
یک زمانی اینقدر توی تقویمهای ما مناسبت و سالگرد و گرامیداشت و روز ملی فلانی آن یکی فلانی اینجور چیزها گذاشتند که یک ورق سفید و یک روز بی مناسبت هم پیدا نکردیم و قید تقویم را زدیم و گفتیم ولش کن بزنیم توی کار همایش و گردهمایی تا به بهانه این همایش و آن همایش هم که شده یک ناهاری هم مهمان باشیم و چهارتا لوح تقدیر دریافت کنیم و بزنیم کنج دیوار خانه مان تا اگر مردم ندیدند ما کار مهمی انجام بدهیم حداقل مهمان هایمان بگویند: ای آقا، این بابا آدم حسابیه واسه خودش. پس وارد عرصه همایش شدیم، همایش هوای پاک و روز بدون سیگار و تجلیل از زحمت کشان عرصه واردات دستمال کاغذی سه لایه و گردهمایی هنرمندان عرصه پانتومیم رادیویی و برگزاری نمایشگاه هنرهای تجسمی با موضوع هیچ و پوچ و اینقدر همایشهای ما زیاد شده که نمیرسیم یک ناهار یا شام را توی خانه خودمان بخوریم پس گفتیم اصلاً بیاییم بجای اینکه برای یک مشت آدم با یک دنیا مشغله همایش بگذاریم و صرفاً جهت اطلاع، همایشها و بیانیه هایش گزارش و روزی چند بار از رسانههای ملی مان اعلام شود، بیاییم به سراغ زنگ زدن برویم، زنگ هوای پاک و فلسفه و آمادگی برای زلزله و تخم مرغ و بهینه سازی مصرف دخانیات و چگونگی مصرف کارت بنزین و اصلاً چه میدانم زنگ آشنایی با فواید بادمجان و برویم بیکار سخنرانی شنیده و کلی هم عکس یادگاری بیندازیم و اصلاً چه کار خیری بهتر از اینکه 20 دقیقه از زنگ بچهها رها شود تا بلکه معلم وقت کم بیاورد و از بچهها امتحان نگیرد،هر چند که قرار نبود این طرح هم مثل پول نگرفتن مدارس یک طرح همگانی باشد و فقط چهار تا از وزرا یا وکلا یا معاونان میخواستند بروند و این زنگ را بزنند و صدا و سیما هم که خوراک گزارش گرفتن است و نصف وقت اخبار جور میشد و بقیه مدارس طبق معمول خود مختاری داشتند و معلم و معاون و مدیر و مشاور و سرایدار هر جور عشقشان میکشید برای ما برنامه ریزی میکردند.
گذشت و دیدیم از این کارهای فرهنگی چیزی به ما نمیرسد انگار اصلاً قرار نیست کاری انجام بشود پس به دنیا خندیدیم و دلمان راخوش کردیم که با ثبت ملی چادر مشکل حجاب حل شده و با ارائه مدل موی ایرانی هم پسران جوان هیچ کمبودی ندارند و با زدن زنگ فلسفه از گفتن فلسفه این کارها بیخبر ماندیم ، پس بگذار با قلم درد دل کنیم که نه عکس یادگاری میاندازد و نه همایشی برگزار میکند و نه اصلاً زنگ قلم داریم و نه هیچ وقت ثبت ملی میشود.
توی شهر قدم زدم و خواستم از کار بگویم که دیدم همه میگویند، حداقل مدرک فوق لیسانس با سابقه کار پس گفتم:من که تا فوق لیسانس بگیرم پیر شدم و آرزوهایم قدیمی شده و نه سابقه کار دارم و تمام سابقه ام بیکاری است پس باید قید نوشتن از کار را بزنم و از بیکاری بگویم پس کار را ولش کن نقطه سر خط.
بیکار بودم و در خیابان میچرخیدم که دیدم قصه بیکاری قصه همه جوانان است و یکی با فیلمهایی که ملت دوست ما! میسازد و با کیفیتی در حد مدالهای چین در بازیهای آسیایی برای ما میفرستد خودش را سرگرم میکند و یکی هم توی گیم نت اینقدر بازی میکند تا یادش برود دنیا او را به بازی گرفته است و یکی هم که با رفیقش به کافی شاپ میرود و به خیال خودش زندگی میکند و ما هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستیم و داریم دنبال کلیدی میگردیم تا در خانهمان را قفل کنیم و برسیم سر کوچه که اسم آن کلید فرهنگ است.پس گفتم: بیکاری که رمانی بسی ناتمام است و بزنم در کار نوشتن از فرهنگ پس اصلاً بیکاری را ولش کن نقطه سر خط.
کتاب ادبیات را باز کردم و دیدم معلممان از واژه سگالیدن و خلیدن و صعوه گرفته تا نثر بینابین درس بردار کردن حسنک از تاریخ بیهقی برای ما معنی کرده و تنها چیزی که برای ما معنی نشده است فرهنگ است. پس رفتم سر کوچه یک روزنامه خریدم به جای صفحه حوادث و ورزشی و جدول صفحه فرهنگی را باز کردم، جای شما خالی که انگار این صفحه اصلاً درست شده بود برای تبلیغ و نصف صفحه خانهای شده بود برای فرم استخدام شرکت سر کوچه ما، مطلبی نداشت ولی دیدم اخبار فرهنگی یا از سینما میگوید یا برگزاری نمایشگاه کتاب خردسالان و نوزادان پس رفتم دنبال سینما و دیدم این که سینما نیست بازار معامله است که من 2 هزار تومان بدهم و چند نفر دو ساعت سر من را گرم کنند و آخر هم نه مفهومی به من برسد و نه لبخندی که بخواهد ماندگار باشد. پس رفتم سراغ بازار کتاب که دیدم مایی که اینقدر زنگ فلسفه میگذاریم یک کتاب فلسفی توی کتاب فروشیهایمان نیست و همه کتاب فروشیهای ما شده کتاب تست و سؤالات امتحان نهایی و کتاب smsهای عاشقانه،پس رفتم دنبال sms و گفتم: بگذار از sms ببخشید فارسیام نمیآید شما بهش چی میگید؟ آها، پیامک بگویم پس فرهنگ را ولش کن نقطه سر خط.
پیامک هم برای خودش ماجرایی دارد و ما اصلاً اینقدر سرگرم sms بازی میشویم که یادمان میرود کلی آدم از راه همین پیامکهای ما نون و آب در میآورند و شکم زن و بچه شان را سیر میکنند و 64 بازی جام جهانی پخش شد و ما 64 بار sms زدیم، ولی نه برنده شدیم و نه پیش بینی مان به دردمان خورد و خیلی زود اشکهای وداع مارادونا را دیدیم ولی باز هم دست از sms برنداشتیم و تا پای فینال sms زدیم و آخر هم جام آن نشد که ما میخواستیم اصلاً به ما چه چند نفر میخواهند از sms بازیهای ما دخل و خرجشان را به دست بیاورند به فوتبال بچسب که با آن زندگی میکنیم پس sms را ولش کن نقطه سر خط.
تازه میفهمم که همان بهتر است ما همایش بگذاریم و تقویممان را پر از مناسبت کنیم و زنگ فلانی و دوستش را بگذاریم و از اینجور کارها چون اگر بخواهیم به این گرفتاریها فکر کنیم یک دفعه میبینیم یک نقطه میآید سر خط و زندگی ما هم نقطه سر خط میشود.