
دولت در روابط بینالملل به طور اعم و در خاورمیانه به طور اخص مهمترین واحد عملکننده در نظر گرفته شده است. همچنین، دولت کانون اصلی سیاستگذاری در مورد مسائل مربوط به امنیت ملی به شمار میرود؛ بنابر همین دلایل هدف اصلی تهدیدهای امنیت ملی، دولت میباشد.
ریچارد روزکرانس وابستگی متقابل را وضعیتی میداند که در آن پیوند مستقیم و مثبت منافع دولتها به شکلی است که تغییر در موقعیت یک دولت، باعث تغییر در موقعیت دولتهای دیگر میشود و اعمال دولتها بر یکدیگر تأثیرگذار است و چنانچه این اثرگذاری منفی باشد، میتواند منجر به عکسالعمل منفی دیگران نیز شود.
اما والتز معتقد است وابستگی متقابل، چنانچه مروج صلح و افزایش درک متقابل نیز باشد، به صورت خودکار از ویژگی زمینه پروردگی برای جنگ و درگیری برخوردار است. وی اشاره میکند که وابستگی متقابل بیشتر یک متغیر وابسته است تا مستقل. اما «باری بوزان» به عنوان یک نو واقعگرا که از اندیشمندان مکتب کپنهاک است، مدعی است یکی از ویژگیهای مهم دهههای 80 و90 م. ظهور تدریجی یک آنارشیسم بالغ بود که در آن کشورها خطرات حاد ادامه رقابت خصمانه و تهاجمی در جهان هستهای را درک کرده بودند. همین امر باعث شد تا کشورهایی که از بلوغ فکری بالاتری برخوردارند، ضمن سیاستگذاری امنیتی برای خود، به منافع همسایگان نیز توجه نمایند. این مسئله نیز از درک کشورها در خصوص وابستگی متقابل امنیتی آنان به یکدیگر ناشی شده است. در همین خصوص به نظر میرسد آن دسته از سیاستهای امنیتی که صرفا بر اساس منافع امنیتی خودی طراحی شده باشد هر قدر هم که جذاب و آرمانی باشد نهایتاًمنجر به شکست خواهد شد.
بوزان و همکارانش، دولت و سیستم را مجموعه به هم وابسته میدانند که دارای تأثیر و تاثر متقابل میباشند. آنها معتقدند از آنجا که امنیت، پدیدهای نسبی است نمیتوان امنیت ملی دولت معینی را بدون درک الگوی بینالمللی وابستگی متقابل امنیتی که در آن قرار گرفتهاند، درک کرد.
مکتب کپنهاک پس از طرح مسئله وابستگی متقابل امنیتی و ناکار آمد بودن سیاستهای خود محورانه، مشکل موجود در این چارچوب را مطرح نموده و برای آن راه حل ارائه میدهد. آنان مطرح میکنند که مشکل این است که منطق وابستگی متقابل ما را به سوی دیدگاههای پیچیدهتر میکشاند. بدین معنا که اگر امنیت هر یک از دولتها به امنیت همه مربوط است، پس هیچ چیز را نمیتوان بدون درک همه فهمید، در حالی که چنین دستور کار بزرگی مطالعه امنیت را در این چارچوب امری غیر واقع بینانه خواهد نمود. بوزان و همکارانش پس از طرح مشکل راه حل را محدود سازی سطح وابستگی متقابل میدانند و معتقد هستند: «چون واقعیت وابستگی متقابل امنیتی غیر قابل انکار است، تنها راه امیدوارکننده برای دستیابی به تعریف قابل فهم از موضوعات مورد مطالعه این است که آن را بیش از حد بزرگ ننماییم. برای انجام این کار، یافتن سلسله مراتبی از سطوح تحلیل در درون سیستم بینالمللی را ضروری میدانند و به دنبال آن با غیر قابل اتکا دانستن سطح بینالمللی، سطح منطقهای را بهترین وضعیت برای منطقی نمودن وابستگی متقابل امنیتی معرفی میکنند.»
علل پیوستگی مفهوم امنیت در خاورمیانه
خاورمیانه معاصر، آبستن تهدیدهای نظامی متعددی برای امنیت است و مشکلی اساسی برای هرگونه رهیافت نظری است که میخواهد مفهوم امنیت را بدون در نظر گرفتن تهدیدات نظامی بررسی و مطالعه کند. در دوران جنگ سرد، رهیافت رئالیستی، به امنیت خاورمیانه از نظرگاهی جهانی مینگریست؛ با این استثنا که در این منطقه به جای جنگ سرد، جنگهای گرم متعددی بین قدرتهای رقیب منطقهای مانند اعراب در مقابل اسرائیل و ایران در مقابل اسرائیل -در قالب جنگ 33 روزه حزب الله لبنان و اسرائیل- ایران در مقابل رژیم بعثی صدام، عراق در مقابل کویت در دوره صدام، رقابت تسلیحاتی و هستهای ایران، پاکستان و تمایل ورود اعراب برای دستیابی به انرژی هستهای و... جریان داشت.
حتی در حال حاضر هم منطقه خاورمیانه، محل تهدیدهای نظامی قابل توجهی است. بنابراین چرا مفهوم رئالیستی تحصیل امنیت از راه برتری نظامی قادر به توضیح مناسبات این منطقه نیست؟ مسابقه یا مسابقات تسلیحاتی در منطقه، دقیقا ناشی از این تلقی است که سیاستگذاران خاورمیانه، همچنان برتری نظامی را ابزاری برای تامین امنیت ملی میدانند. قدرتهای مهم منطقه یا دارای جنگافزارهای هستهای یا درصدد دستیابی به آن هستند. بسیاری از قدرتهای منطقه درصد زیادی از تولید ناخالص ملی و بودجه دولتی را صرف مسائل دفاعی میکنند. همه این کشورها از لحاظ فنی درصدد توسعه یا خرید سیستمهای تسلیحاتی پیشرفتهای مانند موشکهای بالستیک میان برد، بمبافکنهای جنگی و سیستم دفاع ضد موشکی هستند. تمرکز دولتهای خاورمیانه بر سیاستهای دفاع نظامی، همچنان سایر مؤلفههای مهم دخیل در امنیت ملی را به محاق فراموشی خواهد سپرد. زمانه به گونهای شده است که مشروعیت رژیمهای سیاسی مورد حمایت کشورهای غربی در خاورمیانه به شیوههای مختلف مورد سؤال قرار گرفته است. بعضی اوقات با مخالفت تمام عیار نیروهای ایدئولوژیک، در برخی از موارد از طریق ابراز علاقه به فرآیند دموکراتیزاسیون و در موارد دیگر درگیریهای قومی- مذهبی برخی حکومتهای عربی تهدید میکنند. وضع اقتصادی برخی کشورهای خاورمیانه به شدت آسیبپذیر است و این شرایط موجب تشدید درگیری ایدئولوژیک و تقویت رادیکالیزم سیاسی میشود. تقاضاهای روز افزون در برابر عرضه محدود آب در منطقه، همچون آتش زیر خاکستر، منبع بالقوه نبردهای آینده است. نکته جالب در اینجاست که فقط شمار معدودی از تهدیدهای امنیت ملی در داخل مرزهای دولتهای مستقل قرار دارد و مابقی به بیش از یک کشور مربوط میشود؛ اسلام سیاسی یک پدیده منطقهای است، درگیریهای قومی تعدادی از کشورهای منطقه را در بر میگیرد؛ کمبود منابع آبی که در زیر و عرض مرزهای سرزمینی جریان دارد و مسیرهای تجاری که در مرزهای منطقه میگذرد با موانع و محدودیتهای تجاری وضع شده، دستیابی به یک راه حل دسته جمعی را با مشکل مواجه میسازد. این قبیل مسائل فرا ملی، نه تنها پیوستگی امنیت و تهدید را برای کشورهای منطقه بازگو میکند، بلکه امنیت ملی کشورهای منطقه را تحت تأثیر قرار داده و سیاستگذاران سراسر منطقه را به مبارزه میطلبد. به طور کلی مشاهده عینی مسائل امنیتی منطقه خاورمیانه به ویژه خلیج فارس که آبستن تهدیدهای امنیتی است ما را به این نتیجه میرساند که همچنان بر این باور باشیم که مفهوم امنیت در این حوزه دارای پیوستگی است و این پیوستگی تا جایی است که معمای امنیتی و نیز مدیریت نا امنی در منطقه پیچیدگیها و چالشهای متعددی را به همراه آورده است.
دولت در منطقه خاورمیانه واقعیتی است انکار ناپذیر. دستگاه دولت در این منطقه، اگر چه در معرض چالشهای متعددی قرار دارد اما همچنان برای سرکوبی شورشها و چالشهای تندروانه از توانایی قابل ملاحظهای برخوردار است. جدایی بدنه دولت از جامعه و وجود چالش مشروعیت سیاسی دولتهای منطقه از داخل و توجه بیش از حد به خودیاری و تحصیل امنیت جزیره ای، وجود ایده خودیاری در امنیت جهان سوم و رو به توسعه کشورهای منطقه، در هم آمیختگی تهدیدات و چالشهای امنیتی کشورها در حوزه خلیج فارس و خاورمیانه که عاملی است بر جزیرهای عمل کردن کشورهای این حوزه برای تحصیل امنیت و دیگر مسائل از خارج، همه و همه مواردی هستند که با توجه به قرائت ناصحیح کشورهای منطقه از مسئله امنیت در نظام بینالملل آنها را به مدلهای امنیتی جزیرهای مبدل ساخته است. در حالی که کشورهای این حوزه در رویکرد تحصیل امنیتی خود به رهیافتهای سنتی – تحصیل امنیت از طریق توانمندی نظامی-تکیه زدهاند. رهیافتی که مربوط به دوران جنگ سرد است و اغلب این کشورها هنوز از این فضا خارج نشدهاند. دانستیم که در حقیقت کشورهای این منطقه دارای امنیت پیوسته و ناگسستنی هستند. اما نوع حکومتهایشان، ساختار اقتصادی و ایدئولوژیهای گاه متضاد در منطقه، عملاً آنها را به نظامی خود یاری میکشاند.یعنی در واقع امنیتی پیوسته دارند و در عمل گسسته و جزیرهای عمل کنند.