فضایش آرام است، به دور از هر گونه رنگ و ریا. هر چه هست سکوتی است که حکایت از دنیای خاموش مردگان را در نگاه ما دارد. در اواسط هفته کمتر کسی پا به این دیار میگذارد به نحوی که با خیال راحت میتوان تمام قطعات آن را گشت و گشت تا با خود این نکته را مرور کرد که مردن برای همه است و هیچ کس از تیر رس مرگ در امان نیست. بهشت زهرا ( س ) آرامگاهی است که در آن درس و تجربه نهفته و مرگ و زندگی با هم تنها با فاصله ای یک متر و نیم در هم آمیخته است. این دیار نقشی از دنیا در تابلو زندگی میزند که زمین جایی برای ماندن نیست و کم و بیش باید کوله بست و خود را برای دیار آخرت آماده كرد. هیچ کس ماندنی نیستمادری در کنار قبر فرزند جوانش نشسته و با نالهای که آغشته به عشقی گم شده است او را صدا میزند. آرام آرام آب روی سنگ قبر میریزد و دستهایش را روی کلمه جوان ناکام میکشد. در بهار چهل سالگی زندگیش پسر 18 سالهاش را از دست داده و به گفته خودش داغ جوان را به دل دیده است. وی میگوید: «جوان بود. جوان بود. بهار امسال رفت، بدون اینکه بتونم صورتشو ببینم و برای آخرین بار باهاش وداع کنم. پسرم صورتش قشنگ بود ولی تصادف نذاشت قشنگیش باقی بمونه و تو این دنیا نفس بکشه».این زن در حالی که هنوز گونههایش میزبان اشکهای فراق فرزند است، ادامه میدهد: «من تنها اون رو زمانی دیدم که کفنش کرده بودن و داشتن تو قبر میذاشتن. خیلی زیبا بود. خیلی مهربون بود».حرفهای این مادر و تأکیدش بر زیبایی فرزند نوجوانش تار و پود وجودم را ریش میکند و این مهم را میرساند که با سیمایی زیبا نمیتوان از مرگ فرار کرد یا با داشتن صورتی دلربا روزها را شب کرد. فارغ از اینکه درست بیخ گوشمان مرگ نجوا میکند. صورتهای زیبا شاید ما را به خواب غفلت بردهاند تا به یاد نیاوریم در زمانی که نه من میدانم و نه شما، کار برای همیشه برای ما در این دنیا تمام خواهد شد. غرق در روزمرگیهاعلی که بر سر مزار پدرش در قطعه 244 بهشت زهرا ( س ) آمده، در حالی که چادر مادر را جمع میکند تا وی با وجود زانو درد بتواند راحت بر سر خاک همسر خود بنشیند از مرگ چنین میگوید: «مرگ حقه و باید پذیرفت که ما هم یه روز میهمان این خاک میشیم. ولی حیف ما انسانیم و انسان فراموشکاره. خیلی زود فراموش میکنیم کارهایی رو که باید انجام بدیم و کارهایی که نباید حتی گردشون بچرخیم». درحالی که علی جعبه خرما را به رسم نذری پخش کردن باز میکند، ادامه میدهد: «تو شهر راه برید ببینید چه خبر هست. همه تو کار خودشون گیر کردن و حتی وقتی ندارن که بخوان توش به مرگ فکر کنن. منی که الان اینجا نشستم و دارم این کلمهها رو میگم هیچ فرقی با اون آدمها ندارم و همین که پا از اینجا بیرون میذارم غرق کار و مشغله روزمره خودم میشم و اصلاً یادم میره که مرگی هم در کار هست». علی راست میگوید. ثانیهها، دقایق، روزها، هفتهها، ماهها و سالها ازکنار هم میگذرند و ما همچنان در گیر و دار زندگی روزمره خود گرفتارآمدهایم. اینقدر در پیچ و تاب وام گرفتن، چگونگی پرداخت قرضها، زیر آب دیگران را زدن و هزار و یک مورد دیگر گرفتار شده ایم که دیگر روزهایمان یخ زده و شبهایمان کهیر بسته است. در زندگی به دنبال چه هستیم؟شهناز محبییکی دیگر از کسانی است که روزش را برای حضور بر سر قبر عزیزی اختصاص داده است. وی در حالی که میخواهد روزهای سخت زندگی را کمتر به یاد بیاورد، میگوید: «در زندگی سختی بسیاری کشیدیم. ما قبلاً در خانه ای سازمانی زندگی میکردیم اما رئیس کارخانهای که همسرم در آن مشغول به کار بود، ما را از خانه بلند کرد و ما را به اجبار با یکی از همکاران شوهرم همخانه کرد. خدا میداند در آن مدت چه سختیهایی در خانه آن فرد متحمل شدیم. از عمد برق را قطع میکرد، زنش با لگد به در میزد تا آرامش روانی ما را به هم بریزد تا شاید ما زودتر از آنجا بلند شویم درحالی که اصلاً حق چنین کارهایی را نداشت. شوهرم در برابر تمام آن بیاحترامیها تنها صبر میکرد و توکل بر خدا داشت اما من نمیتوانستم آن همه توهین را بپذیرم. با تمام بیبرقیها و در حالی که بچههایمان زیر نور شمع درس میخواندند و من مواد غذایی را در وان آب نگهداری میکردم آن روزها که همچون لکه سیاهی بر زندگی من سایه انداخته بود به پایان رسید».وی در حالی که کم کم اشک به روی گونههایش جاری میشود و دیگر نمیتواند از لا به لای هقهقهایش صدایش را به گوش برساند، ادامه میدهد: «چند وقت پیش خبر مرگ این همسایه را شنیدیم اما همسرم دیگر نبود که بشنود ظالم هم رفتنی است و باید تمام ظلمهایش را بالاخره در جایی پاسخ دهد».شهناز میگوید: «ما الان تو زندگی دنبال چه هستیم؟ از زمان کودکی، پدرم همیشه میگفت که به دیگران خوبیکن تا نامت به نیکی باقی بماند ولی ما در حال حاضر چه میکنیم به جز اینکه تنها به دنبال منافع مادی خودمان هستیم و حاضریم به خاطر نیازهایمان افراد را زیر پای خود له کنیم غافل از اینکه روزی هم ما باید بمیریم و حساب و کتابیپس بدیم».شهرهایی که خالی از عشقندمحبت به همنوع، انسانیت و تلاش برای رسیدن به معنای واقعی انسانی را برخی از شهرنشینان فراموش کردهاند که شاید بتوان بخش عمده آن را به گردن شهرهایمان انداخت که در آنها رنگ ایمان با مدرنیته عوض شده و در سیمای آن دست به گریبان طرحهای غربی شدهایم؛ طرحهایی که در آنها داشتههای ملی اسلامیهیچ جایگاهی ندارند و وابستگی رنگ غالب آن را تشکیل میدهد. ساختمانهای شیشهای که تنها ثمره آنها از بین رفتن حریم عفاف و حجابند بخشی از ماجرایی است که در ماندگی فرهنگ خودی را در فرهنگ ناشناخته همسایه به همراه خواهد داشت. امروزه هویت شهری به مثابه حلقههای مفقوده است و شهرها نه تنها بر پایه اصالت خود بلكه بر پایه تقلیدهای بدون اندیشه از مظاهر غربی و الگوهای مدرن در حال شكلگیری و گسترشند. از دیگر سو رواج روزافزون فرهنگ غرب به دلیل احاطه جامعه توسط ابزارهای تكنولوژی كه باعث هجوم گسترده الگوها و فرهنگ ناآشنای غربی گردیده باعث زدودن ابعاد هویتی از ذهن افراد جامعه شده است و همین امر و مجموعه عوامل فوق موجب شده تا ما هم در عمر پیش روی خود خویشتن را گم كنیم؛ به عبارتی خود را در دیگری جستوجو كنیم. به این ترتیب میتوان نتیجه گرفت كه یك انفصال آشكار در فرهنگ ایجاد شده است. چگونه میتوان فرهنگ مرگ را آموخت تا زمانی که برای رسیدن به قبرستان باید چند ساعت وقت گذاشت، وقتی هم به قبرستان میرسی تنها منظری از شهر دود گرفته را به نظاره مینشینی که گویی با مرگ فرسنگها فاصله گرفته است. مدیران مرگ ندارند؟فقط نگاه میکند و برای از دست رفتهاش فاتحه میخواند. یاسر بر این باور است «تا زمانی که زندهای باید کار نیک کنی وگرنه به محض اینکه بمیری دیگر کسی بعد از چهلم یادی از تو نخواهد کرد و تو میمانی و اعمالت».وی میگوید: «هر بار که به غسالخونه میرم کل وجودمو یک نوع ترس از گناه پر میکنه. هر بار با خودم میگم که من نباید فلان کارو کنم یا فلان کارو باید انجام بدم. ولی همش در عرض چند روز فراموش میشه تا اینکه دوباره به سنگ غسالخونه نگاه کنم و یادم بیاد که من بالاخره کجا میخوام برم».یاسر در حالی که از جفای روزگار مینالد، اضافه میکند: «بعضی از مواقع با خودم میگم مدیرها یا اونایی که دستشون به جایی بنده از مرگ نمیترسن که اینطوری به زیر دستاشون جفا میکنن. با خودم میگم این مدیرا مرگ ندارن یا از خدا نمیترسن؟ بعضیهاشون اصلاً جواب سلام آدم رو نمیدن و خیال میکنن که دنیا فقط برای اینها درست شده. حسابشو بکنید وقتی برای یه وام ساده که میخوای از ادارت یا بانک بگیری هزار جور سد جلوت میذارن و اصلاً به این فکر نمیکنن که بابا این جوون شاید مشکل داشته باشه و ما به عنوان مسئول باید مشکل اینها رو بر طرف کنیم چه گناهی رو مرتکب میشن».وی بیان میدارد: «تو خطبه 230 نهج البلاغه اومده که عمل صالح انجام بدین تا عمرتون تموم نشده ولی خیلی از این مدیرا نه تنها عمل صالح نمیدونن چیه بلکه تنها به دنبال فشار آوردن روی افراد تحت نفوذشون هستن و فکر میکنن با سخت گرفتن و ندادن حقوق حقه کارگر یا کارمند میتونن برای خودشون آخرتی دست و پا کنن. الان خیلی از دوستام هستن که هنوز بیمه نشدن با اینکه بچه دارن ولی مدیرمون سریع فامیلاشو میاره سر کار و بیمه براشون رد میکنه. این کجا عدالت است؟ اینها چطور میتونن اون دنیا جوابگو باشن؟».و اما. . . مرگ در کنار ماست اما آن را فقط برای دیگران میبینیم و میخواهیم. شهرنشینی با ما این چنین کرده و ما را از واقعیتی که هر آن با ماست بیخبر ساخته است. شاید روزمرگیها، زیاده خواهیها یا گم شدن در مادیات ما را از دنیای مرگ فاصله داده تا امروز به راحتی هر چه تمام تر به یکدیگر جفا کنیم، حق یکدیگر را بخوریم و در کمال ناجوانمردی نمک بخوریم و نمکدان بشکنیم. شاید لحظههایی تنها در گورستان شهر سپری کردن، حداقل آرامشی باشد تا در سایه آن بتوان در هیاهوی زندگی شهری قدری به خود بیاییم... شاید!