گشا»؛ تازیانه‌های شلاق به كف پا، روی رشته‌های عصبی اثر می‌گذاشت. با هر ضربه شلاق، درد تا مغز آدم سوت می‌كشید. تكرار شلاق موجب می‌شد كف پا گوشت اضافی بیاورد و برآمدگی در كف پا ایجاد شود. آویزان كردن به صورت وارونه و چرخاندن نیز در كار بود. دستبند زدن صلیبی از همه شكنجه‌ها غیرقابل تحمل‌تر بود. در این شكنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده‌ای آویزان می‌كردند كه سنگینی بدن موجب كشیده شدن دست‌ها در طرفین و فشار طاقت‌فرسایی در مچ و آرنج و كتف می‌شد. آدم احساس می‌كرد كه هر آن رگ‌هایش پاره خواهد شد. ادامه این شكنجه و تحمل آن بیشتر از 20 دقیقه ممكن نبود؛ چراكه دست‌ها باد می‌كرد و حركت خون كند و دست‌ها كبود می‌شد، بعد چهارپایه‌ای زیر پای فرد می‌گذاشتند و از او می‌خواستند كه حرف بزند، اگر به زبان می‌آمد كه هیچ، اگر دم فرو می‌بست، دوباره چهارپایه را از زیر پایش می‌كشیدند. یكسال بعد كه مرا به ساختمان اصلی بازداشتگاه كمیته آوردند، چندین بار از نرده‌های دور دایره آویزانم كردند و تا سرحد مرگ شكنجه‌ام دادند كه. . . از دیگر شكنجه‌ها با توم برقی بود. برای برق آن از باطری‌های ماشین استفاده می‌كردند. این باتوم مثل باتوم‌های پاسبان‌ها بود منتها باتوم اینها، برقی و لاستیكی بود. داخلش سیم‌كشی و المنت و سرآن قطعه‌ای فلزی داشت، در دسته آن یك شاسی بود. با فشردن آن، ولتاژ برق باطری وارد باتوم می‌شد و بدن را می‌لرزاند. نمی‌سوزاند، بلكه حالت رعشه به آدم دست می‌داد. یكی دیگر از شكنجه‌های سخت و وحشتناك، آپولو بود كه تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی كمیته مورد استفاده قرار می‌گرفت. وقتی كسی را به آن می‌بستند، سردردی به او دست می‌داد كه اعصاب و روانش را خراب می‌كرد و به هم می‌ریخت. (خاطرات عزت شاهی، ص 193)«شكنجه‌ها متعدد و متنوع بود، از دستبند قپانی زدن، سوزن به زیر ناخن فرو كردن، آویزان كردن، بدن را سوزاندن، برق وصل كردن، به دستگاه «آپولو» بستن تا بی‌خوابی دادن، در سرما برهنه كردن و در آب انداختن، ساعت‌ها سرپا نگهداشتن، در زیر بارانی از سیلی و لگد افكندن، اما عمدتاً از كابل زدن استفاده می‌كردند. من خودم گوش راستم و ستون فقراتم آسیب دید و ناخن‌های چند انگشت دستم چرك كرد و افتاد. در طول شش، هفت ماه با كابل و آویزان شدن و دستبند و طرق دیگر شكنجه شدم. ضربات سخت و سنگین مشت و لگد كه دیگر در حكم نقل و نبات بود. با این وجود حال و روز كسانی را دیدم و شنیدم كه شكنجه من در برابر شكنجه‌های آنان هیچ بود. آقای «طالبیان» معلم گروه ابوذر را به شدت شكنجه كرده بودند و بر اثر ضربات و صدمات وارده، مهره كمرش شكسته بود و نمی‌توانست درست بنشیند. . . . یكی از بچه‌ها می‌گفت بهار (بازجوی ساواك) را دیدم كه پایه صندلی را در حلقوم یك زندانی (سیاه كلاه) فرو برده و با پایش فشار می‌داد. گاه موهای صورت زندانی را می‌كندند و زمانی فندك را زیر موهایش می‌گرفتند. خیلی از اوقات نیز سیگار را روی گوشت بدن زندانی خاموش می‌كردند. چندین زندانی (از