سرگرد متين با اكراه وارد خانه شد با اينكه ميدانست براي تحقيق درباره قتل هيچ چارهاي ندارد جز اينكه صحنه جنايت را از نزديك ببيند. اصلاً نميتوانست خودش را براي رويارويي با چنين فاجعهاي آماده كند. قتل دختر بچهاي پنج ساله آن هم با ضربات يك جسم سخت كه به سرش خورده، منظرهاي رقتانگيز و تأثربار را به وجود آورده بود. متين نگاهي كوتاه و سرسري به جنازه انداخت و بعد سعي كرد دنبال نشانهها وسرنخهاي ديگر بگردد. از خانه سرقت نشده بود البته نه هيچچيز. يك تشك خوشخواب را برده بودند اما به نظر ستوان اميري ميشد آن را ناديده گرفت چون هيچ آدم عاقلي براي دزديدن تشك يك نفر قتل انجام نميدهد و اين اقدام قاتل را بايد بيشتر يك جور صحنهسازي محسوب كرد. متين با اين عقيده دستيارش چندان موافق نبود: براي صحنهسازي ميتوانست چيزهاي ديگر را ببرد يا لااقل خانه را كمي به هم بريزد اما اينطور كه من ميبينم طرف به محض اينكه وارد آپارتمان شده آتنا را كشته بعد يكراست به اتاق خواب او رفته و تشك را برداشته و فرار كرده. كارآگاه با اينكه احتمال صحنهسازي را خيلي بعيد ميدانست نميتوانست دليل منطقي پيدا كند كه چرا يك آدم فقط به خاطر يك تشك خوشخواب دست به چنين كاري بزند. ماجرا مرموز و عجيب بود. متين در گوشهاي از آپارتمان با خودش خلوت كرد، ميخواست بر اعصابش مسلط شود تا بتواند از پدر دخترك بازجويي كند. مرد اصلاً حال و روز خوشي نداشت و در همين دو ساعت چهار بار غش كرده بود. او جسد دخترش را پيدا كرده و به پليس خبر داده بود. متين و اميري سراغ يحيي كه روي يك كاناپه در فاصله حدود پنج متري جنازه ولو شده بود، رفتند. مرد سعي كرد خودش را جمع و جور كند. زنم بيمارستان است. يك هفتهاي ميشود كه بستري است. عمل كرده. براي همين هم آتنا مجبور بود چند ساعت از روز را تنها بماند اما من مرتب با او در تماس بودم. شماره مرا هم بلد بود و هر وقت كاري داشت زنگ ميزد. سه ساعت قبل تلفن زد و گفت مردي آمده و ميخواهد تشك اتاقش را ببرد و يك قشنگترش را بياورد. من هم گفتم سريع به راهرو بدود و همسايهها را خبر كند اما تلفن يكدفعه قطع شد، نفهميدم چطور خودم را به خانه رساندم وارد كه شدم... يحيي به گريه افتاد اما سرگرد چارهاي نداشت جز اينكه بقيه سؤالاتش را هم بپرسد. او ميخواست مشخصات تشك را بداند. - يك تشك معمولي بچگانه بود. پارچه رويش نقشدار بود و براي بچهها جذابيت داشت. يك ماه پيش آن را خريده بوديم. مغازه دو خيابان بالاتر است خودشان آن را دم در تحويل دادند. يحيي بقيه پرسشها را هم در همان حالت گيجي جواب داد. او و همسرش با هيچ شخص خاصي خصومت نداشتند و بعيد بود كسي به قصد انتقامگيري دست به اين جنايت زده باشد. كارآگاه ديگر در آن خانه كاري براي انجام دادن نداشت. او با اشاره به ستوان فهماند وقت رفتن است. دو همكار از محل قتل در خيابان الوند تا اداره درباره انگيزههاي احتمالي قاتل با هم تبادل نظر كردند اما به نتيجهاي نرسيدند. كشتن يك دختر براي سرقت تشك هيچ توجيهي نداشت، سرگرد از يك چيز مطمئن بود: طرف قصد نداشت قتل انجام بدهد اگر آتنا با پدرش تماس نميگرفت او دزدي را انجام ميداد و ميرفت در غير اينصورت صبر نميكرد دخترك با پدرش تماس بگيرد. او ميتوانست خيلي راحت همان اول كار را تمام كند. نظريه كارآگاه منطقي مينمود اما در اين پرونده ظاهراً منطق جايي نداشت. صبح روز بعد ستوان قبل از رئيسش به اداره رسيد. او يك روزنامه در دست داشت و از اينكه خبر قتل مفصل و با جزئيات در آن چاپ شده، تعجب ميكرد. نميدانست چه كسي ماجرا را براي خبرنگاران تعريف كرده است اما اطمينان داشت سرگرد به محض اينكه بفهمد پرونده لو رفته عصباني ميشود و داد و قال راه مياندازد اتفاقا همين طور هم شد و سرگرد روزش را با دلخوري و خشم شروع كرد اما نيم ساعت بعد يك تلفن او را كمي آرام كرد و در خودش فرو برد. از كلانتري گاندي زنگ زده و خبر داده بودند ماجراي سرقت تشك براي آنها هم پيش آمده است. متين اول از جزئيات مكالمهاش حرفي به ستوان نزد اما وقتي ديد نميتواند به تنهايي ماجرا را تجزيه و تحليل كند او را هم در جريان گذاشت: ميگويند هفته قبل به خانهاي در خيابان 18 گاندي دستبرد زدهاند و فقط يك تشك خوشخواب بچگانه بردهاند. تشك درست شبيه به هماني است كه از خانه آتنا دزديده شده. هنوز حرفهاي متين تمام نشده بود كه يكي از بچههاي اداره مبارزه با سرقت منزل وارد اتاق آنها شد و بعد از خوش و بش گفت: سه روز قبل از اين قتل پروندهاي برايم آمد كه به نظرم خيلي عجيب بود يك نفر به خانهاي در خيابان احمد قصير رفته و يك تشك خوشخواب بچگانه و 500 هزار تومانتراول چك را سرقت كرده است. متين متحيرتر از قبل شد. يك ديوانه در شهر پيدا شده بود كه تشك ميدزديد اما چرا؟هر سه خانه در يك محدوده جغرافيايي قرار داشت و به احتمال زياد همه از يك مغازه خريد كرده بودند. آيا دانستن اين موضوع ميتوانست كمكي بكند؟كارآگاه مطمئن نبود اما از ستوان خواست موضوع را پيگيري كند. حدس سرگرد درست بود هر سه تشك از يك مغازه خريده و با پيك در خانهها تحويل داده شده بود. كارآگاه از شنيدن اين خبر به هيجان آمد. از پشت ميزش بلند شد و در حالي كه در اتاق راه ميرفت به ستوان گفت: بيا قبول كنيم آن تشكها براي قاتل خيلي باارزش است. او دقيقا ميداند چه كساني آنها را خريدهاند و حالا ميخواهد سراغ تكتكشان برود. پس بايد فهرستي از بقيه خريداران هم پيدا كنيم چون ممكن است بلايي سر آنها بيايد، از طرفي بايد بفهميم قاتل چه ارتباطي با آن مغازه دارد كه ميتواند خيلي راحت آدرس خانه مشتريان را به دست آورد. وقت رفتن بود. آنها بايد قبل از اينكه اتفاق ديگري بيفتد صاحب مغازه را سينجيم ميكردند اما هنوز از اتاقشان بيرون نرفته بودند كه رئيس كلانتري گاندي يك بار ديگر تلفن زد: همين الان خبر دادند به يك خانه ديگر دستبرد زده شده اين بار هم فقط يك تشك بردهاند شبيه به همان سرقت قبلي و پرونده شما. كارآگاه ترجيح داد قبل از اينكه سراغ فروشنده برود، سري به محل سرقت بزند و با صاحبخانه صحبت كند. اين پرونده در نوع خودش بينظير بود ماجرايي مرموز كه بيشتر به رمانهاي پليسي و فيلمهاي نوآر شباهت داشت تا اتفاقي واقعي. صاحبخانه مردي بود حدوداً 40 ساله، ريزنقش و به شدت ترسو. او با اينكه ميدانست تشك ارزشي ندارد ازترس اينكه مبادا اين دزدي مقدمهاي