
اگر شما در عین برخورداری از نثری غنی با تمام فنون و شگردهای داستاننویسی آشنا و به آنها مسلط باشید تا زمانی که دستمایهای برای نوشتن نداشته باشید، راه به جایی نخواهید برد. عدم برخورداری از ایدهای برای نوشتن، مشکل بسیاری از نویسندگان، اعم از نویسندگان باتجربه و بیتجربه است، کم نیستند نویسندگانی که با این مشکل روبهرو هستند که خب درباره چه باید بنویسیم؟ .....
گاه نوشتن یک رمان، تنها با در اختیار داشتن یک تصویر یا تجسم یک لحظه شروع میشود؛ تصویری از یک رؤیا یا تصویری زنگار بسته از خاطرهای دور یا حتی تجسم یک ذهنیت گنگ که در اثر جرقه الهامی بدل به یک تصویر می شود و رفته رفته گسترش مییابد و بدل به طرح یک داستان میشود و چه بسا اینکه نویسنده هنگام شروع کردن به نوشتن، اصلاً ذهنیتی نسبت به پایان داستان هم نداشته باشد و این روند شکلگیری ماجراها و کنشها و واکنشهای شخصیتها باشد که او را به سمت پایان داستان (یا رمان) سوق دهد.
ویلیام فاکنر، خالق شاهکاری چون «خشم و هیاهو» درباره جریان خلق این رمان میگوید: «{همه چیز} با یک تصویر ذهنی شروع شد. در آن لحظه فکر نمیکردم که سمبلیک باشد. این تصویر عبارت بود از پشت گلآلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا میتوانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام میگرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.همین که خواستم توضیحی دربارهشان بدهم وبگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار میکردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمیشود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتماً باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوارگلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین میآمد تا از تنها خانهای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود، فرار کند. از آنجایی که احساس میکردم اگر داستان از زبان کسی نقل شود که به چرایی وقایع آگاه نیست و فقط میداند که چه چیز دارد، اتفاق میافتد، تأثیر بیشتری خواهد داشت.
آن را از زبان بچههای کودن گفتم . اما دیدم که داستان را نگفتهام، سعی کردم آن را بار دیگر نقل کنم، اما هنوز آنچه میخواستم نبود . سعی کردم تکهها را به هم بچسبانم و خلأهای وسط آن را با حضور خودم به عنوان راوی پر کنم. هنوز هم کامل نبود و این مسئله تا پانزده سال پس از انتشار نیز ادامه داشت. تا اینکه من ضمیمهای به یک کتاب دیگر افزودم و در آن داستان را گفتم و توانستم موضوع را از ذهنم خارج کنم و مختصر آرامشی به دست آورم، این کتابی است که بیشترین علاقه را به آن دارم. هیچگاه نتوانستم آن را تنها بگذارم و هرگز هم نتوانستهام آن را آنچنانکه میخواستم بنویسم؛ هرچند سعی بسیار کردم . دلم میخواهد - با وجود اینکه امیدی به موفقیت ندارم- یکبار دیگر هم کوشش کنم.
تجربیات گونتر گراس نیز در این زمینه قابل توجه و در خور اعتناست. او مهمترین اثرش «طبل حلبی» را در زمانی نوشت که نه از شهرتی و نه از امکانات مالی قابل قبولی برخورداربود، ایده نوشتن این رمان هنگامی به ذهن او رسید که مشغول نوشتن رمانی دیگر بود:«حافظهام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام دادهام، باز میماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسهام در نظر گرفته و هرطرح را از واژههای راهنما انباشته بودم، اما همچنانکه کار پیش میرفت، طرحها یکی پس از دیگری حذف میشدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار میکردم.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف میرفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآیندهام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که قدیس مرا از رو برد و او را از نوک ستون پایین کشید: یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند،پسربچه سه سالهای را دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود و بیاعتنایی او به دنیای اطرافش (آدم بزرگهایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ میزدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
منبع: با کمی تلخیص از پایگاه اینترنتی مد و مه