جمله جوانی به نام مهرداد اهل بابل) را از فرط شكنجه دادن به بیماری روانی مبتلا كردند. بعضی‌ها نیمه شب با وحشت و فریاد از خواب می‌پریدند و همه همبندی‌ها را از جا می‌پراندند. «ژیان پناه» افسر زندان قصر، بعد از پیروزی انقلاب تأیید كرد كه ظرف ادرار را به زود در حلقوم زندانی ریخته بوده است. برخی، بر اثر شدت شكنجه و همینطور به منظور حفظ اطلاعات از دستبرد شكنجه‌گران در همین كمیته مشترك یا زندان‌های دیگر مانند اوین و قزل قلعه مجبور به خودكشی می‌شدند و درد رگ زدن و حلق‌آویز شدن را بر اسارت در چنگ شكنجه‌گران ترجیح می‌دادند. «شكنجه» تاریخچه‌ای طولانی و قدیمی دارد! بعدها، حاجی عراقی در اوین برای خود من تعریف كرد كه در «قزل قلعه» خلیل طهماسبی را با حالت «دولا شده» در بشكه‌ای از خرده شیشه فرو بردند. (خاطرات جلال رفیع، ص 38، 39)«... ضربات شلاق بود كه پی در پی بر پاهایم فرود می‌آمد و من تا 85 ضربه آن را شمردم و دیگر متوجه نشدم تا اینكه چشم باز كردم و دیدم كه در سلول هستم. روز بعد مرا به اتاق آپولو بردند و بازجو مرا بر روی تخت آپولو نشاند و سپس تاول‌های متعدد ناشی از شكنجه را كه كف پاهایم بود با میله نوك تیزی كه در دست داشت، پاره نمود. . . . روزی دیگر در اتاق بازجویی محاسنم را به الكل آغشته نموده و سپس آتش زدند و صورتم را سوزاندند و پس از آن میله سرخ شده‌ای را روی لب‌هایم گذاشتند و در آن حال به من گفتند خودت را در آینه ببین، خیلی خوشگل شده‌ای! در مرحله‌ای دیگر از سقف آویزانم كردند و با روشن نمودن چراغ زیر پاهای پانسمان شده‌ام، هم پانسمان و هم پاهای زخمی را سوزاندند. در طول روند بازجویی در حالی كه مرا از سقف آویزان كرده بودند، از بالا آب جوش قطره قطره روی سرم می‌چكید و در این حال بازجو كه مشخص بود شیئی فلزی در دست دارد محكم به صورتم كوبید كه فكم شكست و پس از آن حسینی مرا بلند كرده و به زمین زد و با زانو محكم به شكمم كوبید كه مثانه ام پاره شد و به بیمارستان منتقل شدم. (شكنجه‌گران می‌گویند، ص 91 به نقل از حجت‌الاسلام خدادادی)این همه، تازه حرفی است از هزاران كه در قالب واژه و عبارت می‌گنجید؛ آخر همه چیز را كه نمی‌شود گفت، خودت فكر كن چرا اكثر زندانیان سیاسی زن، از گفتن شكنجه‌ها طفره می‌روند؟! چرا فاطمه حسینی حتی سال‌ها پس از پیروزی انقلاب هم نمی‌تواند از موزه عبرت بازدید كند و از همان حیاط زندان كارش به بیمارستان می‌كشد؟! فكر كن چرا یك مرد وقتی خاطره‌اش را می‌گوید، درخواست دارد كه نامش ذكر نشود؟! چرا نمی‌شود خیلی از خاطره‌های نوشته شده در كتاب‌های مختلف را اینجا نوشت؟! چرا خیلی از خاطره‌ها هیچ جا نوشته نمی‌شوند؟! چرا نوشته‌های این چنینی پر از نقطه چین‌هایی است كه همیشه نقطه چین می‌مانند؟! بگذریم. . . حالا من ایستاده ام وسط چنین اتاقی و اتاق كه هیچ، دنیا انگار دور سرم می‌چرخد؛ چقدر آزاد بودن هزینه دارد! این همه، تازه روایت كسانی است كه خدا خواست زنده بمانند و زینب‌وار راوی رنج و درد و مظلومیت باشند؛ یكی از سلول‌های كمیته مشترك، در وضعیت