کد خبر: 428710
تاریخ انتشار: ۰۱ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۳

علیرضا محمدی
هوا رو به تاریکی می‌رفت. مقر گردان در سکوت غریبی فرو رفته بود و هر کس کاری می‌کرد. کنار سنگر، روی جعبه مهمات نشسته بودم و حرکات تک تک بچه‌ها را تماشا می‌کردم. نمی‌دانستم چرا با آنکه همگی پیش رویم بودند ولی باز هم دلم برایشان تنگ می‌شد! شاید به خاطر عملیات آن شب بود و خوابی که چند شب قبل دیده بودم.
توی خواب برای صبحگاه از دامنه کوهی بالا می‌رفتیم که از آن بالا به پایین افتادم و هیچ‌کس کمکم نکرد. بچه‌ها به نوبت به قله می‌رسیدند و بین هاله‌ای از نور گم می‌شدند. من هم فریاد می‌زدم و التماس می‌کردم «تنهام نذارید. منم ببرید. . .» اما همچنان بی‌توجه به من درون نور فرو می‌رفتند.
هنوز محو یادآوری رؤیایم بودم که سعید از سنگر خارج شد و کنارم نشست. بدون اینکه حرفی بزند، قرآن جیبی‌اش را به دست گرفت و مشغول خواندن شد. نگاهم را به سمت او برگرداندم، توجهی نکرد. می‌خواستم از خوابم برایش بگویم اما ترجیح دادم همان طور در سکوت تماشایش کنم؛ موهای لخت بلندش در مسیر باد در هوا می‌رقصید و روی صورتش می‌ریخت، ناخودآگاه دستم را دراز کردم و تارهای سیاه پریشان را از مقابل چشمانش کنار کشیدم. قرآن را بست و به رویم لبخند زد:
-مهربون شدی.
لبخندش دلم را لرزاند. دوباره به یاد خوابم افتادم. آنجا که سعید قاطی باقی بچه‌ها به قله رسید و قبل از ورود به هاله نور، به سمتم برگشت و لبخندی تحویلم داد! با این یادآوری چینی به ابروهایم انداختم و گفتم:
- حالا دیگه به زمین خوردن ما می‌خندی بچه!
چهره‌اش حالتی معصومانه گرفت و لب‌هایش حرفی را مزه مزه می‌کردند که بی‌سیم‌چی نزدیک شد و گفت:
از فرماندهی تماس گرفتن، فکر کنم وقتشه.
زمان حرکت فرا رسیده بود. بچه‌ها را به صف کردم و رو‌به‌روی‌شان ایستادم. همه ساکت و آرام چشم به لبانم دوخته بودند و من محو تماشای حس غریبی که در چهره تک‌تک‌شان موج می‌زد. نمی‌دانم چند لحظه به همین ترتیب گذشت که با تلنگر یکی از مسئول دسته‌ها به خودم آمدم:
- همون طور که می‌دونید امشب قراره یه عملیات محدود انجام بدیم. سرعت عمل مهم‌ترین چیزیه که برادرها باید بهش توجه داشته باشن، به همین خاطر وسایل اضافی همراه نیارید. سبک می‌ریم تا تحرک‌مون سریع‌تر و راحت‌تر باشه. حتی آرپی‌چی‌زن‌ها هم باید تو آوردن موشک‌ها وسواس به خرج بدن. سبک و سریع.
حرف‌هایم را خیلی زود تمام کردم تا نواری از خاکستری‌پوشان بسیجی در جاده‌ای ناهموار از منطقه‌ای سنگلاخی به حرکت درآیند. گروهان را از مسیری ناهموار هدایت می‌کردم تا هم از دید دشمن محفوظ باشیم و هم از راه میانبر سریع‌تر به مقصد برسیم. از طرفی در چنین منطقه‌ای استفاده دشمن از ماشین‌های زرهی به حداقل می‌رسید و خطر عدم حمل سلاح‌های نیمه‌سنگین همانند آرپی‌جی به خودی خود مرتفع می‌شد.
تن و جسم اغلب بچه‌ها در پیاده‌رو‌های صبحگاهی ورزیده شده بود و توی ناهمواری‌ها شناور بودند. نوار باریک خاکستری از پیچ و خم جاده بالا می‌رفت و من مرتب از ابتدای ستون تا انتهایش را طی می‌کردم و به مسئول دسته‌ها تلنگر هوشیاری می‌دادم.
کمتر از یک ساعت بعد روی قله بودیم و نوبت به سرازیرشدن در دره‌ای تاریک فرارسید که در سکوتی مرموز غوطه‌ور بود. برای تجدید قوا و مشورت مجدد با مسئول دسته‌ها، گروهان را استراحت دادم. ستون ایستاده و عمودی به چند صف افقی نشسته تبدیل شد و حلقه مسئولان شکل گرفت.
کمی بعد هماهنگی‌ها صورت پذیرفت و با احتیاط از تپه پایین رفتیم. ساعت یک و نیم بامداد بود و تا طلوع آفتاب، چهار ساعت فاصله داشتیم. هدف ما انهدام چند سنگر کمین و محک زدن توان دشمن در منطقه بود. در کل اهداف فرماندهان انجام یک سلسله عملیات‌های محدود و ایذایی برای فریب دشمن و انجام عملیاتی وسیع‌تر بود. از طرف دیگر شناسایی راه‌های بیشتر برای ضربه زدن به دشمن و همچنین شناخت مسیرهای امن‌تر برای عبور نیروهای خودی، می‌توانست ماحصل چنین عملیاتی باشد که باید تا دو ساعت دیگر انجام می‌شد، یعنی قبل از طلوع آفتاب و روشنی فضا، باید دوباره خودمان را به بلندی‌های مشرف به منطقه می‌رساندیم.
از آنجا که انجام یا عدم انجام عملیات بر عهده شخص من گذاشته شده بود، مشکلی که برای یکی از دسته‌ها پیش آمد و باعث کندی حرکت‌مان شد، مرا در دوراهی ادامه عملیات یا عدم ادامه آن مردد گذاشت. در چنین حالتی بودم که با صدای انفجاری مهیب، در جا خشکم زد؛ انفجاری که تجربه نشان می‌داد از دو حالت خارج نیست یا عملیات لو رفته یا با صدای ایجاد شده، این امر به زودی رخ خواهد داد. همین طور هم شد و به فاصله کوتاهی از انفجار، شلیک‌های دیوانه‌وار و بی‌وقفه دشمن، تردیدم را به یقین مبدل کرد و به سرعت دستور عقب‌نشینی دادم، اما درست در همین لحظه، پیک گروهان از راه رسید و یکی از سخت‌‌ترین و در عین حال عجیب‌‌ترین خبرهای عمرم را به اطلاع رساند. او خبر از شنیده شدن صدای شنی‌های تانک می‌داد که اصلاً فکر نمی‌کردم در چنین منطقه‌ای از آنها استفاده شود، البته بعدها متوجه شدیم که حمل تانک به وسیله هلی کوپتر یا سایر وسایل نقلیه هوایی، یکی از تاکتیک‌هایی بوده که دشمن در این منطقه از آن بهره برده بود.
به هر حال این خبر یک معنی داشت و آن هم گیر افتادن یک گروهان سبک اسلحه، وسط یک معبر تنگ، مابین میدان‌های بی‌حساب و کتاب مین و انبوهی از سنگرهای بتنی و تانک‌های فولادی بود که هر لحظه با روشنی قریب‌الوقوع هوا، بر وخامت چنین اوضاعی افزوده می‌شد. . . چیزی توی دلم تکان می‌خورد و تا مغزم بالا می‌آمد؛ خوابم در حال تعبیر شدن بود.
**
چند ساعت بعد هوا کاملاً روشن شده بود و از بین سیم‌خاردارها و میادین مین، صدای ناله اندک زخمی‌های برجای مانده به گوش می‌رسید. خودم نیز جزو اولین زخمی‌ها، نیمه‌جان درون یک گودال خس‌خس نفس‌هایم را روانه گوش‌های بیدار شهیدی می‌کردم که صورتش از اصابت گلوله‌ای متلاشی شده بود.
با فروکش کردن حجم تبادل آتش، تانک‌ها از موضع خود خارج شدند و مقابل چشمانم، حین پیشروی از روی اجساد شهدا و بدن مجروحان عبور کردند. ناامیدانه به صحنه‌های فجیع پیش رویم نگاه می‌کردم که یک تانک مسیرش را به سمت من و چند زخمی دیگر تغییر داد. در همین لحظه کسی سینه‌خیز از سمت بالا خودش را به من رساند و پیشانی‌ام را بوسید! سعید بود. اسلحه‌اش را به دست گرفته و با اینکه چند زخم عمیق روی بدنش دیده می‌شد، سرپا ایستاد و حین دویدن به طرف تانک شلیک کرد. پرواضح بود که هدفش منحرف کردن تانک از آمدن به جانب ماست، چراکه گلوله‌هایش در برخورد با زره فولادی تانک، کمانه می‌کرد و کمترین تأثیری روی آن نداشت.
تانک همچنان پیش می‌راند و سعید همچنان شلیک می‌کرد. تا چند لحظه نمی‌دانستم چرا مسلسل‌چی تانک واکنشی به تیراندازی سعید نشان نمی‌دهد تا با یک رگبار به این غائله خاتمه بخشد، اما وقتی که تانک خودش را به سعید رساند و بدن زخمی‌اش را زیر شنی‌هایش له کرد، آن وقت بود که به نیت شوم راکب نادیده‌اش پی بردم.
با گم شدن جسم سعید زیر انبوه آهن و فولادی که تانک می‌نامندش، خواب من به تمام و کمال تعبیر شده بود و تمام بچه‌هایی که در خواب توی هاله نور گم شده بودند، همگی در آن محشر عظیم شهید شدند، اما جالب‌تر از همه نحوه شهادت سعید بود که وقتی تانک به او رسید، به سمت من برگشت، یا شاید من این طور احساس کردم که برگشت و درست همانند رؤیایم به من لبخند زد و وارد هاله‌ای از نور شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار