
در دهه اخیر شاهد گزارشهای فراوانی در زمینه ناتوانی هیجانی، عاطفی، ناامیدی و بیپروایی در خانوادهها، اجتماعات و جوامع بشری و خشم و ناامیدی فزایندهای در جوانب مختلف زندگی بوده ایم، خواه در تنهایی خاموش بچههایی که با یک تلویزیون نزد پرستار بچهها رها شدهاند، یا در رنج بچههای ترک شده و بیسرپرست که با آنها بدرفتاری شده است.
در افزایش آمار افسردگی در گوشه و کنار جهان و همچنین پرخاشگری روزافزون بچهها در مدرسه و بروز حوادث ناشی از آن، نوعی بیقراری هیجانی یا عاطفی وسیع را میتوان مشاهده کرد. به رغم اخبار تأسفبار، همچنان شاهد ظهور بیسابقه تحقیقات علمی، راجع به هیجانهای مختلف (عشق، ترس، نفرت و...) بودهایم، این روشنگری بیسابقه در مورد کارکرد هیجانها و نقاط ضعف آنها، روشهای درمانی جدیدی را برای حل بحرانهای عاطفی جمع بشر، پیش روی ما قرار میدهد.
پروفسور جفری داگانس، مدیر مرکز مطالعات رفتارهای اجتماعی در لندن میگوید : هرکدام از ما دو شعور داریم؛ 1- شعوری که متکی بر عقل و اندیشه است 2- شعوری که عمدتاً متکی بر احساسات و عواطف است. این دو شعور بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند و حیات ذهنی ما را میسازند. اولی «شعور عقلانی و منطقی» شیوه درک مسائل از طریق تکیه بر آگاهی، اندیشه، توانایی تعمق و بررسی و واکنش متقابل است، دومی «شعور احساسی» نوعی سیستم آگاهی دهنده قدرتمندی است که گهگاه به نوعی غیرمنطقی عمل میکند. این دو شعور با اتکا به شیوههای مختلف، ما را در زندگی راهنمایی میکنند. «شعور احساسی» یا «هوش عاطفی» شامل ویژگیهایی مانند توانایی تهییج و برانگیختن خود، استقامت و پایداری در مقابل شکست، از دست ندادن روحیه، پس راندن افسردگی و یأس، همدلی و صمیمیت و امید داشتن است. شواهد بسیاری وجود دارند که نشان میدهند افرادی که در زمینه احساسات و عواطف خود قوی و چیره دست هستند یعنی احساسات خود را به خوبی کنترل میکنند و احساسات دیگران را درک میکنند و با آنها به خوبی کنار میآیند، در هر زمینه زندگی خواه روابط خصوصی و خانوادگی، خواه در مراودات سیاسی و اجتماعی، از مزیت خوبی برخوردارند. کسانی که مهارتهای عاطفی پرورش یافتهای دارند، همواره اشتیاق دارند که در زندگی شان راضی، خشنود و ثمربخش باشند و بر آن دسته از عادات فکری که بهرهوریشان را ارتقا میدهد، مسلط باشند. در مقابل کسانی که نتوانند به فعالیت عاطفی و احساسی خود نظم دهند، همواره درگیر جدالی درونی خواهند بود و همین امر موجب عدم تمرکز آنها هنگام کار و تفکر میشود و از انرژی فعال آنها میکاهد.
نقش خانواده در شکل گیری هوش عاطفی به عقیده داگانس خانواده، نخستین مدرسه یادگیری عواطف است. همگی ما در این بوته آزمایش خصوصی و صمیمانه یاد میگیریم که چه احساسی راجع به خودمان داشته باشیم. دیگران چه واکنشی نسبت به احساسات ما نشان خواهند داد، چطور باید امیدها و ترسهای خود را بفهمیم و آنها را بیان کنیم. این آموزشهای عاطفی نه فقط از طریق مطالبی که والدین میگویند و مستقیماً روی فرزندان خود انجام میدهند به آنها منتقل میشود، بلکه از راه الگوپذیری از رفتار والدین و نحوه برخورد مادر و پدر با یکدیگر، در خاطر فرزندان میماند. بعضی از والدین معلمان عاطفی بسیار بااستعدادی هستند و برخی دیگر ظالم و بیرحم. صدها تحقیق نشان میدهند نحوه رفتار والدین با فرزندان (خشک، منضبط یا همراه با درک و همدردی، گرم، صمیمانه یا توأم با بیاعتنایی و...) نتایج عمیق و دیرپایی بر زندگی عاطفی بچهها باقی میگذارد. برخورداری والدین از هوشیاری عاطفی برای فرزندان آنها مزایای بیشماری دارد. آن دسته از زن و شوهرهایی که در زندگی زناشویی خود قابلیتهای عاطفی بیشتری دارند، در کمک به فرزندان خود در فراز و نشیب مسائل عاطفیشان مؤثرتر عمل میکنند. به طور کلی سه نوع از رایج ترین روشهای عاطفی والدین عبارت است از؛ 1- نادیده گرفتن احساسات فرزند 2- روش فقدان مداخله 3- روش تحقیرآمیز، بیاحترامی به احساسات فرزند و سرانجام والدینی هستند که به محض بروز ناراحتی فرزند فرصت را غنیمت میشمارند و به صورت یک معلم عاطفی ظاهر میشوند. آنها احساسات فرزند خود را جدی میگیرند و سعی میکنند به او کمک کنند تا راههای مثبت برای آرام کردن احساسات خود را بیابد. از این رو موهبت پدر و مادر کاردان (از نظر عاطفی) برای فرزندان علاوه بر مزایای متعدد، هوش عاطفی است.
تفاوت هوشی در مردان و زنان فردی که فقط از نظر بهره هوشی (IQ) بالاست(یعنی به کلی فاقد هوشیاری عاطفی است) تقریباً کاریکاتوری از یک آدم خردمند است. وی در قلمرو ذهن، چیرهدست است، ولی در دنیای شخصی خویش ضعیف است. اصولاً مردانی که بهره هوشی بالایی دارند و از روی علایق و تواناییهای گسترده عقلانی شان(نه احساسی) شناسایی میشوند، آدمهایی جاه طلب، سودمند، قابل پیش بینی و لجوج، انتقادگر، فروتن، نازک نارنجی و کمرو هستند که از نظر احساسی سرد و بیعاطفهاند. برعکس مردانی که از نظر هوش عاطفی قوی هستند از نظر اجتماعی متعادل، شاد و سرزندهاند و در روابط خود با دیگران بسیار دلسوز و باملاحظهاند و از زندگی عاطفی غنی، سرشار و متناسبی برخوردارند. زنانی که فقط از بهره هوشی بالایی برخوردارند از اعتماد به نفس خوبی برخوردارند و افرادی درونگرا و مستعد نگرانی هستند که در ابراز خشم خود تأمل میکنند. برعکس، زنهایی که از نظر هوش عاطفی قوی تر هستند دوست دارند احساسات خود را به طور مستقیم بیان کنند. آنها آدمهایی اجتماعی و گروه گرا هستند و توازن اجتماعی شان باعث میشود به آسانی با آدمهای جدید کنار بیایند. صدها تحقیق نشان میدهند حس همدلی زنها خیلی قوی تر از مردهاست. آنها حداقل بسیار بهتر از مردها میتوانند از طریق چهره، لحن صدا و دیگر علائم غیرکلامی به احساسات درونی دیگران پی ببرند و به همین دلیل زنها هنگامی که وارد زندگی زناشویی میشوند، برای ایفای نقش مدیریت عواطف و احساسات کاملاً تعلیم دیدهاند. مردان در دوران آشنایی قبل از ازدواج تمایل خیلی بیشتری به صحبت کردن و ایجاد صمیمیت با همسران خود دارند، اما به محض آنکه ازدواج میکنند و وارد زندگی مشترک میشوند (به ویژه در زوجهای سنتی) وقت کمتر و کمتری برای این نوع گپ زدنها با همسرانشان صرف میکنند. این سکوت فزاینده از جانب شوهرها تا اندازهای ممکن است ناشی از این حقیقت باشد که آنها با کمی خوش باوری به وضعیت زندگی زناشویی خود نگاه میکنند، در حالی که همسرانشان بیشتر به مشکلات و موارد اختلاف میاندیشند. زنها به عنوان نمونه حساسیت بیشتری برای کشف اندوه در چهره همسر خود دارند اما مردها کمتر این حالت را در چهره زنها درک میکنند. این شکاف عاطفی باعث بروز اختلاف نظر و نارضایتی در رابطه زناشویی میشود. زن و شوهر باید هنگام برخورد با احساسات و عواطف سخت و انعطاف ناپذیر یکدیگر، بر تفاوتهای درونی مربوط به جنسیت خود غلبه کنند و چنانچه یکی از طرفین در زمینه هوش عاطفی دچار نقص و کمبودی باشد، آنگاه شکافهای عاطفی زوجین گسترش مییابد.
کاربرد هوش عاطفی در سلامتی بدن تحقیقات نشان میدهد عواطف نگران کننده برای سلامتی بدن مضر هستند. کسانی که دچار نگرانی مزمن، دورههای طولانی مدت غم و اندوه و بدبینی، تنش مداوم یا تنفر و کینه توزی دائم و بدبینی و سوءظن شدید هستند، دو برابر افراد عادی در معرض ابتلا به بیماریهایی مثل آسم، درد مفاصل، سردرد، زخم دستگاه گوارش و بیماریهای قلبی قرار دارند. نگرانی و اضطراب روی عروق مربوط به قلب تأثیر ناگواری دارد. همان طوری که تنفر و کینه توزی مزمن و تکرار وقایع خشم آور مردان را در معرض خطر جدی بیماریهای قلبی قرار میدهد، ترس و نگرانی برای زنان میتواند به همان اندازه خطرناک باشد. البته نمیتوان گفت عواطف مثبت به تنهایی میتواند درمان کننده بیماریها شود یا اینکه خنده و شادی میتواند هر بیماری جدی را معالجه کند، اما براساس تحقیقاتی که روی عده زیادی از مردم انجام گرفته است، تأثیر عواطف مثبت بر روند بیماری (در مقایسه با سایر عوامل پیچیده) بسیار ظریف است و عواطف منفی وقتی به صورت مزمن و مداوم باشند، میتوانند انسان را در مقابل تعداد وسیعی از بیماریها آسیبپذیر کنند.
تأثیر هوش عاطفی در جامعه اهمیت تأثیر هوش عاطفی در زمینه کسب و کار، موضوع نسبتاً جدیدی است که قبول آن برای بعضی از مدیران ممکن است مشکل باشد: چرا که اکثر مدیران بر این اعتقادند که «اداره امور با مغز است، نه با قلب» و ابراز همدلی و دلسوزی با عوامل کار باعث به هم ریختن نظم کار میشود. چنین سیاستهایی امروزه منسوخ شدهاند. در حال حاضر هوشیاری عاطفی جایگاه با ارزشتری را در عرضه کار به دست آورده است. خشونت و اعمال قدرت، نماد وضعیت مؤسسههای قدیم و مهارت در کنترل روابط بین افراد نماد مؤسسههای آینده است. پیتر دروکر، متخصص سرشناس امور تجاری که واژه «شهروند خبره» را وضع کرده است، خاطرنشان میکند مهارت این افراد به شدت تخصصی است و میزان بهره وری آنها به این موضوع بستگی دارد که تا چه اندازه بتوانند خود را به عنوان عضوی از یک گروه سازمانی با گروه هماهنگ کنند و به همین دلیل است که به هوش عاطفی (مهارتهایی که به مردم کمک میکند تا با هم هماهنگ شوند) به عنوان سرمایه بزرگی در محیط کار بیش از پیش اهمیت میدهند. در پایان میتوان گفت مطمئناً در بروز مشکلات و گرفتاریها، مجموعه عوامل پیچیدهای همچون ساختار خانواده، فقر، عوامل ارثی و ژنتیک و فرهنگ کوچه و خیابان دخالت دارند و هیچ یک از این عوامل، از جمله عدم قابلیتهای عاطفی را به تنهایی نمیتوان مسئول اصلی دانست اما کمبودهای عاطفی تا اندازه زیادی زمینه را برای بروز آن مشکلات مساعد میکند. پرسش اساسی این است که چطور میتوانیم هوشیاری و تعقل را به حیطه احساسات و عواطف بیاوریم و همچنین ادب و نزاکت و همدلی را به خیابانهایمان و ملاحظه و حس مسئولیت را به زندگی مشترکمان؟ منبع : نشنال پست--- ژانویه20115 شاخص مهم و اساسی هوش عاطفی(هیجانی) هوش عاطفی یا هوش هیجانی (یا EQ) شامل شناخت و کنترل عواطف و هیجانهای خود است. به عبارت دیگر، شخصی که EQ بالایی دارد سه مؤلفه هیجانها را به طور موفقیت آمیزی با یکدیگر تلفیق میکند (مؤلفه شناختی، مؤلفه فیزیولوژیکی و مؤلفه رفتاری).
با ظهور عصر اطلاعات و ارتقای ارزشمندی ارتباطات انسانی و همچنین بروز موقعیتهای استراتژیک سازمانی، نظریه هوش عاطفی رشد چشمگیری یافته و از مباحث پرطرفدار سازمانی شدهاست. هوش هیجانی، اصطلاح فراگیری است که مجموعه گستردهای از مهارتها و خصوصیات فردی را در برگرفته و معمولاً به آن دسته مهارتهای درون فردی و بین فردی اطلاق میشود که فراتر از حوزه مشخصی از دانشهای پیشین، چون هوشبهر و مهارتهای فنی یا حرفهای است.
هوش هیجانی از آخرین مباحث متخصصان در خصوص درک تمایز بین منطق و هیجان بوده و برخلاف مباحث اولیه در اینجا، فکر و هیجان به عنوان موضوعاتی برای سازگاری و هوشمندی تلقی شدهاست، به علاوه، شبیه سایر مباحث مطرح درخصوص ماهیت انسان، هوش هیجانی نیز دستخوش دو نوع بحث و گفتوگوی علمی و عوام پسند شده است.
اصطلاح هوش عاطفی برای اولین بار در دهه
۱۹۹۰ توسط دو روانشناس به نامهای جان مایر و پیتر سالووی مطرح شد. آنان اظهار داشتند، کسانی که از هوش هیجانی برخوردارند، میتوانند عواطف خود و دیگران را کنترل کرده، بین پیامدهای مثبت و منفی عواطف تمایز گذارند و از اطلاعات عاطفی برای راهنمایی فرایند تفکر و اقدامات شخصی استفاده کنند.
دانیل گلمن صاحبنظر علوم رفتاری و نویسنده کتاب «کار کردن به وسیله هوش هیجانی» اولین کسی بود که این مفهوم را وارد عرصه سازمان نمود. گلمن هوش هیجانی را استعداد، مهارت یا قابلیتی دانست که عمیقاً تمامی تواناییهای فردی را تحت الشعاع قرار میدهد.
مدیران و دستاندرکاران سازمانی لازم است بر توانایی و قابلیتهایی چون هوش هیجانی بیش از پیش مسلط شوند.
اگر مدیران و دستاندرکاران مذکور بخواهند به عنوان افرادی کارآمد و اثربخش نقش آفرینی کنند، لازم است از هوش هیجانی و نیز هوشبهر کافی برخوردار باشند. این عقیده با نظریه معتبری که بیان میدارد، برای موفقیت در کار به چیزی بیشتر از مغز(هوشبهر) احتیاج است، مطابقت دارد.
در واقع این هوش عاطفی است که میتواند هوش عقلانی را به کارگیرد و در جهت مقصودش به پیش ببرد. شاید تا کنون افراد باهوش زیادی را دیده باشید که نه در شغل و کارشان و نه در روابط خانوادگی و روابط بین فردیشان و نه در تفریح و عشق ورزیدنشان و … موفقیتی حاصل نکردهاند و کسانی را هم میشناسیم که به رغم اینکه از هوش سرشاری برخوردار نیستند زندگی آرام و موفقی داشتهاند و حتی به سطوح بالای موقعیتهای اجتماعی دست یافتهاند. ( داستان مسابقه خرگوش و لاک پشت )
هوش عاطفی مجموعه ای از مهارتها و شاخصهای زیر است:
1- شناخت احساس خود
فرد باید قادر به شناخت و پیش بینی احساسات خود در موقعیتها ی مختلف باشد. شاید این جمله بدیهی به نظر برسد، ولی باید روی آن بیشتر تأمل کنیم. اشخاص زیادی هستند که یا از احساسات مختلف خود آگاهی ندارند یا ریشه آنها را نمیفهمند. به مثالهای زیر توجه فرمایید :
- نمیدانم چرا از فلانی بدم میآید.
- میدانم چرا به رغم اینکه خواهان موفقیت در کنکور هستم، ولی هنگام مطالعه بی انگیزه هستم.
- نمیدانم چرا احساس پوچی و کلافگی میکنم.
2- کنترل احساس خود
شناختن احساسهایی چون تنفر، عصبانیت، افسردگی، اضطراب، غم و …. هزاران احساس دیگر به تنهایی کافی نیست، بلکه باید آنها را تحت کنترل بگیریم. راننده خوب نه تنها جای ترمز ماشین را میشناسد، بلکه به هنگام لزوم آن را در اختیار میگیرد و بر آن مسلط است.
3- بر انگیختن و به هیجان آوردن خود
افرادی که هوش عاطفی بالا دارند، با اندیشیدن به عواقب احتمالی یک عمل، نسبت به انجام دادن یا ندادن آن برانگیخته میشوند. این افراد قدرت دارند که اهداف متعالی خود را تجسم کنند، برنامه بریزند و جهت رسیدن به آنها انرژی بگذارند. پشتکار و اراده نشانه برانگیخته شدن آنهاست و این کاری است که کمتر از هوش عقلانی بر میآید.
4- شناخت احساسات دیگران
افرادی با هوش عاطفی بالا، هرگز در لاک خود فرو نمیروند تا فقط اسب خود را برانند. آنها تعاملات گسترده ای با اجتماع دارند و میتوانند دنیا را از منظر دیگران هم ببینند. بنابر این این افراد تحمل بالایی نیز دارند.
5- تنظیم روابط با دیگران
پس از شناخت احساسات دیگران، نوبت به روابط با آنها میرسد. در اینجا تعادل و تعامل حرف اول را میزند. افرادی با هوش عاطفی بالا، هرگز در دوستیها و روابط بین فردیشان افراط و تفریط ندارند. آنها از هر کس انتظاری متناسب با خودشان دارند.
آنها میدانند که تمام آدمها شخصیت کامل و 20 نیستند. بنابر این توقع ندارند همه افراد همانطور عمل کنند که درست است یا همانطور عمل کنند که آنها دوست دارند.
در واقع مردم را همانطور که هستند میپذیرند و اگر تلاشی جهت تغییر شخصیت دیگران در جهت اصلاح آنها انجام میدهند، توقع ندارند که حتماً به نتیجه رضایتبخش ختم شود.
هر کدام از شاخصهای پنجگانه فوق مباحث عمده ای در روانشناسی کاربردی و روانشناسی علمی دارد که در اینجا به همین مقدار بسنده میکنیم. آیا میزان هوش عاطفی شما بالاست ؟