كنونی كه به موزه تبدیل شده است، به شهدایی اختصاص یافته كه زیر شكنجه شهید شده اند: مراد نانكلی، ابراهیم جعفریان به همراه همسرش طیبه واعظی، اصغر روحی، محمود نمازی، سید حسین دیباج و. . . جالب آنكه خانواده این شهدا یا اصلاً متوجه وضعیت فرزندشان نمی‌شدند یا به آنها گفته می‌شد كه این افراد در حین درگیری یا فرار كشته شده‌اند! و چه بسیار كسان دیگر كه در زندان كمیته مشترك كه به حق موزه عبرت نامیده شده، ناپدید شدند و هیچ وقت، هیچكس نفهمید كه چه بلایی بر سرشان آمده است. . . . . . هنوز طعم فریاد دارد!به شماره افتاده است نفس‌های بی‌رمقم در این فضای بی‌هوا! جای هوا، اینجا پر شده است از دلشوره‌های ندیدنی، هراس‌های نشنیدنی، شكنجه‌های نگفتنی! گرچه حالا وسط راهروی بند انفرادی كه راه می‌روی روشنایی اندكی راه مقابلت را روشن كرده، گرچه در و دیوار را تمیز كرده‌اند، گرچه رد خون‌ها را نه اینك كه همان زمان نیز هر لحظه نظافتچی‌ها پاك می‌كردند، گرچه كفپوش سلول‌ها تغییر كرده و دیگر آن زیلوی پوشیده با چند لایه چرك و خون و... نیست، گرچه دیگر بوی تعفن و عفونت بدن‌های شكنجه شده به مشام نمی‌رسد، گرچه صدای فریادهای رضوانه دباغ را نمی‌شنوی، گرچه خنده‌های مستانه شكنجه‌گران و توهین و تمسخرشان روحت را آزار نمی‌دهد، گرچه آن تخت فلزی كه در ابتدای ورودی بند یك، چندین ماه عزت شاهی را روی آن بسته بودند، حالا فقط سنگینی تندیس آن مبارز را تحمل می‌كند، گرچه. . . اما برای لرزیدن دل و ترك خوردنش، همین كافی است كه بدانی روزی اینجا یكی از مخوف‌‌‌ترین شكنجه‌گاه‌های دنیا بوده كه به گفته نمایندگان صلیب سرخ جهانی، بعد از بازدید در سال 56، نظیر آن تنها در اسرائیل وجود داشته است! و آن همه اتفاق‌های وحشتناك باورنكردنی اینجا روی داده است، همین كافی است كه بدانی هراس قدم زدن در بندها و سلول‌ها و طبقات اینجا، گرچه بسیار شبیه دیدن فیلم‌های ترسناك است، اما حادثه‌ای است حقیقی. سلول‌های انفرادی را تك تك می‌بینم، كنار هر كدام اسمی است و تندیسشان درون سلول. سید علی خامنه‌ای، محمدعلی رجایی، سید محمود طالقانی، اكبر هاشمی‌رفسنجانی، سیدمحمد بهشتی، محمدجواد باهنر، خسرو گلسرخی، اسدالله لاجوردی، علی شریعتی و. . . و دل مگر چقدر تاب دارد كه بارانی نشود؟! باران از دل، ره به چشم‌ها می‌گشاید، سر می‌گذارم روی دیوار سلول؛ كسی انگار در دل من روضه می‌خواند!معماری زندان به گونه‌ای است كه هیچ شعاعی از آفتاب، دیوارهایش را لمس نمی‌كند. برای همین است كه اینجا هنوز بوی نم دارد و سرمایی غریب كه تن را می‌لرزاند. هوای اینجا هنوز طعم فریاد مظلوم آزادیخواهی دارد. چه نیك گفته است سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضای آوینی كه «حلقوم‌ها را می‌توان برید اما فریادها را هرگز، خصوص فریادی كه از حلقوم بریده برآمده باشد، جاودانه‌تر می‌ماند.» شكنجه‌گران گرچه گوشه‌ای از تاریخ را به اشغال خود درآورده‌اند، اما آنچه مانده است دلاوری‌ها و پایداری‌های مردمی است كه در آن سال‌های رنج و خون، به دامان توكل آویخته بودند و عجب آنكه در آن سال‌ها هیچكس حرف از حقوق بشر و مبارزه با تروریسم نمی‌زد!غربال راست و دروغبه دیوارها عكس زندانیان سیاسی قبل انقلاب آویخته است؛ مستند، بی‌هیچ ممیزی و غربالی! همانقدر كه عكس عزت شاهی كه زیر شكنجه، مقاومت كم‌نظیری در عدم افشای نام دوستانش نشان داد، به چشم می‌آید، عكس مسعود رجوی و وحید افراخته هم دیده می‌شود كه با یك سیلی، نام و محل قرار و اختفای بسیاری از مبارزین را تقدیم بازجوهای ساواك كردند!سمت چپ، تصاویر زنان مبارز و سمت راست تصاویر مردان مبارز و اینها همه عبرت است برای من و تو كه بدانیم میان بلوف زدن تا حقیقتاً تن به مبارزه دادن، فاصله‌ای است نادیدنی كه فقط در هنگامه بلا به چشم می‌آید. دلت اما بیشتر آنجایی می‌سوزد كه عكس كسانی را می‌بینی كه خوب هم مقاومت كردند، اما انقلاب كه پیروز شد، دلشان پی سهم‌خواهی و پست و مقام رفت و اینگونه لغزیدند. . . و این است سر عمیق آنكه بسیاری از علمای دین در جواب تقاضای دعای دوستان، برایشان از خداوند «عاقبت به خیری» خواسته‌اند. كم نیستند كسانی كه زیر شكنجه ساواك، دلیرانه مقاومت كردند و بعدها رو در روی همین انقلاب ایستادند و مردمش را به خاك و خون كشیدند؛ دعایت فقط «هدایت شدن» نباشد، دعا كن هدایت شده «بمانی». باز واژه‌های آسمانی سید مرتضی، قلمم را جان تازه‌ای می‌بخشند: «ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق، جز با یقین كامل ممكن نیست.»عكس‌ها و اسم‌ها را كه مرور می‌كنی می‌بینی كه آن روزها همه با هم بودند؛ وحدت كلمه. انقلاب كه شد و هر سال كه گذشت كم كم تقسیم شدند؛ چپ، راست، رادیكال، میانه رو، محافظه كار و در این دهه آخر هم اصلاح‌طلب و اصولگرا. دعوا كردند و بی‌وقفه آب گل آلود، به آسیاب دشمن ریختند كه هم ماهی بگیرد هم آسیابش بچرخد! بگذریم. . . این قصه را سر درازی است!. . . چه خالی شده ام!واژه‌هایم كه هیچ خود نیز كم آورده ام! تاریكی پشت تاریكی، روایت درد از میان جماعتی كه از همه مؤلفه‌های یك آدم فقط ظاهرش را یدك می‌كشند. میان این همه سیاهی، من می‌خواهم راه آینده را بیابم؛ راهی برای رسیدن. . . پس نگاه می‌كنم به روایت دیگری از این داستان؛ روایت جانبازی‌ها و دلاوری‌ها و توكل‌ها و پایداری‌ها. ناگاه نگاه كه می‌كنم، می‌بینم چه خالی شده‌ام! آن همه ادعای انقلابی‌گری‌ام، آن همه لاف ولایتمداری و «یالیتنی كنت معك»، آن همه شعار و آن همه حرف، میان تاریكی این سلول‌های نمور، در سردی هوای آفتاب ندیده‌اش، لابه لای آن خط‌ها كه روی دیوار، تقویم روزهای تنهایی اسارات بوده اند، فرو می‌ریزد. من می‌مانم و هیچ، من می‌مانم و یك منیت فرو ریخته، یك غرور كاذب له شده، چه لذتی دارد این شكستن و در خود فرو ریختن، احساس می‌كنم انگار سبك شده ام؛ حالا فرصتی می‌یابم كه حجم خالی شده زندگی ام را، از نو پر كنم؛ اینبار یكجور دیگر، اینبار بی‌ادعا!
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۰۵ - ۱۳۹۸/۰۲/۲۰
0
0
حق با شماست
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار