
سال 1313 درشهر «ضیاءآباد» قزوین به دنیا آمد. به كارش علاقه زیادی دارد، اگرچه در 65 سالگی به قول خودش كشف شده است. او اهل قزوین است و تاكنون بیشتر در آثار طنز تلویزیونی حضور داشته است. بازی حلیمه سعیدی در سریال «خوشنشین»ها، «ترش و شیرین»، «متهم گریخت»، «بزنگاه»، «زنبابا» و... از او چهرهای طناز ساخته است. بیشتر مردم او را با نام «سوری خانم» یا «خاله قزی» میشناسند. گذشته از نقشهای این بازیگر، موضوع دیگری بود كه توجه ما را به خود جلب كرد تا با او مصاحبه كنیم. خانم سعیدی، مادر شهید رضا لشكری است و فرزندش را در سال 63 تقدیم میهن و اسلام كرده است. برایمان جالب بود كه گفتوگویی با او داشته باشیم تا بدانیم، وی در كنار نقشهای طنز، چرا تا امروز نقش مادر شهید را در تلویزیون بازی نكرده است. این سؤال مدام در ذهنمان بود تا اینكه با خودش همكلام شدیم.رضا فرزند چندم خانواده بود؟رضا سال 1346 در تهران به دنیا آمد، اسم رضا را عمهاش گذاشت. فرزند سومم بود. در دوران انقلاب 11 ساله بود و نمیتوانست در مبارزات شرکت کند. وقتی جنگ شروع شد، چون سنش برای جبهه رفتن کم بود شناسنامهاش را دستکاری کرد. اسم پسرهایم را گذاشتم جواد و جلال و رضا.
شرایط خانوادهتان در آن زمان از نظر اقتصادی خوب بود؟شرایط زندگیمان متوسط بود. همسرم «حاجعباس» در بازار مشغول کار بود، من هم در خانه کار میکردم. کارهایی مثل خیاطی و بافتنی.
رضا چطور، در تأمین مخارج خانه کمک میکرد؟او نوجوان بود. دوست داشتم که درسش را ادامه دهد نه اینکه کار کند. درسش خوب بود و نمرههای بالا میگرفت. من به دلیل نداشتن وقت، نمیتوانستم به مدرسه برای پیگیری وضعیت درسش بروم ولی معلمها از او راضی بودند. من هم تشویقش میکردم که درسش را بخواند و در آینده وارد شغل باآبرویی شود. میگفتم درس بخوان تا به جایی برسی. تابستانها که از راه میرسید، رضا گاهی پیش پدرش در بازار یا پیش برادرش جواد که در خیاطخانه کار میکرد، میرفت و کمکشان میکرد.
چه شد که تصمیم به رفتن به جبهه گرفت؟او تا کلاس هشتم درس خواند و در کنارش، گاهی برای کمک به برادرش جواد، به خیاطخانه میرفت و کار میکرد. یک روز به ما گفت که میخواهم به جبهه بروم. گفتیم، بمان و درست را ادامه بده، اما گفت که به دستور امام خمینی(ره) باید عمل کند و به جبهه برود. همین شد که رفت. من اصلاً مخالفت نکردم و حتی دستی در کپی شناسنامهاش برد و به من گفت که میخواهم به جبهه بروم. سه تا بچه داشتم که هر سه در جبهه بودند. جواد، رضا و جلال همه یک دوره زمانی جبهه بودند و پدرشان هم در بازار کار میکرد.
برادرانش هم در رفتن رضا به جبهه نقش داشتند؟بله، جلال، برادر بزرگش مدام او را تشویق به این کار میکرد. من برای رفتن به مکه، اسمنویسی کرده بودم که بعد از چهار سال اسمم درآمد. یک روز، رضا در حال گوش دادن به نوار سخنرانی آقای صدوقی بود که به او گفتم، من و پدرت به زودی میخواهیم به مکه برویم. تا آن زمان، به جبهه نرو و بمان. خندید و هیچ چیز نگفت. لحظاتی بعد، برادرش جلال که جبهه بود، به خانه برگشت. رضا قرار بود فردای آن روز به جبهه برود، اما جلال با گفتن یک جمله، کاری کرد که او همان موقع حاضر شود و به جبهه برود. جلال به او گفت که چرا نشستهای، امام گفته که یارانش در جبهه تنها هستند. پاشو برو. همین شد که رضا تحت تأثیر این حرف قرار گرفت و رفت.
زمانی که رضا جبهه بود، برایتان نامه مینوشت یا تلفن میزد؟رضا و جلال و برادرش هر ماه به مرخصی میآمدند، نه نامه مینوشتند و نه زنگ میزدند چون آن زمان ما تلفن نداشتیم.
از حال و هوای آن روزها بگویید. آیا از همسایههایتان بودند کسانی که فرزندشان شهید شود؟بله، جنوب شهر خیلی شهید دارد. ما از سال 42 در علیآباد زندگی میکنیم. اکثر محله ما را میشناسند و ما قدیمی هستیم. کوچه ما هفت، هشت شهید داده است. در آن زمان، وقتی شهیدی را تشییع میکردند، من به بهشتزهرا(س) میرفتم. ما در کوچهای زندگی میکنیم که خانواده شهیدان دستواره در آن زندگی میکردند. شهید محمدرضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 بود که سال 65 شهید شد. دوتا از برادرانش و دامادشان هم شهید شدند. به بهشتزهرا(س) میرفتم. من بسیجی بودم. در حال حاضر وقتی به مسجد علی ابن ابیطالب(ع) علیآباد میرویم، عکس شهدای زیادی را در آنجا میبینیم. علیآباد محله شهیدپرور است.
این باعث نمیشد که مانع رفتن فرزندانتان به جبهه شوید؟نه اصلاً، من اعتقاد داشتم که بچههایم باید سهمی از حراست از خاک کشورمان را بر عهده داشته باشند. در آن زمان، یکبار، جلال در جبهه مجروح شده بود که او را به بیمارستان بردند و تحت درمان بود. یکبار هم رضا مجروح شد، اما چون خانوادهمان به حرفهای امام خمینی(ره) ایمان داشتند، مانع رفتن آنها نمیشدم.
از آخرین خداحافظی رضا بگویید.آخرین خداحافظیاش، همان موقعی بود که به او گفتم، به جبهه نرو و بگذار ما به مکه برویم و بعد از برگشتنمان برو، اما قبول نکرد. او به جبهه رفت و بعد از یک هفته، خبر شهادتش را برایمان آوردند. قبل از اینکه این خبر را بشنوم، یک هفته بود که مدام نگرانش بودم. حس غریبی داشتم. آن شب، مدام دلشوره داشتم. ماه رمضان بود. شوهرم رفت مسجد نماز خواند و با دو نفر از همسایههایمان به خانه برگشت و گفت که حاج خانم، رضا در جبهه ترکش خورده است. بغض کردم و گفتم: رضا شهید شده؟! گفت: آره، بغضم، گریه شد و برایش تا توانستم گریستم.
رضا در کجا شهید شد؟او در جبهه تخریبچی بود و سال 63 در کردستان بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.
پیکر رضا را به خانه آوردند؟بله، آن روز همه در حیاط خانهمان جمع شده بودند، اما من در آن لحظه سعی کردم که گریه نکنم تا دشمن خوشحال نشود. به همه گفتم که ما سلاح رضا را زمین نمیگذاریم. اگر بگذارند، خودم هم همراه برادرانش به جبهه میروم و راهش را ادامه میدهم. او را در قطعه 28، ردیف 91 به خاک سپردیم.
بعد از شهادتش، به مکه رفتید؟بله، 40 روز بعد از شهادتش به مکه رفتم و در آنجا مدام به یادش بودم.
تا حالا رضا را در خواب دیدهاید؟تا حالا چند بار او را در خواب دیدهام. یکی دو بار هم در باغ دیدم، یک گوشهای روی تخت نشسته است. در باغ بزرگی بود میخواستم طرفش بروم که بیدار شدم.
چند وقت یکبار سر مزارش میروید؟من اکثر پنجشنبهها به مزارش میروم اما اگر سرم شلوغ باشد، نمیتوانم بروم. اوایل برایش سالگرد میگرفتیم اما بعدها به دلیل مشغلههای کاری، کمتر موفق به این کار میشدیم، در سالگردش به مزارش میرویم، آبی روی مزارش میریزیم و فاتحهای میخوانیم و یادی از روزهای حیاتش میکنیم.
فکر میکنید فرق مادر شهید بودن با مادرهای دیگر در چیست؟هر انسان مسلمانی، باید تقوایش را حفظ کند و به فکر اسلام باشد. ما مادران شهید، بیشتر به فکر ادامه دادن راه پسرانمان هستیم. دوست داریم که همان عقاید سالهای پیش الان زنده بماند و آن چیزی نیست جز سربلندی و احترام به ارزشهای اسلامی. حجاب یک نمونه بارز است. فرزندان ما به جبهه رفتند و شهید شدند تا نشان دهند که حامی اسلامند و شایسته است که راهشان همچنان ادامه پیدا کند.
شما که مادر شهید هستید و در تلویزیون نقش بازی میکنید، به جز نقش طنز، به شما پیشنهاد بازی در نقش مادر شهید دادهاند؟تا به امروز در نقشهایم نقش مادر شهید را بازی نکردهام، چون پیشنهادی نداشتهام، اما خیلی این نقش را دوست دارم، چون نقشی احساسی است و فکر میکنم که میتوانم از پس آن بربیایم. در حال حاضر، بیشتر به من نقشهای طنز پیشنهاد داده میشود.
به عنوان یک بازیگر و مادر شهید، فیلمهای تلویزیونی با موضوع دفاع مقدس را چگونه ارزیابی میکنید؟اوقات بیکاری، فیلم نگاه میکنم. در زمان جنگ، وقتی شهیدی را به محلهمان میآوردند، مدام اشک میریختم و گریه میکردم. الان که فیلمها را میبینم، آن روزها برایم زنده میشود. معتقدم که این فیلمها باید احساسی و آموزنده ساخته شود تا بیشترین تأثیر را روی مردم بگذارد. باید به گونهای باشد که نسلهای امروزی که در این دوره زندگی میکنند، حس کنند که در آن روزها با چه مشکلاتی دست به گریبان بودهایم.
این فیلمها باید چگونه باشد که شما به عنوان مادر شهید آن را بپسندید؟فیلمهایی با موضوع شهدا باید خوب و واقعی باشد. شهدا کسانی هستند که جانشان را کف دستانشان گذاشتند و به جبهه رفتند و شهید شدند. کسی که میخواهد از شهدا فیلم بسازد، باید طوری این فیلم را بسازد که تأثیرگذاری زیادی داشته باشد. همانطور که اگر زینب(س) نبود، کربلا هم نبود. اگر شهدا نبودند، ایران هم نبود. اگر قدر شهدا را ندانیم، در هر دو دنیا گرفتار میشویم. باید قدر شهدا را بدانیم.
رفتار مردم با شما چگونه است؟رفتار مردم و اهالی محله با من خوب است و گاهی که در بهشتزهرا(س) مرا میبینند، میگویند که خدا پسرت را بیامرزد. بعضیها که نمیدانند، وقتی از این موضوع مطلع میشوند، تعجب میکنند. گاهی که فیلمهایم از تلویزیون پخش میشود، مردم و همسایههایمان محبت و لطفشان به من دو چندان میشود و بعضی از تکیهکلامهایم را مدام به خنده به من میگویند. بنده هم مردم کشورمان را دوست دارم و خوشحال کردن آنها با نقشهایم بزرگترین آرزویم است.
فکر میکنید، مسئولیت شما نسبت به مردم با توجه به اینکه مادر شهید و بازیگر هستید، چیست؟قطعاً مسئولیت ما به عنوان خانواده شهید سنگینتر است. بعد از امام حسین(ع)، زینب(س) بود که کربلا را زنده کرد. ما هم باید از ایثارگریهای فرزندان شهیدمان بگوییم. کسانی که رفتند تا ایران باشد. ما باید با گفتن حرف از آن روزها، لحظات دفاع مقدس را زنده نگه داریم. همین...
در پایان اگر خاطرهای از رضا دارید، برایمان بگویید.رضا بچه دل پاکی بود. این را فقط من نمیگویم. این را یکی از همسایههایمان میگفت. آقا مسعود، لولهکش محلهمان بود. او و رضا روزی با هم سوار اتوبوس شده بودند. رضا موقع پیاده شدن بلیت نداشت به راننده بدهد. اما به باجه بلیتفروشی رفت و بلیتی را گرفت و پاره کرد. وقتی آقامسعود به او گفت که چرا این کار را کردی، در جواب گفت که این بیتالمال است و من وظیفهام بود که این کار را انجام بدهم. او به حلال و حرام مالش توجه زیادی داشت. او لیاقت شهادت را داشت و امیدوارم جوانان امروزی ادامهدهنده راهش باشند.