
بعضی از خواص طرفدار حق ابعاد فتنه پس از انتخابات را بسیار کوچکتر از آنچه بود، دیدند و از اینرو آنقدر مهم ندانستند تا در برابر آن موضعگیری نمایند.
به گزارش «جوان آنلاین»،سلسله نشستهای تخصصی مرکز مطالعات وزارت کشور در خصوص حماسه "نهم دی"، فرصتی بود که اندیشمندان در یک محفل تخصصی به بیان جمع بندی خود در خصوص جریان فتنه و حماسه نهم دی بپردازند.
به همین سبب سعدالله زارعی، کارشناس مسائل سیاسی مقالهای را با عنوان "علت سکوت بعضی از خواص در جریان فتنه " در این نشستها ارائه دادند که متن کامل آن به این شرح است:
موضعگیری خواص در جامعه از آنجا اهمیت دارد که در مواردی که کم هم نیست، خواص معرف جامعه هستند و شکلدهنده به افکار و رفتار جامعه به حساب میآیند و در مواردی هم وانمود میشود که خواص معدل جامعه و شکلدهنده به فکر و رفتار تودههای مردم هستند. در سالهای اخیر این انگاره - که نخبه یعنی جامعه – با تردیدهایی مواجه شده است.
چند مثال این نکته را توضیح میدهد. در انتخابات مجلس هفتم – اسفند 1382- در طیف اصولگرا بحثی به میان آمد: آیا باید مهمترین و سرشناسها را معرفی کنیم یا جوانان، افرادی در درون جامعه روحانیت و... روی رأیآوری مهمترین و صلاحیت بیشتر آنان تأکید میکردند، افراد دیگری روی جوانترها و چهرههای بالنسبه ناشناختهتر تأکید داشتند در نهایت انتخابات با دو لیست از سوی این گروه مواجه شد و جوانترها توانستند به آراء لازم دست یابند در حالی که مهمترین از این قافله عقب افتادند. این تجربه اگر چه گلایه شدید چهرههایی نظیر ناطقنوری را در پی داشت ولی نشان داد که «نخبه» و «سرشناس» بودن مهمترین شاخص اقبال مردم نیست.
تجربه دوّم در انتخابات ریاست جمهوری نهم – در سال 1384- پیش آمد. اکثریت طیفهای اصولگریان روی کاندیداتوری دکتر علی لاریجانی به توافق رسیدند. در عین حال بعضی دیگر از این طیفها که شامل جوانترها میشد روی کاندیداتوری محمدباقر قالیباف یا محمود احمدینژاد توافق کردند. انتخابات در 27 خرداد برگزار شد ولی کاندیدایی که توافق اکثریت را داشت تنها توانست حدود5/1 میلیون رأی را بدست آورد در حالی که دو کاندیدای دیگر این طیف به ترتیب حدود 5/4 و 5/5 میلیون رأی بدست آوردند.
انتخابات دور دوّم در حالی در سوّم تیرماه برگزار شد که اکثر طیفهای اصولگرا درباره لزوم حمایت از دکتر احمدینژاد سکوت پیشه کردند این در حالی بود که طیف موسوم به اصلاحطلبان روی حمایت از حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی توافق جامعی کرده بودند در این فضا، انتخابات با پیروزی قاطع کاندیدایی که در کانون توجه نخبگان قرار نداشت، به سرانجام رسید.
خواصی که ذیل نام اصولگرا قرار داشتند و در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم و دهم خود را «شریک پیروز» به حساب نمیآوردند، در فتنه سال 88 عمدتاً رویه سکوت و بعضاً رویه همکاری با جریان فتنه را پیشه کردند. البته بعضی هم با روشن بینی به مقابله با جریان فتنه برخاستند که از این جمع میتوان از دکتر ولایتی و دکتر حداد عادل نام برد.
اما در عین حال در مورد این دسته از «خواص اهل حق ساکت» میتوان دستهبندیهای زیر را قایل شد:
1- خواصی که اساساً مخالف تغیرات بودند و هرگونه تغییرطلبی را دگرگونی در مسیر انقلاب میدانستند از نظر آنان حفظ انقلاب اسلامی با حفظ نسل اوّل انقلاب در مناصب جمهوری اسلامی گره خورده است و از اینرو وقتی موضوع معرفی نامزدهای انتخابات مجلس هفتم مطرح بود روی حضور نیروهای قدیمی و شناخته شده در لیستها تأکید میکردند و زیربار حضور نیروهای کمتر شناخته شده در لیستها نمیرفتند.
در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 نیز آنان معتقد بودند نباید افرادی از نسل دوم – امثال دکتر احمدینژادبه مصاف شخصیتی نظیر حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی بروند اگر هم قرار است فرد دیگری مورد حمایت قرار گیرد باید فردی از نسل اوّل باشد. این نگرش اگرچه اینک ضعیف شده ولی هنوز هم طرفدارانی دارد این طرفداران عمدتاً در فتنه سال 88 سکوت پیشه کردند و نزاع پس از انتخابات را نزاع انتخاباتی و نه نزاع با انقلاب و نظام ارزیابی میکردند بعضی از آنان قبل از انتخابات با صراحت پیشنهاد میکردند که باید احمدینژاد و خاتمی را توأمان از حضور در رقابت انتخاباتی منع کرد.
2- بعضی از این خواص روی حضور «روحانیت» در مناصب اجرایی تأکید داشتند و آشکارا کاندیدا کردن «مکلاّها» را روحانیت زدایی از نظام میخواندند. آنان معتقد بودند کاندیداتوری احمدینژاد و حمایت نیروهای انقلاب از او عملاً – حتی اگر در نیت نباشد- به روحانیتزدایی از نظام میانجامد و تجربه دوران بنیصدر تکرار میشود.
این دسته معتقد بودند بدون حضور روحانیت در مناب کلیدی نمیتوان اسلامیت نظام را تضمین کرد. این در حالی بود که حضور یک روحانی در منصب قوه مجریه به هیچ عنوان لزوماً به معنای تضمین اسلامگرایی در قوه مجریه نبود حضور حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی در قوه مجریه و انحراف اتکای دولتهای تحت ریاست این دو از اسلام و حاکمیت اندیشه لیبرالیزم – اقتصادی و سپس فرهنگی و سیاسی – بخوبی نشان داد که حضور روحانیت نه شرط لازم اسلامی بودن قوه مجریه و نه مانع سکولاریزه شدن این سیستم است. سکولاریزم و لیبرالیزم جنبه فکری دارند نه جنبه شکلی و از اینرو یک روحانی میتواند لیبرال و سکولار باشد و یک غیر روحانی میتواند عمیقاً اسلامگرا باشد. ثانیاً لزوم حفظ تفکراتی که روحانیت معرف آن است با حضور یک غیرروحانی در مناصب اجرایی، تقنینی و قضایی منافات ندارد.
نظام جمهوری اسلامی تا زمانی که بر مبنا و با حضور ولایت فقیه اداره شده و شریعت بعنوان مهمترین منبع تقنینی و قضایی و مهمترین رهیافت اجرایی مطرح باشد یک نظام روحانی به حساب میآید نه حضور یک غیروحانی در قوه مجریه و... توقع مردم از یک نظام مبتنی بر ریاست روحانیت کم میکند و نه حضور یک روحانی چیزی به این توقع میافزاید.
اما به هر حال عدهای تأکید بر ارجحیت حضور روحانیت، نزاع پس از انتخابات را نزاعی خارج از حوزه روحانیت ارزیابی میکردند و معتقد بودند نه احمدینژاد و نه موسوی هیچکدام شایسته هزینهشدن از جیب روحانیت را ندارند و لذا اساساً دو طرف منازعه را به یک میزان نامربوط با جامعه روحانیت (بمعنیالاعم) میدانستند و تا مدتها از ورود به آن پرهیز میکردند. حتی بعضی از آنان با اشاره به نام بردن از دو روحانی عالیرتبه – از اعضای شاخص جامعه روحانیت مبارز – در مناظره تلویزیونی احمدینژاد با موسوی معتقد بودند این فتنه از آنجا شروع شد که حرمت روحانیت هتک گردید و مواردی در تلویزیون به نمایش درآمد که به صلاح روحانیت نبود. این دیدگاه نقد جدّی دارد. مهمترین نقد آن این است که دو نفر یا چند نفر روحانی که به هر حال عملکرد قابل انتقادی داشتهاند به هیچوجه به معنای نقد روحانیت نیست و حضور گسترده مردم در انتخابات و رأیآوری قاطع فردی که عمیقاً مذهبی و ولایی شناخته میشد نشان داد که آن نقد و انتقاد چیزی از شأن و جایگاه روحانیت نگاسته است.
3- بعضی دیگر از خواص طرفدار حق خیلی دیر فهمیدند که فتنه پس از انتخابات ماهیتی انتخاباتی و جناحگرایانه ندارد. بسیاری از این خواص گمان میکردند که آشوبهای خیابانی ارتباطی به موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی و... ندارد. آنان معتقد بودند آشوبها مربوط به ضد انقلابی است که از خارج خط میگیرند و افرادی نظیر موسوی معترضانی هستند که به روند انتخابات – مسایل حین و پس از آن – اعتراض دارند. آنان گمان میکردند موسوی و کروبی و خاتمی و... کماکان انقلاب اسلامی، نظام و رهبری انقلاب را قبول دارند و لذا شایسته نیست مورد اعتراض قرار گیرند.
این گروه چند ماه پس از فتنه تا حدودی از این تحلیل فاصله گرفتند ولی در عین حال اختلاط امثال موسوی با جریان ضدانقلاب را ذیل عناوینی توجیه میکردند. اینها میگفتند «لجبازی»، «توهم»، «خودخواهی»، «بداخلاقی»، «ضعف بنیههای مذهبی» «ضعف بینش سیاسی» و... موسوی و... را به تقابل با نظام کشانده و در عمل او را در مسیر حرکت آمریکا و اروپا علیه ایران قرار داده است. یعنی هنوز باور ندارند که فتنه پس از انتخابات یک پرونده است نه دو پرونده، هنوز قبول ندارند که ریشه و مبنای فتنه پس از انتخابات سالها قبل در محافل اطلاعاتی، سیاسی و نظامی آمریکا پختو پز شده است.
4- بعضی دیگر از خواص طرفدار حق ابعاد فتنه پس از انتخابات را بسیار کوچکتر از آنچه بود، دیدند و از اینرو آنقدر مهم ندانستند تا در برابر آن موضعگیری نمایند. این دسته از خواص گمان میکردند مسایل پس از انتخابات، اعتراضی است شبیه اعتراضاتی که در هر انتخابات پیش میآید و پس از مدتی فرومینشیند و لذا موضعگیری آنان – اگر موضعگیری میکردند – به اندازه دادن به «طرفین» محدود بود. آنان در تحلیل توأمان تجمع میدان ولیعصر علیهالسلام و اظهارات رئیسجمهور و تجمع 25 خرداد را نادرست میدانستند و معتقد بودند خطای طرفین، درشتگویی احمدینژاد و درشتخویی موسوی تقابل خیابانی را سبب شده است.
هنوز هم اکثر اعضای این دسته از خواص طرفدار حق گمان میکنند آغاز فتنه، مناظره تلویزیونی 13 خرداد –احمدینژاد و موسوی- بود و انتهای فتنه را 25 خرداد – تجمع خیابان آزادی – و حال آن که اگر دقت میکردند. دستهای مرموز فتنهگر را چند سال قبل از انتخابات 88 میدیدند کمااینکه رهبر معظم انقلاب اسلامی آن را فتنه متراکم و 20 ساله دانستند. بر اساس این تحلیل خیلی از خواص طرفدار حق به میدان نیامدند و اکثر آنان تا آخر تماشاچی باقی ماندند.
5- بعضی از خواص طرفدار حق گرفتار رودربایستی بودند. رفت و آمد بعضی از سران شاخص فتنه با بسیاری از بیوت و مراکز و کمکهای مالی و یا مساعدتهای اجرایی آنان با این مراکز سبب شده بود که این خواص به نوعی رودربایستی گرفتار شدند.
بعضی از سران فتنه که در دورهی 20 سال اخیر مناصب مهم جمهوری اسلای را در اختیار داشتند و دستشان برای اعطای کمکهای مالی و یا گروهگشایی از نیازهای قانونی و اجرایی به افراد، گروهها و متشخصین باز بود، طیف وسیعی از آنان را «نمکگیر» کرده بودند. این افراد نوعاً محل رجوع ارباب رجوع هستند و اکثر خواستهها و مطالبات اربابرجوع ربطی به آنان ندارند و علیالقاعده این افراد باید از دخالت در این موارد عذر بخواهند ولی به دلیل خصلت این افراد متشخص و یا بعضی از ملاحظات نوعدوستانه، وارد توصیه به این یا آن مسئول میشدند ضمن آنکه این افراد برای اداره امورات فرهنگی-که هزینهبر است – از افراد صاحبمنصب نظام توقع التفات دارند و بعضی از سران فتنه با انگیزههای سیاسی و با ظاهر کمک به این افراد و مؤسسات بدون توجه به حق یا ناحقبودن ارجاعات به آن عمل میکردند و در واقع از جیب بیتالمال برای خود کسب موفقیت میکردند.
آن افراد متشخص به دلیل اینکه خود – عمدتاً نیت صادقانه داشتند اجابت آن خواستهها از طرف مسئولان وقت- و سران فتنه بعد – صادقانه فرض میکردند و در روز حادثه این فرضهای خوشبینانه بصورت یک حجاب در برابر آنان قرار گرفت و مانع رؤیت عمیق جنایت و خیانت سران فتنه گردید. هنوز هم اکثر این افراد قبول ندارند که نامه فتنهجویانهای که یکی از سران فتنه، چند روز قبل از انتخابات – نوشت و از دود و آتش افروزان در میادین، خیابانها و دانشگاهها خبر داد وسپس فرزندان خود را برای برافروختن آتشفشان به صف مقدم آتشفروزان فرستاد، نمیتوانست موضوعی ساده باشد. هنوز هم این افراد قبول ندارند که فرزند این فرد که در پناه انگلیس قرار دارد و هر روز با یک رسانه ضدانقلابی علیه انقلاب مصاحبه میکند به این مسئول اجرایی اسبق و به سایر سران فتنه ربط دارند. عمدهی این مسایل ناشی از رودربایستی است. یکی از روحانیون چند روز پیش به درستی گفت: «لقمههای حرام دوره سازندگی آتش فتنه 78 و 88 را شعلهور کرد».
6- یکی دیگر از عوامل سکوت بعضی از خواص طرفدار حق، کینههای خیبریه و... بود کم نیستند خواصی که با حسنظن نسبت به تفکرات و فهمیدگی خود، معتقدند انقلاب باید در چارچوب فهم آنان اداره شود و بر این اساس آنجا که این تفکرات و فهمیدگی با تفکر و فهم رهبری ناهمخوان بوده نوعاً تمنا داشتند که رهبر از آنان تبیعت نماید در واقع این خواص به نوعی «خودامامی» رسیدهاند و ولایت فقیه را که از آن بسیار هم دم میزنند را یک سیستم مقدس برای اجرای تفکرات و فهمیدگی خود میدانند از این رو ما شاهدیم که هر روز یک تحلیل و جمعبندی را ذیل این عناوین که «رهبری بر این نظر است»، «از منظر رهبری امت این است که... »،«رهبری بازتاب تفکرات جمعی است» و «رهبری به زودی به این کار مبادرت میورزد»، «رهبری به این دلیل حمایت میکند که...»، «رهبری به این دلیل مخالفت میکند که...»، «رهبری در جایگاه والایی نشسته و طبعاً در این امور وارد نمیشود»، «بزودی شاهد پایان حمایت رهبری از... هستیم»، «رهبری باید مثل امام...»، «ما نباید از رهبری در این موارد خرج کنیم»؛ «خود را خرج رهبری کنیم نه رهبری خرج خود را»، «فلان مرجع و فلان مجتهد در این مورد خاص اجتماعی رهنمودشان این است که...»، «ما رهبری را میشناسیم به این امر راضی نیستند یا هستند»، «حوادث کنونی پیچیده هستند بنابراین باید به رهبری کمک کنیم و...» «وضعیت با 20 سال قبل تفاوت داردو...»، «مراجع از وضعیت فلان ناراحتند پس باید...» و... اگر نیک به این موارد نظر بیفکنیم درمییابیم که عدهای از خواص طرفدار حق مایلند امام المسلمین باشند و نه پیرو امامالمسلمین.
این تمناها سابقهای بیست و چند ساله دارد و در فتنه سال 88 بروز عینی آن در تنها گذاشتن رهبری بود. الان هم که فضای فتنه به پایان رسیده و هدایت و مدیریت رهبری و امداد بزرگ الهی و بیداری امتی که نظر به خواص نکرد، کار را به سامان رساند اینها در تجزیه و تحلیلهای «خودگرایانه» باقی ماندهاند و آن گونه سخن میگویند که انگار نه انگار غرق در خبط و خطای فاحشند و همهی سعادت امت به این است که چون آنانی در جایگاه ولایت قرار نگرفتهاند اما واقعاً چه میشود کرد وقتی فردی نظیر حسینعلی منتظری با صراحت و در عین خودخواهی به امام تیزبین نزدیک به عصمت یعنی «حضرت روحاله» مینویسد: «دوستان میگویند اگر تو – یعنی منتظری- نبودی این انقلاب یک روز هم دوام نمیآورد!» و با نخوت اضافه کرد: «من دیگر حاضر نیستم حیثیت خود را خرج چنین نظامی بکنم، و «من از جنس این نظام نیستم»! البته آن کوتهبین در دهه اول انقلاب به این نتایج درخشان! رسیده بود و دهها معجزه از امام و امت او دید ولی تا دو دهه بعد که مُرد از توهمات خود فاصله نگرفت آری کسی که به جای تمکین به امام حق بر خویش میتند طبعاً در فتنهها به کمک امام حق نمیآید. فاعتبروا یا اولی الابصار.