کد خبر: 436954
تاریخ انتشار: ۲۱ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۴:۲۲
الناز فرزند دو ساله‌اش را در آغوش داشت و پشت یکی از درهای شعبه دادگاه منتظر رفتن به داخل بود. از همان نگاه اول می‌شد فهمید که فرزندی که در آغوش دارد، عقب‌افتاده ذهنی است. نگرانی در چشمانش موج می‌زد و بارها طول راهروی دادگاه را بالا و پایین کرده بود تا اینکه منشی دادگاه نامش را صدا زد و او وارد دادگاه شد. او برگه دادخواست را روی میز قاضی گذاشت و گفت که خواهان طلاق از همسرم هستم و در ضمن مهریه و تمام اموالی را که همسرم از من به سرقت برده را مطالبه می‌کنم.روزهای آشناییالناز همانطور که کودکش را در آغوش داشت، درباره سرنوشت خود به قاضی گفت: «بعد از آنکه مدرک کارشناسی در رشته مهندسی را گرفتم به پیشنهاد خانواده‌ام برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتم و در آنجا تحصیلاتم را به پایان رساندم. خانواده‌ام از نظر مالی در رفاه کامل بودند و از این لحاظ هیچگاه مشکلی نداشتم. پنج سال پیش زمانی که به ایران بازگشتم در یک کارخانه به عنوان مهندس مشغول به کار شدم. حدود شش ماه از اشتغالم در آنجا گذشته بود که متوجه علاقه یکی از کارکنان آنجا به خودم شدم، ولی از آنجا که از لحاظ تحصیلات، مالی و شغلی از او بالاتر بودم، این قضیه را جدی نگرفتم و به آن فکر نمی‌کردم. کم‌کم موضوع بین کارکنان کارخانه پیچید و همه از علاقه پارسا به من حرف می‌زدند. پارسا مردی خوش‌تیپ و خوشرو بود و توانسته بود توجه خیلی‌ها را به خود جلب کند. پس از مدتی احساس کردم که به او وابسته شده‌ام، اما سعی‌ام بر این بود که به این قضیه فکر نکنم. از لحاظ طبقاتی اصلاً‌به هم نمی‌خوردیم، اما احساس می‌کردم که مجذوبش شده‌ام. حدود یکسال از حضورم در کارخانه گذشته بود که یک روز پارسا ماجرای علاقه‌اش را با من در میان گذاشت و به من پیشنهاد ازدواج داد تا اینکه موفق شد مرا به خود جلب کند. من هم که تصور می‌کردم با این ازدواج خوشبخت می‌شوم به او جواب مثبت دادم و با موافقت خانواده‌هایمان بنا شد به همراه خانواده‌اش برای خواستگاری رسمی به منزلمان بیایند. پس از چند روز نیز مراسم عقدمان برگزار شد و بعد با هم ازدواج کردیم.زندگی مشترکمن و پارسا عاشق هم بودیم و زندگی‌مان را با عشق شروع کردیم. پارسا مرد خوبی بود و در مدت سه سالی که با او بودم کوچک‌ترین بی‌احترامی از او ندیدم. با اینکه از لحاظ شغلی از او بالاتر بودم، اما هیچ گاه این مسئله برایمان مهم نبود. هرگاه چیزی از او می‌خواستم تحت هر شرایطی برایم فراهم می‌کرد. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه پس از یکسال با تولد فرزندمان زندگی ما وارد مرحله دیگری شد.بروز یک مشکلزمانی که باردار شدم تحت نظر پزشک متخصص قرار گرفتم. در ماه‌های اول بارداری پزشک معالجم به سلامت جنین مشکوک شده بود و حجم مغز را کوچک‌تر از اندازه عادی تخمین زده بود، اما می‌گفت که اطمینان ندارد و به خاطر همین مسئله باید مدتی دیگر صبر کرد. پس از مدتی گفت که این شک بی‌اساس بوده و جنین از هر لحاظ سالم است. به خاطر این حرف پزشک تصمیم به نگه داشتن فرزندم گرفتم و پس از چند ماه دخترم متولد شد، اما پس از مدتی متوجه عقب‌ماندگی او شدم و تازه فهمیدم که صاحب یک فرزند معلول هستم. با آمدن صبا حال و هوای زندگیمان عوض شد. هر روز که از زندگیش می‌گذشت، بیماری او بیشتر به چشم می‌آمد و این قضیه باعث ناراحتی بیشتر ما می‌شد. چند ماهی بود که به کارخانه نمی‌رفتم و پس از زایمان نیز بیشتر وقتم را برای صبا می‌گذاشتم و او را نزد پزشکان متخصص می‌بردم تا با انجام مراحل درمانی مختلف نتیجه بهتری بگیرم.