
*سیدصادق حسنی مقدم
ساعت کار دادگاه خانواده رو به پایان است. عروس جوان ایستاده پشت در شعبه دادگاه و در میان همهمه صداها تنها به نجوای مادرش گوش داد که دارد از او دلجویی میکند. اشک پهنای صورت عروس جوان را پر کرده بود که منشی دادگاه نامش را صدا میزند.
شوهرش نگاهش را به زمین دوخته و چشم از آن برنمیدارد که عروس جوان دادخواست خود را تسلیم قاضی کرد.
عروس جوان گفت: مدتی پیش مراسم عروسیمان را در یک تالار برگزار کردیم. زمان داشت به کندی میگذشت و همه میهمانان منتظر داماد بودند اما از او خبری نبود. در حالی که نگرانیها در حال بروز بود سر و کله شوهرم پیدا شد. دایی من اولین کسی بود که خودش را به ایشان رساند و برای دیر کردنش مقابل همه میهمانان به او اعتراض کرد. شوهرم از این رفتار دایی من به شدت ناراحت شد. من بعد از پایان یافتن مراسم عروسی شوهرم را متوجه اشتباهش کردم، اما او در پاسخ مرا کتک زد.
عروس جوان با بغض ادامه داد: من شب اول عروسیام کتک مفصلی خوردم و صبح راهی خانه مادرم شدم. وقتی خانوادهام از ماجرای کتک خوردنم باخبر شدند برای قانونی بودن کارمان راهی کلانتری شدیم تا از شوهرم شکایت کنیم. پس از طرح شکایت مأموران کلانتری مرا برای تعیین صدماتی که بر من وارد شده بود به پزشکی قانونی معرفی کردند.
عروس جوان در ادامه گفت: زمانی که ما راهی پزشکی قانونی شدیم شوهرم از ماجرای شکایت ما با خبر شدند. او به همراه برادرش خود را به مقابل پزشکی قانونی رسانده بود.
وقتی ما در حال خارج شدن بودیم، برادر شوهرم از میان یک ساک ورزشی یک ظرف بیرون آورد و چیزی روی من پاشید. لحظاتی بعد که به روی من کبریت کشید و آتش گرفتم فهمیدم رویم بنزین ریخته است. من در میان مردمی که در حال عبور از خیابان بودند در آتشی که اینها افروخته بودند میسوختم و ساعاتی بعد که چشم باز کردم خودم را اسیر تخت بیمارستان دیدم. دیگر صدای گریه عروس جوان فضای دادگاه را پر کرده است. او میگوید: جناب قاضی من طلاق نمیخواهم، من درخواست نفقه دارم تا شوهرم همیشه دچار عذابی همیشگی باشد.
من دو ماه اسیر تخت بیمارستان بودم اما شوهرم هرگز سراغی از من نگرفت در حالی که تنها صورتم از آتشی که برایم افروختند سالم مانده پزشکان گفتهاند 80 درصد دچار سوختگی شدهام.
من زمانی که با بهبود نسبی از بیمارستان راهی خانه شوهرم شدم مرا نپذیرفت. خانواده شوهرم شرط ادامه زندگی را مشروط به رضایت من از برادر شوهرم دانستند تا از زندان آزاد شود. من که حاضر نبودم چنین شراطی را بپذیرم راهی خانه پدرم شدم و به اینجا آمدهام تا درخواست نفقه کنم.
دادگاه لحظهای در سکوت فرو میرود، اما صدای هقهق عروسی جوان در فضا پیچیده که شوهرش به اشاره قاضی از روی صندلی بلند میشود. او هنوز سر به زیر انداخته و در پاسخ به حرفهای همسرش میگوید: همسرم پس از حادثه در خانه من نبوده است که من خرجیاش را بدهم، من هم پولی به او نمیدهم. جلسه دادگاه تمام میشود و قاضی پس از بررسی محتویات پرونده داماد را به پرداخت نفقه به عروس جوان محکوم میکند.