مهدی رحمانی، متولد 1357 اصفهان و فارغالتحصیل رشته فیلمسازی از دانشکده صدا و سیماست. او فعالیتش را با ساخت فیلمهای کوتاه و مستند آغاز کرده و دو مستند کوتاه «پسران پاییز»و «عاشقانههای پل» از آثار مطرح کارنامه حرفهای وی به شمار میروند و فیلم «دیگری» نیز نخستین فیلم سینمایی این کارگردان محسوب میشود. در شرایطی که اکثر فیلمسازها به ویژه آنهایی که تجربه فیلم اولشان است دغدغه ساخت فیلمهای پرزرق و برقی که صرفاً برای فروش در گیشه است را دارند مهدی رحمانی در ساخت اولین فیلم بلندش دست به ریسک زد و سراغ یک فیلم رئال رفت؛ فیلمی که روایتگر یک زندگی روستایی است و در عین سادگی پر است از لحظات خلاق گونه و بدیع. رحمانی با ساخت فیلم سینمایی «دیگری» ثابت کرد که آینده خوبی در انتظار دارد و میتواند آثاری بسازد که از آن دفاع کند هر چند که فیلم او در اکران با بیمهری مواجه شد اما توانست با توجه به سئانسهای کمی که به آن اختصاص داده شده مخاطبان زیادی را به سالن بکشاند. گفتوگوی ما را با این کارگردان خوش آتیه در زیر میخوانید:در سالهای اخیر در سینما شاهد حضور چشمگیر کارگردانهای کار اولی بودیم، افرادی که با کمترین تجربه به پشت دوربین میروند و شاید حاصل آن هم در اکثر موارد فیلمهایی است که به لحاظ ساختاری و موضوعی در سطح قابل قبولی قرار ندارد.من فکر میکنم بخشی از این مسئله به خاطر شرایطی است که در آن نسل جدید قرار دارند، نسل جدید هر چقدر که جلو میرود با مسائل هم سادهتر برخورد میکند. خب در گذشته افرادی که به طور جدی وارد فضای فیلمسازی میشدند اشراف کاملی به فیلمسازی داشتند. آنها از سواد بالایی برخوردار بودند و آن چیزی که در این حرفه برایشان مهم بود ذات هنر بود و کوچکترین توجهی به حواشی آن نداشتند و شاید به همین خاطر بود که ما در هنر در آن مقاطع در اوج قرار داشتیم و الان از آن به نسبت فاصله گرفتیم چرا که این روزها ظاهراً بیشتر از ذات هنر به حواشی آن اهمیت میدهند.پس شما با این مسئله یعنی ساخت فیلمهای سادهانگارانه توسط کارگردانان فیلم اولی به نوعی نسلی برخورد میکنید و تصورتان این است که این اتفاق ماحصل این نسل است با این اوصاف ما در آینده دیگر شاهد کارگردانانی نظیر حاتمیکیا، مسعود کیمیایی و... نخواهیم بود.لازمه به وجود آمدن نسلی ازکارگردانهای خوشنامی مانند افرادی که شما از آنها نام بردید اتفاقی نیست، اگر به زندگی کارگردانها در نسل گذشته نگاهی بیندازیم متوجه خواهیم شد که آنها خودشان را وقف حرفهشان کردهاند و اشراف کاملی به تمام جوانب عرضه فیلمسازی دارند. اکثر آنها فیلمبردارهای قابلی بودند. در زمینه تدوینگری، آهنگسازی، طراحی صحنه دستی بر آتش داشتند. آنها همه زندگیشان را وقف مطالعه درباره کاری که دوست داشتند کردند و ماحصل آن هم آثار فوقالعادهای است که از آنها به یادگار مانده است ولی این روزها ما کمتر شاهد اینگونه ریاضتها برای ساختن یک فیلم هستیم و با مسائل ساده برخورد میکنیم. البته این حرفهای من به این معنا نیست که کارگردانهای جوان ما فاقد دیدگاه به روز هستند نه، اما شاید تشبیه ما به دریایی باشد که عمقش به اندازه یک بند انگشت هم نباشد. ما شاید شاهد یکسری موفقیتهایی هم در کارنامه این کارگردانها باشیم اما خب معمولاً این موفقیتها آن چنان که باید تداوم ندارد.یعنی شما فکر میکنید موفقیتهای این نسل اتفاقی است؟نه، منظورم این نیست، من میخواهم بگویم در نسل ما شاید با قضایا یک مقدار شخصی برخورد میشود ولی ما باید بپذیریم که با هنر نمیشود شخصی برخورد کرد. مثلاً من نمیتوانم بیایم بگویم من این فیلم را برای دل خودم ساختم، اگر قرار است ما برای دل خودمان فیلم بسازیم اصلاً چرا میرویم آن را نمایش میدهیم ما میتوانیم بگوییم که برای طیف خاصی از افراد جامعه فیلم میسازیم و سلیقه مخاطب معدودی را نشانه گرفتهایم یا بر عکس برای مخاطب عام با طیف وسیعتری فیلم میسازیم اما نمیتوانیم بگوییم که صرفاً برای دل خودمان فیلم میسازیم.در چند سال اخیر از سوی منتقدان دائم نقدهایی به فیلمهایی که اخیراً تولید میشود صورت میگیرد و آن این است که این فیلمها صرفاً گیشهای و مصرفی تولید میشوند حالا سؤال اینجاست اصلاً چه اشکالی دارد که این نوع فیلمهای به اصطلاح مصرفی تولید شوند شاید فضای کنونی جامعه چنین چیزی را میطلبد؟به نظر من هر چیزی میتواند مصرفی باشد اما هنر از این قاعده مستثناست. هنری که در آن نگاه مصرفی باشد آن هنر ناب نیست. اما شما وقتی پشت دوربین قرار میگیرید رسالتی را برعهده میگیرید شاید کسی انتظار نداشته باشد که با فیلمتان جهانی را دگرگون کنید هر چند که بعضی از فیلمها این کار را انجام دادهاند اما از شما انتظار میرود که فیلمی اثرگذار را تولید کنید؛ فیلمی که نه تنها نسبت به جامعه و پیرامونش بیتفاوت نیست بلکه آن را به چالش میکشد و سعی دارد که زخمهای آن را التیام بخشد. حالا اینجا برای من یک سؤال پیش میآید و آن این است که چرا در چند وقت اخیر ما بیشتر از هر زمان دیگر شاهد تقسیم بندی سینمای خودمان به فیلمهای گیشهای و غیر گیشهای هستیم. عدهای معتقدند فضای جامعه کنونی و سلیقه مردم فیلمسازان را به سمت ساخت فیلمهای گیشهای سوق میدهد؟راستش را بخواهید من فکر میکنم آن اشرافی که باید ما نسبت به جامعه و سلیقه مخاطب داشته باشیم نداریم یعنی جامعه شناسهای ما نیامدهاند سلیقه مردم را آنالیز کنند و به این مسئله پیببرند که آنها در این شرایط چه فیلمهایی را بیشتر میپسندند. ما نباید بیاییم مخاطب را در یک چارچوب خاصی محدود کنیم و بر اساس آن مردم را آنالیز کنیم. زمانی که من به همراه مخاطبانم به تماشای فیلم خودم نشستم خیلی از مسائل دستگیرم شد که شاید تا آن روز به آن کمتر توجه میکردم. برخی از سکانسها اصلاً به نظرم خندهدار نمیآمد اما در سینما متوجه شدم که مردم به آن حسابی میخندند یا بر عکس... منظورم این است که شما وقتی در بین مخاطب قرار میگیرید ناخودآگاه نبض ذائقه آنها به دستتان میآید و چه خوب است که بیایید از این قضیه درس بگیرید و در فیلم بعدیتان استفاده کنید. من فکر میکنم متأسفانه فروش فیلمهای ما حتی آنهایی که صرفاً با نگاه تجاری ساخته میشود آنقدرها تأثیرگذار نیست که بخواهیم از آن به عنوان یک جریان استفاده کنیم. شما ببینید یک فیلم در بهترین شرایط فروش اگر یک میلیارد بفروشد به نوعی رکورددار میشود حالا بیایید این مسئله را به طور ریاضی حساب کنید و با بلیت چهار هزار تومانی اگر صدهزار نفر به تماشای یک فیلم بروند آن فیلم وارد باشگاه یک میلیاردیها میشود در حالی که این تعداد آدم به اندازه تماشاگران بازی استقلال و پرسپولیس هستند در صورتی که من فکر میکنم ظرفیت فروش فیلم در ایران خیلی بالاتر از صد هزار نفر مخاطب است و علت این قضیه در این است که ما هنوز ذائقه مخاطب را بلد نیستیم در حالی که کشورهایی مانند امریکا و هند به کمک جامعهشناسیهایشان پی به سلیقه مخاطبانشان بردهاند و براساس آن فیلم میسازند حتی سعی در ارتقای آن هم دارند.خب این بحث را به سمت مسیر دیگری ببریم، شما خودتان جزو کارگردانان فیلم اولی هستید ولی در اولین قدمتان به سراغ فیلمی رفتید که شاید در ساخت آن آنقدرها که باید فروش را لحاظ نکردید و هدفتان بیشتر ساخت یک فیلم شریف، به دور از زرق و برقهای مرسوم بود.درست است که من فیلمم را با نگاه صرفاً تجاری نساختم اما قطعاً دوست داشتم که فیلمم به فروش بالایی دست پیدا کند و خب مستلزم آن هم رفتن مخاطب به سینما بود اما متأسفانه فیلم ما هم قربانی اکران معدود و نمایش در تک سئانسها بود. ابتدا بهانه سینمادارها این بود که این فیلم تم هنری دارد و مخاطب را نمیتواند به سالن بکشاند اما این فیلم با اینکه در تک سئانسها و ساعتهای نه چندان مناسب پخش شد اما در اکثر سئانسها نتوانست مخاطبان زیادی را به سالنهای سینما بکشاند اما متأسفانه با این وجود و اعتراضهایی که ما داشتیم همچنان اکران این فیلم در سطح محدودی بود و این فرصت در اختیار «دیگری» قرار نگرفت تا بتواند با مخاطبانش آنطور که باید ارتباط برقرار کند.به این مسئله اشاره نکردید که اصلاً چطور شد برای فیلم اولتان سراغ این فضا رفتید در حالی که شاید با انتخاب یک فیلمنامه دیگر میتوانستید با توجه به تواناییهای که دارید یک فیلم پرفروش بسازید؟هدف من از ساخت فیلم «دیگری» ارائه یک فیلم سالم بود. به همین خاطر سراغ فیلمنامهای رفتم که بتوانم از پس ساخت آن برآیم تا بتوانم حرف خودم را در آن بزنم. ما میخواستیم که «دیگری» فیلمی باشد که نشان دهنده تفکرات من باشد و به نوعی فیلم من باشد، نه فیلم تهیهکننده یا دیگران. به همین خاطر سعی کردم به یک ثبات فکری برسم و فیلمنامهای را انتخاب کنم که به وسیله آن راحتتر خودم را بتوانم به مخاطب معرفی و در مقابل آن هم از اثرم دفاع کنم، اثری که سالم باشد. همیشه برای من این سؤال وجود داشته که مگر بین ساخت یک فیلم سالم و پرفروش منافاتی وجود دارد، چراکه اکثر کارگردانان وقتی فیلمشان به فروش بالایی دست پیدا نمیکند ریشه آن را در فاخر بودن فیلمشان میدانند؟نه، به عقیده من نه تنها منافاتی ندارد، بلکه با یکدیگر میتواند ارتباط هم داشته باشد. شما به تاریخ فیلمهای پرفروش گذشتهمان نگاه کنید متوجه خواهید شد، فیلمهایی بودند که در هر دو عرصه بسیار موفق بودند، آثاری مانند اجارهنشینها، همسر، خواهران غریب و چهارشنبه سوری از این جمله هستند. من زمانی که مشغول ساخت فیلمهای کوتاه و مستند بودم و آثارم را در جشنوارههای مختلف اعم از داخلی و خارجی به نمایش میگذاشتند و مورد اقبال و تشویق داوران قرار میگرفت هیچوقت با هدف صرف نمایش در جشنوارهها فیلمم را نمیساختم. من دوست داشتم که فیلمم همواره با مخاطب ارتباط برقرار کند، حال اینکه همیشه در این مظان قرار گرفتم که آثار من صرفاً در جشنوارهها به توفیق میرسند. زمانی که به سراغ ساخت فیلم اولم رفتم سعی داشتم که این ذهنیت را به نوعی تغییر دهم. من دوست دارم فیلمهایی که میسازم از سلامت داستان و ساختار بهرهمند باشد، فیلمی باشد که حرفی برای گفتن داشته و به نوعی قدرت تأثیرگذاری داشته باشد، متأسفانه برخی از فیلمهایی که در حال حاضر تولید میشوند یک قصه را روایت نمیکنند مانند یک مجموعه جوک هستند که پشت آن تفکری حاکم نیست.شما قصه فیلمتان را در جایی به تصویر میکشید و روایت میکنید که خارج از فضای جامعه شهری و زرق و برقهای ظاهری است. قصه فیلم شما در یک جامعه بکر روستایی اتفاق میافتد این در حالی است که مخاطب این روزها به دیدن تصاویر پرطمطراق شهری عادت کرده است، نترسیدید که با انتخاب این فضا مخاطب به نوعی نتواند با این قصه ارتباط برقرار کند؟بالاخره کسی که سراغ قصه این فیلم میرود باید ریسک این قضیه را هم بپذیرد. اکثر کارگردانها در فیلم اولشان در ذهنشان کلی آرمانگرایی دارند من هم با همین نگاه آرمانی سراغ ساخت فیلمنامه این اثر رفتم و میدانستم که اگر به مخاطب مرتبط با قصه یک فضای جدید نشان بدهی او نه تنها آن را پس نمیزند بلکه با آن ارتباط هم برقرار میکند برای پیدا کردن این روستای بکر هم حسابی دچار دردسر شدیم چرا که متأسفانه اکثر روستاهای ما بافت قدیمیشان را از دست دادهاند و به نوعی شبیه جوامع شهری شدهاند خلاصه بعد از مدت زیادی گشتزنی به روستایی در تاکستان برخوردیم که حس کردیم به نوعی به آن چیزی که در ذهنمان میپرورانیم نزدیک است.برای من جالب است که شما در بخشی از فیلم هم که بنا بر اقتضای قصه به شهر تهران میرسید اما اسیر زرق و برق تهران نمیشوید و آن را اغراق شده نشان نمیدهید و نقاطی از تهران را به تصویر میکشید که با فضای کلی قصه همخوانی دارد.ما دوست داشتیم تهران را جدا از هرگونه سیاه و سفید نمایی و اغراق نمایش دهیم. میخواستیم بگوییم هر چه هست همین است. ما نمیخواهیم برای مخاطب بزرگنمایی کنیم از طرفی با توجه به طبقهای که افراد قصه ما در آن قرار دارند طبیعی بود که آنها بعد از سفرشان به تهران به جنوب شهر بروند، چرا که هدفشان از آمدن به تهران فروش وانت بود و خب اقتضای این کار هم همان منطقه بود چرا که آنها پولی برای اقامت در هتلهای آنچنانی نداشتند و به یک مسافرخانه درجه 2 میروند.هر چند که ممکن بود یک سری ایرادهای جزئی در نوع معرفی آن طیف از مردم جامعه روستایی باشد اما در کل تسلط شما در نمایش زندگی آن طبقه از مردم بسیار جالب و ریشه در دانش شما در این زمینه داشت، چطور توانستید به زندگی این طیف از مردم جامعه نزدیک شوید؟من سالهای زیادی را صرف ساخت فیلمهای مستند کردم و در اکثر آثاری که میساختم سعی میکردم که آثارم تم اجتماعی داشته باشد به همین خاطر تلاشم این بود که خودم را به این طیف از مردم جامعه نزدیک کنم و فکر میکنم این اطلاعات را مدیون آن سالها هستم.وقتی فیلم را با برخی از دوستان منتقد میدیدم آنها هم اذعان داشتند که سکانسهایی مانند حمل زاپاس ماشین توسط «ابراهیم»، بردن آن به مسافرخانه هر چند که بسیار ساده است اما نشان از توجه شما به ریزهکاریهاست.وقتی شما قرار است یک زندگی رئال را روایت کنید باید همه ریزه کاریهای یک زندگی رئال را هم لحاظ کنید و برای آن باید به زندگی این طیف خودتان را نزدیک کنید و با نمایش برخی از عاداتشان به آنها نشان دهیدکه این زندگی از جنس خود آنهاست، طبیعی است ماشینهایی مانند وانت که جایی برای زاپاس ندارند صاحبانشان برای در امان ماندن از سرقت زاپاس با خودشان آن را حمل میکنند این مسئله در ظاهر خیلی ساده است اما کلیدی است برای بهتر ارتباط برقرار کردن مخاطب با آن.در فیلم شما ما شاهد قاببندیهای عکاسانه بودیم با اینکه در این زمینه خوشبختانه دچار افراط نشدید و فیلم را تبدیل به نمایشگاه مصور عکسهای کارت پستالی نکردید اما مخاطب را از دیدن قاب بندیهای زیبای عکاسانه هم دور ننمودید؟من سالها تجربه کار عکاسی را دارم و شاید به این خاطر قاب و لنز را خوب میشناسم اما واقعیتش این است که تمام تلاشم را کردم که به این خاطر دچار افراط نشوم و تصاویر را بیش از حد کارت پستالی نکنم. هدف من نشان دادن قاببندیهای خوب و سالم بود. دوست داشتم قابی که میبندم درست باشد به لحاظ زیباشناسی برای مخاطب جذاب باشد حتی اگر مخاطب از قاببندی چیزی نداند اما وقتی تصویر را میبیند از تماشایش لذت ببرد.شما نقش اولتان را به محمدرضا فروتن سپردید و به نوعی هم مرتکب ریسک شدید، فروتن با اینکه بازیگر توانایی است اما در سالهای اخیر نشان داده هرگاه از کاراکتر یک فرد شهری خارج میشود در قالب یک فرد روستایی و خاص ظاهر میشود بازیش باورپذیر نیست اما در «دیگری» او یکی از بهترین بازیهایش را ارائه داد، چه شد که با علم به این قضیه به سراغ او رفتید؟فروتن گزینه اول من برای نقش ابراهیم بود. او بازیگر توانایی است و من مطمئن بودم که اگر شرایط در اختیارش قرار بگیرد او میتواند بازی خوبی را از خودش به نمایش بگذارد. راستش را بخواهید من نقشهای قبلی او را که در قالب یک فرد روستایی ظاهر شده بود ندیده بودم اما مطمئن بودم که اگر او بازی در این نقش را بپذیرد از پس ایفای آن بر خواهد آمد. وقتی هم که فیلمنامه را خواند و حرفهای من را شنید به جدیتش درباره این فیلم پی برد و بازی در این نقش را پذیرفت و با تمام وجود در خدمت این نقش بود.طراحی کلی برای کاراکتر ابراهیم با شما بود یا فروتن یا اصلاً هیچکدام. در این زمینه رایزنیهایی با یکدیگر داشتید. این نقش حاصل تعاملات شما دو نفر است؟معمولاً یک کارگردان قبل از ساخت فیلمش بارها و بارها آن را در ذهنش میسازد و از زوایای مختلف مورد آنالیز قرار میدهد من هم قبل از ساخت این فیلم روی تک تک پرسوناژها کار کرده بودم. ابراهیم هم از شخصیت ساده و در عین حال حساس و پیچیدهای برخوردار بود، من و محمدرضا ساعتها راجع به کلیت این نقش حرف زدیم و بعد به یک اتفاق نظر رسیدیم و ماحصل آن هم همین شد که شما دیدید.مریلا زارعی با اینکه نقش پررنگی در این فیلم نداشت اما آنقدر بازیش تأثیرگذار بود که به کاراکتر معصومه یک هویت مستقل و تأثیرگذار بخشید.خانم زارعی یک بازیگر تواناست و در سالهای اخیر ثابت کرده که از پس هر نقشی برمیآید. او در قالب نقش معصومه آنقدر خوب و باورپذیر ظاهر شد که جای هیچ حرف و حدیثی را باقی نگذاشت.او در سکانس پایانی فیلم وقتی پسرش از شهر بازمیگردد پای سفره عقد است چادرش را روی صورتش میکشد و اشک میریزد، بازی فراموش نشدنی و تأثیرگذاری را از خود به نمایش گذاشت. احساس همذاتپنداری بسیاری از مخاطبان را به همراه داشت طوری که بسیاری همراه او در سالن سینما اشک ریختند.و پسر بچهای که به نوعی ایفاگر یکی از نقشهای اصلی بود، انتخاب بازیگر برای این نقش بسیار حساس بود چرا که هر اشتباهی ممکن بود کاراکتر را از فضای قصه کاملاً دور کند و مخاطب نتواند این پسر بچه را باور کند.ما هم پی به این قضیه برده بودیم و از این حیث زمان زیادی را صرف پیدا کردن او کردیم. ما اکیپی را تقریباً تشکیل داده بودیم و به اکثر مدارس سر زدیم، تا بالاخره به میلاد مرادی نسب رسیدیم. او قبلاً یک تجربه کوتاه بازی در یک فیلم را داشت اما این اولین تجربه جدی او محسوب میشد که انصافاً هم از پس آن به خوبی برآمد و به آن ایدهآلی که در ذهنمان داشتیم تا حد زیادی به وسیله آن نزدیک شدیم. در فیلم شما یکسری تعلیقهایی وجود داشت که به جذابیت رئال بودن فیلمتان بسیار کمک کرد و باعث شد که مخاطب این فیلم را بیشتر از هر زمان دیگری به زندگی عادیش نزدیک بداند.ما این تعلیقها را عالمانه در فیلم گنجاندیم و میخواستیم مخاطب را هر چه بیشتر به باور زندگی عادی در این فیلم دعوت کنیم، معمولاً مخاطب در حین تماشای فیلم دائم مشغول حدس زدن و پیشبینی کردن سکانسهای بعدی است و زمانی که شما بر خلاف حدس او قصهتان را پیش میبرید و به نوعی به او رو دست میزنید حس جالبی به سراغ او میآید، خب قصه ما بسیار سر راست و تخت بود یک چنین صحنههایی به هیجانانگیزتر شدن فیلم کمک میکرد.پایانبندی فیلم هر چند که به نظر من بسیار جالب آمد اما شاید مخاطب عام آن را بسیار تلخ بداند. نترسیدید که این تلخی برای مخاطب عام کمی زیادی باشد؟ما در مورد آن هم در فیلم حرف زدیم که به سکانس پایانی آن برسیم، اگر ما قصه را طور دیگری تمام میکردیم به نظرم این تأثیرگذاری را نداشت. ما این ریتم آرام را در کل فیلم داشتیم تا به این شوک پایانی برسیم و اینطور که ارزیابی کردیم سکانس پایانی مورد توجه مخاطبان هم قرار گرفت.ولی برخی معتقد بودند که این تعلیقها به نوعی رو دست زدن به مخاطب بود و گاهی باعث میشد او حس کند که کارگردان به نوعی میخواهد عامدانه خلاف پیشبینیهای او پیش برود؟ فکر نمیکنید این مسئله به نوعی به ریتم فیلم لطمه میزد؟نه، من در بخشی از پاسخ سؤال قبلی به نوعی به این مسئله اشاره کردم. مخاطب معمولاً به پیشبینی کردن علاقه دارد اما همیشه هم قرار نیست همه چیز آن طور که او فکر میکند پیش برود. ما سعی داشتیم با این تعلیقها به نوعی مردم را بیشتر به زندگی عادی نزدیک کنیم. مثلاً شما از چند باری که ماشینتان را قفل نمیکنید تنها ممکن است یک بار ماشینتان دزدیده شود اما دردفعات بعدی شاید شانس بیاورید و این اتفاق نیفتد. در سکانسی که پسرک گم میشود یا ابراهیم سوئیچ را روی ماشین میگذارد بعضیها انتظار یک اتفاق عجیب و غریب را داشتند اما ما میبینیم که هیچ اتفاق خاصی نمیافتد. پسرک پیدا میشود و ماشین هم دزدیده نمیشود.