کد خبر: 432168
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۲
گزارشی از یک شغل فراموش شده
قرار بود با حسین رجبیان که فیلمساز است و دستی هم در مستند‌سازی دارد، برای شب یلدا یک مستند سفارشی بسازیم از استاد کاران فراموش شده تهران، حلاج و نجار و قفل‌ساز. از همه اینها فقط سر «اوس محمود حلاج» توافق کردیم که من از بچگی می‌شناختمش و صدای ساز نه چندان کوک دو متری‌اش همیشه مرا یاد بوی آجر خطایی‌های نم زده دم غروب، انار دان کرده با گلپر و بوی گس خرمالوهایی می‌انداخت که برای سرکه انداختن روی هم کنار حیاط مصفای عزیز سلطان، خاله قجر زاده مادرم تلنبار شده بود و همیشه خدا نصفش کپک می‌زد بس که دختر خاله‌های مادرم سر همراهی با مادرشان را نداشتند و سرکه انداختن خانگی را دون شأن می‌دانستند (البته بگویم یکیشان نوه داشت و بچه‌های آن دوتای دیگر از من چند سالی بزرگ‌تر بودند) و همیشه با کمی پشت چشم نازک کردن و گلایه دار، زیر لب غر می‌زدند، اما هرگز ندیدم کسی جلوی عزیزسلطان پا دراز کند چه برسد به زبان درازی، نه اینکه غضب داشته باشد و بچزاند، نه یک جور احترام همراه با خاطرخواهی در همه نسبت به او بود حتی در خود من، حالا که سال‌ها گذشته. اوس محمود. . . اوس محمود را این شکلی یادم است: «بلند قد و خمیده، گوش‌ها بل، ته لهجه کاشی که ترکی را که من هم نمی‌فهمیدم به تصدیق پدرم سلیس صحبت می‌کرد و این از حسن همنشین سلطان خانوم همسرش بود» شرح جالبی داشتند این دو، نسب «سلطان خانوم» از ترک‌های میانه بودند و موقع حمله متفقین مادرش که بیوه شده بوده می‌آیند قم نزد قوم و خویششان مجاور می‌شوند و اوس محمود دخترک را می‌بیند و همین قدر همیشه تعریف می‌کرد آن هم با آب دهن فراوانی که انگار همین الان سلطان خانوم آبله روی قد کوتاه را که همیشه خدا دست‌هایش سبز و ناخن هایش حنایی بود، دیده است. حسین نیامد، رفت دهات ساری لوکیشن ببیند برای یک فیلم که انگار برای سازمان جنگل‌ها قرار بود کار کند. از مترو حسن آباد به هول دیر شدن در یک پنج‌شنبه نیمه‌تعطیل بیرون زدم سوار پیکان دولوکس نارنجی رنگ و رو رفته‌ای شدم که معلوم نبود کی آخرین معاینه فنی را برای تمدید دفترچه تاکسی گرفته است. رادیو روشن بود، یکی از این مجری‌های عزیز که انگار از همه جا و به خصوص آلودگی هوای این روزهای تهران بی‌خبر بود، از لزوم ورزش می‌گفت و مدام تکرار می‌کرد:«نفس عمیق و ورزش صبحگاهی در فضای سبز پارک‌ها عمر آدمی را بلند می‌کند» و چه و چه. حالا برنامه ضبط شده بود یا مجری از خارج آمده بود خدا می‌داند!تاکسی دولوکس نارنجی رنگ و رو رفته و پیرمرد راننده‌اش به اصطلاح بچه‌های مشتی جنوب شهر، خسته بود. تا ظهر فقط حرص می‌خوردم که چرا تا حالا امثال این پیرمرد و تاکسی‌اش را بازنشست نکرده‌اند که برود پی کنج عافیت‌نشینی پیری. در این هوای لبه تیغ تهران که هر تنفس اضافه از مرز اضطرار به سمت فاجعه هلش می‌دهد، هنوز مینی‌بوس‌های دیزلی هم دارند کار می‌کنند، پس خیلی به پیرمرد و بوی بنزین دلنشین پیچیده در درون ماشینش حرجی نیست. مهدی موش و هوس مسقطی!سر مهدی موش (خیابان مهدی خانی فعلی؛ مهدی یک کله پز بوده که رضاشاه اسم مهدی موش را بر وی نهاده) یک بستنی فروشی دو دهنه آبرومند است که شیرین 100 نفر می‌توانند گوش تا گوش بنشینند و بستنی و مسقطی و فالوده نوش جان کنند. با دیدن هوای گرفته بستنی فروشی، پیرمردی که بستنی را به جای خوردن مز مزه می‌کرد (اینقدر که یک مایع زرد رنگ چسبناک فقط در کاسه مانده بود)، جوانک ژنده پوشی که از همراه داشتن دستکش‌های بافتنی و موتوری که روی یک جک دم مغازه رها شده بود و برخورد سرد پسرک پشت دخل، حسی به من می‌گفت، اینجا غریبه‌ای خیلی خودت را سربار نکن. مسقطی کاسه‌ای 100 تومن چند سال پیش هم که حالا جایش را به خوردنی ژله مانند لزج کاسه‌ای 500 تومن داده بود انگار همین را به اصرار می‌گفت:«دنبال رنگی از زعفران، طعم گلاب و مزه‌های قدیمی نباش» از فالوده‌ای که زدم بیرون به سرم زد یک لحظه برگردم و زیر ظرف را بخوانم مبادا نوشته باشد «ساخت چین.»داخل مهدی خانی (مهدی موش سابق) به عادت چند سال پیش به غریزه اعتماد کردم و رفتم سمت همان راهی که آخرین بار 10 سال پیش با پدرم، برای مرگ «آقای ناظم» آمدیم، شوهر مرحوم، بلند بالا و ترشروی عزیزسلطان. «آقای ناظم» بود که اولین‌بار «اوس محمود و سلطان خانوم» را ته خانه حیاط دارش توی یک اتاق سه دری جاداده بود.از کوچه محمدیان (صفای سابق) پیچیدم سمت بازارچه نایب آقا، به هوسی بچه‌گانه کمی سر چرخاندم در پس کوچه‌هایی که هرچند یکبار خیلی دیر و خیلی دور از آن رد شده بودم، اما انگار کلاً جای غریبه‌ای بود. دنبال رنگ قرمز و قهوه‌ای آجر قزاقی‌های قدیمی بودم، چشمم که آرام نگرفت هیچ، چیزی درونم مثل یک وهم غریب، از اتفاق هولناک قریب الوقوعی که می‌دانی می‌افتد، اما چرایش را و کجایش را نمی‌دانی پایین ریخت. کوچه به قدری خلوت و بی‌رونق است که انگار جزو فراموش شده‌ای از هیاهوی این شهر کلان است. زیر بازارچه «طاق چوبی» سر گذر بلورسازی فقط یک چیز قدیمی بجز «طاقی» دوره قاجار باقی مانده است، یک سقاخانه که پیشینه‌اش حداقل به اندازه خاطرات من از 10 سالگی ام قدمت دارد، والا اهالی محل و کسبه که انگار کلاً غریب بودند و کسی چیزی یادش نمی‌آمد. دست‌های خالی و دل سرگردانپشت در خانه عزیز سلطان که رسیدم پیچ امین الدوله آویزان تا جلوی در خانه و خاکروبه لای در سواره رو می‌گفت بی‌خود آمده‌ای کسی اینجا نیست. سه بار گرفتم، دوبار رفت روی پیغامگیر و دفعه سوم مادرم گوشی را که برداشت فاصله 400 کیلومتری ما شد یک متر- مامان عزیز کجاست- عزیز کیه؟- بابا خالجان دیگه، خاله خودت. درست تا 10شمردم از بس جوابش دیر شد پیش خودم گفتم قطع شد. دستم رفت سمت دکمه قرمز، گفت:«نیست (خیالم راحت شد که هنوز پشت خط است)، رفته خونه اوس رضا شیش ماهه»انگار باید از خیر دیدن خاله مادرم و آدرس اوس محمود می‌گذشتم. به حسین زنگ زدم، صدای آشنای خانم محترمی مدام تکرار می‌کرد:«مشترک مورد نظر در دسترس نیست»شرح گمشدگی استاد حلاجاوس محمود کمان کشی می‌کرد و پنبه را رشته می‌کرد عین پشمک، بعد متکا و تشک عروس و لحاف کرسی می‌دوخت. سلطان خانوم هم نعنا خشک می‌کرد، سبزی پاک می‌کرد، جوان‌تر که بوده ظاهراً جامه داری حمام هم می‌کرده است. چند دندانش طلا بود و بقیه هم که از فرط قلیان‌کشی، سیاه شده بود از 10 تا بیشتر نبود. اوس محمود برای خودما یک لحاف کرسی دوخته بود و چن تا تشک و لحاف و حالا خودش گم شده بود. آدرسی که خاله جان مادرم (عزیزسلطان) داد، یک هشتی بود سر پیچ (شیشه‌گران) نرسیده به (چال حصار) و پشت یک حمام قدیمی که حالا از آن تل خاکی بیشتر نمانده بود و یک لودر بد هیولا مشغول خراب کردن کاخ آرزوهای من بود. اوس محمود هم انگار زیر آن تل خاک با همه خاطراتش دفن شده بود. از دست ما که در رفت آمده بودیم جاودانش کنیم در قاب تصویر و حالا گم شده بود. سیاحتی یک روزه در ترافیک شهریدیر بود دربست گرفتم از دل مهدی خانی زده بودم به دل درخونگاه پیاده انگار نیم ساعت گذشت ولی پنج ساعت شده بود، اشتباه کردم از کنار خیابان ماشین گرفتم، راننده آردی خاکستری شیرین 80 را داشت، (انگار ناف امروز مرا با اقوام از یاد رفته تاریخ بریده‌اند) هر دنده را با هزار اکراه عوض می‌کرد و پدال گاز را مثل جوجه یکروزه‌ها نرم نرم فشار می‌داد. کلافه ام کرد.می‌رفتم سمت خانه پدربزرگ پدری‌ام خیابان اتابک آنطرف میدان خراسان، یادم بود سر کوچه‌شان یک حلاجی بود و عاقله مردی آنجا کمان‌کشی می‌کرد و این را وقتی فهمیده بودم که یکسال پیش برای آخرین بار سری به محله 50 ساله پدری ام زدم. رادیو این یکی هم روشن بود. رادیو «جوان» برنامه‌ای داشت به مناسبت هفته بیمه و مجری زن رادیو با کارشناس برنامه در مورد لزوم بیمه کارگران مشغول صحبت بود، وسط برنامه یک مهمان تلفنی هم اضافه شد، محمدحسین فروزان مهر، معاون سرمایه انسانی و توسعه اشتغال وزارت کار و امور اجتماعی و از لزوم کار آفرینی و مفهوم بیمه و اینکه چرا باید به کارآفرینان اجر نهاد گفت و در نهایت در پاسخ به این سؤال که کارگران مشاغل فراموش شده و زنان خانه‌دار که کارفرمایی ندارند و قوانین رایج در مورد آنها خیلی قابل اجرا نیست، برای مالیات و بیمه چه باید بکنند گفت:«خوشبختانه دولت با ایجاد فرصت‌های شغلی سریع و ارزانقیمت، به قسمتی از تقاضای کار پاسخ گفته است، البته از سوی دیگر، ایجاد فرصت‌های شغلی، از طریق ایجاد بنگاه‌های بزرگ پیگیری می‌شود که این امر، قطعاً مستلزم جذب سرمایه‌گذاری عمده به لحاظ ارزی و ریالی خواهد بود.»خانوم مجری که کارشناسانه سؤال می‌کرد با لحنی که می‌شد اندکی رنجیدگی را از آن دریافت، دوباره گفت:«معاون محترم وزیر میهمان تلفنی ما هستند، جناب آقای فروزان مهر، برای بیمه صاحبان مشاغل خرد و زنان سر پرست خانوار چه اقداماتی انجام شده است ؟». جناب معاون که انگار یا از پافشاری مجری بهت زده بود یا یادش رفت اصل موضوع چیست، من و منی کرد و گفت:«در حوزه بیمه این افراد باید وزارت رفاه پیگیری کند، البته در گذشته هم مشکلاتی به علت نداشتن تعریف مشخص و منطبق بر اصول کار برای این عزیزان در استفاده از بیمه‌های اجتماعی بوده است که امیدواریم در طرح گسترش بیمه‌های اجتماعی همه افراد جامعه تحت پوشش بیمه قرار بگیرند». علیرضا مظهری، رئیس سازمان کار و امور اجتماعی تهران نیز با تأیید سخنان وزین جناب معاون وزیر، پیش‌بینی کرد:«در استان بیش از 50 هزار شغل توسط مشاغل خانگی ایجاد شود» ولی مظهری هم خیلی در مورد بیمه، مزایا یا عاقبت بازنشستگی شاغلان شغل‌هایی که فراموش شده‌اند مثل: شیشه‌گران، ندافان، آیینه و خاتم‌کاران و خیل عظیم پیشه‌ورانی که نه کارفرمایی دارند که به خاطر فرار از مالیات، لیست بیمه را خالی رد کند و نه خودشان سواد و توان بیمه شدن را دارند، چیز دندان‌گیری نگفت. یک ترانه محلی که وسطش صدای سازها شبیه مارش جنگ شد و عذرخواهی پیاپی مجری جای صدای دلنشین خواننده را گرفت، پایان بخش بحث جدی و تأثیرگذار بیمه و مشاغل بود. در همین حین یک چیزی در ذهنم مثل برق جهید: پس چه خوب که بیمه و بازنشستگی برای امثال «اوس محمود» و «سلطان خانوم» معنا نداشت، والا آنها هم مثل خیل بیشمار بازنشستگان شاید پارک نشین بودند و من دنبال یک استادکار دیگر بودم، هرچند الان هم باید دنبال یکی دیگر باشم، اوس محمود که انگار در شلوغی این شهر درندشت گم شده. در افکار جسته گریخته خودم شناور بودم که نفهمیدم چرا و کی سرم مماس پشت صندلی راننده شد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم پیرمرد بیچاره از شدت کهولت یا فرسودگی ترمز، زده به یدک کش پشت نیسان پلیس، که پر از موتورسیکلت‌های توقیفی بود.زدم بیرون از ماشین زمان، بشمار سه ترک هوندای قرمز رنگی بودم که مثل راکب بی‌کاسکتش به شدت درب و داغون بود، جوانک موتور، به تاخت از سر سیروس رفت سمت اتوبان محلاتی، پیچید تو عارف (مخبر) و همین‌طور که پایین می‌رفت یادم افتاد اشتباه آمدم از اینجا به سمت میثم یا اصفهانک راهی نیست، اتوبان امام علی(ع) را که زدند تمام کوچه پس‌کوچه‌ها کور شده. به اکراه پیاده شدم، دم غروب بود و گفتم دیگر نمی‌رسم. کورسوی کمی از چراغی که سر کوچه میثمی تاب می‌خورد شیرم کرد که تا اینجا که آمده‌ام تا ته کوچه را هم گز کنم شاید بود. حلاجان جدید بوی روغن می‌دهند و تسمه پلاسیدهسر پیچ اول از غبار شناور کرک‌های پنبه در هوا که مرا یاد بهار گیلان می‌اندازد همیشه (همان موقعی که سپیدار‌ها (به غلط درختان پنبه) کرک می‌ریزند و برگ‌های دورو سبز و سفیدشان تاب می‌خورد پایین) و بعد رنگ جیغ قرمز و تند آبی متکا‌های 40 سانتی و 60 سانتی که هم از بالشت‌های خانه ما کوچکتر بودند و هم از متکاهای ما بزرگ‌تر، مطمئنم کرد درست آمدم، اما صدای کمان زیبای دومتری (که نمی‌دانم کی اولین بار موسیقی ناموزون اما دلنشینش را شنیدم) نمی‌آمد. صدای یکجور چرخش تسمه و دنده می‌آمد و درون کوهی از پنبه از پشت یه هیکل نحیف پیدا بود که از پشت سرش رنگ و رو رفتگی بند ماسکش و تاسی جابه جای سرش معلوم بود. سلام کردم، نشنید، دوباره سلام‌کردم، این بار برگشت. جاخوردم نه آشنا بود و نه آن عاقله مردی که من دنبالش بودم. با اشاره خشک سر جوابم را داد و وقتی دید نه پا می‌کشم که بروم و نه حرف می‌زنم، دست چرخاند و از بین کوه پنبه رنگ و وارنگی که در کور سوی مغازه قهوه‌ای، کهربایی، فیلی و خلاصه هر رنگی می‌زد الا سفید، کلید را پیدا کرد و صدا به سرعت برق قطع شد، رقص کرک‌های معلق در هوا اما تا چند ثانیه‌ای ادامه داشت. از صدای شیرین کمان حلاجی خبری نبود، صدای چرخ دنده می‌آمد و بوی پنبه با بوی روغن و سیم سوخته مخلوط بود. از حال حسن آقا (که تا آن لحظه فکر می‌کردم اسمش عباس آقاست) پرسیدم گفت:«دست‌هاش آرتروز شده چشماش آب مروارید آورده منم برادرزادشم.» البته اینها را خیلی هم راحت و سر راست نگفت. ماه به سمت غرب می‌رفت و من پیاده به سمت شرق، این هم عاقبت حسن آقا. سر خیابان اصلی سوار ماشین شدم. گوشی یکبند زنگ می‌خورد و قطع می‌شد حرصم گرفت، آمدم فحش و فضیحتی بدهم که صدای حسین آمد. شمال می‌ماند تا آخر هفته. از فیلم شب یلدا هم خبری نبود، با مشتری خارجی‌اش سر یکسری از مسائل کنار نیامده بود. از اول صبح حس می‌کردم گشت و گذارم به جای خوبی ختم نمی‌شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار