کد خبر: 425414
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۸۹ - ۱۶:۰۴
گفت‌وگو با محمود گلابدره‌ای
سید محمود گلابدره‌ای نویسنده‌ای سرشناس از بدنه و تاریخ ادبیات داستانی ایران و انقلاب اسلامی است. نویسنده‌ای که گرچه در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب داعیه روشنفکری داشته است اما به گفته خود در جریان پیروزی انقلاب اسلامی و حوادث منتهی به آن به شناختی دوباره از خود دست می‌یابد و نخستین آثار قابل اعتنای داستانی را در حوزه انقلاب و دفاع مقدس خلق می‌کند. گفت‌وگو با گلابدره‌ای به مناسبت نگارش زندگی‌نامه داستانی شهید چمران و شهید محسن فدوایی به قلم وی انجام شد که در ادامه از نظر شما می‌گذرد.
آقای گلابدره‌ای کتاب لحظه‌های انقلاب شما را باید جزو نخستین آثار و حتی شاید اولین اثری دانست که در ژانر ادبیات انقلاب اسلامی نوشته شده است. با توجه به اینکه فضای غالب ادبیات داستانی در دهه 50 فضای چپ بود، چه چیزی شما را به نوشتن و خلق چنین اثری هدایت کرد؟
وقتی مارکس در شهر لندن به دیدار انگلس رفت هر دو به کمک هم تصمیم به نوشتن کتابی کردند به نام مانیفیست و پس از نوشتن این کتاب به جرأت باید بگویم که تمام روشنفکران در جهان یا به کمونیسم کشیده شدند یا سوسیالیسم یا سمپات این دو تفکر شدند و دیگر امثال من و آل احمد و هدایت و حتی گلشیری کسی نبودیم که بخواهیم ادعا کنیم در آن فضا به سیستم چپ می‌نوشتیم یا غیر چپ. انقلاب اسلامی که رخ داد اما این جریان کمی دچار تحول شد. ادبیات از نظر مردم عادی همواره تلفیقی است از زمان و مکان که وقایع در آن رخ می‌دهد اما از نظر من نویسنده، ادبیات ترکیبی است از زبان و تکنیک بیان زبان.
لحظه‌های انقلاب رمانی است انقلابی اما نه از جنس دن آرام یا برباد رفته، به گمان من لحظه‌های انقلاب را باید از معدود آثاری دانست که در دنیا به صورت حقیقی از وقایع یک انقلاب سرچشمه می‌گیرند.
یادم هست، ساعت یازده صبح روز تاسوعای سال 57 بود که با همسر و دو فرزندم از ویلای خودم در عظیمیه کرج در حال حرکت به سمت تکیه امامزاده قاسم گلابدره بودم که رسیدم نزدیک تپه‌های قیطریه و شلوغی جمعیت را در آنجا دیدم؛ دقت کنید من در این موقعیت محمودگلابدره‌ای هستم که شب‌های شعر گونه را در تهران تحریم کرده است، نویسنده‌ای که در فضای به اصطلاح باز سیاسی جیمی کارتری آن سال‌ها از من خواسته بودند که اثر منتشر کنم و من با وجود اینکه 9 رمان چاپ نشده داشتم، زیر بارش نرفتم ولی با این حال انقلابی هم نبودم.
رمان لحظه‌های انقلاب درست در همان ساعت یازده شروع شد و روز 23 بهمن ماه 57 هم نوشتن آن به پایان رسید، در این رمان در 800 صفحه، تمام وقایع و اتفاقات آن روزهای ایران و جهان با محوریت انقلاب اسلامی را در قالب داستان نوشتم.
علت این کار چه بود؟ چه چیزی شما را به قول معروف از یک نویسنده آوانگارد به نوشتن درباره انقلاب اسلامی حرکت داد؟
من نویسنده انقلابی نبودم. ابایی هم نداشتم که تا دو سال قبل از آن روز اعلام کنم که با انقلاب بیگانه بودم. جمعیت را که در تپه‌های قیطریه تهران دیدم، ناگهان انگار اتفاقی در من رخ داده باشد از ماشینم پیاده شدم و فرمان را دادم به همسرم. به او گفتم که ماشین را بردار و برو؛ اگر من برگشتم که برایت می‌گویم چه شده و اگر نه هم که با این مردم برای کشورم کشته شدم.
من درست یادم هست در همان شلوغی، شهید مفتح را دیدم که از قبل با ایشان به واسطه کتاب‌هایم آشنایی داشتم. شهید مفتح به من گفت برو دنبال چند تا روحانی بگرد برای اقامه نماز. همه این وقایع انگار من را تکان داده باشد، مشغول نوشتن شدم و حاصلش شد لحظه‌های انقلاب.
من به واقع در آن روز متولد شدم؛ تولد خودم را در همان روز می‌دانم. آن روز من سید محمود گلابدره‌ای مبعوث شدم.
کتاب چگونه نوشته شد؟ اشاره‌ای به آن نکردید؟
کتاب را شب‌ها می‌نوشتم یعنی از 23 آذر تا 23 بهمن هر شب به نوشتن رمان مشغول بودم. آن روزها سنگ روی سنگ بند نبود و من از همه کاری که می‌توانستم انجام دهم به نوشتن پرداختم.
در آن روزها، کتاب چگونه منتشر شد؟
من از سال‌های قبل از انقلاب، دکتر شریعتی را می‌شناختم حتی یادم هستم به کمک او بود که در مشهد برای جلال آل احمد مجلس یاد بود برگزار کردیم. من علاقه بسیاری به کتاب کویر ایشان داشتم و حتی چندین و چند بار از روی آن نوشتم تا بتوانم با سبک نوشتن آشنا شوم. از میان همان کتاب‌های دکتر شریعتی و جریانات نشر آن بود که با نام پرویز خرسند آشنا شدم. دو ماهی از انقلاب گذشته بودکه شنیدم خرسند مدیر انتشارات وابسته به سازمان رادیو و تلویزیون ملی آن روزها شده است. به دیدار خرسند که رفتم خودش به من گفت گلابدره‌ای تو که انقلابی نبودی، چه شده و من فقط به او گفتم که من دوباره متولد شدم. کتاب را دادم به آن مجموعه و یادم هست همه آن مجموعه برای انتشار آن بسیج شدند. افرادی مثل رضا سیدحسینی و منوچهر آتشی مسئولیت ویرایش کتاب را برعهده گرفتند. البته بد نیست بدانید که خیلی از آن افرادی که با مسئولیت این دو نفر به ویرایش نخستین رمان انقلاب مشغول شدند را سال‌ها بعد در امریکا دیدم در حالی که وضع ظاهری خوبی نداشتند. البته این را هم بگویم که خرسند در آن سال‌ها اصرار زیادی به حفظ نیروهایش داشت و حاضر به تصفیه آنها نشده بود.
این کارها که انجام شد روز 12 فروردین سال 58 کتاب را منتشر کردیم؛ یادم هست که همان روز پسرم هم متولد شد که نام او را هم روح‌الله گذاشتیم و با اینکه ساکن سوئد است اما الان یک بسیجی به تمام معنی است و حتی در جریان فتنه سال گذشته هم به شدت با عناصر ضد انقلاب که در اطراف سفارت ایران در استکهلم مشغول تظاهرات بودند، برخورد کرد.
شنیده‌ایم که روی کتاب شما تقریرات زیادی هم نوشته شده است. راجع به آن توضیح دهید؟
اگر بدانید صداقت و امانت یعنی چه، من شهید دکتر مفتح را نمونه عینی آن می‌دانم. او در متن تقریر بر کتاب من صحت و سقم مطالب آن را تأیید کرد و در پشت کتاب منتشر شده است.
من آن روزها در مسجد الجواد سخنرانی‌های زیادی داشتم. آن‌سال‌ها سخنرانی‌های من همراه شده بود با انتشار لحظه‌های انقلاب، رمانی که در همان سال انتشار خود به قلم م.به آذین در روزنامه حزب توده تنها 12 بار ادبیات آن مورد تجلیل قرار گرفت؛ در حالی که در ادامه آن نوشته شده بود که این موضوع به‌‌رغم مخالفت با عقاید سیاسی نویسنده با حزب عنوان می‌شود.
درباره کتاب حتی یادم هست دوران ریاست جمهوری مقام معظم رهبری در دیداری که با ایشان در دفترشان داشتم، نسخه‌ای از این کتاب را که خودم هم امضایش کرده بودم برایشان، هنوز به یادگار داشتند و به من نشان دادند.
نکته جالب دیگر نظر علی‌اصغر حاج سید جوادی راجع به کتاب بود. او زمانی که در ایران بود، حزب جنبش را رهبری می‌کرد. لحظه‌‌های انقلاب دو سال قبل از فرار او از ایران منتشر شده بود. روزی من را به دفتر حزب دعوت کرد. پشت میز رئیس حزب نشسته بود. سطل آشغال زیر میزش را آورد بیرون و به من نشان داد و گفت: گلابدره‌ای من هم لحظه‌های انقلاب خودم را نوشته بودم اما کتاب تو را که خواندم آن را پاره کردم و ریختم در این سطل.

بعد از لحظه‌های انقلاب کتاب بعدی شما با نام «اسماعیل اسماعیل» در سال 60 و با موضوع جنگ تحمیلی نوشته شد. این کتاب هم که در نوع خودش از نخستین رمان‌های قابل اعتنای حوزه جنگ است، چگونه نوشته شد؟
«‌اسماعیل اسماعیل»نخستین جلد از هفت رمانی است که من به واسطه حضورم در جبهه نوشتم. روزهای اول جنگ من در خیابان‌های اهواز که دائم زیر گلوله‌باران دشمن بود راه می‌رفتم تا بتوانم برای نوشتن آنچه می‌بینم توانایی پیدا کنم. این موضع آن روزها باعث می‌شد از سوی نیروهای سپاه دائم مورد سؤال قرار بگیرم که چه کسی هستم و مشغول چه کاری هستم.
البته بعد از چند بار سؤال و جواب و آشنایی با من، این رفتار به یک رابطه دوستانه تبدیل شد و حتی به من اصرار می‌کردند که در پایگاه منتظران شهادت اهواز ساکن باشم که کمتر به من آسیب برسد.
حاصل این مدت حضور من در اهواز هفت رمان با موضوع جنگ شد با نام‌های «اسماعیل اسماعیل»، «ابراهیم ابراهیم»، «فاطمه فاطمه»، «حسین آهنی» و... که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال‌های 60 و 61 منتشر کرده است و هر کدام از آنها نزدیک به نود هزار نسخه منتشر شده در طول چند مرتبه تجدید چاپشان داشته‌اند.
نوشتن این کتاب‌ها در مجامع روشفکری داخل و خارج با توجه به سابقه شما برای شما تبعاتی هم داشت؟
بله، من یادم هست در سال‌هایی که در امریکا بودم در منزل کنی کیسی شاعر معروف امریکایی مهمان شدم و در همان روزها یک اعلان به در خانه وی چسبانده شد که در آن اظهار شده بود من از ایران گریخته‌ام و حالا که در امریکا اقامت دارم باید برای نوشتن رمان لحظه‌های انقلاب محاکمه شوم.
روز آن به اصطلاح محاکمه در محل سالنی که برای آن در نظر گرفته شده بود حاضر شدم. جالب اینکه تقریباً تمامی افراد حاضر در آن جلسه نسخه‌ای از یکی از کتاب‌های من را در دست داشتند. یادم هست چهره‌های چون ایرج گرگین، پرویز صیاد، پرویز کاردان، فریدون تنکابنی و... در ردیف اول نشسته بودند و همه در سخنرانی‌هایشان متفق‌القول می‌گفتند که من و کتابم باعث شده‌ایم که جوان‌های ایرانی به جنگ با صدام بروند و در سنین جوانی کشته شوند و خود من حال آمده‌ام امریکا خوش‌گذرانی. می‌گفتند تو اسماعیل داستانت را طوری ساخته‌ای که همه می‌خواهند شکل او شوند و این باعث کشته شدن آنها می‌شود و در نتیجه من قاتل آنها هستم.
یادم هست در دفاع از خودم تک تک این سخنران‌های به اصطلاح ایرانی را خطاب قرار دادم؛ آن هم به زبان انگلیسی و با توپ و تشر بلند و پر.
گفتم من یک حزب‌اللهی طرفدار خمینی‌ام، همه شما هم اقوام و آشنای زیادی در ایران دارید. اگر من این کتاب را نمی‌نوشتم تمام این آشنایان شما معلوم نبود الان در کنار بعثی‌ها چه اتفاقی برایشان می‌افتاد.
این سفر برای چه انجام شد؟
علت سفرم مسائل شخصی بود ولی اتفاقاتی که در این سفر برای من نویسنده رخ داد خیلی عبرت‌آموز بود.
به عوان مثال می‌گویم روزی در سن‌خوزه کالیفرنیا راه می‌رفتم. برخوردم به فردی که در یک کافی‌شاپ مشغول نوشتن با کامپیوتر دستی‌اش بود. با او مشغول صحبت که شدم متوجه شدم که نویسنده است و چهار تا رمان داردکه تا به حال نتوانسته منتشر کند.
قصه آخرش را که مشغول نوشتنش بود را به من نشان داد. یک خطش را برای من خواند و بعد از همان یک خط من خواستم که دیگر نخواند. از او خواستم صفت و قید را از متن داستانش درآورد. پرسید چرا گفتم هر خواننده‌ای دوست دارد در خیال خودش تصویر خاص خودش از شخصیت ظاهری داستان را در ذهنش ترسیم کند. صفت دادن و قید دادن باعث می‌شود تو برای او تعیین تکلیف کنی.
فریادی زد و از من تشکر کرد. دو سال بعد او را در کی وست فلوریدا دیدم، سلامی کردم و گفتم کتابت چی شد؟ گفت نویسندگی را گذاشتم کنار. پرسیدم چرا؟ گفت: در امریکا یا باید یهودی باشی یا به نوعی با آنها در ارتباط باشی تا بتوانی کتابی منتشر کنی. این شاید بزرگ‌ترین نکته‌ای بود که در این سفر به گوشم خورد.
پس از «اسماعیل اسماعیل» به عنوان اولین اثر جدی حوزه ادبیات جنگ به تازگی دو کتاب جدید از شما در دست تألیف قرار گرفته با نام «گل‌های گیلاس‌های گرز دره» و «چه‌گوارا چرک چمران» که با موضوع زندگی شهید محسن وزوایی و مصطفی چمران نوشته شده است. بعد از این همه سال عبور از این فضای داستان‌نویسی چه شد که دوباره به سراغ این سوژه‌ها آمدید؟
اولین رمان از این دو تا که گفتید اسمش هست «چه‌گوارا چرک چمران» که زندگی‌نامه داستانی شهید مصطفی چمران است که در 400 صفحه نوشته شده است. فصل‌هایی از این رمان هم با زبان انگلیسی آمیخته شده است که به خاطر حضور همسر امریکایی شهید چمران در آن است.
چرا شهید چمران؟
اسم کتاب را دقت کنید، در دوره شاه، من به خاطر ترجمه آثاری از چه‌گوارا من شش ماه زندانی بودم و حالا در این کتاب با یک ترکیب کنایی می‌گویم چه‌گوارا چرک چمران یعنی چه‌گوارا بودن از چه‌گوارا به چمران رسیدن، در مجموع شهید چمران را نزدیک به یک سال طول کشید تا در قالب این رمان بگنجانم.
راجع به شهید وزوایی هم همین اتفاق رخ داد؟
رمان «گل‌های گیلاس‌های گرز دره» براساس زندگی شهید محسن وزوایی که پسر خاله من هم هست نوشته شده است و حجم آن حدود 3000 صفحه است.
این رابطه فامیلی باعث شد به سراغ او بروید؟
نه! گلابدره 323 شهید به انقلاب تقدیم کرده است، ولی علت اینکه رفتم سراغش را باید در خود اثر جست‌وجو کنید، من فقط این را می‌گویم روزی در طاق نمای تکیه امامزاده قاسم گلابدره ایستاده بودم، سال 61 یا 62 بود، ناگهان دیدم خانمی آمد نزدیک من و خواست که کتابی را برایش امضا کنم. کتاب را که دیدم اسماعیل اسماعیل بود و گفت که برای برادرش می‌خواهد. گفتم برادرت کیست؟ با دست نشانم داد و او هم نزدیک من آمد و گفت همه کتاب‌هایتان را در دوره جوانی و دانشجویی خوانده‌ام اما هیچ کدام مثل این نبود. من هم امضا کردم و به او دادم.
فقط همین را بگویم که این مقدمه این رمان است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار