کد خبر: 432174
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۱
داستان پلیسی-ماجراهای کارآگاه متین
محمدرضا خدامی |سرگرد متین همیشه با پیاده‌روی طولانی مشکل داشت حالا چه برسد به این سربالایی تند اما ستوان امیری مثل فشنگ می‌رفت و هر چند دقیقه می‌ایستاد تا رئیس هم به او برسد. هیچ‌کدام از دو مأمور تا به حال به جنگل شیان نیامده بودند و شاید اگر جنازه‌ای آنجا پیدا نمی‌شد تا آخر عمر هم گذرشان به این منطقه نمی‌افتاد. بالاخره رسیدند. مقتول مردی حدوداً 40 ساله بود، متأهل، منضبط و سختکوش. کارآگاه چه طور چنین صفت‌هایی را به مقتول نسبت می‌داد؟ستوان‌ترجیح داد یک بار برای همیشه این سؤال را بپرسد و فوت و فن کار را یاد بگیرد. متین لحن شرلوک هلمز را به خودش گرفت و جواب داد:قدرت استنتاج. 40 سالش است اما هنوز حلقه ازدواج دارد، حلقه نو هم نیست، پس خیلی منظم است از لباس‌هایش هم می‌شود؛ این را فهمید. دستانش را هم که نگاه کنی می‌فهمی چرا می‌گویم سختکوش بود. ستوان سکوت کرد. حرف حساب، جواب نداشت آنها جیب‌های مقتول را گشتند. هیچ خبری از کارت شناسایی نبود اما افشای هویتش آنقدرها هم مشکل‌ساز نمی‌شد؛ مردی که تا آن سن هنوز حلقه ازدواجش را گم نکرده قطعاً خانواده منسجمی دارد و آنها اعلام مفقودی خواهند کرد چه بسی تا به حال این کار را انجام داده باشند. کارآگاه در محل قتل کار زیادی برای انجام دادن نداشت. او فقط فهمیده بود مقتول را خفه کرده‌اند. آنها به اداره که برگشتند امیری دنبال پرونده فقدانی‌ها رفت و همین‌که عکس «حشمت جاوه‌ای»را دید او را شناخت. خودش بود، مقتول. چهار ساعت بعد همسر و پسر بزرگ حشمت بهت‌زده در اتاق متین رو به روی او نشسته بودند‌. آنها به پزشکی قانونی رفته و جنازه را شناسایی کرده بودند. گریه و فغان‌های اولیه‌شان هم تمام شده و حالا در گیجی و ابهام بودند. انگار که پاهایشان روی زمین نباشد یا نفهمند دور و برشان چه خبر است. کارآگاه مجبور بود بعضی سؤالات را دو یا حتی سه بار تکرار کند، تازه باز هم جواب درستی گیرش نمی‌آمد. او فقط همین‌قدر فهمید که حشمت قصد داشت خانه‌ای را بخرد. او سه روز قبل –روز شنبه- به بانک رفته بود تا 30 میلیون تومانی را که دسترنج یک عمرش بود، بگیرد و بعد از ظهر خانه را قولنامه کند ولی همان روز ناپدید شد. متین حالا می‌دانست قاتل به طمع پول‌های حشمت این جنایت را انجام داده اما او را چه طور شناسایی کرده، کجا کشته و جنازه را چگونه به شیان برده بود؟ساعت 4 بعد‌از ظهر بود و بانک‌ها تعطیل. سرگرد فعلاً کاری برای انجام دادن نداشت. او باید تا فردا صبر می‌کرد و سری به بانک حشمت می‌زد تا شاید آنجا سرنخی پیدا کند. متین روز بعد امیری را با خودش به بانک نبرد. او را دنبال نظریه پزشکی قانونی فرستاد تا زودتر به نتیجه برسند. رئیس بانک آدم‌بدعنقی بود اما با سرگرد خوب راه آمد؛ نه او و نه مسئول باجه دریافت و پرداخت حشمت را نمی‌شناختند اما یادشان بود آن روز عکاس روزنامه جوان با معرفی روابط عمومی به شعبه آمده و حسابی عکاسی کرده بود. رئیس بانک، اسم عکاس را به سرگرد داد و کارآگاه از همانجا یک راست به روزنامه رفت تا ببیند از آن عکس‌ها چیزی به دست می‌آید یا نه. او نیم ساعتی منتظر ماند تا عکاس جوان بالاخره به دفتر آمد و وقتی شنید چه شده است در حالی که کمی گیج شده بود، با کمال میل عکس‌هایش را نشان سرگرد داد. خوشبختانه او بیرون شعبه هم چند فریمی گرفته بود. یکی از عکس‌ها توجه کارآگاه را جلب کرد. حشمت داشت سوار یک تاکسی می‌شد از آن پیکان نارنجی‌های قدیمی. عکس بعدی باز هم همان تاکسی بود البته از پشت. تصویر جلوتر رفت و کارآگاه شماره پلاک تاکسی را بالاخره خواند. آن را در دفترچه‌اش یادداشت کرد و بعد از کلی تشکر از عکاس روزنامه و همکارانش به اداره برگشت. ستوان زودتر از او رسیده بود. بدون اینکه منتظر سؤالی از رئیس‌اش بماند، خودش همه چیز را تعریف کرد:«در خونش دارو پیدا کرده‌اند، دیازپام‌. احتمالاً اول بیهوشش کرده و بعد کارش را ساخته‌اند. با چیزی مثل دستمال پارچه ای آنقدر بینی و دهانش را فشار داده‌اند که تمام کرده. هیچ خراش و زخمی هم روی جسد نبود. کاملاً غافلگیر شده. شاید طرف آشنا بوده.»شایدکارآگاه این را گفت و بعد شماره پلاک تاکسی را به ستوان داد تا آن را ردیابی کند. این یکی از آسان‌ترین کارهایی بود که امیری تقریباً در هر پرونده ای انجام می‌داد این بار هم یک ساعت نشده آدرس خانه صاحب تاکسی را دست متین داد. اسمش حسین تابنده است. 63 سال دارد و سابقه‌اش پاک پاک است. ستوان هنوز ارتباط راننده تاکسی با این قتل را نفهمیده بود. متین هم جوابش را نداد تا اینکه دو نفری سراغ حسین رفتند. مرد مسن‌تر از سنش نشان می‌داد. چشمانش کم سو بود و موهایش کاملاً سفید‌. بازنشسته شرکت آب بود و از همان قدیم این تاکسی را داشت اما با آن کار نمی‌کرد تا اینکه از دو سال قبل که خانه نشین شد، تصمیم گرفت آب باریکه ای برای خودش دست و پا کند. او عکس حشمت را چند مرتبه جلوی چشمش عقب و جلو برد اما پیرتر و شکسته‌تر از آن بود که حافظه‌اش برای خاطره مسافران جا داشته باشد. کارآگاه راهنمایی‌اش کرد و گفت: «این بابایی را که می‌گویم شنبه ساعت دو در میدان عماد مغنیه رو به روی بانک صادرات سوارش کردی، دربست گرفته بود. البته حدس می‌زنم.» حسین با‌تردید پرسید:«ساعت دو؟» درست شنیده بود اما این امکان نداشت. اینکه مدت‌ها بود مسیرش به آن طرف نیفتاده بود به کنار، او هیچ وقت آن ساعت روز کار نمی‌کرد. صبح‌ها ساعت 6 از خانه می‌زد بیرون و رأس یک در خانه بود. شیفت دومش هم از 4 بعد از ظهر شروع می‌شد تا 8 شب: «زود خسته می‌شوم. طاقت گرسنگی هم ندارم. پیری است و هزار درد.»هر چه کارآگاه اصرار کرد، حسین مصرانه‌تر روی حرفش ایستاد تا اینکه بالاخره متین عکسی را که جلوی بانک از ماشینش گرفته بودند، نشانش دادند. مرد باز هم عکس را جلو و عقب برد: «درست است ماشین خودم است اما من آنجا نبودم این را همه همسایه‌ها و اهالی محل می‌دانند من همیشه ساعت یک خانه هستم، می‌توانید بپرسید. »همه همسایه‌ها می‌دانند؟فکری در ذهن کارآگاه جرقه زد. اگر یکی از همسایه‌ها با اطلاع از برنامه منظم حسین، ماشین او را برداشته و قتل را انجام داده باشد، چه؟به هر حال به این پیرمرد نمی‌خورد قاتل باشد نه زورش می‌رسید و نه از آن آدم‌هایی بود که مال حرام از گلویش پایین برود. در مسیر که دنبال خانه‌اش می‌گشتند، تقریباً همه او را می‌شناختند. آدم معتبری بود و اهل نماز و مسجد. کارآگاه با صدایی آهسته به راننده تاکسی گفت چه فکری به سرش زده است و به حسین تأکید کرد، کسی نباید از ماجرا بویی ببرد تا او بتواند مخفیانه به تحقیقاتش ادامه بدهد: «شما مثل هر روز رفتار کن اما وقتی خانه هستی یک چشمت هم به تاکسی باشد بقیه کارها را ما انجام می‌دهیم. کار ستوان درآمده بود. او باید دوره می‌افتاد در محل و اسم هر چه خلافکار بود، در می‌آورد.» این کار سه روز وقت امیری را گرفت و بالاخره او دو اسم به کارآگاه داد: «بهداد مشیری و خسرو حکیم زاده. اولی سابقه سرقت دارد و دومی هم معتاد است اما خانواده حشمت هیچ کدامشان را نمی‌شناسند و تقریباً مطمئن هستند مقتول با چنین آدم هایی مراوده نداشت.»قسمت دوم حرف‌های امیری برای سرگرد زیاد اهمیت نداشت. او فقط می‌خواست همان دو نفر زیر نظر گرفته شوند. ستوان این کار را هم کم و بیش انجام داده و دست پر بود:«خسرو می‌خواهد خانه‌اش را عوض کند. یک آپارتمان دیده در خیابان پلیس. 100 متر است‌. رهن کامل کرده. پولی که داده تقریباً سه برابر خانه الانش است. تازه کار و بار درست و حسابی هم ندارد. یک مدت در موتورسازی کار می‌کرد ولی سه ماهی می‌شود که ول می‌چرخد.»خسرو همه مشخصات یک قاتل را داشت و کارآگاه بدش نمی‌آمد او را استنطاق کند. مرد از آن معتادهای تابلویی بود که از 100 متری می‌شد حدس زد چه کاره است اما خودش می‌گفت‌ترک کرده است. او در اتاق بازجویی مثل موشی در یک مارپیچ، پیچ در پیچ بود، سردرگم و مضطرب. - دو ماهی می‌شود که در‌ترک هستم پول پیش خانه هم ارثیه پدر زنم است، زنم گفت اگر قول بدهم‌ترک کنم همه پول را به من می‌دهد. باز هم کمی از ارثیه مانده می‌خواهم فلافل فروشی راه بیندازم. خسرو راست می‌گفت او برای زمان قتل هم شاهد داشت: «شنبه ساعت یک، وقت دکتر داشتم برای‌ترک. پیش روانپزشک می‌روم می‌توانید بروید بپرسید.» ستوان این کار را تلفنی انجام داد و منشی مرکز‌ ترک اعتیاد حرف خسرو را تأیید کرد. او همان روز آزاد شد حالا فقط مانده بود بهداد که او هم زمان قتل در کفاشی محل معرکه گرفته بود و بیشتر از 10 شاهد داشت. کارآگاه یک بار دیگر به خانه اول برگشته بود. او می‌دانست کسی که تاکسی حسین را برداشته و سر ساعت برگردانده حتماً کلید داشته اما حسین می‌گفت تاکسی‌اش فقط یک سوئیچ دارد که آن هم همیشه در جیب کتش است. چه کسی می‌توانست کلید را مخفیانه بردارد و از آن نمونه یدک بسازد؟حسین اول برای این سؤال جوابی نداشت اما چند ساعت بعد از گفت و گوی تلفنی با متین دوباره به او تلفن زد:«رفتم از کلیدسازی محل پرسیدم. شاگرد آرایشگر محلمان دو هفته قبل از سوئیچ های یک پیکان نمونه یدک ساخته است.»سرگرد نمی‌دانست این کارآگاه بازی راننده تاکسی تا چه حد می‌تواند حلال مشکلات باشد؛ اینکه یکی کلید یدک بسازد چیزی را ثابت نمی‌کند ضمن اینکه از کجا معلوم دزد تاکسی به کلید سازی همان محل رفته باشد. به هر حال بد نبود در این باره تحقیق شود و این بار هم وظیفه به دوش ستوان افتاد. او وقتی سر و گوش آب داد، فهمید سامان، همان شاگرد آرایشگاه، گفته کلید برای ماشین پدرش است اما پدر او اصلاً پیکان ندارد. اولین مدرک علیه سامان به دست آمد دلیل دیگری که او را در مظان اتهام قرار می‌داد، این بود که آرایشگاه همیشه از یک تا چهار تعطیل بود و او فرصت کافی برای اجرای نقشه‌اش داشت البته باز هم مدارک برای محکوم کردن سامان کم بود تا اینکه بالاخره او خودش دم به تله داد. حسین که به سفارش کارآگاه هر نیم ساعت یک بار یواشکی نگاهی به کوچه می‌انداخت تا ببیند تاکسی سر جایش هست یا نه، 10 روز بعد از قتل با سرگرد تماس گرفت. ساعت یک و 20 دقیقه بود:«ماشینم نیست». متین، ستوان و چند نفر دیگر سریع خود را به آنجا رساندند و کشیک دادند. ساعت 3 بود که تاکسی داخل کوچه پیچید و راننده جلوی در خانه حسین پارک کرد. همین که پیاده شد خودش را در محاصره دید. فرار بی فایده بود و خیلی زود به تله افتاد و یک ساعت بعد در اداره آگاهی به همه چیز اعتراف کرد: «خیلی وقت بود که می‌دانستم حسین ظهرها با تاکسی کار ندارد یک روز که به آرایشگاه آمد، یواشکی کلید را از جیب کتش برداشتم و یدکش را ساختم. از آن به بعد هر وقت فرصت پیش می‌آمد، سوار می‌شدم. دو روز اول فقط با آن مسافرکشی کردم اما بعد به سرم زد، دزدی کنم چون همه به تاکسی اعتماد دارند خیلی راحت می‌شد این کار را کرد. برای همین آبمیوه مسموم درست کردم و حشمت اتفاقاً اولین کسی بود که به تورم خورد.
از لا به لای حرف‌هایش فهمیدم پول زیادی دارد، برای همین آبمیوه را به او تعارف کردم. تقریباً بیهوش شده بود اما پیش خودم گفتم اگر به هوش بیاید و مشخصات من و تاکسی را بدهد، ممکن است دستگیر شوم چون همه محل مرا می‌شناسند. برای همین هم کشتمش و جنازه را به شیان بردم. »این معما هم حل شده بود و کارآگاه افسوس می‌خورد که چرا جوانی مثل سامان باید به خاطر زیاده خواهی، جان یک نفر دیگر را بگیرد و با زندگی خودش هم این طور بازی کند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار