
شعيب بهمن | رئاليسم و ليبراليسم دو مكتب فكري عمده در روابط بينالملل محسوب ميشوند كه هر يك از جهانبيني و گرايشهاي تقريبا متضادي به وجود آمدهاند و در طول زمان تكوين يافتهاند. در حال حاضر اين مكتبها در روابط بينالملل از جايگاه خاصي برخوردار ميباشند. در واقع رئاليسم و ليبراليسم دو مكتب مسلط بر جهان تئوريها در عرصه روابط بينالملل هستند. از اين رو بررسي هر يك از اين نگرشها ميتواند جالب توجه باشد.
رئاليسم در روابط بينالمللرهيافت واقعگرايي، يکي از قديميترين نگرشهاي پديد آمده در عرصه توضيح و تبيين مسائل بينالمللي است. به عقيده واقعگرايان، ذات و سرشت انسان شر است و انسان پيوسته در پي کسب منافع، افزايش قدرت و تأمين امنيت خود ميباشد، بنابراين چون قدرتجويي پديدهاي طبيعي است، جنگ، ستيز و اختلاف نيز پديدهاي طبيعي، ذاتي و هميشگي محسوب ميگردد. واقعگرايي که به درسهاي تاريخ احترام فراوان ميگذارد، اساساً محافظهکار، عينيتگرا و محتاط است و ديدگاهي بدبينانه نسبت به سياست بينالملل دارد. سياست داخلي را از سياست خارجي منفک ميداند و سياست بينالمللي را کشمکشي دائمي براي دستيابي به قدرت در محيطي هرج و مرجگونه ميپندارد. واقعگرايان معتقدند در يک نظام بينالمللي غيرمتمرکز، ميان دولتهاي ملي از حيث قدرت و تواناييها، تفاوتهاي بسياري وجود دارد. واقعگرايان مهمترين عنصر قدرت را «قدرت نظامي» ميدانند و «توازن قوا» را اساسيترين وسيله تنظيمکننده براي جلوگيري از دستيابي يک بازيگر به برتري و استيلا تلقي ميكنند. در رهيافت واقعگرايي، اقتصاد، جغرافيا، سياست، فرهنگ در مسائل امنيتي از آن رو مهم شناخته ميشوند که ميتوانند در عامل نظامي تأثيرگذار باشند. در اين بين با وجود آنكه واقعگرايي داراي ابعاد و تقسيمبنديهاي مختلفي است، با اين حال تمام نظريات و ديدگاههاي واقعگرايانه در سه اصل «دولتگرايي»، «خودياري» و «بقا» مشترک هستند. به نظر واقعگرايان، «دولت ملي» مهمترين بازيگر در نظام بينالملل است و به همين سبب نيز مرجع امنيت محسوب ميشود. بر اين اساس نگراني در مورد فريب، همواره مانع همکاري است و کشورها اغلب از بيم آنکه طرف ديگر بتواند آن را فريب دهد و مزيت نسبي به دست آورد، براي وارد شدن به قراردادهاي همکاري، بيميل هستند. در اين بين اساسيترين انگيزهاي که دولتها را به حرکت درميآورد، انگيزه بقاست، زيرا کشورها ميخواهند حاکميت خود را حفظ نمايند، به همين سبب نيز در نظريه واقعگرايي، مفاهيمي نظير «قدرت»، «منافع ملي» و «توازن قوا» از اهميت بسياري برخوردارند. از ديد واقعگرايي، سياست بينالملل در قالب آنارشي تفسير ميشود. واقعگرايان، نظم داخلي کشورها را از نظم بينالملل جدا ميدانند و قائل به استقلال نظم بينالمللي هستند. آنها اعتقاد دارند که بر نظام بينالملل نوعي هرج و مرج حاکم است كه فاقد اقتدار برتر به منظور ايجاد قواعد و رويههاي قانوني همراه با اجبار و تنبيه ميباشد، بنابراين ساختار نظام سياسي بينالملل، قبل از هر چيز توسط اصل سازماندهنده آن که «آنارشي» است، تعريف ميشود.در اين بين «توزيع تواناييها» بين واحدها، به نظام بينالملل شکل ميدهد و بالطبع واحدهاي داراي توانايي بيشتر، به عنوان قطبهاي نظام عمل ميکنند و به حوزههاي نفوذ و مسائلي که بقيه واحدها بايد با آن برخورد کنند، شکل ميدهند. در واقع سياست بينالملل يک حوزه کاملاً رقابتي نيست، بلکه حوزهاي است که بازيگران اصلي و بازيگران داراي توانايي بيشتر، عرصه را تنظيم ميکنند و بقيه مجبورند در اين عرصه فعاليت کنند.در مجموع واقعگرايان سه الگوي رفتاري براي بازيگران ارائه مينمايند. الگوي اول، کشورها را در نظام بينالمللي از يکديگر هراسان ميداند، زيرا واحدها با سوءظن به يکديگر نگاه ميکنند و نگران قريبالوقوع بودن جنگ هستند. الگوي دوم، تمام کشورها را در نظام بينالملل، در تلاش براي تضمين بقاي خود ميپندارد، زيرا کشورهاي ديگر، تهديداتي بالقوه هستند و هيچ قدرت بالاتري که به آنها هنگام بروز خطر کمک کند، وجود ندارد.بر اين اساس کشورها نميتوانند براي امنيت خود به ديگران متکي باشند. الگوي رفتاري سوم حکايت از آن دارد که هر بازيگر در تلاش براي به حداکثر رساندن قدرت نسبي در مقايسه با ساير بازيگران ميباشد، زيرا بازيگران احساس ميکنند که هر چه برتري نظامي يک واحد بر واحدهاي ديگر بيشتر باشد، آن واحد در امنيت بيشتري به سر ميبرد. در مجموع تمام کشورها نه تنها براي برتري يافتن بر ديگران به دنبال فرصت هستند، بلکه تلاش ميکنند کشورهاي ديگر به آنها برتري نيابند.
ليبراليسم در روابط بينالمللمكتب ليبراليسم در روابط بينالملل، همواره در سايه مكتب مسلط روابط بينالملل يعني واقعگرايي قرار داشته است. مهمترين وجه معرف نظريههاي ليبرال، باور به امکان تحول در روابط بينالملل به شکل «همکاري»، «کاهش تعارضات» و «نيل به صلح جهاني» است. ليبراليسم ضمن پذيرش هرج و مرجآميز بودن نظام بينالملل، معتقد است که در روابط بينالمللترتيبات مبتني بر همکاري نيز ممکن است. عموما ليبرالها، امنيت را به مراتب وسيعتر از واقعگرايان تعريف ميکنند و آن را از عرصه محدود ژئوپلتيک و نظامي، خارج ميسازند و بر مسائلي چون ثروت، رفاه و موضوعات زيستمحيطي تأكيد ميورزند. از سوي ديگر فرض ليبرالها در جهان آشوبزده بر اين است که هر دولتي در هر رابطه متقابلي به دنبال آن است که سودي از آن رابطه كسب كند و در نتيجه به سطح بالاتري از رفاه و قدرت برسد. به عقيده ليبرالها، پيشرفتهاي صنعتي و تكنولوژيكي باعث ايجاد تحول در سرشت روابط بينالملل شده و وابستگي متقابل ملتها و دولتها به يكديگر را افزايش داده است. در ليبراليسم بر اصولي همچون «آزادي»، «حمايت مردم از مقررات دولتي»، «اولويت اصول اخلاقي در تعقيب قدرت» و «اولويت نهادها بر منافع» به عنوان نيروهاي شكل دهنده روابط ميان دولتها تأكيد ميشود. از نظر ليبرالها، انسان موجودي عقلاني و نيكسرشت است كه ميتواند محيط اطراف خود را تغيير دهد و به طور اخلاقي به همنوع خود كمك كند. ليبرالها به آزادي فرد بيش از هر چيز بها ميدهند و تمايز ميان قلمرو داخلي و بينالمللي را به چالش ميکشند. به عقيده ليبرالها، اصلاح نظام سياسي داخلي دولتها ميتواند به برقراري صلح در محيط بينالمللي منجرشود. در واقع دموكراسي در داخل موجب تمايل به سياست خارجي صلح آميز ميشود و تقويتترتيبات نهادي در ميان دولتها ميتواند سازوكار جمعي درست كند و كشورها را به سوي حذف امكان جنگ سوق دهد. همچنين «بازار آزاد» نيز ميتواند زمينههاي شكلگيري «امنيت مشترک» بر اساس «منافع مشترك» را فراهم سازد.در مجموع چهار محور اصلي در ميان نظريههاي ليبرال قابل شناسايي است؛ محور نخست كه با عنوان «صلح دموکراتيک» شناخته ميشود، بر لزوم تغيير در ساختار سياسي جوامع براي رسيدن به صلح تأكيد ميورزد و بروز منازعه و خشونت ميان رژيمهاي دموكراتيك را به سبب وجود قوانين يكسان و سيستم تصميمگيري جمعي، تقريباً ناممكن ميداند. محور دوم با عنوان «فرامليگرايي» بر ظهور کنشگران جديد غيردولتي در عرصه بينالملل و به تبع آن تغيير در سياست بينالملل تأكيد ميكند. محور سوم نظريات ليبرال در روابط بينالملل، بر نقش نهادهاي بينالمللي تأكيد ميورزد و با عنوان نهادگرايي ليبرال (Liberal Institutionalism) شناخته ميشود. محور چهارم نيز به نقش تجارت، ارتباطات و وابستگي متقابل در کاهش جنگها و ايجاد صلح ميپردازد. در اين راستا نظريات اقتصادي همگرايي (Integration) و وابستگي متقابل (Interdependence) كه به نقش تجارت در روابط بينالملل ميپردازند، بر سود حاصل از همگرايي اقتصادي و تأثيرات رفاهي آن تأكيد ميكنند.از نظر ليبرالها در سيستم بينالمللي معاصر، مسائل اقتصادي و رفاهي، جايگزين مسائل سياسي و امنيتي شده و ديگر نه تنها زور و خشونت نميتواند کارآيي مناسب در روابط اقتصادي بين دولتها داشته باشد، بلکه برعکس، مذاکره، چانهزني، ارتباطات متقابل و همکاري ميتواند منافع اقتصادي و تکنولوژيکي طرفين را تأمين کند. در واقع ليبرالها معتقدند ساختار سيستم بينالمللي کنوني، برخلاف قرون گذشته، بر «سياست مبتني بر قدرت» استوار نيست و مسائل اقتصادي و رفاهي، نقش تعيينكنندهاي در سياست بينالملل ايفا مينمايند. از اين رو مسائل اقتصادي بيش از آنکه به سياستهاي داخلي يك كشور ارتباط داشته باشد، به مجموعه رفتارها و روابط دولتهاي ديگر وابسته است. در نتيجه، دولتها به جهت اهميتي که براي رفاه ملي خود قائل هستند، ناچارند از طريق ديپلماسي و ابزارهاي مسالمتآميز با واحدهاي سياسي ديگر رابطه داشته باشند. اين امر نيز به نوبه خود، يک نوع وابستگي متقابل بين دولتها به وجود ميآورد که هر چه بيشتر در جستوجوي راهحلهاي مشترک صلحآميز به جاي تأكيد بر زور و راه حلهاي خشونتآميز برآيند.