
حتماً شما هم در چند هفته گذشته سريال «مختار نامه» را ديدهايد. در طول اين قسمتهاي پخش شده چه چيزي بيشتر به چشمتان آمده؟ خباثت و ظلم حاكمان جبار اموي آن زمان؟ يا روضههايي كه تصويري شده و صحنههايي كه در ذهنتان مجسم ميشود؟ يا بازيها و ديالوگهاي خوب فيلم؟ همه اينها ميتواند بر هر كسي از بقيه موارد پر رنگتر باشد.
اما به نظرم وضعيت مردمان كوفه قابل تأملتر است. تا قبل از اين خيال ميكرديم اين آدمهايي كه تا اسم خودشان و شهرشان ميآيد، ياد «بي وفايي» ميافتيم، هر كدامشان شاخ و دم دارند و كوفي بودن از سر و كولشان ميبارد.
اما روايتهاي تصويري آقاي كارگردان از اوضاع و احوال مردم شهر، حقيقتي عريان را جلوي چشمانمان قرار داده است. حقيقتي كه نكتههاي فراواني دارد.
همه متنهاي تاريخي و مستندي را كه در اين سالهاي مدرسه و دانشگاه در كتابهاي درسي و غيردرسيمان خواندهايم، گفتهاند از زماني كه اميرالمؤمنين عليه السلام حكومت شهر را به دست گرفته بودند، اين خلقالله مفهومي به نام «وفا» را در اخلاقشان جاي نداده بودند.
اين روال نامرديشان هم تا بعدها هم ادامه داشته و كار را به جاهاي باريكتري هم رسانده است. همان آدمها به پسر همان امام نامه داده بودند كه «اي حسين (عليهالسلام) بيا و ما را از دست اين حاكمان ظالم نجات بده» و بعد هم خودشان زير قولشان ميزنند و در برابر امام زمانشان قرار ميگيرند و همه آن اتفاقهايي ميافتد كه خودتان بهتر از من ميدانيد. گير كار اينجاست كه اين آدمها از يك كره ديگر نيامدهاند و آدمهايي هستند مثل من و تو.
بسته به شرايطي كه داشتهاند كار و زندگي ميكردهاند و اخباري را كه آن روزها از راههاي ديگري منتشر ميشده پيگيري ميكردند و بر اساس دانستهها و ندانستهها و عقلها و ميلهايشان تصميم ميگرفتهاند. نمونه اينها را در روايتهاي تصويري ميرباقري در اين سريال ديدهايد. جاهايي كه مردم كوچه و بازار مشغول كار و بارشان هستند و عدهاي هم در مورد وضع جامعهشان گاهي حرفهاي عميقي ميزنند و گاهي حرفهاي سطحي و دمدستي. خوب كه فكر كني و تطبيق بدهي، من و تو هم در طول روز به نحو مدرنتري در گير و دار اين حرفهاييم. اتفاق مهمي كه بيفتد سريعاً عكسالعمل نشان ميدهيم و دوست داريم موضعمان را مشخص كنيم.
اينها ويژگيهاي طبيعي آدمهاي يك جامعه پوياست. حالا اگر من و تو در آن دوران بوديم و دور برمان، هم امويان بودند و ابن زياد، هم علويان و ميثم تمار و مختار و مسلم بن عقيل، راه كدام يك را انتخاب ميكرديم؟ در روز عاشورا در خيل لشكريان بيشمار مهاجم به حرم آل الله بوديم يا در صف با بصيرتهاي دور امام؟ به طمع سكه و زر شقاوت را انتخاب ميكرديم يا تا پاي جان، عزيزترين هستي انسان در دفاع از حق ميمانديم؟ در تاريكي شب عاشورا بعد از اذن امام، او را ترك ميكرديم يا فردايش نداي «هل من ناصر ينصرني؟» را جواب ميداديم؟ اينها سؤالهايي است كه خوب است من و توي جوان، جوابهايش را در همين اول راه زندگي درون خودمان پيدا كنيم.
تا فرصت هست. نه آن وقت كه راه باطل رفته باشيم و انبوه گوشتهاي حرام ذخيره شده در ما، اجازه شك كردن هم ندهد، چه برسد به تصميم درست. هر جور كه حساب ميكني، اين جواني كيمياست.
كيميايي كه همه فرصت دستيابي به آن را دارند. مهم نحوه استفاده از اين لحظههاي ناب است. خوب سرمان را بالا بگيريم و اين موقعيت را دريابيم. كاري كنيم كه نداي حق را بشنويم و قدرت پاسخ داشته باشيم. مرز باريك كوفي بودن و نبودن در تأملهاي ماست.
گوشه گرفتن و خلوت نشيني هم چيزي از تقصير من و تو در اتفاق افتادن بديها كم نميكند. نبرد حق و باطل تا ظهور منجي هست. اين من و توييم كه بايد از خط سرخ عاشورا درس بگيريم تا راه سبز ظهور مهيا شود. اين روزهاي پيشواز محرم خوب به اينها فکر کنيم.