
در فکر بودم که برای گزارش این هفته چه مطلبی تهیه کنم. توی همین فکر بودم که یاد سوژهای افتادم که چند وقت پیش با دبیرم سر تهیه آن به توافق رسیده بودیم. برای همین در قصابی را باز کردم و به درون مغازه رفتم. دو تا پیشخوان در مغازه بود و چهار نفر مشغول به کار بودند. دو نفر خانم هم در مغازه منتظر بودند که گوشتشان را تحویل بگیرند و بروند.
چند لحظهای را منتظر ایستادم. یکی از کسانی که مشغول کار بود، رو به من کرد و گفت بفرمایید. گفتم میخواهم مصاحبه کنم. اول تعجب کرد و بعد گفت چند لحظه صبر کنم تا سرش خلوت شود. فرصتی بود که کارش را نظاره کنم. چنان چربی را از گوشت و گوشت را از استخوان جدا میکرد که به مانندش را طی سالهای گذشته ندیده بودم. یاد فیلمهای آشپزی کرهای افتادم که این سالها تلویزیون ایران را اشباع کردهاند و از کیفیت غذاهایشان میگویند. همین کافی بود که بفهمم سالهاست در این شغل کار میکند و مهارت زیادی هم در این کار به دست آورده است. «علی صفری»، 31 سال دارد و شغل قصابی را از 10 سال پیش آغاز کرده است.
آیا خانوادهتان در این شغل فعالیت میکردند که وارد این حرفه شدید؟بله، پدرم قصاب بود و سالها در این شغل فعالیت میکرد.
چند سال پدرتان در این شغل کار کردهاند؟30 ساله هستم.
شما چند سال، پیش پدرتان کار کردید؟پنج، شش سال.
چند سال طول کشید که در این کار حرفهای شوید؟پنج سالی کار کردم تا بتوانم این حرفه را یاد بگیرم و الان میتوانم به صورت حرفهای علاوه بر این که تجربه کار دارم، در بریدن گوشت هم با مهارت عمل کنم.
تحصیلاتتان چیست؟فوق دیپلم هستم.
چه رشتهای خواندهاید؟رادیولوژی خواندهام.
چه چیزی باعث شد قصابی را انتخاب کنید؟به خاطر مسائل مالیاش آمدم. علاقه نداشتم، ولی چون درآمدش خوب بود واردش شدم. از طرف دیگر شغل پدرم بود و من کار دیگری بلد نبودم. درآمدش نسبت به این که در بیمارستان حقوق بگیرم برای رشته رادیولوژی بهتر است برای همین آن را انتخاب کردم.
دنبال کار در راستای رشتهای که خوانده بودید رفتید؟نه، چون علاقهای نداشتم دنبال کارش نرفتم.
فکر نمی کنید اگر دنبال آن کار میرفتید موفق تر بودید، پشیمان نیستید؟نه، چون علاقه زیادی نداشتم و از این که دنبالش نرفتم هم پشیمان نیستم.
پس چرا وارد این رشته شدید و تحصیل کردید؟دانشگاه قبول شدم و برای همین درس آن را خواندم تا مدرک گرفتم. درسم هم خوب بود و دانشگاه تهران قبول شدم.
میگویند هر شغلی با روحیه آن فرد از نظر کاری که انجام میدهد همخوانی دارد؛ این را قبول دارید؟اگر به کارت علاقه نداشته باشی پیشرفت نمیکنی. البته این که فرد به خاطر کاری که انجام میدهد، روحیاتش هم با آن ارتباط پیدا کند اشتباه است. مثل این که درباره گلفروش میگویند طبع لطیفی باید داشته باشد، اگر بخواهیم این طور در نظر بگیریم، باید فکر کنیم که قصابها باید خشن باشند.
خیلی از مردم فکر میکنند قصابها آدمهای خشنی هستند، تصورشان درست است؟شما با مشتریهای ما صحبت کنید، میبینید کهتا حالا از ما خشونت ندیدهاند. فقط ادب و خوشرفتاری دیدهاند.
وقتی سر بریده گاو و گوسفند را میبینید چه حسی به شما دست میدهد؟حس بدی است که از آن حس بدم میآید ولی شغلم است و برای زندگی مردم واجب است و نباشد نمیشود.
چگونه است که گوشت شان را راحت میبرید، وقتی این طور حسی دارید. دیدم که خیلی تبحر در بریدن گوشت دارید؟بالاخره یاد گرفتم و تجربه کردم و این تبحر برای کار زیادی است که انجام داده ام. ولی صحنههایی هم بوده که ناراحتم میکنند. مثلاً کارگرم را میفرستم برود گوشت از کشتارگاه بیاورد. خودم نمی روم. میتوانم ولی دوست ندارم.
بچه که بودید دوست داشتید چه کاره شوید؟دوست داشتم پزشک شوم. چون این شغل پدرم بود وارد این حرفه شدم. کار دیگری بلد نبودم. در رشتهای هم که درس خواندم علاقهای نداشتم کار کنم برای همین است که الان اینجا هستم.
مطالعه هم میکنید؟بله، ولی خیلی کم.
بیشتر چه کتابهایی میخوانید؟بیشتر درباره ساختمان، کتاب میخوانم. چون در کار ساخت وساز هم هستم. بیشتر، کتابهایی درباره معماری و نقشه کشی، ساختمانسازی و... میخوانم. چون شغلم است و دوست دارم ریزه کاری را هم یاد بگیرم، میخوانم.
آخرین کتابی که خواندید چه کتابی بوده است؟نقشه کشی ساختمان که الان هم اینجا در مغازه است.
کتاب را در محل کار هم میخوانید؟بله، همراهم است و وقتی بیکار میشوم میخوانم. ظهرها خلوت تر است.
چرا دنبال رشته معماری نرفتید؟پیش آمد. چون باید این کار را یاد بگیرم و هم هزینه و زحمتم کمتر شود.
چقدر وقت میگذارید برای کار دومتان؟تقریباً نصف زمانم را برای ساختوساز میگذارم. نزدیک محل کارم است و تا پنج بعد از ظهر آنجا سر ساختمان هستم و بعد هم از ساعت پنج به بعد میآیم قصابی.
معمولا رفتار شما با مشتریهایی که وضع مالی خوبی ندارند چطور است؟ از این مشتریها زیاد دارم. بدون این که متوجه شوند، در محاسبه وزن و قیمت گوشت هوایشان را دارم. البته بعضیها هم هستند که با مظلومنمایی میخواهند سوء استفاده کنند اما یک عده دیگر هم واقعاً نیاز دارند و من سعی میکنم کمکشان کنم. مثلاً افرادی هستند که توی سطل زباله، بین استخوانها و آشغال گوشت دنبال گوشت میگردند؛ از این موارد زیاد میبینم. آشغالها را شب داخل سطل و بیرون مغازه میگذاریم. بعضیها هستند برای سوپ درست کردن میآیند و از توی سطل استخوانها را بر میدارند.
نگاهتان به زندگی چگونه است؟همه چیز انسان خانواده است؛ زندگی خیلی خوب است و بستگی به خود انسان دارد که چطور فکر کند. هر چه قشنگتر فکر کند، میتواند بهتر زندگی کند.