کد خبر: 433242
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۸۹ - ۱۸:۳۶
داستان پليسي-ماجراهاي کارآگاه متين
سرگرد متين سرش را در گريبان فروبرده و در حالي كه از سوز سرما مي‌لرزيد به جنازه چشم دوخته بود‌. اسمش فرهاد بود؛ فرهاد توراني‌. يك گلوله درست نشسته بود وسط پيشاني‌اش. قتل همانجا، ته جنت‌آباد انجام شده بود، جايي خلوت و كم رفت و آمد كه اگر به جاي گلوله كلت شاه‌كش، آرپي جي هم شليك مي‌كردند در آن سرماي جمعه شب كسي به خودش زحمت نمي‌داد از خانه بيرون بزند و سر و گوشي آب بدهد،تازه آن دور و بر خانه‌اي هم نبود‌. قطعاً قاتل با فرهاد قرار گذاشته بود. او مي‌دانست كجا براي اجراي نقشه‌اش مناسب است و در واقع حساب همه چيز را كرده بود‌.
جنازه را در آمبولانس كه گذاشتند ستوان اميري خيالش راحت شد، وقت رفتن رسيده است. او اصلاً طاقت سرما را نداشت‌. احساس مي‌كرد خون در رگ‌هايش منجمد شده و به يك ليوان پر چاي داغ دارچيني نياز دارد‌. كارآگاه به طرف ماشين رفت و اميري هم به دنبالش‌.
ساعت 12 شب بود كه به اداره رسيدند، بدون هيچ سرنخي‌. متين خودش را چسبانده بود به رادياتور شوفاژ و ستوان را كه پاهايش هنوز حس نداشت فرستاده بود دنبال گرفتن سوابق مقتول البته سابقه‌اي وجود نداشت‌. پرونده‌اش پاك پاك بود، بدون حاشيه، بدون دردسر‌.
«شايد هم دم به تله نداده» اين نظر كارآگاه بود‌. وقتي كسي را با نقشه قبلي مي‌كشند آن هم با سلاح، قضيه به همين سادگي‌ها هم نيست‌. به هر حال آن وقت شب كاري از دست كسي برنمي‌آمد‌. كارآگاه و دستيارش رفتند كه بخوابند‌.
صبح روز بعد خانواده فرهاد كه خودشان را از اصفهان رسانده بودند روي سر متين خراب شدند و تا نزديكي‌هاي ظهر بازجويي از آنها طول كشيد تقريباً هيچ كدام از حرف‌هايشان به درد نمي‌خورد غير از اين‌كه فرهاد اخيراً قصد داشت ازدواج كند و موضوع را به مادرش گفته اما بعد به دلايل نامعلومي پشيمان شده بود‌. مادر مقتول حتي اسم آن دختر را هم به درستي به ياد نمي‌آورد: «سميه بود يا سمانه شايد هم سعيده‌.»
كارآگاه تحقيق از خانواده مقتول را كه تمام كرد آماده شد تا براي ناهار برود اما ستوان با يك مرد غريبه وارد اتاق شد: «اين آقا مي‌گويد احتمالاً قاتل فرهاد را مي‌شناسد‌.»
مرد هم‌سن و سال مقتول بود، همان حدود 30 سال‌. ظاهري معمولي داشت و يك تيك عجيب، هر چند لحظه يك بار قلنج گردنش را مي‌شكست. امين كه تا قبل از نشستن جلوي كارآگاه احساس مي‌كرد مي‌تواند داستانش را خيلي سرراست و راحت تعريف كند حالا گلويش خشك شده بود و تپق مي‌زد‌. جانش درآمد تا اسم نيما را گفت‌. نيما دانشيار زماني رقيب عشقي فرهاد بود و اتفاقاً بازي را برده و با سمانه ازدواج كرده بود‌. امين سينه‌اش را صاف كرد و گفت: «آنها قبلاً چند بار سرشاخ شده بودند. بعد از ماجراي ازدواج نيما، فرهاد ديگر آرام و قرار نداشت‌. شده بود اسپند روي آتش‌. مرتب نيما را تهديد مي‌كرد من هر دوشان را مي‌شناسم از سال‌ها قبل‌. در بنگاه كار مي‌كنم. آن روز با اين‌كه جمعه بود ما مشتري داشتيم مي‌خواستم براي يك آپارتمان مشتري ببرم. سوار موتورم بودم در نزديكي‌هاي محل قتل نيما را ديدم خيلي عصبي بود‌. او قبلا به من گفته بود بالاخره يك كاري دست فرهاد مي‌دهد، حق داشت فرهاد خيلي اذيتش مي‌كرد‌.»
