گزارش این هفته سرگذشت زنی است که پس از مقابلهای شش ساله با نابسامانیهای زندگی و اعتیاد همسرش توانست زندگیاش را حفظ کند و بار دیگر خوشبختی از دست رفتهشان را بازگرداند. از ستاره خواستم تا سرگذشت زندگیاش را برایمان تعریف کند. زندگیاش را اینگونه بازگو میکند.زمانی که دوران دبیرستان را به پایان رساندم بلافاصله وارد دانشگاه شده و در رشته حسابداری مشغول تحصیل شدم. خانوادهام فرهنگی بودند و همیشه در امر تحصیل مرا تشویق میکردند. آن زمان زندگی سالم همراه با سختکوشی را از والدینم آموخته بودم. آنها در هر شرایطی با عشق فراوانی که به هم داشتند با سختیهای زندگی مقابله کرده و راه را برای فردای خود و فرزندانشان هموار میکردند.بهانه آشنایییک سال از تحصیلم در دانشگاه گذشته بود که یک روز در راه بازگشت به خانه دو مرد جوان قصد ایجاد مزاحمت برایم داشتند که ناگهان پسری جوان مداخله کرد و با آنها برخورد تندی کرد. مزاحمان فرار کردند و پسر جوان تا خانه مرا همراهی کرد. این مقدمه آشنایی ما بود.خانه منصور نزدیک دانشگاه بود و این بهانهای برای دیدارهای بعدی ما شد. چند روز بعد وقتی کلاسمان تعطیل شد هوا تاریک شده بود. وقتی از در دانشگاه خارج شدم و کنار خیابان منتظر ماشین بودم منصور را دیدم. از من خواست تا منزل همراهیام کند. من قبول نکردم و او اصرار کرد و تا نزدیکی منزل همراهیام کرد. این عمل چند بار دیگر هم تکرار شد و بدین صورت ما به هم علاقهمند شدیم. پس از آن بعضی روزها همدیگر را میدیدیم. او پسری باوقار بود و هر بار که در مسیر خانه میدیدمش علاقهمندیام به او بیشتر میشد. یک سال از آشناییمان گذشته بود که مسئله ازدواج را مطرح کرد.منصور با ماشینی که پدرش برایش خریده بود گاهی مسافرکشی میکرد. پدرش وضع مالی خوبی داشت و با توجه به علاقهام به او توجه زیادی به کار و درآمدش نکردم و از اینکه به زودی با او ازدواج میکردم خوشحال بودم.از آن پس بود که خانوادهام را در جریان گذاشتم. آنها به دلیل شناختی که از منصور پیدا کردند و به خاطر رفاه خانوادهاش سختگیری نکردند. با رضایت دو خانواده با هم عقد کردیم.زندگی مشترکدوران عقدمان بهترین دوران زندگی مشترکمان بود و بدون هیچ مشکلی سپری شد. دو سال بعد عروسیمان سرگرفت. منصور همچنان گاهی اوقات با ماشین کار میکرد. روزهای اول بیکاریاش برایم خیلی مهم نبود اما با گذشت مدتی کمبود درآمدش به ما فشار میآورد و باعث میشد محدود شویم. سال اول زندگی مشترکمان با دشواری سپری شد بدون اینکه خانوادههایمان از مشکلاتمان باخبر شوند. اوضاع اقتصادیمان انگیزه زیادی را برای پیدا کردن کار در من ایجاد کرده بود. وقتی فارغالتحصیل شدم مدام دنبال کار بودم تا اینکه در یک شرکت مشغول کار شدم.مشکلات در میزنندتمام روز را کار میکردم تا بتوانم زندگی متوسطی برای خودمان فراهم کنم. اما منصور بر خلاف من علاقهای برای پیدا کردن کار حسابی نداشت و بیشتر وقتها را با رفقایش میگذراند. بعد از مدتی فهمیدم او مسئولیتپذیر نیست و نمیتوانم به حرفهایش اعتماد کنم برای اینکه اگر قصد داشت زندگیمان را از این وضعیت نجات دهد در این مدت تلاش کرده بود اما او به هیچ وجه به فکر آینده نبود. هر روز که میگذشت نسبت به بیکاریاش حساستر میشدم و این امر باعث درگیری بینمان میشد.زندگیمان را با عشق آغاز کرده بودیم. در روزهای اول مرد خوبی بود اما گذشت زمان ورق را اینگونه برگردانده بود. باورم نمیشد منصور همانی است که میشناختمش. من رفتارهایش را تحمل میکردم و بحثهای ما روزها بیشتر و بیشتر می شد، تا جایی که نسبت به من شکاک شده بود. او به همه کس و همه چیز شک داشت و اجازه رفتن به خانه پدریام را نمیداد. در مقابل بدون احساس مسئولیت به دنبال رفیقبازی بود. هر وقت که دوست داشت بدون اطلاع میرفت و دیر وقت به خانه میآمد. من حق اعتراض به رفتارهایش را نداشتم و هرگاه که درباره یافتن کار با او بحث میکردم با عصبانیت از خانه خارج میشد. غیبتهای طولانی و تغییر رفتارش باعث شده بود که من نسبت به او مظنون شوم.اعتیادوقتی خوب رفتارش را مراقبت کردم و از دیگران کنکاش کردم دریافتم معتاد شده است.زمانی که این مسئله را با منصور در میان گذاشتم عصبانی شد و هرگز قبول نکرد. انکارهایش مدتها ادامه داشت و من در حالی که خسته از این صبوری نه تنها بیکاریاش حل نشده بود بلکه اعتیاد هم به آن اضافه شده بود.مدتی گذشت و احساس کردم تنها نانآور خانه هستم و چه روزهای دشوارتری را پیش رو داشتم. برای تأمین مخارج زندگی مجبور بودم کار کنم و مخارج زندگی را تأمین کنم اما از طرف دیگر زندگیام را دوست داشتم و دلم نمیخواست اینطور رشته این زندگی را پاره کنم. فکر میکردم حالا که شوهرم گرفتار بیکاری و دوستان بد شده رسم وفاداری نیست که او را رها کنم و به آینده خودم فکر کنم. تلاش میکردم تا او را از این سیاهی بیرون بکشم و لباس عافیت بر تنش بپوشانم. من که تا آن روز نزد خانوادهام گلایهای نکرده بودم پس از اعتیادش هم آنها را باخبر نکردم. برایم دشوار بود اما تصمیم گرفتم او را نجات دهم. برای مخفی کردن موضوع کمتر سراغ خانواده و بستگان میرفتیم و بیشتر از ساعتی هم نمیماندیم.گریهها و حرفهایم کمکم روی منصور اثر گذاشت و منصور در حالی که درمانده از راهی که انتخاب کرده بود پذیرفت که گرفتار دشواری شده که تنها با همت هم میتوانیم به ساحل نجات برسیم.بنابراین چندین بار برای ترک اقدام کردیم. هر بار چند روز بستری میشد اما دوباره مصرف مواد را از سر میگرفت. شوهرم هم از این وضعیت خسته شده بود. تحمل آن شرایط برایم بسیار دشوار بود. ذهنم را رها نمیکرد به طوری که خودم لاغر و افسرده شدم اما از همه وجودم برای بهبود زندگیام مایه میگذاشتم. هر وقت خانوادهام علت ناراحتیام را میپرسیدند با بهانهای گمراهشان میکردم.درگیری شدت میگیردپس از مدتی عصبانیت منصور بیشتر شد. حرف درباره اعتیادش او را ناراحتتر میکرد. اختلافهایمان ادامه داشت تا اینکه درگیری شدیدی بینمان ایجاد شد و مرا از خانه بیرون کرد. از آن پس چند بار به خانه رفتم اما منصور قفلها را عوض کرده و با در بسته مواجه میشدم. تا آن زمان میخواستم با من مشورت کند و مرا در جریان کارهای قرار دهد اما غرور او باعث طفره رفتن از جواب میشد. یک هفته در خانه پدرم ماندم. مجبور شدم حقیقت را بازگو کردم.امید به زندگیبا شنیدن حرفهایم با ناراحتی بسیار از صبوریام تعجب کردند. مادرم میگفت چرا زودتر آنها را باخبر نکردهام. من فکر میکردم بازگویی این ماجرا مشکلاتمان را بیشتر میکند اما خانوادهام با درایت نه تنها منصور را طرد نکردند بلکه به چشم پسرشان نگاه کردند و برای نجات او مرا یاری کردند.پس از چند روز خانوادهام نزد منصور رفتند و با حرف زدن با او ما را در طبقه بالای خانهشان سکونت دادند. در مدتی که در منزلشان بودیم از هیچ کمکی دریغ نکردند و به منصور به چشم یک بیمار که باید معالجه شود نگاه میکردند. تشویقهای والدینم سبب میشد تا بیشتر به زندگی امیدوار شوم.به پیشنهاد پدرم ما عضو کنگرهای شدیم که این بیماران را نجات میداد. من به همراه خانوادهام برای آموختن رفتار با معتادان در کلاسهایشان شرکت کردیم. منصور با دیدن این شرایط با ما همکاری کرد. درمان او حدود یک سال به طول انجامید و در آن مدت همچنان ایستادگی کردم تا اینکه سرانجام او نجات یافت. سه سال است که منصور از اعتیادش به زندگی بازگشته و با سرمایهای که پدرش در اختیار او گذاشت مشغول به کار شد. او حالا پس از تحمل هفت سال دشواری صاحب چند مغازه شده و دختری که خدا به ما داده است و زندگیمان رنگ و بوی دیگری گرفته است. خوشحالم که توانستم زندگیمان و همسرم را که همیشه دوستش داشتم حفظ کنم.