
زلزله سال 1341 در منطقه بوئینزهرا و قزوین باعث شد من بهعنوان یک کودک هشت ساله به همراه خانواده به انتهای خیابان مالک اشتر تهران نقل مکان کنم. مدارک تحصیلی من در سال اول ابتدایی در اثر زلزله از بین رفت و مجبور شدم در تهران دوباره سر کلاس اول ابتدایی بنشینم. به دلیل فشار، استرس و دوری از دوستان در روستا، سال اول را درجا زدم و به همین دلیل در طول دوران دبستان از همه همکلاسیها دو سال بزرگتر بودم. در سال 1346 نوجوان 13 سالهای بودم که به دلیل بزرگتر بودن از همه همکلاسیها مسئول فروش مجله «پیک» که مجله معروفی در آن زمان بود- معادل مجله رشد فعلی- در مدرسه شدم و همین مسئله من را به سوی مطالعه و پیگیری کار فروش کتاب و مجله سوق داد. در تابستان سال 1348 که همه همسن و سالهای من مشغول بازی بودند به پیشنهاد پدربزرگم، مغازهای که پدرم در ملک مسکونیمان ساخته بود و در آن همیشه بسته بود به من سپرده شد تا کسب و کاری راهاندازی کنم و من هم پیرو همان علاقه و به صورت خودجوش آنجا را تبدیل به مغازه فروش مجله «پیک»، داستان و کتابهایی کردم که خودم آنها را از خیابان ناصرخسرو و بازار بینالحرمین تهیه میکردم. این کار آنچنان مرا شیفته خود کرد که در اواسط دوران دبیرستان، تحصیل را رها کردم تا به صورت تمام وقت به شغل مورد علاقهام مشغول باشم. در سال 1352 به ناچار مغازه را رها کردم و به خدمت وظیفه اعزام شدم. دوره آموزشی را در پایگاه شاهرخی همدان (شهید نوژه) گذراندم، اما به واسطه خانواده برای ادامه سربازی به تهران آمدم و در خیابان پیروزی در نیروی هوایی مشغول به گذراندن دوران خدمت شدم. روزی سرتیپ دادگر، مسئول ورزش نیروی هوایی وقت برای انتخاب یک سرباز جهت کار در دفتر خود به پادگان آمد و من را که تازه از مرخصی برگشته بودم و لباسهای تمیز و اتوکشیده داشتم، انتخاب کرد و بعد از دو ماه حکم شفاهی امور دفتر خود را به من داد. این باعث شد که با کارهای پرسنلی و اداری آشنا شوم که امروزه هم این قبیل آموزشها به درد من میخورد. روزی داستان مغازه خود را برای او تعریف کردم و گفتم بعد از ساعت دو که کار اداری تمام میشود، حضور من در پادگان بیفایده است و اگر اجازه میفرمایید برای کار به مغازه بروم. ایشان با اشتیاق پذیرفتند و دستور دادند که به قول معروف من سرویسی شوم و هر روز ساعت 2 به منزل می رفتم و مغازه ام را باز می کردم.
بعد از پایان خدمت در سال 1354 به دلیل گسترش شغل و پررونق شدن کسب و کارم مغازه پدری را رها کردم و مغازهای بزرگتر با دکوری مناسبتر را تهیه کردم و برادرم (شهید ناصر قدیانی) در مغازه پدری مشغول به کار طلافروشی شد. نام مغازه جدید را مؤسسه انتشارات قدیانی گذاشتم و عضو رسمی اتحادیه ناشران شدم. کار من در آن دوران در حوزه نوشتافزار، فروش کتابهای درسی و کتابهای دینی انتشارات «نسل جوان» به مدیریت حضرت آیتالله مکارمشیرازی و انتشارات «پیام اسلام» به مدیریت مرحوم مصطفی زمانی در قم بود که خودم کتابها را میآوردم و به فروش میرساندم. البته در این راه کمکهای حجتالاسلام شهسواری، امام جماعت مسجد امام جعفرصادق(ع) در نزدیکی مغازهام و رفاقت با مهندس بیادی که امروز نایب رئیس شورای شهر تهران است، نیز همراه من بود.
در زمستان سال 1356 به دلیل رونق فروش کتابهای دینی در مغازهام، یک شب چند نفر به زور اسلحه من را سوار ماشین کردند و تهدید کردند اگر دست از فروش کتابهای دینی برندارم هم مغازه را تعطیل و هم من را بازداشت میکنند! و با یک سیلی جانانه من را در خیابان رها کردند. با مشورت خانواده، کتابهای دینی را جمع کردم و هر روز چند جلد از آنها را به مغازه میبردم و به صورت مخفیانه میفروختم. با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من نیز به همراه ناشران معدود آن زمان شروع به فروش کتابهای ممنوعه دوران طاغوت مانند آثار شهید مطهری و دکتر شریعتی کردم ولی دیگر قانع به فروش کتاب نبودم و تصمیم گرفتم که تعدادی اثر نیز به چاپ برسانم. به دلیل شروع کار من از مدرسه، حوزه خود را حوزه کودک و نوجوان انتخاب کردم و تا سال 1364 نزدیک به 30 کتاب در حوزه کودک و نوجوان را منتشر کردم که فروش خوبی هم داشت. در همین اثنا روزی استاد رضا رهگذر به نقد چند داستان من پرداخت و من برای پیگیری به حوزه هنری رفتم و حاصل این برخورد، آشنایی با وی و نویسندگانی چون محمدرضا بایرامی و داود غفارزادگان شد که تصمیم گرفتم از این دو نویسنده برای چاپ آثار بعدی انتشاراتیام مشاوره بگیرم و این رابطه دو سال ادامه داشت تا اینکه در تابستان 1369 مهدی حجوانی- رئیس فعلی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان- که از بچهمحلهای ما بود خواستم مسئولیت شورای علمی انتشارات را بر عهده بگیرد و حسین فتاحی نیز در سال 1370 به این جمع اضافه شد و تا امروز این جمع با جلسات هفتگی به کار خود ادامه میدهد.