امين كه رفت كارآگاه به دستيارش سپرد سوابق نيما را بررسي كند. اين بار نتيجه با استعلام قبلي فرق مي‌كرد نيما سوء‌سابقه داشت آن هم به اتهام حمل سلاح‌. مأموران عمليات روز يك‌شنبه نيما را به كارآگاه تحويل دادند. سرگرد سپرده بود سمانه را هم بازداشت كنند اما او تهران نبود. براي امتحان‌هاي دانشگاه رفته بود شيراز و همين اتفاق وضع را براي شوهرش بدتر مي‌كرد. نيما از در انكار وارد شد: «با فرهاد اختلاف داشتم، نمي‌گويم خوب و خوش بوديم ولي آنقدر مهم نبود كه بخواهم او را بكشم. چه دليلي داشت اين كار را بكنم من به خواسته‌ام رسيده و ازدواج كرده بودم‌.» سرگرد سه ساعت تمام نيما را سين جيم كرد ولي جوانك مقر نيامد. او پايش را در يك كفش كرده بود و مي‌گفت بي‌گناه است اما همه شواهد و مدارك عليه‌اش بود، حرف‌هايي كه قبلاً به امين گفته، حضورش در نزديكي محل قتل، سابقه نگهداري سلاح و از همه مهم‌تر مدركي كه ستوان با استعلام از مخابرات به دست آورده بود نيما و فرهاد صبح جمعه با هم تلفني صحبت كرده و احتمالاً قرار ملاقات گذاشته بودند‌. نبود سمانه فرصت خوبي براي نيما بود تا بتواند براي هميشه از شر يك مزاحم خلاص شود.
بازجويي‌ها از تنها مظنون پرونده همان روز براي دومين بار ادامه پيدا كرد اما او همچنان سرسختي از خودش نشان مي‌داد و البته مي‌گفت براي حرفش دليل دارد: «سال‌هاست كه جمعه‌ها مي‌روم كوه‌. زماني هم كه شما مي‌گوييد قتل انجام شده كلكچال بودم نشان به آن نشان كه يك پيرمرد افتاده بود ته يك دره. موبايل من آنتن نداشت اما يك نفر ديگر بود كه به 125 تلفن زد. من ماندم تا امدادگران آمدند و پيرمرد را پايين بردند‌.»
ادعايي كه نيما مطرح كرد، قابل تأمل بود اگر حرفش صحت داشت آن وقت ورق برمي‌گشت‌. اين بار هم ستوان مأمور شد استعلام بگيرد‌. حق با نيما بود آن حادثه رخ داده و ساعت و مكانش هم كاملاً درست بود‌. حالا مي‌شد مظنون را با امدادگران و پيرمرد مصدوم مواجهه داد اما مشكل اينجا بود كه نه مرد مجروح و نه 4 امدادگر نمي‌توانستند كسي را شناسايي كنند. پيرمرد كه مي‌گفت آن لحظات به حال خودش نبود و كسي را به ياد نمي‌آورد 4 امدادگر هم هر چند مي‌گفتند چند نفري آن دورو اطراف حضور داشتند، نمي‌توانستند كسي را با قاطعيت شناسايي كنند‌. سرشان گرم كار بود و نسبت به اطراف بي‌توجه‌. چطور مي‌شد حضور نيما در آنجا را كاملاً تأييد كرد تا همين‌جا اوضاع به نفع او تغيير كرده بود‌. متين چاره كار را پيدا كرد او 4 امدادگر را به اداره دعوت كرد و 6 نفر ديگر را هم قاطي‌شان كرد و آنها به خط شدند تا نيما تشخيص بدهد كدام‌يك از اين 10 نفر در آن عمليات بودند‌. مظنون دو نفر را درست معرفي كرد اما گفت حافظه‌اش بيشتر از اين ياري‌اش نمي‌كند‌. متين و اميري تقريباً قانع شده بودند حق با مظنون است اما نيما هنوز درباره مكالمه تلفني صبح جمعه‌اش توضيح نداده بود از طرفي بايد معلوم مي‌شد امين به چه دليل سعي كرده او را به عنوان قاتل معرفي كند‌. كارآگاه كه تا آن زمان هويت شاهد را از نيما پنهان كرده بود به اين نتيجه رسيد كه الان بايد حقيقت را بگويد‌.