براي واقعهاي بدتر باشد پليس را خبر كرده و از قضا درستترين كار را انجام داده بود. او خيلي مختصر ماجرا را تعريف كرد: ديشب خانه نبوديم، رفته بوديم باغمان در لواسان. دو ساعت قبل من آمدم سري بزنم كه اين صحنه را ديدم. او هم تشك را حدود يك ماه قبل از همان مغازه خريده بود. متين از مرد ميانسال تشكر كرد و همراه دستيارش راهي تشكفروشي شد. او قبل از اينكه خودش را معرفي كند، چرخي در مغازه زد. ستوان هم بيرون، جلوي در هواي رئيسش را داشت. متين چشمش دنبال نمونهاي از همان تشكهايي بود كه چهار نمونهاش را تا به حال دزديده بودند. هر چهار تشك يك شكل داشت و كارآگاه توانسته بود در همين مورد آخر عكسي از آن به دست بياورد. كارآگاه هر چه گشت تشكي كه رويش پارچهاي با نقاشيهايي از ميكيموس، پلنگ صورتي و گوريل انگوري و حنا – همان دختري در مزرعه-داشته باشد پيدا نكرد براي همين سراغ فروشنده بد اخم رفت و عكس را نشانش داد: يك تشك عين اين را ميخواهم. -نداريمصاحب مغازه هيچ توضيح اضافهاي نداد و سرگرد هر چه سعي كرد سر صحبت را باز كند به جايي نرسيد به ناچار كارت شناسايي را جلوي چشمان او گرفت. مرد روي صندلي جا به جا شد: چه كمكي از من ساخته است؟كارآگاه ماجراي سرقتها را توضيح داد البته از قتل آتنا حرفي نزد. فروشنده آهي كشيد و گفت: اين روتشكيها براي من بديمن بود. تشكها كه معمولي است از كارخانه ميگيريم اما يك كارگر آورده بودم كه خودش روي پارچهها نقاشي ميكرد و براي تشكها رو ميدوخت. او هشت روز بيشتر اينجا كار نكرد و فقط پنج تشك را درست كرد. بعد از آن غيبش زد تا اينكه دوباره حدود 10 روز قبل سر و كلهاش پيدا شد و سراغ تشكها را گرفت يكي از آنها مانده بود آن را خودش خريد و بعد هم رفت و ديگر او را نديدم. اصلاً نفهميدم چرا به اينجا آمد و چرا رفت. كارآگاه ميخواست مطمئن شود آن كارگر نشاني خريداران را نپرسيده است. صاحب مغازه اين اطمينان را داد و تأكيد كرد خودش هم الان نميداند كارگرش كجاست و چه ميكند اما حرفي زد كه متين را ميخكوب كرد: سعيد نقاش خوبي است اما مثل اينكه خيلي اهل حاشيه است. من خودم او را نميشناختم راننده وانتي كه با ما كار ميكند او را معرفي كرد اگر صبر كنيد سر و كلهاش پيدا ميشود او شايد بتواند كمكتان كند. متين ترجيح داد بيرون مغازه منتظر بماند. او و ستوان در ماشين درست رو به روي در مغازه نشستند و كارآگاه نتيجه تحقيقاتش را تعريف كرد. اميري هنوز نتوانسته بود ماجرا را در ذهنش حلاجي كند: حالا گيرم آن كارگر را پيدا كرديم اول اينكه چطور ميتوانيم ثابت كنيم قتل كار او است. دوم اينكه چه دليلي دارد يك نفر براي پنج تشك رو بدوزد و بعد بخواهد همه آنها را جمع كند. سرگرد فقط براي بخشي از اين پرسشها جواب داشت: مطمئن هستم همه چيز زير سر خود سعيد است چون او تنها تشك باقي مانده در مغازه را خريده پس دنبال چهار تاي ديگر هم بوده شايد آدرس را هم از همين وانتي پرسيده باشد اين موضوع را به زودي ميفهميم اما اينكه انگيزهاش چيست را من هم نميدانم. راننده وانت حدود نيم ساعت بعد خودرواش را پشت ماشين سرگرد پارك كرد و داخل مغازه رفت. متين و ستوان هم پشت سر او وارد شدند و صاحب مغازه آنها را به هم معرفي كرد. راننده كمي مضطرب شد اما وقتي فهميد با خودش كاري ندارند و دنبال سعيد ميگردند خيالش راحت شد و اطلاعاتي را كه داشت در طبق اخلاص گذاشت: حقيقتش سعيد درباره آدرس مشتري آن تشكها پرسيد ولي من يادم نميآيد شام چه خوردهام براي همين نتوانستم جواب درستي به او بدهم البته آدرسها را در دفترم داشتم اما راستش زياد مايل نبودم كمكش كنم اتفاقا از دستم دلخور هم شد. حدود 10 روز قبل بود كه مرا شام به خانهاش دعوت كرد و يك بار ديگر خواست آدرسها را به او بدهم اما وقتي جواب رد دادم ديگر حرفي نزد و از آن روز به بعد هم خبري از او ندارم. پس سعيد آدرسها را چطور به دست آورده بود؟كارآگاه نشاني خانه او را از راننده وانت گرفت و همراه ستوان راهي آنجا شد. سعيد همين كه در را باز كرد و كارت شناسايي متين را ديد سعي كرد فرار كند. او به پشت بام دويد و دو مأمور هم از پياش روانه شدند. فرار فايدهاي نداشت و او يك ساعت بعد دستبند به دست در برابر كارآگاه در اتاق بازجويي نشسته و به قتل هم اعتراف كرده بود البته چارهاي نداشت چون هر پنج تشك را در خانهاش كشف كرده بودند. اين بار هويت قاتل قبل از انگيزه او فاش شده و كارآگاه بيصبرانه منتظر شنيدن حرفهاي سعيد بود. -من سابقه دارم. سه فقره. ميخواستم ديگر خلاف نكنم اما نشد. يك مورد ويژه به تورم خورد، مردي را پيدا كردم كه ميخواست يك ياقوت سرخ را بفروشد، حدود 500 ميليون تومان ميارزيد خودش ياقوت را سرقت كرده بود از چه كسي نميدانم حالا دنبال مالخر ميگشت. من خودم را خريدار جا زدم و ياقوت را با چك پولهاي جعلي به چنگ آوردم. آن روز بعد از معامله به مغازه رفتم و سرگرم كار شدم كه يكدفعه ديدم دو مأمور داخل آمدهاند. پيش خودم گفتم ردم را زدهاند سريع زيپ يكي از تشكها را باز كردم و ياقوت را در آن انداختم اما مأموران با صاحب مغازه كار داشتند و زود رفتند بعد از آن به كارم ادامه دادم البته حواسم به ياقوت بود تا اينكه برادرم زنگ زد و گفت مادرمان تصادف كرده و در بيمارستان است با عجله بيرون رفتم و ياقوت را برنداشتم البته خيالم راحت بود جايش امن است. همان روز در بيمارستان با يكي از پرستاران زد و خورد كردم او خوب به مادرم رسيدگي نميكرد و حسابي كفرم را بالا آورده بود براي همين بازداشت شدم و وقتي بيرون آمدم كه كار از كار گذشته بود. بايد هر طور كه شده تشكها را پيدا ميكردم براي همين راننده وانت را شام دعوت كردم و وقتي او در خانه من بود به بهانه خريدن ماست بيرون رفتم البته قبلش سوئيچ ماشين را از جيب او برداشتم ميدانستم او دفترش را در داشبورت ميگذارد از روي دفتر آدرس مشتريان را پيدا كردم و دست به كار شدم. آن دختر را هم نميخواستم بكشم اما اگر اين كار را نميكردم هم همسايهها را سرم ميريخت و هم به زندان ميافتادم و هم ياقوت 500 ميليوني از دستم ميپريد. از شانس بدم ياقوت در آخرين تشك بود. كارآگاه به همكارانش مأموريت داد ياقوت را براي كارشناسي از خانه سعيد به اداره بياورند. دو روز بعد معلوم شد آن ياقوت هم مثل چك پولهاي سعيد تقلبي است و مجرم حرفهاي خودش در دام يك شياد گرفتار شده بود.