
تلاوت عنوان نخستین رمان«قادر طهماسبی» است که به زودی منتشر خواهد شد. طهماسبی که تا پیش از این به واسطه اشعار خود در جامعه فرهنگی کشور ما شناخته شده است؛ اشعاری صریح و بیپرده و در عین حال لطیف و سرشار از حس شاعر به اهل بیت(ع) و جستجوی فرهنگ آنها در جامعه امروز او در این رمان تمام حس شاعرانه خود را در خدمت نگارش متن و رمان درآورده است.
رمان تلاوت در 14 فصل نگارش یافته است. این رمان چهارده اپیزود دارد، به ضمیمۀ یک مثنوی. تلاوتِ 14، گلکدۀ وصل، به صورت چرخشی، دو بار ـ یکی در ابتدای رمان و دیگری در آخر رمان ـ آمده است و صفحات هم با توجه به همین چرخش ادامه پیدا کرده است؛ در اصل، گویی کتاب از آخر شروع شده است!
بخش زیر بریدهای است از فصل یازدهمین فصل این رمان که با عنوان«فصلی دیگر» نامگذاری شده است.
و امشب شام غریبان است؛ شام آنان که غریبانه آمدند و غریبانه زیستند و غریبانه میروند و غریبانه رفتند.
و این غریبان را، که آشناترین بودند با عشق و مهر و پاکی و آزادگی و شرافت و عدالت و خیمۀ آفرینش به خاطر اینان بر پا شده است، جز اندکانی نشناختند و نمیشناسند و نخواهند شناخت.
و این شب چقدر سنگین است و دلگیر و نفسکُش و غمآلود و غماندود. امشب همهچیز به رنگ اندوه است و از همهچیز اندوه میتراود و بارش بیوقفۀ اندوه از زمین و آسمان چنان هراسی در زیستگاه انسان برانگیخته که شوکران مرگ شربتی نوشین مینماید در کام هر که اندکی میفهمد.
امشب شام غریبان است و کاروان غریبان را با سر بریدۀ عشق به شام میبرند. و اما آنسوتر کاروان شهیدان بیسر و سردار به عریانی در بیابان رها شده است؛ شاید که فرشتگان در هیئت زنان بنی اسد آنان را، چون گنجِ یاقوت و لؤلؤ و مرجان، در خاک پنهان کنند و کاروان غریبان، که زینب کبری چون نگینی از نور و مانند کوکب دُرّی بر کاکل آن میدرخشد، به شام میرود و باید برود.
شاید شب را در آنجا به شبگیری آتشین گره بزند و گره زد. و بهزودی آتش آن شبگیر چنان بالا گرفت که حتی حرمکدۀ آن بوزینهپرست و شرابخواره و آن رجس مجسّم از لهیب آن در امان نماند و از اسیران این حرمکده فغان و گریه و زاری به حمایت از آن غریبان آشنا و آن اسیران آزاد برخاست. و چون صبح دمید مجسمۀ ظلمت چون خرسک برفی شروع به ذوب شدن و فروریختن کرد. و این «خاطره» بود که خود را اینگونه تلاوت کرد.
اما گریۀ بیامان ادامه را امان نداد و من ادامه دادم: «و کاروان غریبان پس از انجام این رسالت از حرکت بازنایستاد. و همچنان از شامی به شامی میکوچید و میکوچد و خواهد کوچید و با شمشیر فجر سینۀ شب را خواهد شکافت و بانویِ سپیدهدمان را از بستر برخواهد انگیخت و تاریکی و تیرگی را خواهد رُفت. و آنک در این اقلیم، که ایرانش نامند، رحل اقامت افکنده و چنان پرچم نور را به اهتزاز درآورده است که تلألؤ آن چشم شبانِ رمۀ تاریکی را در غرب خیره کرده و چنان به وحشت افتاده که شبپرۀ خواب از حفرۀ دیدگانش پریده و این بیخوابی مفرط تعادلش را به هم زده است و از آنچه میکند بیخبر است. و از خشم، دیوار تبلیغات را تا سرحد امکان بالا برده، به این امید که کسی این پرچم را نبیند. اما سودی نبخشیده و نخواهد بخشید و این شبگیر ادامه خواهد یافت تا هنگام که آفتاب از غرب برآید و آن لطف موعود ظاهر شود...»