جدایی عاطفیالناز به فرزندی که در آغوش دارد، نگاه می‌کند و اشک‌هایش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: پارسا نسبت به من و صبا بی‌مسئولیت شده بود و همه کارهای مربوط به او را به من واگذار می‌کرد. همین امر باعث ایجاد درگیری بینمان شد. از صبح تا شب بیرون از منزل مشغول کار بود و به من و خواسته‌هام هیچ توجهی نداشت. هرگاه از او می‌خواستم تا برای درمان و بهبود وضعیت صبا کمکم کند، از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کرد و مرا با تمام ترس‌ها و اضطراب‌هایم تنها می‌گذاشت. من با بیماری صبا کنار آمده بودم و به خاطر عشقی که به پارسا داشتم، هیچ گاه این مسئله را به روی او نمی‌آوردم، اما رفتارهای پارسا همه چیز را به هم ریخت و بینمان ایجاد اختلاف کرد. دکتر بارها گفته بود که با پیگیری روند درمان، اوضاع صبا بهتر خواهد شد، اما پارسا مدام در گوشم می‌خواند که فرزندمان معلول است و باید برای این قضیه یک فکر اساسی کرد. تحمل رفتارهای پارسا خیلی برایم سخت بود، اما وقوع یک ماجرا همه چیز را به هم زد و باعث شد تا برای جدایی اقدام کنم.عشق به اروپاالناز ادامه می‌دهد: پارسا از همان اوایل ازدواجمان هرازگاهی صحبت رفتن به خارج از کشور و اقامت در آنجا را پیش می‌کشید و می‌گفت که چون من چند سالی را در آنجا درس خوانده‌ام درباره زندگی در آنجا اطلاعات خوبی دارم. بهتر است که برای ادامه زندگی به آنجا برویم. من همیشه زندگی در کشورم و نزد خانواده‌ام را به آنجا ترجیح می‌دادم، اما به دنبال آمدن فرزندمان که معلول نیز بود بهانه خوبی شده بود برای او که دوباره قضیه رفتن به خارج را مطرح کند، اما این بار نه برای اقامت همیشگی در آنجا بلکه برای اقامت چند ماهه به خاطر درمان صبا. وضعیت صبا انگیزه خوبی برایم بود تا پیشنهاد پارسا را قبول کنم و از این‌رو تصمیم گرفتیم تا مقدمات رفتن به خارج را فراهم کنیم. رفتن به خارج از کشور، اقامت چند ماهه و درمان صبا همگی نیاز به مبلغ زیادی پول داشت و پس از فوت پدرم اموال زیادی به من به ارث رسیده بود که چند ماه قبل از تولد صبا با پس‌اندازی که خودم داشتم خانه‌ای خریده بودیم و در آن سکونت داشتیم. به پیشنهاد پارسا خانه را فروختیم و مشغول انجام کارهای مقدماتی برای سفر بودیم.ترک خانوادهمقدمات سفر را فراهم کرده بودیم و تنها چند روز به سفر مانده بود که ناگهان پارسا ناپدید شد. همه تماس‌های تلفنی من بی‌پاسخ ماند. رفتن به کارخانه کمکی به من نکرد. دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود، اما هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که چه اتفاقی افتاده است. خلاصه پس از جست‌وجوی بسیار متوجه شدم که پارسا به تنهایی از کشور خارج شده و در ضمن تمام پول حاصل از فروش خانه را نیز با خود برده است. چند هفته‌ای منتظرش ماندم، پس از آن تازه متوجه شدم که او ما را ترک کرده و برای اقامت به خارج رفته است. در این دو سال تنهایی روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. رفتن پارسا ضربه سنگینی برایم بود، اما به خاطر دخترم مجبور به مقابله با این وضعیت بودم و اکنون هم می‌خواهم زندگی تازه‌ای را برای خود و فرزند بیگناهم بسازم. تحمل این وضعیت خیلی برایم مشکل است. او همه زندگی‌ام را از من گرفت و حالا هم مشغول خوشگذرانی است. اگر هم بعد از این همه مدت روزی بازگردد دیگر نمی‌تواند تغییر کند و زندگی خوبی برایم بسازد. به همین دلیل به دادگاه آمده‌ام تا تکلیف زندگی‌ام را روشن کنم. قاضی پرونده بعد از پایان حرف‌های زن جوان با بررسی مدارک پرونده که گفته‌های زن را تأیید می‌کرد، حکم طلاق غیابی را صادر کرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار