سه برادر روی نیمکت چوبی کنار آشپزخانه نشسته بودند، با سرهایی پایین انداخته و چهرههایی مغموم. آنها اجازه نداشتند حتی یک کلمه هم با هم حرف بزنند. یک سرباز بالای سرشان ایستاده و کاملاً مراقب اوضاع بود. سرگرد متین به دیوار سالن اصلی کارگاه تکیه داده و به جنازه چشم دوخته بود. هشت ضربه چاقو به مقتول زده بودند. همه ضربهها به جز یکی از پشت به مقتول خورده و احتمالاً هم همان یک ضربه باعث مرگ او شده بود. این ضربات باید کارگاه را به حمام خون تبدیل میکرد، اما فقط یک لکه کوچک آن هم زیر جنازه وجود داشت. شکی نبود او را جای دیگری به قتل رسانده و بعد جسد را به کارگاه طلاسازی منتقل کرده بودند اما چرا آنجا؟سه برادر میگفتند مقتول را نمیشناسند و او را در تمام عمرشان ندیدهاند اما اگر حق با آنها بود پس جسد در کارگاهشان چه کار میکرد. حساب و کتابهای کارآگاه با هم جور درنمیآمد. در ورودی طلاسازی از آن درهای درست و درمان بود که فقط با اثر انگشت و شماره رمز باز میشد و به غیر از سه برادر کس دیگری نمیتوانست وارد کارگاه شود اما اگر آنها یا لااقل یک نفرشان قاتل بود چرا جسد را به اینجا آورده بود تا به راحتی آب خوردن دستش رو شود؟ستوان امیری همه کارگاه را وارسی کرده و هیچ چیز مشکوکی پیدا نکرده بود. همه طلاها سرجایش بود و کسی نگاه چپ هم به آنها نکرده بود. او با اجازه رئیسش اول برادر بزرگتر را صدا زد و برای دومین بار سؤالاتی را از او پرسید: «برای ما افسانه تعریف نکن، خودت میگویی به جز شما سه نفر کسی رمز در ورودی را ندارد، تازه اگر هم داشته باشد در فقط با اثر انگشت شما سه نفر باز میشود. انگشت همهتان هم که سر جایش است پس این جنازه اینجا چه کار میکند؟»عباس سرش را خاراند. او نمیدانست چه جوابی باید بدهد. شک داشت در وجودش رخنه میکرد. شاید یکی از دو برادر دیگر این جوانک را کشته و خواسته صحنهسازی کند. او هم میدانست حق با ستوان است و داستانی که تعریف میکند غیرقابل باور اما دوباره آن را به زبان آورد: «رفته بودیم شمال. هر سه خانواده. صبح ساعت 10 بود که رسیدیم و گفتیم بهتر است یک سری به کارگاه بزنیم. در را که باز کردیم چشممان به این جسد افتاد. ما به هیچچیز دست نزدیم یعنی اصلاً هیچکاری نکردیم. فقط به 110 تلفن زدیم. اگر ما قاتل بودیم که پلیس را خبر نمیکردیم.»متین به حرف آمد: «اتفاقاً زرنگیتان در همین است، پلیس را خبر کردید تا نشان بدهید حسن نیت دارید و بیگناه هستید. شاید هم یکی از شما قتل را انجام داده و نمیتوانسته در برابر دو نفر دیگر مخالفت کند و بخواهد پلیس را بیخیال شوید.»این فرضیه منطقی به نظر میرسید البته به شرط اینکه سه برادر تمام چهار روز گذشته را با هم نبودند. عباس همین را تذکر داد: «ما با هم رفتیم شمال و با هم برگشتیم. همین هم که به تهران رسیدیم اهل و عیالمان را گذاشتیم خانه ما و راه افتادیم آمدیم اینجا.»سرگرد با اشاره دست عباس را مرخص کرد و ستوان علی را صدا زد. او هم همان حرفها را تکرار کرد: «هیچکداممان نمیدانیم اصلاً این یارو کیست.»امیری پیش خودش فکر کرد سه برادر بدجوری دهانشان قرص است و هوای همدیگر را دارند اما شاید وقتی چند روزی بازداشت بمانند به حرف بیایند. رضا برادر کوچکتر از همه بیشتر ترسیده بود اما داستانی که تعریف میکرد با حرفهای دو برادرش مو نمیزد. چارهای نبود جز اینکه هر سه نفر بازداشت شوند. کارآگاه خسته و گیج به اداره برگشت و برای اینکه بتواند تنهایی فکر کند دستیارش را دنبال نخود سیاه فرستاد: «برو ببین گزارش مفقودی جدید نداشتهایم.»وقتی قتلی تا این حد پیچیده است معمولاً از لیست فقدانیها نمیتوان به جایی رسید. ستوان این را خوب میدانست، اما چارهای جز اطاعت نداشت. او 20 دقیقه بعد وقتی برگشت برخلاف انتظار متین دستش پر بود. امیری با غبغبی باد انداخته و لحنی ظفرمندانه به کارآگاه گفت: «اسمش فرشید است. فرشید نادعلی. 36 ساله. دو روز است که خانوادهاش خبری از او ندارند. متأهل است با زنش هم حسابی اختلاف دارد. در یک تعمیرگاه لوازم صوتی-تصویری کار میکند.»کار میکرد. این تنها واکنش کارآگاه به کشف بزرگ ستوان بود. او برگه را از دست دستیارش قاپید و نگاهی به آن انداخت: «به پدرش زنگ بزن، بگو سریع خودش را برساند. بجنب وقت نداریم.»پدر فرشید وقتی شنید پسرش را کشتهاند شوکه شد، اما کارآگاه آنقدر وقت نداشت که منتظر گریه و زاریهای پیرمرد بماند. او سه برادر را در بین پنج نفر دیگر به خط کرد و پدر مقتول را برای شناسایی فرستاد. جواب منفی بود. صبح روز بعد همین کار را همسر فرشید انجام داد و او هم طلاسازان را نشناخت. هیچکدام از اعضای خانواده یا دوستان نزدیک مقتول از رابطه فرشید با سه برادر اطلاعی نداشتند و حتی میتوانستند با قاطعیت بگویند هرگز حرفی درباره علی و عباس و رضا از زبان مقتول نشنیدهاند. کارآگاه داشت دیوانه میشد آیا باید باور میکرد یک آدم نامرئی فرشید را کشته و از در گاوصندوقی رد شده و جنازه را در طلاسازی انداخته و برگشته؟نه همسر و نه پدر مقتول خبر نداشتند او آخرینبار با چه کسی قرار داشت. از موبایل و فهرست مکالماتش هم چیزی درنیامده بود. سه برادر در دو روز بیشتر از 10 بار بازجویی شدند و یک کلمه هم ادعاهایشان تغییر نکرد درست مثل یک نوار ضبط شده هر بار همان حرفها را دوره میکردند. هرچه زمان میگذشت متین بیشتر به بیگناهی برادران مطمئن میشد اما از طرفی جوابی هم برای ابهاماتش نداشت. ستوان امیری که میدید رئیسش بدجوری در بنبست گیر افتاده برای اینکه فضا عوض شود یک احتمال پرت را پراند، تیری در تاریکی: «شاید قاتل بلد است چطور میشود این درها را باز کرد.»سرگرد سری به نشانه تأیید تکان داد. خودش هم قبلاً به این موضوع فکر کرده و به این نتیجه رسیده بود سری به شرکتی که در را برای طلاسازی نصب کرده، بزند. نشانی را از عباس گرفت و همراه ستوان به راه افتاد. دو مأمور با هم قرار گذاشته بودند درباره قتل حرفی نزنند حتی خودشان را معرفی هم نکنند. بازی کردن نقش مشتری این جور مواقع میتوانست جذابتر و مفیدتر باشد. مدیر شرکت، جوانی رعنا و خوشتیپ بود. او با کمال میل دو مشتری را به حضور پذیرفت و درباره انواع و اقسام درها توضیح داد. کارآگاه که از شنیدن آن همه اطلاعات به دردنخور سرگیجه گرفته بود حرفهای مدیر شرکت را قطع کرد: «ببخشید ما یک در میخواهیم شبیه آن چیزی که در کارگاه طلاسازی برادران معروفی کار گذاشتهاید.»مدیر سرش را در لپتاپش فروبرد تا مشخصات آن در را پیدا کند. این کار زیاد طول نکشید و خیلی سریع قیمت تمام شده را هم داد. ستوان سؤال بعدی را پرسید: «ما میخواهیم مطمئن باشیم به غیر از ما دو نفر هیچکس دیگر نمیتواند آن را باز کند.»مدیر اطمینان داد. او از آن آدمهای سفت و محکم بود که به غیر از جواب سؤال یک کلمه هم بیشتر حرف نمیزد و نمیشد چیزی از لابهلای صحبتهایش فهمید. بالاخره کارآگاه که میدید موش و گربهبازی فایدهای ندارد دست در جیب کتش فروبرد، کارت شناساییاش را درآورد و خودش را معرفی کرد: «میخواهم بدانم چه کسی آن در را نصب کرده، باید با او صحبت کنم.»وحید مرخصی بود. سه روز قبل یک ماه بدون حقوق گرفته و رفته بود. مدیر این را گفت. سرگرد تکرار کرد: «سه روز قبل؟ صحیح. عکسی از او دارید؟»عکس وحید در پروندهاش موجود بود. کارآگاه آن را امانت گرفت و دو همکار به اداره برگشتند تا عکس را به همسر و پدر فرشید نشان بدهند. آن دو وحید را نمیشناختند اما یکی از دوستان فرشید که کارمند بانک بود و قبلاً هم از او تحقیق شده بود، جوانک را شناخت: «یک روز فرشید با این آقا آمد شعبه ما. برای او وام میخواست. کلان. من هم شرایطش را توضیح دادم.»بالاخره گره اصلی معما حل شد. وحید هم مقتول را میشناخت و هم کارگاه سه برادر را بلد بود. کارآگاه به دستیارش دستور داد او را از زیر سنگ هم که شده پیدا و دستگیر کند. یک هفته طول کشید تا وحید را با کمک خانوادهاش در آرادان ردیابی کنند. او بعد از اینکه به تهران منتقل شد سعی کرد همه چیز را انکار کند اما دروغگویی فایدهای نداشت چون خواهرش قبلاً سرنخهای لازم را داده و گفته بود فرشید به بهانه خواستگاری سر او کلاه گذاشته بود، البته دخترک از قتل حرفی نزده و فقط کمی درباره مقتول صحبت کرده بود. کارآگاه در بازجویی همین اطلاعات را برای وحید تکرار و او را مجبور به اعتراف کرد. - خواهرم و فرشید خیلی اتفاقی آشنا شدند. پدرم در کار سنگهای قیمتی است و برای اتاقش در مخصوص سفارش داده بود. فرشید که به خانهمان آمده با خواهرم آشنا شده و بعد از مدتی خواستگاری کرده بود. او گفته بود والدینش در فرانسه هستند و خودش هم نه به خاطر نیاز مالی بلکه فقط به خاطر اینکه سرش گرم باشد کار میکند. او اعتماد همه ما را جلب کرده بود طوری که اصلاً باورمان نمیشد دروغ میگوید و زن دارد. فرشید حتی گفت با کمک دوستانش میتواند برایم وام بگیرد تا مغازه بخرم. او در این بین چند بار به بهانههای مختلف از خواهرم حدود 60 میلیون تومان گرفت. پدرم اصرار داشت هرچه زودتر آنها عقد کنند ولی فرشید طفره میرفت تا اینکه کمکم به او شک کردم. یک روز تعقیبش کردم و همه چیز را فهمیدم. بعد از آن بود که با هم دعوایمان شد فرشید باید پولهایی را که از خواهرم گرفته بود پس میداد. تازه باید بابت بازی کردن با احساسات خواهرم هم تقاص پس میداد اما او میگفت حاضر نیست یک ریال هم به ما بدهد. بالاخره تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. او را یک شب که تنها بودم به خانهمان کشاندم و کشتم. بعد هم جسدش را در پتو پیچیدم و در ماشینم گذاشتم همینطور در خیابانها پرسه میزدم و دنبال جایی میگشتم تا از شر جسد راحت شوم که ناگهان یاد طلاسازی افتادم. رمز در را که میدانستم یعنی رمز همه درهایی را که نصب میکنم یک چیز میگذارم و همیشه هم به مشتریان توصیه میکنم زیاد با کامپیوترش کار نکنند و رمز را تغییر ندهند چون ممکن است قاطی کند. یادم آمد وقتی داشتم در طلاسازی را امتحان میکردم اثر انگشت خودم را هم برایش تعریف کردم. با خیال راحت به آنجا رفتم و جسد را در کارگاه انداختم، بعد هم از شرکت مرخصی گرفتم تا آبها از آسیاب بیفتد. ستوان وقتی معما حل شد به این نتیجه رسید که زیاد هم پیچیده نبود اما سرگرد از دستگیری قاتل به شدت احساس رضایت میکرد طوری که انگار باهوشترین تبهکار جهان را به دام انداخته است.