
در روزهای اخیر سه تحول مهم تقریباً به طور همزمان در سه کشور سودان، تونس و لبنان رخ داده است و بنا بر این، سؤال مهمی که در این خصوص مطرح است اینکه آیا این تحولات بر اساس یک طرح و سناریوی واحد صورت گرفته است و دوم اینکه نتیجه این تحولات بر بازیگران و محورهای رقیب در منطقه چیست؟ در پاسخ به سؤال اول باید گفت که شاید به سختی میتوان عامل مشترکی برای این سه تحول پیدا کرد مگر آنکه چارچوبی چون طرح خاورمیانه بزرگ را مبنای تحلیل قرار داد و براساس آن تجزیه جنوب سودان، توسل مجدد به دادگاه ترور حریری به عنوان بسترساز بحران سیاسی جدید لبنان و تغییر حکومت تونس را از جمله نتایج این طرح دانست.
از جمله شاخصهایی که چنین تحلیلی را محتمل و قابل تأمل نشان میدهد، این است که تجزیه جنوب سودان بر اساس توافقنامه نیو آشا صورت میگیرد که این توافقنامه در سال 2005 یعنی همان سال ترور رفیق حریری امضا شد و آن زمانی بود که امریکا و اسرائیل از طریق ایجاد هرج و مرج سازنده سرگرم اجرایی و عملیاتی کردن طرح خاورمیانه بزرگ و ترسیم نقشهای جدید از منطقه بودند که مرزهای آن قاعدتاً با مرزهای قبلی فرق میکرد.
از این دید تحولات جدید تونس از این جهت با تلاشها برای احیای طرح خاورمیانه بزرگ معنا پیدا میکند که به بازتعریف جدید ازنقش و سهم قدرتهای غربی در نقشه جدید معتقد باشیم.
به عبارت دیگر اگر بناست سودان به نفع اسرائیل و امریکا تجزیه شود، باید موقعیت فرانسه نیز در تونس که زمانی مستعمره این کشور بود احیا شود و از این جهت راز سفر سارکوزی به امریکا و اینکه چرا سقوط دولت زین العابدین بن علی پس از این سفر رقم خورد یا اینکه چرا رسانههای فرانسه این همه تبلیغات سنگین و منفی علیه حکومت بنعلی به راه انداختهاند، آشکار میشود. از این رو میتوان پیشبینی کرد که دولت جدید تونس روابط و سمپاتی بیشتری با فرانسه خواهد داشت و این کشور نقش بیشتری در تشکیل دولت جدید تونس و نظام سیاسی آن خواهد داشت.
بنابراین اگر از منظر طرح خاورمیانه بزرگ به تحولات سودان، تونس و لبنان نگاه شود، نقشآفرینی بازیگران این طرح یعنی امریکا و رژیم صهیونیستی برجسته میشود، اما اینکه آیا اینها متناسب با این نقشآفرینی نتیجه مورد نظر و دلخواه خود را کسب خواهند کرد حداقل در برخی موارد تردید وجود دارد.
زیرا به استثنای قضیه سودان که به نظر میرسد تجزیه این کشور به نفع آنهاست، اما در بقیه موارد یعنی لبنان و تونس هیچ شاخصی که نشاندهنده نفع امریکا و اسرائیل باشد مشاهده نمیشود؛ زیرا در لبنان، حزب الله و جناح 8 مارس با اقدام پیشدستانه خود در خروج از کابینه حریری ضربه اساسی به دور جدید فتنه انگیزی امریکا و اسرائیل وارد کردند که درصدد بودند با دامن زدن به اختلافات داخلی در لبنان از فضای حاصل از آن برای انحراف افکار عمومی از مسئله فلسطین و تجزیه جنوب سودان بهرهبرداری کنند.
در قضیه تونس نیز همچنانکه از شواهد و قرائن موجود بر میآید، تحولات سیاسی تونس ترس از تکرار این تحولات را در دل متحدان عرب امریکا و اسرائیل شامل مصر و اردن ایجاد کرده است و ترس از دومینوی تونس بر حکومتهای این کشورها سایه افکنده است.
از این رو در برآیند نهایی میتوان گفت که اگر در خصوص تجزیه سودان، نتیجه تحولات میتواند به نفع امریکا و رژیم صهیونیستی باشد اما در خصوص لبنان روند تحولات در سایه درایت و هوشیاری حزب الله همچنان به نفع محور مقاومت است و از آنجا که تحولات تونس همه متحدان امریکا و اسرائیل را که زمانی در محور به اصطلاح میانه یا ضد مقاومت نقش آفرینی میکردند، تحتالشعاع قرار داده است از این رو میتوان گفت که نتیجه این تحول نیز به نفع محور مقاومت تمام خواهد شد و از این لحاظ برآیند نهایی این تحولات را میتوان به نفع محور مقاومت ارزیابی کرد، هر چند نباید از عواقب خیز جدید تلاشها و تحرکات امریکا و رژیم صهیونیستی نیز غافل شد.