
كارآگاه متين تمام ديشب را بيخوابي كشيده بود. بچهاش بدجوري بيقراري ميكرد شايد به خاطر صداي رعد و برق بود و شايد هم دليل ديگري داشت كه او و همسرش متوجه نميشدند، به هر حال هر علتي كه داشت نتيجهاش چيزي جز خوابآلودگي متين و بيحوصلگياش نبود. تازه يك ساعت بود كه سر كار آمده و هنوز حتي سراغ سودوكوي امروزش هم نرفته بود كه تلفن زنگ خورد. سرگرد نشاني را روي تقويم روميزياش نوشت و منتظر ماند تا ستوان اميري از انبار برگردد. او را فرستاده بود دنبال كاغذ و خودكار. اميري وقتي وارد اتاق شد ديد رئيسش شال و كلاه كرده است: «كجا؟»
متين برگه تقويم را كند و دست ستوان داد. خيابان دزاشيب، خيابان عمار، پلاك 236. اميري آنجاها را بلد نبود اصلاً بالا شهر را زياد نميشناخت انگار گروه خونياش به گروه خوني آنها نميخورد. سرگرد اطمينان خاطر داد آدرسي سرراستتر از اين وجود ندارد و راحت ميتوانند محل قتل زن 38 ساله را پيدا كنند. حق با كارآگاه بود. آنها وقتي وارد خانه شدند و شلوغي آنجا را ديدند هر دو همزمان به اين فكر كردند كه در چنين شرايطي نميشود كار كرد و فعلا همه بايد بيرون منتظر بمانند البته به غير از افسر نگهبان كه داشت گزارش ميداد: «شوهر مهتاب جنازه را پيدا كرده البته در واقع خواهر مقتول. شوهرش سفر بوده و صبح وقتي رسيده جسد را ديدهاند ديشب مقتول دو مهمان داشت، خواهرش و يكي از همكارانش. آنها شب را هم مانده بودند الان هم در پاركينگ هستند. خودتان بيرونشان كرديد. به نظر ميرسد خودكشي است رگ مچش را زده البته يك واكمن هم كنار جنازه هست كه ما به آن دست نزديم.»
كارآگاه وارد اتاق خواب مهتاب شد، جوي باريكي از خون روي فرش راه افتاده بود. متين نگاهي سرسري به دورتادور اتاق انداخت و بعد سراغ واكمن رفت و دكمه «پلي»آن را زد: «ديگر خسته شدهام جانم به لبم رسيده نميتوانم تحمل كنم.» سرگرد لبخند تلخي زد و به دستيارش گفت: «قاتل خيلي ناشي است.»
اميري چند لحظهاي گيج زد تا اينكه همان لبخند روي لبان او هم ظاهر شد در زيرصداي مهتاب، صداي غيژو غيژ لودر، تراكتور يا چيزي شبيه به آن شنيده ميشد، اما در آن خيابان هيچ ساختمان در حال ساختي وجود نداشت يعني نوار جاي ديگري پر شده بود. كارآگاه اول خواهر مهتاب را صدا زد. مهشيد از دم صبح تا حالا سه بسته دستمال كاغذي تمام كرده و هنوز چشمه اشكش خروشان بود: «من ديشب در هال خوابيدم، بعد از شام سرم سنگين شد. مهتاب به اتاق خودش رفت دوستش نوشين هم اتاق كنارياش خوابيد. من همان طور كه داشتم با دوربينم بازي ميكردم از هوش رفتم.»
مهشيد تازه يك دوربين فيلمبرداري خريده بود حافظه دوربين تا 20 ساعت جا داشت و او همانطور كه سعي ميكرد طرز كار دوربين را ياد بگيرد خوابش برده بود. متين به ذهنش سپرد نگاهي به دوربين بيندازد چون اگر روشن مانده بود شايد ميشد از آن به عنوان سرنخ استفاده كرد. حرفهاي مهشيد هنوز تمام نشده بود: «صبح با صداي تلفن بيدار شدم، شايان بود شوهر مهتاب، او از سفر برگشته بود. كليد نداشت و خيلي زنگ در را زده اما نه من و نه نوشين صداي در را نشنيده بوديم براي همين اول موبايل خواهرم و بعد شماره مرا گرفته بود تا اينكه بالاخره بيدار شدم. شايان تا وارد شد به دستشويي رفت من هم به اتاق خواب رفتم تا مهتاب را بيدار كنم كه آن صحنه را ديدم. جيغ كشيدم و از اتاق بيرون دويدم شايان را در هال ديدم و به او گفتم سريع به پليس تلفن بزند.»
مهشيد دوباره به گريه افتاد كارآگاه نميتوانست او را آرام كند پس بهتر بود دوباره به پاركينگ بفرستندش تا بتواند چند سؤالي هم از نوشين بپرسد. مهشيد قبل از خروج از آپارتمان دوباره به متين رو كرد و گفت: «هر چه هست زير سر اين نوشين است ديشب خودم شنيدم با هم بگومگو ميكردند، البته صدايشان خيلي آهسته بود و نفهميدم موضوع چيست.»
ستوان خيلي خوب مهشيد را درك ميكرد زمان قتل فقط دو نفر در خانه حضور داشتند، يكي خود او و ديگري نوشين. پس مهشيد براي اينكه خودش را تبرئه كند بايد نوشين را گناهكار معرفي ميكرد عكس اين اتفاق هم درباره دوست مقتول افتاد و او وقتي فرصت پيدا كرد صحبت كند به متين گفت: «رابطه مهتاب و خواهرش زياد هم دوستانه نبود آنها سر خيلي چيزها با هم اختلاف داشتند و مهمترين شان ارثيه پدري بود.»
نوشين هم درباره وقايع ديشب همان حرفهاي مهشيد را مو به مو تكرار كرد: «مهتاب از بيرون شام گرفت؛ پيتزا. بعد از خوردن آن بود كه احساس كردم خوابم ميآيد خيلي خسته بودم. رفتم كه بخوابم. مهتاب هم همان موقع به اتاقش رفت.» او بدجنسياش را اينطور نشان داد: «فقط مهشيد بيدار بود. همين به نظر شما مشكوك نيست؟»
كارآگاه از زن جوان تشكر كرد و از او خواست باز هم در پاركينگ منتظر بماند. متين سپس سراغ دوربين فيلمبرداري خواهر مقتول رفت. كار كردن با آن را بلد نبود فقط مطمئن شد هنوز روشن است. افسر نگهبان كلانتري و ستوان اميري هم نگاهي به دوربين انداختند، اما هيچكدام نميدانستند فيلمي را كه از ديشب تا همين الان ضبط شده بود چطور ميشود تماشا كرد. بالاخره خود مهشيد را صدا زدند او هم زياد از طرز كار دوربين سر درنميآورد و بالاخره متين با حالتي عصبي به خواهر مقتول گفت: «اگر اجازه بدهيد اين را با خودمان ببريم بعدا بياييد تحويل بگيرد.» مهشيد چارهاي جز اعلام موافقت نداشت.
سومين نفري كه بازجويي شد شوهر مهتاب بود. شايان نه مثل خواهرزنش بر سر و صورتش ميكوبيد و نه مثل نوشين خونسرد بود. رفتارش در مجموع طبيعي به نظر ميرسيد شبيه به آدمهاي بهت زدهاي بود كه هنوز مصيبت را باور نكردهاند. او همان اول كار تلاش كرد صداقتش را ثابت كند و همه چيز را بگويد شايد به اين خاطر كه ميدانست پايش به پرونده كشيده نميشود و مشكلي برايش پيش نميآيد: «من و مهتاب با هم اختلاف داشتيم مرتب دعوا ميكرديم و به قول بچهها كارد و پنير بوديم ولي به هر حال رابطه زن و شوهري اين مسائل را هم دارد يك بار او خواست طلاق بگيرد من مخالفت كردم چون مهريهاش را ميخواست. يك بار من به آخر خط رسيدم اما او خواهش كرد ادامه بدهيم. به هر حال زندگي هزار و يك پستي و بلندي دارد و...»
كارآگاه هيچ علاقهاي به اطلاع از نظريههاي فلسفي شايان درباره زندگي زناشويي نداشت و فقط دنبال اين بود كه راز اين قتل را چطور ميشود حل كرد. شايان از دو هفته قبل از قتل به بوشهر رفته بود: «من مهندس مكانيك هستم و طراح خطوط لوله زير دريايي. ماموريت داشتم. بايد ميرفتم دريا.» سرگرد او را هم مرخص كرد.
ستوان نميدانست تعلل رئيسش براي چيست، زمان قتل فقط دو نفر در خانه بودند بايد از هر دو آنقدر بازجويي ميكردند تا حقيقت روشن شود اما به نظر كارآگاه كاسهاي زير نيم كاسه بود. هم نوشين و هم مهشيد و حتي به گفته آنها خود مقتول بعد از خوردن پيتزا دچار احساس گيجي و خوابآلودگي شده بودند و احتمال داشت غذا مسموم بوده باشد. سرگرد كمي به اين موضوع فكر كرد و از آپارتمان بيرون آمد تا اجازه بدهد جنازه را به پزشكي قانوني ببرند او به ستوان گفت مهتاب و مهشيد را بازداشت كند و به شايان هم تذكر بدهد تا اطلاع ثانوي تهران را ترك نكند حتي براي مهمترين ماموريت كاري دنيا.
بازجويي از دو مظنون كاملا بيفايده بود، هيچكدام داستانش را تغيير نميداد و يك گام هم عقبنشيني نميكرد. كارآگاه آن روز با كمك يكي از بچههاي اداره مشغول تماشاي فيلمي شد كه از ساعت 10 شب تا 10 صبح روز قتل ضبط شده بود. دوربين رو به ديوار بود و هيچ تصويري ديده نميشد. ستوان از اينكه مجبور بود پا به پاي متين به تلويزيون زل بزند و هيچ چيزي جز كاغذ ديواري شيري رنگ نبيند اصلاً احساس خوشايندي نداشت اما كارآگاه با حظي وافر به كارش ادامه ميداد او از لحظهاي كه مهشيد در را به روي شوهر خواهرش باز كرد تا لحظهاي كه ماموران سر رسيدند را چند بار عقب و جلو كرد درست است كه تصويري وجود نداشت اما صدا خيلي خوب ضبط شده بود. متين به دستيارش رو كرد و گفت: «ميخواهم كلمه به كلمه گفتوگوها را از لحظهاي كه مهشيد از اتاق خواهرش بيرون ميآيد پياده كني.»
اين كار كه تمام شد متين احساس كرد بيشتر از نيمي از راه را رفته است. او برگههاي ستوان را ازدستش گرفت و يك بار ديگر با دقت خواند. شايان سوتي بدي داده بود. سرگرد به اميري رو كرد و گفت: «وقتي مهشيد جيغزنان از اتاق بيرون ميآيد به شايان ميگويد زنگ بزن اورژانس اما شايان به 110 تلفن ميزند و خبر ميدهد زنش را كشتهاند، او از كجا ميدانست در اتاق چه اتفاقي افتاده مهشيد فقط گفته بود مهتاب دارد ميميرد.» ستوان به فكر فرو رفت. حق با كارآگاه بود البته يك سؤال وجود داشت: «پس چرا مهشيد به ما گفت وقتي از اتاق بيرون آمد از شايان خواست به پليس زنگ بزند.» مهشيد در آن لحظات به شدت وحشتزده بود و اينكه در تعريف كردن ماجرا دچار اشتباه لپي شود دور از ذهن نبود، كارآگاه كه اينطور فكر ميكرد اما بد نديد همين سؤال را از مهشيد بپرسد. خواهر مقتول وقتي ماجرا را شنيد به شك افتاد: «باور كنيد اصلاً يادم نيست به شايان چه گفتم در آن لحظات آدم اصلاً عقلش كار نميكند.»
كارآگاه استاد كره گرفتن از آب بود ستوان واقعاً ته دلش او را به خاطر اينكه از آن فيلم بيمعني و مسخره چنين سرنخي را درآورده بود تحسين كرد اما هنوز سؤال اصلي از بين نرفته بود. شايان تا قبل از پيدا شدن جنازه در خانه نبود پس او نميتواند قاتل باشد از طرفي با توجه به لحن مهشيد در فيلم او هم قاتل نيست پس فقط اين گزينه باقي ميماند كه مرد جوان با همدستي نوشين همسرش را كشته و بعد هم صحنهسازي كرده اما وسط كار مرتكب يك اشتباه بزرگ شده است. كارآگاه با اين فرضيه اميري چندان موافق نبود اگر قرار بر همدستي شايان با يكي از دو زن باشد هيچ بعيد نيست مهشيد خواهرش را كشته باشد روشن گذاشتن دوربين هم فقط به خاطر اين بوده كه بعدا مدركي براي بيگناهيشان داشته باشند. ستوان يك لحظه احساس كرد باز به اول خط برگشتهاند با اين تفاوت كه اين دفعه به جاي دو مظنون، سه مظنون دارند.
روز سوم تحقيقات مفيدترين روز بود. پزشكي قانوني نظريه اوليهاش را داد، در خون مقتول داروي خوابآور پيدا شده بود ضمن اينكه او را با يك شيء نرم و منعطف شبيه به بالش خفه كرده و بعد رگ دستش را زده بودند. كارآگاه آن روز يك بار ديگر از دوست، شوهر و خواهر مهتاب بازجويي كرد، او دنبال اين بود كه چه كسي آن ضبط صوت را كنار جنازه گذاشته و صداي مهتاب را چطور به دست آورده است. باز هم هر سه نفر حرف خاصي نزدند و متين به اين نتيجه رسيد كه بايد از راه ديگري وارد شود. سه زن آن شب پيتزا خورده و هر سه يا حداقل دو نفرشان خوابآلود شده بودند شايد اگر از پيتزافروشي تحقيق ميشد جواب خيلي از سؤالات به دست ميآمد كارآگاه و اميري نشاني مغازه را خيلي راحت پيدا كردند. در واقع از شايان پرسيدند و او گفت معمولا از كجا پيتزا ميگيرند. صاحب مغازه اطلاعات زيادي نداشت و فقط پيكي را كه آن شب غذاهاي مقتول را تحويل داده بود معرفي كرد. پيك پسر جواني بود، همينكه شنيد دو مامور آگاهي آن هم از اداره جنايي سراغش آمدهاند چيزي نمانده بود قبض روح شود اما ستوان دلدارياش داد و او را آرام كرد. پيك كمي به حافظهاش فشار آورد و همه چيز يادش آمد: «آن شب غذاها را به آقايي كه مشتريمان بود تحويل دادم خوب يادم است همين كه از موتور پياده شدم او جلو آمد و غذاها را گرفت چون ميشناختمش شك نكردم.»
كارآگاه بدجوري به فكر فرو رفت، آن طور كه پيك ميگفت شايان شب قبل از قتل در تهران بود اين را ميشد از يك راه ديگر هم فهميد ستوان از شركتهاي هواپيمايي كه از بوشهر به تهران پرواز داشتند استعلام گرفت و بالاخره اسم شوهر مقتول را در بين مسافران پرواز سه بعدازظهر روز قبل از قتل پيدا كرد. همه مدارك داشت عليه شايان كنار هم چيده ميشد. او بيخبر به تهران آمده، غذاها را تحويل گرفته، در آنها سم ريخته، همه را بيهوش كرده، با كليد داخل خانه رفته، زنش را كشته، دوباره بيرون زده و سر صبح آن طور صحنهسازي كرده است. اين فرضيهاي بود كه با شواهد همخواني داشت و البته طراحي چنين نقشهاي فقط از عهده يك جنايتكار حرفهاي برميآمد معلوم بود كه شايان از مدتها قبل دنبال راهي براي سر به نيست كردن زنش ميگشته و بالاخره فرصت مناسب را پيدا كرده البته هنوز دو سؤال بيپاسخ مانده بود. شايان از كجا ميدانست زنش آن شب سفارش پيتزا ميدهد؟ ضمن اينكه هنوز معلوم نشده بود صداي ضبط شده مهتاب چطور به دست آمده است؟
روز چهارم همه حقايق روشن شد. وقتي شايان به خواسته متين به دفتر او رفت كارآگاه موبايل مرد جوان را گرفت و به يكي از بچهها كه در اين جور مسائل سررشته دارند داد. گوشي امكان ضبط مكالمه را داشت پس بعيد نبود شايان در يك جر و بحث خانوادگي صداي زنش را ضبط كرده و بعد روي كاست كشيده باشد. شايان در ساعت اول بازجويي خيلي مقاومت كرد ولي وقتي كارآگاه ليست مسافران پرواز را نشانش داد و ستوان هم پيك پيتزافروشي را روبهرويش نشاند احساس كرد بازي را باخته است براي همين ماجرا را تعريف كرد؛ قتل همانطور اتفاق افتاده كه سرگرد حدس زده بود.
«اگر مهتاب را طلاق ميدادم پولي كه گيرم نميآمد هيچ بايد مهريه و نفقه هم ميدادم اما اگر او را ميكشتم درصدي از سهم او از ارث پدرياش به من ميرسيد براي همين آن نقشه را كشيدم. من خودم مهشيد را آن شب به خانهمان فرستادم شك نداشتم مهتاب اهل غذا پختن نيست او وقتهايي كه تنها بود شام فقط نان و ماست ميخورد و وقتي مهمان داشت پيتزا سفارش ميداد. البته اگر اين كار را نميكرد نقشهام به هم ميخورد، من غذاها را از پيك گرفتم هر سه پيتزا را مسموم كردم بعد زنگ را زدم و با تغيير صدا گفتم غذايتان را آوردهام من كلاه كاسكت سر كرده و سه دست لباس و كاپشن روي هم پوشيده بودم تا چاقتر به نظر برسم بدون اينكه به مهتاب حرفي بزنم غذا را دادم و پول را گرفتم. ساعت دو شب بود كه چند بار تلفن زدم و وقتي كسي جواب نداد مطمئن شدم نقشهام گرفته است بدون اينكه سر و صدا ايجاد كنم داخل آپارتمان رفتم و زنم را كشتم و فرار كردم بقيه ماجرا را هم كه خودتان ميدانيد.
ستوان وقتي داشت اين حرفها را ميشنيد در دلش به سرگرد احسنت گفت، به نظر او رئيسش ذهن بسيار فعالي داشت و از پس هر معمايي برميآمد.