کد خبر: 423528
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۸۹ - ۰۰:۳۳
یادها ویادمان‌هایی ازخط شکن مبارزات نهضت ملی درگفت وگوی «جوان» با سید محسن امامی
سال‌ها از آن شب تیره می‌گذرد. از آن شبی كه پیكر او را در میان‌هاله‌ای از نور و عشق، به خاك سپردند تا شجاعت و مردانگی‌اش بر تارك تاریخ بنشیند و فرا راه كسانی قرار گیرد كه در ظلمتكده جهانی پرهیاهو و در شب تاریك مقصود، ستاره سحری را جست‌وجو می‌كنند تا راهی فراخور شأن و مرتبت آدمی بیایند و با نور خویش، داد از ستمگران بستانند و به كام تشنه محرومان، آبی گوارا بچشانند. سال‌ها از آن شب عظیم می‌گذرد و برادر كه در آن روزگار، نوجوانی بیش نبود، لحظات حیرت‌انگیز و سنگین آن ایام را با بغضی در گلو، شوری در دل و سری برافراشته به سرافرازی واگویه می‌كند.هنگامی كه یاد و خاطره برادر را در ذهن مرور می‌كنید، نخستین تصویری كه از او به یاد می‌آورید، چیست؟ به عبارت دیگر، صفات بارز شهید حسین امامی چه بودند؟شهید‌سید‌حسین امامی، ‌تندیس كامل رأفت و مهربانی بود. این صفت چنان در او بارز و برجسته بود كه به‌محض آن كه بیمار می‌شد یا گرفتاری پیدا می‌كرد، تمام كسانی كه او را می‌شناختند،‌ سراسیمه می‌شتافتند تا هركاری كه از دستشان برمی‌آمد، انجام دهند. ما شش برادر بودیم. سید‌حسین برادر سوم بود و من آخری بودم كه در هنگام شهادت او بیش از 14 سال نداشتم. به یاد دارم كه همه اعضای خانواده، اقوام و دوستان، او را به‌شدت دوست داشتند و برای دیدنش بی‌تابی می‌كردند. سید‌حسین به‌قدری رقیق‌القلب و رئوف بود كه در ایام عید قربان، هنگامی كه می‌خواستند گوسفندی را قربانی كنند، از اتاقش بیرون نمی‌آمد و تاب دیدن جان كندن حیوان را نداشت؛ اما همین انسان رئوف، هنگامی كه نوبت به دفاع از مظلوم و مقابله با ظالم می‌رسید، همچون شیر درنده می‌غرید و لحظه‌ای‌تردید و تأمل به خود راه نمی‌داد. به اعتقاد من،‌ تنها كسانی می‌توانند در راه دفاع از مظلوم و نبرد با ظالم، جان و مال و آبروی خود را در طبق اخلاص قرار دهند كه صمیمانه و صادقانه به مردم عشق بورزند و از درد محرومان و مظلومان رنج ببرند و شهید حسین، فی‌الواقع در این زمینه نظیر نداشت.بسیاری از افراد دچار این توهم هستند كه معمولاً افرادی كه خود گرفتار مشكلات مالی و اجتماعی هستند در پی احقاق حقوق دیگران برمی‌آیند. البته شواهد تاریخی بی‌شماری این نظریه را رد می‌كنند، اما شنیدن حرف‌های شما در جهت اثبات خلاف این ادعا هم ارزشمند خواهد بود.برادر من، شهید سید حسین امامی، در خیابان بوذرجمهری، یك مغازه سه دهنه پارچه‌فروشی و به تعبیر آن زمان، قماش‌فروشی داشت. كسانی كه با اوضاع آن روزگار‌‌ آشنا هستند، خوب می‌دانند كه داشتن مغازه‌ سه دهنه در آن خیابان، تمكن مالی بالایی را نشان می‌داد. سید حسین از نظر مالی، وضعیت بسیار مطلوبی داشت. همیشه بهترین لباس‌ها را می‌پوشید و بسیار برازنده و به تعبیری شیك‌پوش بود. او همیشه به دیدن بزرگ‌تر‌ها، مخصوصاً مادر، مادربزرگ و خاله می‌رفت و هر بار، كادوی ارزنده‌ای را برای آنها می‌برد.وی در حركت متهورانه‌اش در تاریخ معاصر این مرز و بوم، كوچك‌ترین احساس كمبود شخصی یا بغض و عداوت ناشی از دست‌تنگی و امثال اینها نداشت. سید حسین اگر آن روح بلند و دل رئوف را نداشت، می‌توانست تا آخر عمر، از بهترین تمتعات مادی لذت ببرد و به شئون ظاهری دنیا دل ببندد و هیچ‌كس، كوچك‌ترین تعرضی به او و خانواده‌اش نكند، اما دل سید حسین را عشق دیگری گرم می‌كرد كه همه دنیا را با همه داشته‌ها و نداشته‌هایش در نظر او خوار و خفیف می‌كرد. سید‌حسین به حقیقت عاشق مولا علی(ع) و خاندان اطهر او بود.بروز و ظهور مبارزانی چون سید حسین امامی، قطعاً زمینه‌های خانوادگی ویژه‌ای را می‌طلبد. چنین فرزندانی اصالتاً در دامان پاك مادرانی صبور و متدین پرورش می‌یابند. از مادر و پدرتان و تمام كسانی كه در شكل‌گیری اولیه اعتقادات شهید امامی نقش داشته‌اند، سخن بگویید.مرحوم مادرم زن فوق‌العاده متدین، رئوف و شجاعی بود. هرگز كسی به یاد ندارد كه این زن در طول مدت عمرش از كسی بد گفته یا گلایه كرده باشد. او همچون نامش رضوان، مثل نسیم بهشت بود كه بر خاطر هر مصیبت‌زده‌ای می‌وزید و پیش نمی‌آمد كه كسی نزد او بیاید و ناامید برگردد. هر وقت ما بچه‌ها نزد او از كسی شكایت می‌بردیم، می‌گفت: «لابد‌اشتباه می‌كنید، بروید و درباره رفتار خودتان فكر كنید.» او همیشه با حرف‌ها و رفتارش ما را وادار به بازنگری فراوان در باره رفتار و گفتارمان می‌كرد و دشمن سرسخت كدورت، انتقام و گلایه بود؛ اما همین زن در مقابل ستمگران، ذره‌ای مدارا به خرج نمی‌داد و چون كوه می‌ایستاد و چون رعد می‌غرید. صلابت مرحوم مادرم در چنین مواقعی، تن مخاطب را می‌لرزاند. خوب به یاد دارم كه پس از شهادت سید حسین، چند نفر از طرف دربار آمده بودند تا به قول خودشان از مادر دلجویی كنند و بگویند كه از سوی دربار برای خانواده ما مقرری تعیین شده است. آن روزها برادرانم در زندان بودند و حتی حكم تیر برادر بزرگ‌ترم سید علی هم صادر شده بود. پدرم نیز در آن روزها متواری بودند. یادم هست كه مادر در آن چادر سفید، در پایین هشتی ایستاده بود و گوش می‌داد. وقتی حرف‌های آنها تمام شد، گفت: «بروید از قول من به شاه بگویید به تسلیت او نیاز ندارم. بگویید با این وضعیتی كه تو داری، این من هستم كه باید به تو تسلیت بگویم. من افتخار می‌كنم كه پسرم در راه دین و كشورش به شهادت رسید».پدرم، مرحوم سید حسن امامی معروف به امام، روحانی بودند و در هیئتی همراه با آقای كشفی، توحید درس می‌دادند. كسب و كار ایشان تجارت چای بود. مرحوم پدر، پس از شهادت سید حسین، بیش از دو سال تاب نیاوردند و درگذشتند. ایشان به ما حرفی نمی‌زدند، ولی پس از شهادت سید حسین، كمرشان شكست و قامت، راست نكردند. پدرم مردی بسیار متدین و رشید بودند و بارها در قضیه اجبار بی‌حجابی رضاشاه، در دفاع از زنانی كه مورد تعرض پاسبان‌ها قرار می‌گرفتند، با آنها درگیر و گرفتار می‌شدند.نحوه‌ آشنایی شهید سید حسین امامی با كسروی و جریان او چگونه بود و چه شد كه تصمیم به‌ترور او گرفت. در مجموع‌ خاطرات خود را از ماجرای كسروی تعریف كنید.شهید سید حسین با كسروی در ارتباط بود و در جلسات او شركت می‌كرد. اصولاً نحوه رفتار و طرز برخورد و لباس پوشیدن او به گونه‌ای بود كه كسروی و اطرافیانش حتی تصورش را هم نمی‌كردند كه او در پس كسب هویت واقعی آنهاست و در واقع می‌خواهد اسباب و لوازم ذهنی خود را برای آن تصمیم‌گیری عجیب و متهورانه فراهم سازد و در نتیجه كاملا به او اعتماد داشتند و رازی را از او پنهان نمی‌كردند. یك روز متوجه شدیم كه او فروشگاهش را فروخته است و تصمیم دارد به كربلا برود. او در آن سفر تنها رفت. اینكه چه كرد و چه عواملی را از سر گذراند، ‌هیچ كس باخبر نشد. همین قدر یادم هست وقتی به ایران برگشت، یك شب همراه با برادر بزرگ‌ترمان، ‌سید علی، در حالی كه هر دو كت و شلوار سورمه‌ای بسیار شیكی پوشیده و كلاه شاپو به سر گذاشته بودند، به خانه آمدند. یادم هست كه هر دو كراوات‌هایی با یك طرح، اما با دو رنگ متفاوت زده بودند. كراوات سید علی، سبز رنگ و كراوات سید حسین، زرشكی بود. مرحوم پدر نگاهی به آنها‌انداخت و متوجه شد كه آنها با این هیئت غلط‌انداز، در سر، خیالاتی دارند. یادم هست كه با بغضی در گلو گفت:‌ «سید حسین! سید علی رو هم؟» شهید سید حسین از آنجا كه بسیار محجوب بود، رنگ صورتش سرخ شد وسرش را پایین‌انداخت و زیرچشمی نگاه شماتت‌آمیزی به سید علی‌انداخت. سید علی با لحن شادی گفت: «آقاجان‌! ناراحت نباشید. همین ‌روزها خوشحالتان می‌كنیم».پس از آنكه شهید نواب در‌ترور كسروی ناموفق ماند، شهید سید‌حسین با توجه به اعتمادی كه كسروی به او داشت، همراه با سید علی و چند نفر دیگر، در روزی كه قرار بود محاكمه نمایشی كسروی برگزار شود، به دادگاه رفت و به كسروی حمله برد. كسروی محافظان مسلحی داشت. آنها به طرف برادرهایم تیراندازی كردند. دو تیر به دو پای سید علی و یك تیر به دست سید‌حسین خورد. سید علی دستش را به گردن سیدحسین‌انداخت و الله‌اكبر گویان جلوی ساختمان دادگستری آمدند. درشكه‌چی از‌ترسش فرار كرد و سید حسین با همان دست زخمی، درشكه را تا بیمارستان هدایت كرد و سید علی را به آنجا رساند. سید‌علی در سال 1357 و در ایامی كه شاه از ایران فرار كرد، به رحمت حق پیوست. او پس از شهادت سید‌حسین بارها تحت آزار حكومت قرار گرفت و صدمات و رنج‌های فراوانی را تحمل كرد. در هر حال، آن روز برادرانم و جمعی دیگر را دستگیر می‌كنند و به زندان می‌برند.واكنش مردم و مراجع عظام نسبت به‌ترور كسروی و دستگیری شهید حسین چگونه بود؟بررسی آن ایام و حالات و احوالات مردم نسبت به این جریان، انصافاً به مطالعه و دقت‌ زیادی نیاز دارد. تا در آن دوران زندگی نكرده باشید، عمق نفرت مردم را از كسروی و رفتارهای توهین‌آمیز او نسبت به معتقدات عمیق دینی آنها درك نخواهید كرد. كسروی به‌شدت از سوی حكومت و دولت‌های بیگانه حمایت می‌شد. او كه خود روزگاری درس‌های حوزوی را خوانده بود و با این شیوه تفكر‌ آشنا بود، با كمال وقاحت به اسلام و احكام آن و به‌خصوص به وجود مبارك امام صادق(ع) و امام زمان (عج) توهین می‌كرد و در روزگاری كه انتشار كتاب و نشریه، منوط به ده‌ها مجوز و محدود به صدها نظارت و سانسور بود، آزادانه، مجله، روزنامه و كتاب منتشر می‌كرد و اعتقادات سخیف خود را‌اشاعه می‌داد. مردم متدین و دلسوز، حقیقتاً دلشان از رفتارهای او خون بود و كاری هم از پیش نمی‌بردند. در میان علما و مراجع عظام، حتی یك نفر هم نبود كه‌ترور كسروی را تقبیح كند. در واقع مردم و علما، یكپارچه به حمایت از این حركت پرداختند و شادی و شور عجیبی در همه جا موج می‌زد.پس از دستگیری برادرهایم، آیت‌الله ابوالحسن اصفهانی، فردی را با نامه‌ای به ایران فرستادند كه یا آنها را آزاد می‌كنید یا خودم شخصاً می‌آیم و این كار را می‌كنم. آیت‌الله ابوالحسن اصفهانی از قدرت و محبوبیت فوق‌العاده زیادی برخوردار بودند. یادم هست پس از رحلت ایشان، هفت روز عزای عمومی اعلام شد و حتی ارامنه و كلیمی‌ها هم در عزاداری ایشان دستجاتی را به راه‌انداختند. رژیم شاه به هیچ وجه قدرت مقابله با فرمان ایشان را نداشت. در آن هنگام، قوام رئیس‌الوزرا بود و در هیئت دولت، مسئله آزادی شهید امامی و همراهانش را مطرح كرد. عده‌ای از وزرا مخالفت كردند، اما قوام گفت كه دستور است و چاره‌‌ای ندارند. آنها برای اینكه سنگ بزرگی بر سر راه آزادی شهید امامی و دیگران بیندازند، پانصدهزار تومان وثیقه طلب كردند. در آن روزها مجلل‌ترین خانه‌ها را می‌شد با قیمت 200، 300 تومان خرید. یادم هست كه مرحوم رفیعی (پدر عباس) كه در این ماجرا دو فرزند خودش هم گرفتار شده بودند، ‌روبه‌روی مسجد شاه ایستاده بود و مردم دو گونی پر از سند خانه و مغازه آوردند و به او تحویل ‌دادند. در برابر این اقدام حیرت‌انگیز مردم، رژیم چاره‌ای جز تسلیم نداشت و زندانیان را آزاد كرد، به شرط آنكه در انظار عمومی ظاهر نشوند؛ اما شور و شوق مردم قابل كنترل نبود. آنها برادرانم را دعوت می‌كردند و مردم كرور كرور به دیدن آنها می‌آمدند.گفته می‌شود كه غیر از پدر و مادر بزرگوارتان،‌ دو نفر در شكل‌گیری تفكر شهید حسین و برادرانتان نقش اساسی داشته‌اند، ‌یكی مرحوم مادربزرگتان و دیگری مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی. اگر از آنها خاطراتی دارید، لطفاً نقل بفرمایید.منزل ما در كنار مسجد جامع، در بازار آهنگرها بود. مرحوم پدر پس از ماجرای كشف حجاب، برای اینكه مادر، مورد تعرض پاسبان‌ها قرار نگیرند، خانه‌ای در آب‌منگل خریدند و به آنجا نقل مكان كردیم. خانه بازار آهنگرها، ‌به پدر و عمویم تعلق داشت. مادر بزرگم كه ما ایشان را خانم‌جان صدا می‌زدیم، همان جا ماندند. علی و حسین در آنجا اتاق داشتند و غالباً همان جا زندگی می‌كردند. خانه بسیار بزرگی بود كه ظاهراً قبلاً به انیس‌الدوله قاجار تعلق داشت و بسیار زیبا و فرح‌بخش بود. هشتی پنج دری، حوض بزرگی كه آب قنات از وسط آن بیرون می‌آمد، تالار بزرگ، كاشیكاری‌های بی‌نظیر و در مجموع، ‌نمونه كاملی از هنر و معماری قدیم و جای بازی بچه‌ها بود. مادر بزرگم با مهربانی عظیم خود، امكان بازیگوشی و شیطنت را به ما می‌داد و خانه مادر بزرگ، قبله آمال بزرگ و كوچك بود. خانه ما دو بخش بیرونی و‌اندرونی داشت. در بیرونی، مادر بزرگ و ما زندگی می‌كردیم و در‌اندرونی، مرحوم شاه‌آبادی و خانواده‌شان اقامت داشتند. بین این دو قسمت هم هشتی‌ بزرگی بود كه جای تاخت و تاز ما بچه‌ها بود و نقطه پیوند ‌اندرونی و بیرونی هم مرحوم مادر بزرگم (فاطمه) بودند. ایشان اهل مطالعه و بحث و تفحص بودند و به همین دلیل، غالبا با مرحوم شاه‌آبادی در باره مسائل مختلف دینی، بحث و از ایشان سؤال می‌كردند. خانه ما دو اتاق بزرگ برای پذیرایی از مهمان‌هایی را داشت كه تابستان‌ها از نجف به ایران می‌آمدند. مادربزرگ از خانه بیرون نمی‌رفت، ولی در خانه او پیوسته باز بود و همیشه مهمان داشت. او از چنان محبوبیت و احترامی برخوردار بود كه در روز فوتش، مغازه‌های بازار از مسجد شاه تا دروازه شاه‌عبدالعظیم تعطیل شدند و جمعیت عظیمی، جنازه را تشییع كردند. هرگز چهره سید حسین را از یاد نمی‌برم كه پشت سر جنازه شیون می‌زد. من هرگز او را به چنان حال و روزی ندیده بودم.مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، استاد عرفان امام‌(ره) بودند و در زهد و تقوا نظیر نداشتند. مسجد جامع، شبستان‌های متعدد و 17 امام جماعت داشت كه در ساعات مختلف، اقامه نماز می‌كردند. در آن ایام، علمای بانفوذ این مسجد عبارت بودند از آیت‌الله مسیح تهرانی با چهل ستونی كه پیوسته در كار شفاعت برای كسانی بودند كه به‌نوعی گرفتار رژیم می‌شدند. آنچه كه از شبستان و شخص مرحوم شاه‌آبادی در ذهن نوجوانی من مانده است، سفیدی، روشنایی، پاكیزگی و شادی است. دیدن چهره مرحوم شاه‌آبادی، انبساط عجیبی را در دل انسان پدید می‌آورد. دیگر از خاطرات من، حضور حضرت امام(ره) ‌به مدت چهار ماه در منزل مرحوم شاه‌آبادی است.شهید امامی پس از آزادی از زندان، چگونه به مبارزات خود ادامه دادند؟ ماجرای‌ترور هژیر و دستگیری و اعدام ایشان را تعریف كنید.شهید امامی پس از آزادی به شكل بسیار جدی‌تری مبارزه خود را با دربار و رژیم شاه ادامه داد. یادم هست كه ایشان همراه با شهید نواب و عبدالحسین واحدی، پیوسته به منزل آیت‌الله كاشانی در پامنار می‌رفتند. آن روزها هژیر، رئیس‌الوزرا بود. روزی از منزل آیت‌الله كاشانی، راهپیمایی بزرگی به سوی مجلس توسط برادرانم شكل گرفت. در مقابل مجلس، كار به درگیری كشید. شهید حسین امامی از نرده‌های مجلس بالا رفت و در آنجا به هژیر هشدار داد كه دست از خیانت بردارد. پس از‌ترور هژیر، سید حسین تحت سخت‌ترین بازجویی‌ها و شكنجه‌ها قرار گرفت، ولی حتی یك بار هم حرفی جز این نزد كه به میل و اراده شخصی به این كار دست زده و هیچ كس در این امر دخالت نداشته است. استواری، ثبات و مردانگی شهید سید حسین، از خلال بازجویی‌های او به‌خوبی مشهود است. بلافاصله پس از دستگیری او، فداییان اسلام، اعلامیه می‌دهند و رژیم را تهدید می‌كنند كه در صورت صدمه زدن به او، انتقام خواهند گرفت؛ ولی رژیم به‌سرعت دستور محاكمه و اعدام شهید سید حسین را صادر می‌كند. در اثر این اقدام برادرم، انتخابات مجلس، باطل و بار دیگر تكرار ‌شد و این بار نمایندگان منتخب مردم به مجلس راه یافتند.از شهادت برادرتان برایمان بگویید.من در آن هنگام 14 سال بیشتر نداشتم و خاطره شهادت او چنان در ذهنم نقش بسته است كه هر بار كه به یاد می‌آورم، به‌شدت متاثر می‌شوم و مرور زمان از تازگی آن و رنجی كه بر دل من و خانواده‌ام بار شد، نكاسته است. تنها چیزی كه در آن سال‌های سیاه و پس از آن، مایه تشفی مادر، پدر، برادرانم و من بود، شهادت سید حسین در راه آرمان‌های والای دینی و انسانی است، وگرنه از دست دادن افرادی چون او،‌ فی‌الواقع خسران غیرقابل جبرانی است. از ماجرای اعدام او، آنچه كه ما شنیدیم نقل قول مامورانی بود كه او را همراهی می‌كردند، وگرنه كس دیگری در آنجا حضور نداشت كه ماجرا را تعریف كند.شهید سید حسین، صدای بسیار زیبایی داشت و قرآن را به شیوه بسیار زیبا و تأثیرگذاری قرائت می‌كرد. دو نفر از مأمورانی كه آن روز او را همراهی می‌كردند، پس از این ماجرا از كارشان استعفا دادند و بعدها نزد برادرم سید علی كار می‌كردند. آنها نقل قول می‌كنند حتی مأموری كه باید طناب را به گردن او می‌انداخت، نتوانسته بود این كار را بكند و شخص برادرم، طناب را به گردن خود می‌اندازد. آنها می‌گویند كه هر بار جنازه را به سمت دیگری می‌گرداندند، برمی‌گشت و رو به قبله می‌ایستاد و پس از آنكه سه بار این كار را كردند و این اتفاق روی داد، به‌شدت هراسیدند و دست از این كار برداشتند. پس از آنكه جنازه را پایین می‌آورند، ذره‌ای تغییر در چهره او مشاهده نمی‌كنند و همه به این نتیجه می‌رسند كه او نمرده است. پزشك می‌آید و قلب او را معاینه و گواهی فوت صادر می‌كند، اما كسی حاضر نمی‌شود جنازه را دفن كند. سرانجام یكی از آنها داوطلب می‌شود و این كار را انجام می‌دهد. ماجرای كامل دفن برادرم، همچنان نامكشوف ماند تا 15 سال بعد كه مرحوم ابوالقاسم پاینده، مرا به خانه‌اش دعوت كرد و گفت: «فردی در اینجاست كه می‌خواهد تو را ببیند و حلالیت بطلبد.» من به آنجا رفتم و با مردی روبه‌روشدم كه جذام گرفته و رو به موت بود. او در حالی كه به‌شدت گریه می‌كرد، گفت: «از روزی كه برادر شما را به خاك سپردم، روزگارم سیاه شده است. همه كسانی كه فوت می‌كنند، به‌خصوص اعدامی‌ها، در لحظه مرگ، كنترل ادرار را از دست می‌دهند و بدن‌شان آلوده می‌شود. هنگامی كه می‌خواستم برادر شما را با پارچه‌ای بپوشانم و دفن كنم، دیدم بدن او طیب و طاهر است، یكباره بر خود لرزیدم و احساس كردم جنایت بزرگی را مرتكب شدم. از آن روز، دیگر آب خوش از گلویم پایین نرفت و حالا هم به این بیماری مهلك مبتلا شده‌ام و جز اینكه حلالم كنید، آرامش پیدا نمی‌كنم».درهرحال این مأمور، جنازه برادرم را پای دیواری در امامزاده حسن به خاك می‌سپارد. آقای محمدی كه در واقع همه كاره مسجد بودند، نزد آیت‌الله چهل ستونی می‌روند و موضوع را با ایشان مطرح می‌كنند و اجازه نبش قبر می‌خواهند. پدر من در آن ایام متواری بودند. البته من كم و بیش از جای ایشان خبر داشتم، ولی اجازه نداشتم به كسی بگویم. سرانجام قرار شد آقای محمدی نامه‌ای بنویسد و من به پدرم برسانم، چون ایشان می‌توانست اجازه نبش قبر بدهد. هنگامی كه نامه را به پدر رساندم، یادم هست كه ایشان درحالی كه صدایشان از شدت بغض می‌لرزید، دوبار تكرار كردند: «انالله و انا الیه راجعون.» سپس قلم و دوات خواستند و در حاشیه نامه آقای محمدی نوشتند: «این، نبش قبر نیست. عمل خلاف شرع انجام داده‌اند و كار شما شرعی است».قرار شد جمعی متشكل از 18 تا 20 نفر برای نبش قبر به امامزاده حسن(ع) بروند. از آنجا كه من نوجوان بودم، به من گفتند اگر نشانی خاصی از برادرم می‌دانم به آنها بگویم، ولی مرا همراه نمی‌برند. گفتم: «تا خودم نیایم، هیچ حرفی نمی‌زنم.» سرانجام به خاطر كمی وقت و فشار روانی عجیبی كه روی ذهن همه بود و عدم حضور كسی جز من برای شناسایی، مرا همراه بردند. پسرخاله‌ام اتوبوسی آورد و راه افتادیم. یادم هست كه از حاج سید‌احمد گیوه‌چی، شیشه عطری گرفته بودند كه به پول آن روزها، پانزده هزار تومان می‌ارزید. همچنین خلعتی‌ای را كه دور خانه خدا، مدینه و كربلا طواف داده شده بود، همراه با شیشه به دستم دادند و من درحالی كه همه بدنم می‌لرزید، روی صندلی جلوی اتوبوس نشستم و چشم به جاده دوختم. تصور دیدن جنازه برادر، هنوز بعد از سال‌ها همه وجودم را می‌لرزاند.قبر را كه شكافتند. ابتدا پاهای سید حسین از زیر پارچه‌ای كه كوتاه بود پیدا شد و من بلافاصله پوست مهتابی او را شناختم. همین قدر بگویم كه پس از یك هفته از دفن جنازه، كمترین بوی تعفنی از آن به مشام نرسید و قطره‌ای از آن عطر مصرف نشد. قرار شد جنازه را به مسجد جامع ببریم و از آنجا تشییع كنیم، ولی مأموران شاه تعقیبمان كردند. ساعت سه نیمه شب بود كه جنازه را به ابن بابویه رساندیم و مأموران سر رسیدند تا آن را تحویل بگیرند و ببرند. آقای محمدی كه مرد بسیار موقر و وزینی بود، پیش رفت و آنها را متقاعد ساخت كه اجازه بدهند مراسم مذهبی را به جا بیاوریم و جنازه را غسل بدهیم. حاج ابوالفضل صراف‌ها به این كار پرداخت و برای آنكه زمان بگذرد و چاره‌‌ای پیدا كنند، سه بار بدن برادرم را غسل داد، سپس آقای محمدی از آنها خواست اجازه بدهند نماز میت بخوانیم كه این مراسم را هم تا جایی كه می‌شد، به تفصیل انجام دادیم.نیمه شب بود و جماعت، مثل مرغ‌های پركنده بال بال می‌زدند. سربازان جنازه را برداشتند تا ببرند. هنوز نزدیك حوض محوطه نرسیده بودند كه ناگهان زیر پای‌شان خالی و قبری آماده و پر از آب نمایان شد. با وقوع این رویداد، ناگهان جماعت همچون شیر غرنده به خروش درآمدند و شعار دادند كه این گور را مادرش فاطمه زهرا(س) برای سید حسین فراهم آورده است. ولوله‌ عجیبی به راه افتاد. تاریكی شب و عظمت رویدادی كه پیش آمده بود، سربازان را به تسلیم واداشت و ما جنازه را در همان قبر دفن كردیم. فردای آن روز، مردم تهران با اتوبوس و پای پیاده خود را به ابن بابویه رساندند. سربازان با سرنیزه، قبر را محاصره كرده بودند. نزدیك غروب بود كه سید اناری از میان سربازها، خود را به قبر رساند و عبایش را روی آن پهن كرد و نظم سربازان به هم خورد. مردم در آنجا سقاخانه‌ای هم ساختند كه پس از ماجرای 28 مرداد، تیمور بختیار آن را خراب كرد.جناب سید محسن امامی از اینكه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید صمیمانه سپاسگزاریم، با این امید كه در نوبت و وقتی دیگر، ابعاد جدیدی از شخصیت، زندگی و فعالیت‌های سیاسی برادر بزرگوارتان را بیان كنید.من هم از شما سپاسگزارم و خوشحالم از اینكه پس از نیم قرن، ابعاد شخصیتی شهدای بزرگواری چون برادر من، شهید نواب، شهیدان واحدی، شهید طهماسبی و همه كسانی كه در سال‌های اوج خفقان و ستم، چراغی فرا راه مبارزات مردم ایران بودند، بار دیگر مطرح می‌شود. امید آنكه فرزندان این آب و خاك، پیوسته با تكیه بر مبانی اسلام و فرهنگ دیرینه ایران اسلامی، بتوانند به شكلی شایسته بیندیشند و اعمال خود را بر اساس احكام پایدار دین مبین تنظیم كنند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار