یادش بخیر وقتی 10، 12 سالمان بود همیشه با بچههای محل، محمد وبهرام وجواد واصغر خلاصه هر كسی كه هم سن و سالمان بود از این كوچه به آن كوچه به قول گفتنی كوچ میكردیم و هر جا كه میرسیدیم بساط گل كوچكهایی كه همیشه روی دوشمان بود را پهن میكردیم و تا آخرین نفس فوتبال بازی میكردیم تا جایی كه وقتی شبها به خانه میآمدیم تنها كاری كه میكردیم خوردن آب و غذا بود والا توانی برای كار دیگر برایمان نمانده بود. یادم هست كه آنقدر موقع بازی، داد و بیداد و جرزنی میكردیم كه دعوای لفظیمان تمام كوچه را پر میكرد و به همین دلیل همسایههای هر كوچه یك روز بیشتر تحملمان نمیكردند و با پاره كردن توپمان یا عصبانیت ما را تحریم میكردند! و با تصویب قطعنامهای علیه ما، برای همیشه ما را از آن كوچه تبعید میكردند و ما هم مجبور میشدیم وسط خیابان اصلی گل كوچكها را بگذاریم و فوتبال بازی كنیم! هر چندكه چند باری نزدیك بود كه در خیابان اصلی چند تا از بچهها تصادف كنند و برای همیشه از دستشان راحت شویم، اما شادی و لذت فوتبال وسط خیابان اصلی هیچ وقت فراموشمان نشد. این دوران گذشت و به تدریج تهران تبدیل به پاركینگ سراسری شد به نوعی كه دیگر جایی برای فوتبال بازی كردن حتی در كوچهها نماند، چراكه همه ماشین خریده بودند و با پارك كردن دوبله و سوبله استعدادهای ما را كور كردند و ما را از فوتبال محروم! و این در حالی بود كه همه ما استعداد داشتیم كه یك روزی علی دایی یا مهدویكیا وحتی رونالدو بشویم! باور كنید شوتهای چرخشی و برگردون و دریبلهای بچهها دستكمی از پله وسوباسا نداشت، اما انصافاً دیگر جایی برای بازی نمانده بود؛ چراكه حتی كوچهها هم در پارك كردن ترافیك داشتند چه برسد به اینكه بخواهیم از این سر تا آن سر كوچه گل كوچكهای فلزی بگذاریم و فوتبال بازی كنیم! برای همین ما كه تصمیم داشتیم به هر ترتیبی پله یا مارادونا یا حداقل مهدویكیا و علی دایی شویم ناامید نشدیم و تا آخرین قطره خون ایستادیم و به همین دلیل در مجمع سراسری بچههای كوچه تصمیم گرفتیم كه بساط فوتبال را از كوچهها جمع كنیم و همگی با هم سالن بگیریم و استعدادهایمان را شكوفا كنیم! البته بعضی از بچهها پیشنهادات دیگری كردند كه اعضای اصلی شورای بچههای كوچه آن را وتو كردند، چراكه آنها از حق وتو برخوردار بودند و تصمیم نهایی بر این شد كه سالن بگیریم.برای همین موضوع یك روز به نزدیكترین سالن فوتبال محله مراجعه كردیم، چشمتان روز بد نبیند وقتی كه وارد دفتر مسئول باشگاه شدیم نرخهای كرایه ماهانه را كه دیدیم دیگر نه پله یادمان بود ونه علی دایی!كمی كه پیش خودمان فكر كردیم به این نتیجه رسیدیم كه برای اینكه این سالن را به صورت ماهانه كرایه كنیم باید پول توجیبی یك سالمان را كنار بگذاریم و از آنجایی كه این امر نشدنی بود با دوستان جلسهای تشكیل دادیم و دراین جلسه تصویب شد كه دیگر همه بچهها به صورت سراسری فوتبال را فراموش كنند و به جای اینكه به فكر فوتبالیست شدن باشیم و بخواهیم استعدادهایمان را بروز دهیم برویم بنشینیم پای كامپیوترها و fifa وsoccer بازی كنیم. اولش كمی سخت بود، اما یواش یواش عادت كردیم و در حال حاضر با اینكه قد كشیدیم و به قول مامان و بابا جوان رعنایی شدهایم و سالها از دوران فوتبال خیابانیها میگذرد هنوز به امر خطیر گیم بازی با كامپیوتر مشغول هستیم و حقیقتاً در این امر استعدادهایمان شكوفا شده است، اما نداشتن پول و بازی نكردن در سالن باعث شد كه استعدادهای دیگرمان هم بروز پیدا كند به گونهای كه دیگر همه به آن پی بردهاند و پدر و مادرمان هم به این استعدادها كه دیگر مثل فوتبال نیازی به تحرك چندانی ندارد افتخار میكنند. یكی از این زمینهها اساماس زدن بود به نوعی كه بهرام، دوستم كه زمانی قهرمان شوت زدن و دریبل این حرفها بود الان به اسطوره بیبدیل اساماس تبدیل شده است، او در یك ثانیه هزار كاراكتر را اساماس میكند!البته در حال حاضر آنقدر هم بیتحرك نیستیم و فعالیتهای بدنی كم و بیش پرتحركی داریم! مثل:1- پیادهروی در خانه !مسافت بین آَشپزخانه واتاق!2- تایپ كردن و استفاده از موس و كیبرد برای گل زدن در فوتبال! البته منظورم بازی كامپیوتری است. 3- اگر سرحال باشیم رفتن تا سر كوچه و خرید نان!4- پوشیدن لباسها برای بیرون رفتن! این یكی از پرتحركترین فعالیتهای من و دوستان است. 5- برداشتن كنترل و تعویض كانال تلویزیون كه فوقالعاده خستهكننده و انرژیبر است به گونهای كه موجب تقویت عضلات بازو و مچهایمان میشود. به هر صورت این تنها بخشی از فعالیتهای پرتحرك من و دوستانم شده است كه حقیقتاً بیشتر از فوتبال خیابانی از ما كالری و انرژی میگیرد برای همین در همین جا از تمام مسئولان و مدیران به دلیل گران كردن هزینه ورزش و سالنهای فوتبال ممنونیم، چراكه من و دوستانم را با دنیای تازهای از تحرك و فعالیت آشنا كردند! واقعاً با این فعالیتهای بدنی كه در بالا تنها بخشی از آنها گفته شد من و دوستانم دیگر انرژی برایمان نمانده!