نيما اين‌بار در جلسه بازجويي احساس يك برنده واقعي را داشت و از موضع ضعف بيرون آمده بود: «آن روز صبح حرف خاصي با فرهاد نزدم همان بحث‌هاي هميشگي . به او گفتم ماجرا هر چه كه بوده تمام شده و بهتر است قضيه را كشدار نكنيم‌.» او وقتي فهميد امين همان شاهدي است كه سرگرد به آن مي‌نازيد جا خورد: «امين؟چطور چنين حرفي زده؟ او خودش با فرهاد هزار و يك اختلاف داشت. به او بدهكار بود و بدهي‌اش را نمي‌داد تصميمي هم براي تسويه حساب نداشت. براي من پاپوش درست كرده تا كسي به خودش گير ندهد‌. اصلاً چه بسا قتل كار خودش باشد‌.»
ستوان اميري به فكر فرورفت، كارآگاه هم حرف‌هاي نيما را زياد بيراه نديد براي همين اميري را فرستاد تا امين را بازداشت كند‌.
روز پنجم با بازجويي از امين شروع شد. او كه شب را در بازداشت مانده بود اول وقت با توپي پر با متين حرف زد و البته كارآگاه هم خوب از پس او برآمد‌. امين هنوز روي شهادتش اصرار داشت: «مي‌خواهيد باور كنيد مي‌خواهيد هم نكنيد من آن شب نيما را آنجا ديدم خودم هم شاهد دارم هم آن مشتري كه مي‌خواست آپارتمان رهن كند و هم صاحبخانه، مدير بنگاه هم هست. او خودش بعد از تعطيلي مغازه من را تا انقلاب رساند‌. آن شب مي‌خواستم بروم خانه خواهرم، خانه‌شان راه‌آهن است‌.»
شاهدان امين حرف او را تأييد كردند‌. حالا هر دو مظنون براي خودشان مداركي داشتند كه نشان مي‌داد احتمالاً بي‌گناه هستند از طرفي هر دو نفرشان براي قتل انگيزه داشتند و بعضي شواهد مي‌گفت زياد هم نمي‌شود به آنها اعتماد كرد‌. كارآگاه بار ديگر بر سر يك دو راهي قرار گرفته بود‌.
روز ششم بالاخره سمانه به تهران برگشت او قبل از اين‌كه به اداره آگاهي بيايد و سراغي از شوهرش بگيرد تلفني با متين صحبت كرد‌. سرگرد ترجيح داد به جاي اين‌كه سمانه را به آنجا بكشاند خودش و اميري به خانه او بروند اين طوري مي‌توانستند سر و گوشي هم آب بدهند و ببينند در آن خانه چه خبر است‌. دو همكار حدود ساعت 2 بعداز ظهر به خانه سمانه رسيدند‌. زن فقط گريه مي‌كرد و از بخت سياهش مي‌گفت‌. حوصله متين سر رفته بود و دنبال راهي مي‌گشت تا سمانه را آرام كند. ستوان بي‌مقدمه به زن گفت: «به نظر ما هم شوهر شما بي‌گناه است اما بايد مطمئن شويم‌. تا همين‌جا او مدارك خوبي به ما داده، شما مي‌دانيد كفش‌هاي كوه‌اش را كجا مي‌گذارد؟»
سرگرد از اين زيركي دستيارش خوشش آمد. در واقع اميري به سمانه يكدستي زده بود تا مطمئن شود ماجراي كوهنورد بودن نيما چقدر حقيقت دارد. سمانه بدون مكث به اتاق خواب رفت و كفش‌ها را آورد‌. تميز تميز بودند انگار كه مدت‌هاست از آنها استفاده نشده اما سمانه توضيح داد: «نيما هر دفعه آنها را تميز مي‌كند، واكس مي‌زند و بعد سر جايش مي‌گذارد‌.»
كارآگاه از روي مبل بلند شد و همان‌طور كه در هال راه مي‌رفت سؤالاتش را مي‌پرسيد‌. ناگهان چشمش به روزنامه‌هاي سلفون كشيده‌اي افتاد كه روي اوپن آشپزخانه بود: «اين روزنامه‌ها ديگر چيست؟» سمانه مشترك روزنامه جوان بود و هر روز صبح روزنامه را به خانه‌شان مي‌آوردند اما در اين چند روزي كه نيما بازداشت بود روزنامه‌ها باز نشده مانده بودند‌. ذهن كارآگاه بدجوري درگير ماجراي روزنامه‌ها شد: «روزنامه‌ها را آرشيو هم مي‌كنيد؟» جواب منفي بود‌. متين با علامت سر به اميري فهماند وقت رفتن است. آن دو خداحافظي كردند و به سمانه قول دادند حقيقت به زودي روشن مي‌شود البته اين دلداري براي آرام كردن زن كافي نبود. او اجازه ملاقات مي‌خواست كه امكانش وجود نداشت‌.
دو همكار سوار ماشين كه شدند كارآگاه مأموريت تازه اميري را به او ابلاغ كرد: «برو آرشيو روزنامه را پيدا كن‌. قتل جمعه اتفاق افتاد و ما يكشنبه ظهر نيما را گرفتيم. ببين در روزنامه روز شنبه يا يكشنبه درباره حادثه كلكچال چيزي نوشته شده يا نه‌.»
اميري مطمئن بود لااقل در شماره شنبه چيزي پيدا نمي‌شود چون حادثه جمعه شب اتفاق افتاده بود و به چاپ نمي‌رسيد اما براي چك كرد شماره روز يكشنبه حرفي نداشت. او اول سرگرد را به اداره رساند و بعد دنبال كار خودش رفت‌. سرگرد در تمام مدتي كه انتظار دستيارش را مي‌كشيد در اتاق خودش قدم مي‌زد و به پيچ‌وخم‌هاي پرونده فكر مي‌كرد. بالاخره ستوان تلفني نتيجه تحقيقاتش را گزارش داد: «عين همان ماجرايي كه نيما تعريف كرده در روزنامه نوشته شده يك عكس هم هست در عكس فقط چهره همان دو امدادگري مشخص است كه نيما شناسايي‌شان كرد‌.» ديگر حقيقت روشن شده بود‌. نيما خبر را در روزنامه خوانده و عكس امدادگران را هم همانجا ديده بود‌. او خيلي باهوش بود‌. تا به حال هيچ متهمي نتوانسته بود كارآگاه را اين‌طور بازي بدهد‌. متين قبل از اين‌كه بازجويي نهايي را از نيما شروع كند، سعي كرد بر اعصابش مسلط شود‌. نيما ديگر به آخر خط رسيده بود و بالاخره به قتل اعتراف كرد. او از تهديدهاي فرهاد خسته شده و ديگر تحمل نداشت براي همين هم تصميم گرفت كار را يكسره كند‌. -اسلحه را داشتم، از قديم‌. حدود 5 سال قبل‌. آن موقع هنوز دستگير نشده بودم‌. نمي‌خواستم از آن استفاده كنم ولي ناچار شدم‌. ‌. ‌. ‌.
اين پرونده هم تمام شد و براي كارآگاه و اميري چيزي باقي نماند به غير از همان افسوس و اندوه هميشگي‌.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار